روزانه‌های بهنام - چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴

ساعت ۱۳:۴۷، میز ناهارخوری، رستوران شرکت
در حالی که کباب کوبیده با نوشابه سِوِن‌آپ می‌خوردم به ۲۹ سال پیش فکر می‌کردم. آن روز آفتابی پاییزی... پس از نزدیک به یک ساعت صحبت با "او" گویی همه‌ی چیزهایی که به نام عشق نخستین برایم تقدّس یافته بود، فرو ریخت... آهنگ لحظه‌ی وداع از پیام در ذهنم پلی می‌شد...


لحظه‌ی وداع‌مون، اون روز تماشایی بود... توو سکوت هر دو فریادِ بی‌فردایی بود...
بغض راهِ نفسم رو بسته بود... بین ما پرده‌ی اشک نشسته بود... جمله‌ی هرگز فراموشم نکن، توو گلوم شکسته بود...


... و حالا ساعت حدود ۱۴ در دفتر کارم به صندلی چرمی تکیه داده بودم و به گذر عمر می‌اندیشیدم.


ساعت ۱۸:۳۶ مادر پیامک داد که باتری قلبش خالی شده و شنبه اول آذر باید در بیمارستان بستری بشه. باتری قلب فقط یک‌صد و شصت میلیون تومانه بدون خرج عمل. ازم پرسید سال ۱۳۹۷ که براش گرفته بودم، چقدر بود؟ که پاسخ دادم ۱۸ میلیون تومان...


مینا، از خواننده‌های قدیمی وبلاگ روز سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ این روز رو یادآوری کرد. سپاس‌گزاری کردم... نوشتم چه بنویسم؟ که هر چه بنویسم تکراریه...

روزانه‌های بهنام - دوشنبه اول بهمن 1403

امروز قرار بود آخرین کارهای مربوط به سرمایه‌گذاری کوچکم را انجام بدیم. ساعت 8:30 با فرناز بیرون آمدیم، ابتدا داماد بزرگ‌مون رو که با رئیس دفترخانه اسناد دوست بود، سوار کردیم و در میدان جانبازان، کلید آپارتمان رو از خواهرزاده‌ام که مهندس عمران است و در بنگاه معاملات املاک کار می‌کند، پس گرفتیم و راهی دفترخانه شدیم.

در دفترخانه به وکیل فروشنده که مرد درشت‌جثه و هیکل‌داری بود، موضوع پارکینگ و مطابقت آن با سند رو مطرح کردیم و خواستیم به خاطر اشتباه در نشان دادنِ محل درست پارکینگ و احیاناً تغییر در قیمت اون، تخفیف جزئی به ما بده. با فروشنده تماس گرفت و گفت که می‌گه من اصلاً اون ساختمان رو ندیدم و فقط دادم یه آدم مطمئن برام بسازه. اول کار هم به شما تخفیف دادم و نمی‌تونم دیگه تخفیف بدم.

با وجود این که هر دو نفر بنگاهی با توجه به صحبت‌های وکیل فروشنده، هر دو یک محل رو برای پارکینگ به ما نشان داده بودند، اما بعداً معلوم شد که پارکینگ واقعی جای دیگه‌ای است. به هر حال چون با توجه به موقعیت واحدها، استنباط من از خواندن متن سند طور دیگه‌ای بود و مسأله رو قبل از تنظیم سند مطرح نکرده بودم، من مقصر شدم و به همین داشتنِ پارکینگ سنددار بسنده کردم مخصوصاً که خودم نمی‌خوام در اون واحد بنشینم.

( لطفاً بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمایید )

ادامه نوشته

روزانه‌های بهنام ۹۳ - دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳

پس از ۲۸ سال دوباره ۲۸ آبان ماه در دوشنبه شد... هنوز نمی‌دونم چه سرّی در این به یاد ماندن‌هاست که ۲۸ آبان ۱۳۷۵ هیچ گاه از یادم نمی‌ره. در طول این سال‌ها با شدت کم یا زیاد به یاد داشتم اما فراموش نشده.

امروز متن زیبایی رو برای چندمین بار خواندم و در این‌جا هم می‌نویسم:

روباه گفت: «عاشق هیچ گُلِ عجیبی نشو؛ بذار تنها بمونه.»

شازده کوچولو پرسید: «چرا؟»

روباه گفت: «خسته میشی و میری و اون وقت اون تنهاتر می‌شه...»

جالب اینه که «او» عجیب نبود... از خودِ من و ما بود... اما انسانیتی که به من نشون داد، فراتر از هر زیبائی و ثروت‌مندی و تحصیل‌کردگی و مهربانی و هر چیز دیگه‌ای بود که ممکن بود منو جذب خودش بکنه. هنوز هم دوستش دارم اما فراتر از دوست داشتن‌های اِروس و فیلوس... و شاید هم نزدیک به آگاپه. دوست داشتن اگه به پختگی برسه، حس زیبائی داره که هر گاه «او» رو ببینی، انگار یکی از جنس خودت رو دیدی و تفاوتی نداره که سال‌ها از آخرین دیدارتون گذشته باشه.

بعد از اون نیم‌روزِ تلخ پاییزی و سپری شدنِ سال‌ها از آخرین دیدارمون و آخرین حرف‌هایی که گوئی آخرین سطورِ آخرین صفحه‌ی کتاب بودند و حتی در دیدارهایی که در کنگره‌ها و کنفرانس‌های بین‌المللی داشتیم و حتی به محل کار هم‌دیگه هم رفتیم، اصلاً یادم نمیاد زیاد با هم حرف زده باشیم؛ اما همون سکوت‌ها هم دستکم برام خاطره است و هر صحبتی و کلمه‌ای هم بوده، پُر مایه بوده.

شاید من اون گلِ عجیبی بودم که «دو سنت اگزوپری» در رمان شازده کوچولو نوشته بود.

پس‌نوشت:

خوانندگانی که پست این‌جا را خوانده بودند، احتمالاً الان فهمیدند که زنده موندم.

عمل بسیار سختی داشتم... عزیزی رو از دست دادم که فراتر از دائی برایم بود... مهر و آبان ۱۴۰۳ از شلوغ‌ترین ماه‌های عمر من تا کنون بودند و البته تلخی‌ای که داشتند در کنار موفقیت جراحی‌ام در یادم خواهد ماند.

از دلارام که کامنت گذاشت: »زنده‌ای یا مُردی؟» سپاسگزارم که حالم را پرسید.

همیشه تندرست و در سایه‌ی ایزد یگانه باشید.

دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ - به امید آینده؛ پستی که امیدوارم خداحافظی نباشد

پس از مدت‌ها پیگیری و گذشتن از ویزیت چند پزشک متخصص و فوق‌تخصص، قرار شد فردا صبح سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۳ اول وقت با بیهوشی عمومی عمیق، جراحی بشم.

عمل چندان سنگینی نیست اما بی‌نهایت ظرافت و دقت و هنرِ دستِ جراح رو طلب می‌کنه. همین دقت و ظرافت جراحی باعث نگرانی من شده ولی به نتیجه‌ی کار امیدوارم.

به خانواده و اطرافیانم گفته‌ام آرزو می‌کنم اگه نتیجه کار رضایت‌بخش نباشه، برنگردم. نتیجه‌ی اولین آزمایش خونم، متخصص بیهوشی رو نگران کرده بود که پس از عمل، ممکنه برگشتی در کار نباشه... اما پس از تکرار آزمایش خون، دو هفته پس از آزمایش اول بالاخره راضی به عمل شد.

امید به زندگی من بسیار بالاست ولی بعضی چیزها رو واقعاً نمی‌تونم دیگه تحمل کنم و این نتیجه‌ی عمل هم یکی از اون‌هاست.

کارت اهدای عضو رو به فرناز سپردم، شماره کارت‌های بانکی و روش خرید و فروش ارزها و گذر واژه‌های اپلیکیشن رو به فرناز و دانیال یادآوری کردم و آموزش دادم. همه چیزهایی رو که باید و نباید، بهشون سپردم.

حس عجیبیه... این که می‌دونی ۹۹ درصد برمی‌گردی اما همون یک درصد، این همه پیش‌زمینه و یادآوری برات داره.

به هر حال اگه این پست تا یک ماه (اواخر مهر ۱۴۰۳) تغییر نکرد، آخرین پست این وبلاگم خواهد بود. از آشنایی با همه دوستانی که در این ۱۶ سال همراه من بودند و هر کدام‌شون نفشی از زندگی من را رقم زدند، سپاس‌گزاری می‌کنم.

در پناه حق باشید

روزانه‌های بهنام ۹۱ - از روی تو دل کندنم آموخت زمانه، این دیده از آن روست که خونابه فشان است

هر چی بیش‌تر می‌گذره، بیش‌تر متقاعد میشم که

یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی‌پایانه

قدرنشناسی، انتظارات بی‌جا، در گذشته ماندن، کینه‌ای بودن، درک نکردن و درک نشدن و خیلی موارد دیگه‌ای که گفتنش سخته، آرامش رو از زندگی می‌گیره. واقعاً به خیلی‌ها حق میدم که راه زندگی‌شون رو با دینامیت و بولدوزر خراب کنند و دوباره آسفالتِ عشقِ مرغوب‌تری رو مصرف کنند.

حیف که بعضی‌ها در عمق وجودشون حس نوستالژیِ روابط قدیم رو زنده نگه داشته‌اند و نگران آنند که دیگری تحقیر بشه یا دستکم کسی که نباید، آسیب ببینه.

شهامت و جسارتِ پشت سر گذاشتنِ راه قدیمی‌ای که به امید بهتر شدنِ زندگی طی شده، در نهاد هر کسی نیست و حتی ممکنه خیلی از خواسته‌ها و امیال دیگه، این شهامت رو کنار بزنند... اما گاهی باز کردنِ صفحه جدیدی از زندگی و کار، نه یک رفتار خوب، که یک واجب ذهنی، روانی و جسمی به حساب میاد.

آرزو می‌کنم ایزد یگانه شک و تردید رو از دل‌های بندگانش دور کنه تا بتونند مناسب‌ترین تصمیم زندگی‌شون رو در مناسب‌ترین زمان ممکن بگیرند.

♦️ پس‌نوشت: عنوان این روزانه یکی از اشعار زیبای شادروان هوشنگ ابتهاج (سایه) است.

روزانه های بهنام 82 - شبی که تو زرد از آب در آمدم !

تابستان سال 1390 با یکی از دوستانمون به صورت خانوادگی سفری به استان گلستان داشتیم. در بین راه برای رفع خستگی و نوشیدن چای و عصرانه کنار رودخانه زیبایی توقف کردیم. مشغول صحبت بودیم که از دور سه داف بزرگسال حدوداً 45-35 ساله رو دیدم که روی تخت چوبی قهوه خانه روبرویی به کشیدن قلیون مشغول بودند و ماشین شون هم بنز مدل بالای زیبایی بود. رفتار راحت و آزاد و خنده هاشون واسم بسیار جالب بود.

زن دوستم به من اشاره کرد و با خنده و لحن شوخ به همسرش گفت: «آقا بهنام رو ببین چه قدر چشماش پاکه! اصلاً حواسش به اونا نیست... تو چرا رفتی توی نخ اونا؟!»

من گفتم: «اما اونی که مانتو نارنجی پوشیده از همه شون خوشگلتره!»

همه خندیدیم...! دوستم گفت: «تو که از من بیشتر اونا رو دید زدی که!»

گفتم: «نه!... فقط رفتارشون جالبه... ماشین شونم اونجاست... ببین!»

همه با تعجب گفتند: «حتی فهمیدی ماشین شون کدومه؟!»

بله دیگه... در واقع من نمکی بودم که نباید می گندید یا هندوانه ای بودم که باید میرسید اما تو زرد از آب در اومد!

قلیون

روزانه های بهنام 81 - مردی چون کوه، استوار...

مادرم روز پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 حدود ساعت یک ظهر پیام داد و نوشت:

«سلام... خوبی عزیزم؟ خانواده خوبند؟ پیدات نیست. عزیزم و باز هم خبر ناگوار... متأسفانه نوه حبیب عمو دختر کوچکِ ... خانم حدوداً 23 ساله دیروز فوت کرده امروز تشییع جنازه اش است... متأسفانه حالشو ندارم شرکت کنم اما ...ها میرن»

خبر کوتاه بود... دختر جوانی رفت و مثل خیلی از جوانهای دیگری که چهره در نقاب خاک کشیدند، غم بزرگی بر دل پدر و مادرش نهاد. برای من اما این مرگ، نه عطیه ای از سوی خدا یا آزمونی سترگ برای والدین بود، بلکه دلم برای داماد حبیب عمو و انسانی که منو بیشتر از برادر همسرش و پسر عمویم دوست داشت (و دارد) به راستی سوخت.

انسانی بسیار مؤمن، آرام، با ادب، با شخصیتی مثال زدنی و متین... کسی که با وجود تقید بسیار به آن چه ایمان دارد، هیچ گاه تلاش نکرد کسی را با زور با خود همراه کند یا به قولی... به بهشت ببرد.

مردی به مفهوم واقعی کلمه... انسان...

شماره این مرد بزرگ رو نداشتم... بنابراین به پسر عمویم، مهدی، پیام دادم:

«سلام مهدی جان... واقعاً ناراحت شدم... تسلیت میگم

خدا به شما و ... خانم و آقای ... صبر بده. شماره آقای ... رو نداشتم بهشون بگم»

اون دختر معصوم رو خیلی کم دیده بودم... دانشجو و مربی مهد کودک بود و بسیار فعال. محجبه کامل (مقنعه و چادر) بود و همیشه ی خدا لبخند میزد.

به خاطر پایین بودن سطح پلاکت خون، لثه اش خونریزی میکنه و در دسترس نبودن دارو و کم کاری پزشکان دست به دست هم میدهند و مرگ این دختر پاک رو رقم میزنند.

امروز ساعت هشت و نیم صبح که مراسم صباح مزار رفتم، انتظار دیدن آقای ... رو داشتم در حالی که از فرط گریه و غصه هیچ لبخندی روی چهره اش نباشه و تکیده شده باشه... با ایشون دست دادم... مثل همیشه لبخند زد و از دیدنم خوشحال شد... روی ماهشو بوسیدم و بهش تسلیت گفتم. با پسر عموهام که دایی مرحومه بودند دست دادم و دیداری دوباره داشتیم... اما کاش این دیدار در مسجد و مراسم سوگواری نمی بود.

وقتی آقا امیر، نوه حبیب عمو که قرآنهای وقفی رو به حضار میداد و بر میداشت، برای دست دادن و خوش آمد گویی به جایی که نشسته بودم، آمد، با توجه به شخصیت و طرز فکرم، قرآن به من تعارف نکرد. من اما به احترام صاحب مجلس قرآنی رو ازش گرفتم که آیاتی از سوره مائده داشت... باز هم سئوال... سئوال... سئوال...

عادت دارم متن فارسی قرآن رو هم حتماً بخوانم و خواندم. آیات 32 به بعد سوره مائده هنوز در ذهنم باقی مانده و سئوالهایی که هنوز هم پاسخی برایش ندارم.

چون کسی در بیرون از مسجد منتظرم بود، ده دقیقه بیشتر نماندم و بلند شدم. آقای ... رو دوباره دیدم و دستان سختی کشیده اش رو به گرمی فشردم. چه قدر دیدن این انسانهای استوار، به من انرژی میده... اونهایی که خودشون کوهی از درد و غصه هستند اما به دیگران قوت قلب و اعتماد به نفس میدهند... این جور آدمها هر چه قدر هم که زیاد باشند، کمند و زهی تأسف که زیاد نیستند.

* از خوانندگان گرامی به خاطر این پست غم بار پوزش میخوام اما زندگی این غمها رو هم داره.

روزانه های بهنام 80 - کباب گلپا !

با همکارانم در شرکت جدید خیلی راحت هستم. جنبه شوخیهامون بالاست و از هم دل ریش نمیشیم. سعید خیلی یلدا رو با حرفهاش اذیت میکنه و به شوخی میگه عقلش قد نخوده! نمیتونه شوهر کنه! خیلی حرف میزنی! اعصابمونو خرد میکنی و...!

یلدا اما اون قدر بزرگوار هست که حتی اگه ناراحت هم بشه، به روی خودش نیاره. چند بار به سعید گفتم یه کم مراعات کن اما جلوی روی یلدا به من میگه: این عقل نداره که بفهمه!    

دیروز داشتیم با علیرضا سر یه بحث فنی و علمی صحبت میکردیم و کار به شرط بندی کشید! من هم گفتم هر کس باخت، کبابی گلپا  مهمونمون کنه! به شوخی گفتم یه دختر خانمی اون جاست که اگه بالاتنه اش به اندازه پایین تنه اش قشنگ بود اون جا گیس و گیس کشی راه افتاده بود    !

سعید گفت: پس حتماً به خاطر اون میری کباب میخوری؟! و گفتم فقط به خاطر اون که نه! اما بی تأثیر هم نیست!

حالا اگه من یا علیرضا شرط رو ببازیم، با این که سعید و علیرضا آدمهای با حیایی هستند، اما مطمئنم هر دو شون نیم نگاهی از بالا تا پایین خواهند داشت!   و یلدا هم !

روزانه های بهنام - 74 ؛ شيشه‌ی نوشابه‌ای که مفقودالاثر شد !

 

در محله‌اي که دوران کودکي و نوجواني‌ام را گذراندم، منزل بزرگي داشتيم با حياطي که دو باغچه در دو طرف آن محيطي باصفا ايجاد کرده بود. درختان توت، گلابي، گيلاس، به، گردو، انگور، سيب و گل «ياس بنفش» هوش از سر ميهمانان مي‌ربود. تا جايي که خاطرم هست، درختان گيلاس، به و سيب آفت زدند و پدرم آن‌ها را بُريد اما درختان ديگر سال به سال تناورتر و پرثمرتر مي‌شدند. در وسط اين دو باغچه محوطه‌اي موزاييک‌پوش بود که در هنگام زمستان و بارش برف، برف‌هاي پشت بام منزل را در آن مي‌ريختيم. بر خلاف اين سال‌ها، زمستان‌هاي پربرفي را شاهد بودم و گاهي ارتفاع برف در مساحت زيادي از حياط به دو متر هم مي‌رسيد! آن سال‌ها سريالي در برنامه‌ي کودک و نوجوان شبکه‌ي يک پخش مي‌شد با موضوع قطب شمال و پسرکي به نام «توک‌تو Tukto» که با خانواده‌اش در کلبه‌اي از يخ (ايگلو) زندگي مي‌کرد. راوي اين برنامه آن‌چنان خوب و با صدايي زيبا گوشه‌هايي از زندگي اسکيموها را تعريف مي‌کرد که ما فکر مي‌کرديم آن پسر اسکيمو و خانواده‌اش واقعاً در حال بازي هستند و نه زندگي عادي! هر چند زندگي هم خودش يه جور بازيست...!

به تقليد از آن کلبه‌ي يخي، ايگلويي در وسط حياط ساختم. ايگلو آن‌قدر بزرگ بود که در داخلِ آن دو نفر هم‌سن و سالِ من به راحتي مي‌نشستند و لازم نبود خم شويم يا براي جابه‌جا شدن به زحمت بيفتيم. طاقچه‌اي با پنجره‌اي در بالاي آن درست کردم و شمعي را روي طاقچه گذاشتم. شب‌ها ايگلو با نور زرد کم‌رنگ و بسيار زيبايي روشن مي‌شد و هر کس مي‌گذشت، اگر به داخل نمي‌رفت دست‌کم سرش را داخل ايگلو مي‌کرد و از اين معماري حرفه‌اي به وجد مي‌آمد (قابل توجه معماران فعلي و آينده و دانشجويان معماري!). آن برف‌ها اما کاربري ديگري هم داشتند!

روزي دايي، زن‌دايي و دختردايي‌ام نهار به منزل‌مان آمدند. نوشابه‌ي شيشه‌اي هم بر سفره آورديم. من اما آن روز ترجيح دادم که نوشابه را با نهار نخورم ولي از ترس اين که خواهرم يا ميهمانان (!) نوشابه را از يخچال بدزدند، نوشابه‌ي دربسته را در داخل برف‌هاي روبروي درب آشپزخانه رها کردم.

عصر هنگام هر چه دنبال نوشابه گشتم، نيافتمش! به خيال اين‌که در عمق بيش‌تري فرو رفته، با پارو برف‌هاي آن قسمت را بيرون ريختم. اطراف آن‌جا را هم با پارو بررسي کردم؛ حتي جاهايي هم که مطمئن بودم نوشابه نمي‌تواند آن‌جاها باشد... اما شيشه‌ي نوشابه نبود! پس از چند روز بي‌آن که به کسي بگويم، بي‌خيالش شدم. برف‌ها هم آب شدند اما اثري از شيشه نبود!

بيست سال گذشت... روزي در منزل پدرم با زن‌دايي و خانواده دور هم نشسته بوديم و ياد ايام گذشته را زنده مي‌کرديم. خاطره‌ي ناپديد شدن شيشه‌ي نوشابه را گفتم. زن‌دايي با صداي بلند خنديد! پرسيدم: «خيلي خنده‌دار بود؟!» گفت: «آره...! آخه من نوشابه رو خوردم!» با شگفتي بسيار پرسيدم: «واقعاً؟!» گفت: «آره...!» پرسيدم: «حتماً شوخي مي‌کنيد... مي‌خواهيد سر به سرم بگذاريد... آخه چطور؟» پاسخ داد: «داشتم مي‌رفتم دست‌شوئي حياط... که ديدم داخل برف‌ها يه سوراخه! داخلش رو نگاه کردم و ديدم که به به به... يه شيشه‌ي نوشابه‌ي مشکي! گفتم حتماً خدا برام فرستاده! از دست‌شوئي که درآمدم توي آشپزخانه باز کردم و خوردم! حسابي خنک بود!»

چي مي‌تونستم بگم؟! فقط گفتم نوش جون! همين! اما پرده از يکي از بزرگ‌ترين رازهاي زندگي‌ام برداشته شد و سرنوشت شيشه‌ي نوشابه‌اي که بيست سال ذهنم را درگير کرده بود، معلوم شد!

 

روزانه‌های بهنام - 73 ؛ روزي که خاک بر سر يه نفر کرديم !

 

دايي‌اي دارم حدوداً 35 سال بزرگ‌تر از من. در محله‌اي متوسط و دوست‌داشتني که دوران کودکي و نوجواني‌ام را در آن سپري کردم، با عموها و يکي از دايي‌هايم (دايي بزرگم) در کوچه‌اي زندگي مي‌کرديم. با دو پسرعمويم، مهدي و حسين خيلي گرم بودم. مهدي شش ماه و حسين پنج سال از من کوچک‌تر بودند. روزي از روزهاي بسيار گرم تابستاني که در دوره‌ي راهنمايي تحصيل مي‌کردم، پيشنهاد دادم که روي آفتاب‌گير سيماني بالاي درب ورودي خانه‌ي حبيب عمو مقوايي بگذاريم و روي آن خاک بريزيم و طنابي هم به يک گوشه‌ي مقوا بزنيم. منظورمان اين بود که ببينيم کنجکاوي رهگذران کوچه در چه حد است و هم اين‌که به آن آدم کنجکاو بفهمانيم تاوان بعضي کنجکاوي‌هاي بي‌مورد تا چه اندازه مي‌تواند سنگين باشد!

 

چشم‌تان روز بد نبيند! افراد زيادي آمدند و گذشتند اما يا آن‌قدر گيج بودند که طناب را نديدند و يا سر به‌زير و آرام و با فکري مشغول مي‌گذشتند. زنِ همسايه‌ي شمالي‌اي در پيچ داخل کوچه داشتيم که همسرش خياط بود. يک پسر و سه دختر داشت. با چادر گل‌دار بنفش تيره از آن‌جا رد شد. طناب را ديد. راهش را کج کرد تا طناب را بگيرد. قدش کوتاه بود و دستش نمي‌رسيد. روي پنجه‌ي پاها ايستاد اما باز هم نشد! ما بچه‌ها در اول کوچه آن زن را مي‌ديديم و ريسه مي‌رفتيم! آن زن با پاي خودش به سوي دام آمد اما مثل خيلي از شمالي‌هاي ديگر، با خوش‌شانسي از مهلکه گريخت!

 

اين بار نوبت دايي‌ام بود که از راه رسيد. ساعت چهار بعد از ظهر خسته از سرِ کار باز مي‌گشت. در اول کوچه ما را ديد. بنا به وظيفه و حکم ادب، سلام کردم و پاسخم را داد و به سوي داخل کوچه راه افتاد. خدا خدا مي‌کردم که طناب را نبيند اما متأسفانه ديد! راهش را کج کرد و طناب را گرفت. فرصت نکردم که داد بزنم «دايي جـــــــــــــــان... نــَـــکــِــــش!» اما کشيدنِ طناب همان و ريزش خاک بر سر و صورت دايي عزيزم همان! نمي‌دانستم بخندم يا گريه کنم يا جلو بروم و عذرخواهي کنم! بچه‌ها را مي‌ديدم که دل‌شان را گرفته بودند و از خنده روي آسفالت ولو شده بودند اما من فقط لبخندي زدم و عرق شرم بر پيشاني‌ام نشست. دايي‌جان آن قدر فهيم و باگذشت بود که حتي به سوي ما برنگشت تا ما در آتش ناداني‌ و بچگي‌مان، خجالت را با منتهاي درجه لمس کنيم.

 

از آن پس ديگر اين شوخي ناگوار را تکرار نکرديم؛ هر چند ديگران نمي‌بايد به چيزي که مال آن‌ها نيست و ربطي به آن‌ها ندارد، دست بزنند اما آن کوچه پُر بود از همسايه‌هايي که بعضي‌هايشان با ما فاميل هم بودند و صد البته فضول و کنجکاو!

 

روزانه های بهنام - 72 ؛ جام جهاني‌اي دشوار براي تيم ملي فوتبال ايران در پيش است

قرعه‌کشي جام جهاني 2014 برزيل هم سرانجام در عصر روز جمعه پانزدهم آذر ماه 1392 (ششم دسامبر 2013) انجام شد و در گروه شش (F) با تيم‌هاي قدرت‌مند آرژانتين، بوسني و هرزگوين و نيجريه هم‌گروه شديم. وقتي قرعه به‌نام ايران بيرون آورده شد، فرياد واااي من بلند شد... چرا که ايران در گروهي قرار مي‌گرفت که نام آرژانتين را به‌عنوان سرگروه بر خود داشت! هنگامي‌که تيم‌هاي بوسني هرزگوين و نيجريه هم اضافه شدند، ديگر تمام ذوق و شوق من براي حضور پيروزمندانه در چهارمين جام جهاني کور شد. به‌جاي تلاش براي پيروزي و صعود از گروه ششم به «کم‌ گل ‌خوردن» انديشيدم!... و فرق زيادي است بين کوشش براي صعود و کابوس «کيسه‌ي گل شدن» تيم‌هاي قدرت‌مند جهان!

ماجرا هنگامي روي تلخ خود را نشان مي‌دهد که انگار هدف وزارت ورزش و جوانان و فدراسيون فوتبال تنها رفتن به جام جهاني بود. بسياري از کشورها حتي آن‌هايي که سطح فوتبالي بسيار بالاتر از ما و تيم‌هاي آسيايي دارند، در حسرت جام جهاني ماندند و ما قدر حضور در بزرگ‌ترين ميدان فوتبال جهان را نمي‌دانيم. اين نام‌ها را نگاه کنيد: چک، سوئد، صربستان، پاراگوئه، ترکيه، بوليوي و نروژ... اين‌ها کشورهايي هستند با سطح بازي بالاتر از ما که پشت درهاي جام جهاني جا ماندند و ما... دريغ از يک بازي تدارکاتي براي تيم ملي. تيم ملي‌اي که با حرص خوردن‌ها، اشک‌ريختن‌ها، دعا کردن‌ها و ذوق‌کردن‌هاي بسياري از ايرانيان در سراسر جهان به برزيل رسيد و هنوز هم که هنوز است، بازيکنان اصلي مشخص نيستند و کاملاً با هم هماهنگ نيستند.

 

Final Draw 2014 World Cup - Brazil 

 

مغرورِ رده‌بندي ماه نوامبر 2013 فيفا نشويم که ايران تيم نخست آسيا و چهل و چندم جهان است... کره‌ي جنوبي بهترين تيم تاريخ بلژيک را دو بر يک شکست مي‌دهد اما با چهار پله سقوط در رده‌بندي فيفا، تيم چهارم آسيا مي‌شود! آيا کاري که کره‌ي جنوبي روي زمين چمن کرد، تيم ملي ما بر روي کاغذ مي‌تواند به انجام برساند؟ منکر توان‌مندي ايرانيان در عرصه‌ي ورزش نيستم... قهرماني در جام قهرمانان قاره‌ها در فوتبال ساحلي و دو بار شکست دادن تيم قدرت‌مند روسيه خيلي از ناگفته‌ها و توانايي‌هاي ما را آشکار مي‌کند. از درخشش واليباليست‌هايمان در ليگ جهاني واليبال (شکست دادنِ تيم‌هاي ملي واليبال ايتاليا، آمريکا و ژاپن) همه‌ي دنيا به وجد آمدند!... اما... چشم‌هاي آناني که مي‌دانند چه‌قدر حضور موفق در جام جهاني باارزش است، گريان است. با اين مديريت، بودجه، بازي‌هاي تدارکاتي و برنامه‌ريزي شلم‌شوربا، موفقيت در جام جهاني تنها يک رؤياي شيرين است که تعبـير آن ناممکن مي‌نمايد. به قول يکي از مربيان باسابقه‌ي تيم ملي کشتي در سال‌هاي نه چندان دور، «با ترشي ليته و دم پختک نمي‌توان قهرمان جهان شد»!

 

در جام جهاني 2006 آلمان در حالي‌که از قرعه‌ي آساني که به ما خورده بود، سر از پا نمي‌شناختيم. در حالي‌که با تيم‌هاي نه چندان مطرح و درجه‌ي دوم و سوم جهان يعني پرتغال، مکزيک و آنگولا هم‌گروه شده بوديم، شش گل خورديم، دو گل زديم و با يک تساوي و دو شکست بازگشتيم. خودم وقتي به هم‌گروهي با قدرت‌هاي سه قاره‌ي آمريکاي جنوبي، اروپا و آفريقا فکر مي‌کنم کمتر از هفت گل خورده را تصور نمي‌کنم... مگر آن که مثل جام جهاني 1998 تيمي غيرت‌مند روانه کنيم. تيمي که همگان از باخت آن به يوگسلاوي شگفت‌زده شوند و بُردنِ آمريکا را نه يک اتفاق نادر، که ناشي از قدرتِ باور و غيرتِ ايرانيان بدانند. بماند که بازيکنان ما پيروزي بر آمريکا  را نهايت کارِ خود دانستند و در بازي آخر با آلمان درصدي از انگيزه‌اي را که در بازي با يوگسلاوي و آمريکا داشتند، از خود نشان ندادند. بازي ايران-آمريکا پيش از آغاز جام جهاني 1998 فرانسه، مادر بازي‌ها لقب گرفته بود و گويي بچه‌ها آمده بودند تا فقط آمريکا را ببرند!

 

آرزوي من پيروزي مردان ورزشي ماست؛ اما اگر گريزي از شکست نبود، آرزو مي‌کنم باخت‌هايي آبرومندانه با کم‌ترين گل‌هاي خورده داشته باشيم. عرق شرمي که پس از باخت فوق‌سنگين هشت بر صفر در مقابل تيم ملي آلمان در جام جهاني 2002 بر پيشاني عرب‌ها نشست، هنوز خشک نشده است. غيرت ايراني با عرب قابل قياس نيست اما در دوره‌هاي پيشين جام جهاني (جام جهاني 1978 آرژانتين) باخت سنگين 4 بر صفر نيز داشته‌ايم.

 

همه چيز در خرداد ماه 1393 مشخص خواهد شد.

روزانه های بهنام - 71 ؛ توالت در تاکسي ؟!

 

صبح شنبه دوم آذر ماه 1392 براي رفتن به سرِ کار سوار تاکسي شدم. در نخستين ميدان پس از سوار شدنم، دختر خانم «شبه‌داف» (semi-duff) 27-24 ساله‌اي با موهاي اتو و مش شده که مثل علي‌باباي کارتون سندباد به سمت چپ صورتش ريخته بود، سوار شد و کنار من نشست. به‌جز هنگامي‌که پيش از سوار شدن در تاکسي مسير را به راننده مي‌گفت، مستقيم نگاهش نکردم و حتي خدا را شاهد مي‌گيرم که تا وقتي با هم در انتهاي مسير پياده شديم، نديدم که ساپورت مشکي ضخيم پوشيده است. وضعيت دختر اما به گونه‌اي بود که کارهايي که داخل تاکسي مي‌کرد، جلوي چشم‌ام مي‌آمد!

 

کيفش را روي زانويش گذاشت. همان‌ ابتدا، رنگ لاک بادمجاني (بنفش تيره مايل به مشکي) زيبايي که زده بود، نخستين تکانه براي آغاز ماجراهاي ديگر بود! کيف را باز کرد. از داخلِ قوطي کوچکي چيزي سفيد بيرون آورد و...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 69

 

مادربزرگ مادري‌ام را خان‌جان (خانم‌جان) مي‌ناميديم. پيرزني بسيار آرام و مهربان بود. هر چند وقتي نُه ساله بودم به رحمت خدا رفت، اما همان روزهاي اندکي هم که خان‌جان را مي‌ديدم و دست نوازش بر سرم مي‌کشيد، برايم پررنگند.

سال 1361 خورشيدي خان‌جان را در بيمارستان الوند تهران بستري کردند. مادرم به خاطر اين که روابط عمومي بسيار بهتري نسبت به خاله‌هايم داشت و به قولي، امروزي‌تر بود پيش مادرش ماند. دايي‌هام هم مرتب سر مي‌زدند اما به خاطر شاغل بودن‌شان نمي‌توانستند هميشه بالاي سرِ مادرشان باشند.

مادرم تعريف کرد که روزي يه آقاي جوان خوش‌تيپ و زيباي کت شلواري با کراوات و کيف سامسونت (که بعداً معلوم شد يک مهندس ارمني است) وارد بيمارستان شد. آن زمان مهندس بودن خيلي باارزش بود... (دلم پر است.... بماند)...

مهندس ارمني ظاهراً هيچ مشکل جسمي نداشت؛ همان ابتداي ورود به بيمارستان با پرستارها و پزشکان سلام و احوال‌پرسي و خوش و بش کرد و از آن‌جا به سوي يکي از بخش‌ها راهنمايي شد. هر کسي آن‌جا بود فکر مي‌کرد آن مهندس احتمالاً بازديد کننده، همراه يکي از بيماران بستري شده در بيمارستان يا نهايتاً ملاقات کننده باشد. ماجرا اما وقتي جالب شد که اندکي بعد آن مهندس را نالان و دردکشان بر روي برانکارد از يکي از اتاق‌هاي عمل‌هاي سرپايي بيرون آوردند! همه کنجکاو شدند که ماجرا از چه قرار است... اين که خودش با پاي خودش آمد! صحيح و سالم بود که! نکند برادر دوقلويش در اتاق عمل بوده؟! اما... نه!

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 67

 

ماجراهاي سال اول ابتدايي رو با وجودي‌که سن کمي داشتم، خيلي پر رنگ به ياد مي‌آرم. هر چند اون دوران خيلي زود گذشتند اما از چند سال پيش به ذهنم هجوم مي‌آرند و شايد هم اين خودم هستم که گذشته‌هامو مرور مي‌کنم.

آقاي «علي اکبر شالّي» معلم سال اولم بود... آدمي بلند قد، چهارشونه، گندم‌گون با قيافه‌اي شبيه به «صدام حسين» اما لاغرتر و مهربان‌تراز او. چند سال که ابتدايي درس داد، به عنوان ناظم مدرسه کار کرد و با وجود هيکل درشت، چهره‌ي جدي و قد بلندي که داشت و بچه‌ها ازش حساب مي‌بردند اما بي‌خود دست روي کسي بلند نکرد. يادتون باشه اون زمان دانش‌آموزان گوشت قربوني بودند و معلم و ناظم تقريباً هر بلايي که مي‌خواستند، مي‌تونستند سرِ بچه‌ها بيارند!

روزي آقاي شالي از ما پرسيد: «وقتي بزرگ شديد چه کاره مي‌خواهيد بشيد؟» و از رديف اول شروع کرد. خب... همون‌طور که مي‌دونيد، خيلي‌ها طبق معمول گفتند: دکتر... مهندس... خلبان و...! اين‌جا رو داشته باشيد تا برم سرِ چند سال پيش از اون روز و دوباره برگرديم.

پسرِ سفيد و موبور و جذابي بودم. دختراي بزرگ‌تر از خودم وقتي منو مي‌ديدند...

( بقيه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

روزانه های نیمه نخست مهر ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و هشت؛ حکايت نامه رسان شرکتِ ما !

 

مردي مازندراني و ميان‌سال نامه‌رسان شرکتِ ماست. با دوچرخه از بخش اداري راه مي‌افته و نامه‌ها رو بين واحدها توزيع مي‌کنه. چند وقتي هست که سامانه‌ي نامه‌نگاري بدون کاغذ Paperless رو اجرا کرده‌ايم و جز در موارد واقعاً ضروري يا اين‌که نامه‌اي از بيرون از شرکت بياد يا فکس بشه، نامه‌ي کاغذي نداريم. براي همين هم خيلي کم به‌من مراجعه مي‌کنه... شايد هفته‌اي يک‌بار يا اين‌که خودم نامه رو بهش مي‌دم. يه روز در داخل سالنِ توليد با هم سلام و احوال‌پرسي مي‌کرديم... بهش گفتم: «به دخترها هر روز نامه مي‌دي براي من اصلاً نامه نمياري؟!»...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و نه؛ پسري که نمي‌خواست بميرد!

 

سال‌ها پيش... فکر کنم سال 1376 برادرِ عروسِ خاله‌ام که از من کوچک‌تر بود، قصد داشت کاميون يا تريلي تهيه و با آن کار کند. خب... آن زمان هم پولِ هم‌چين وسيله‌اي را هر خانواده‌اي نداشت و جوابي که پدرِ آن پسر داد اين بود که: «ندارم»! اين گفته‌ي پدر بر پسر که بسيار هم بد تربيت شده بود، گران آمد... انگار به دوستان خياباني‌اش گفته بود که مي‌خوام راننده‌ي بيابوني بشم و نمي‌خواست پيش آن‌ها کم بياره! هر کار کرد که پدر را وادار به خريد کاميون (يا تريلي) کنه، موفق نشد. به‌عنوان آخرين راه حل...

 

 

Truck

 

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

شصت؛ ترجمه‌اي که آبش را من خوردم، نانش را ديگري!

 

سال‌ها پيش... روزنامه‌هاي Tehran Times و IRAN Daily را مي‌‌خريدم و خبرها و مقالات آن‌را مي‌خواندم و کلمه‌هاي انگليسي‌اي را که نمي‌دانستم، در ورق‌هاي کلاسور سوراخ‌دار که با خط‌کش به سه ستون تقسيم کرده بودم، همراه با تلفظ و معاني آن‌ها مي‌نوشتم. از شنبه تا پنجشنبه روزي 15 تا 20 کلمه را با اشتياق ياد مي‌گرفتم و جمعه‌ي همان هفته تمام واژه‌ها را دوره مي‌کردم. به جرأت مي‌گويم که بيشترِ گنجينه‌ي واژگان انگليسي من مربوط به همان دوران پر شور و شَرِ يادگيري‌ام است و تابستاني که سه ماهِ آن‌را به اين شيوه سپري کردم.

 

 

English

 

 

شادي دخترِ دختر دايي مادرم، متني انگليسي را از دامادشان گرفته بود و برايم آورد تا ترجمه کنم. بر خلاف نظرِ شادي که دانش آموز ممتاز سال سوم رشته‌ي علوم تجربي بود، متن چندان سنگيني به‌نظرم نيامد! ترجمه‌اي بسيار شيک و با واژگان پارسي ناب انجام دادم و با خط زيبايم بر روي کاغذ نوشتم. شادي ترجمه را به دامادشان داد اما نگفت که چه کسي آن‌را ترجمه کرده و جاي شگفتي نيست که...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم شهریور ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و پنج؛ فـ.ـيـ.س بوق اعتياد آور!

 

از وقتي در شبکه‌ي اجتماعي فيـس.بـ.وک يا Linked in (براي مشاغل و تخصص‌ها) عضو شدم، بيشتر به قدرتِ بزرگ اون‌ها ايمان ميارم. دوستان، هم‌کلاسي‌ها، هم‌محله‌اي‌هاي قديمي، همکاران و بستگان رو مي‌شه پيدا کرد، ديدگاه‌هاشون رو خواند و از ديد ديگه‌اي شخصيت‌شون رو بررسي کرد. به تجربه فهميده‌ام که استاتوس‌ها، شِير کردن‌ها، کمنت گذاشتن‌ها، لايک‌ها، عکس‌ها و هر چيز ديگه‌اي که افراد در پـيج‌شون مي‌گذارند، بيان‌کننده‌ي گوشه‌اي از شخصيت‌شونه. چه‌قدر برام جالب بود که پس از سال‌ها بي‌خبري، هم‌کلاسي‌هاي دوران خوش دبيرستان يا دانشگاهم را که چند پزشک متخصص، وکيلِ پايه يک يا دانشجوي دکترا در خارج از کشور هستند، ديدم.

 

ليست بلند بالاي «بعضي» از دوستانم را مي‌نويسم و بگم که خيلي از پيشرفت تحصيلي يا کاري‌شون خوشحالم:

دانشجوي دکتراي رشته‌ي استخراج فلزات در دانشگاه فرانسوي زبان کِبِک کانادا (دختر)

جراح فک و صورت در آتلانتا جئورجيا – آمريکا

پزشک متخصص پوست در ايران و رتبه‌ي 35 کنکور تجربي

پزشک رزيدنت در اروپا (فرانسه يا ايتاليا) و رتبه‌ي 70 کنکور تجربي

کارشناس ارشد معماري دانشگاه تهران و مقيم شهر لوزان سوئيس

دانش آموخته‌ي دکترا در رشته‌ي خودم و مقيم پرتغال

يکي از هم‌رشته‌اي‌هاي دخترِ دوره‌ي ليسانسم در ادمونتون آلبرتاي کانادا اقامت داره و چند نفر ديگه از هم‌دبيرستاني‌ها يا هم‌رشته‌اي‌هاي دوره‌هاي ليسانس و فوق ليسانسم در آداچي کو (توکيو-ژاپن)، مالت، نيوزيلند، پلانو تگزاس آمريکا و سان ژوزه کاليفرنياي آمريکا اقامت دارند. اگه خوانندگانم مايل باشند، از اين‌ها بيشتر مي‌نويسم چون مطالب خواندني در مورد اينان زياد دارم. براي نمونه، يکي از هم‌اتاقي‌هاي دوره‌ي ارشدم در خوابگاه دانشگاه صنعتي اميرکبير به نام رامين که چندي پيش نوشته بودم در سال 1380 دنبال کارهاي اقامتي‌اش در بلژيک يا سوئيس بود، سر از «سن ژوزه کاليفرنيا» در آورد... در واقع، اين اشاره‌ي شاعر که «... بر بوي پسته آمد و بر شکر اوفتاد...!» در مورد رامين صدق کرد!

 

به‌خاطر جذابيت‌هاي بالاي شبکه‌هاي اجتماعي سعي مي‌کنم دفعات ورودم رو کم کنم... اما هر بار که وارد مي‌شم تا پاسي از نصفه شب گذشته در نت مي‌چرخم که چندان خوشايندم نيست... گذشته از بدخوابي‌هايي که به‌دنبال داره، فکر مي‌کنم چيزِ خاصي رو ياد نمي‌گيرم و بيشتر دنبال اينم که فلاني چي نوشته و ديگران چه مطلبي رو لايک کردند و در مورد نظر من چي نوشتند و کي عکس جديد گذاشته؟! استفاده‌ي مفيد از نت خيلي کمه و براي همين هم سايت‌هاي ويدئويي رو تماشا مي‌کنم... هر چند بيشترِ ويدئوهايي که ديدم، مربوط به صحنه‌هاي خشن شکنجه و کشتن و تصادف و سر بريدن و... بوده (!) اما دوربين مخفي و فيلم‌هاي آموزشي رو هم حتماً تماشا مي‌کنم. خيلي از مخابرات سپاسگزارم که سرعت اينترنت ايران رو در اين حد کُند نگه داشته... وگرنه معلوم نبود چند نفر ايراني از کار و درس و خوابشون مي‌افتادند!

 

 

پنجاه و شش؛ روزي که يک مدل رو متر کرديم!

 

اين مطلب از اساس بايد سانـ.ـسور بشه... براي همين با مغز بريد ادامه‌ي مطلب! فقط براتون بگم که براي انتخابِ يک مدلِ مناسب، مهم‌ترين فاکتور، سايز قسمت‌هاي مختلف بدنِ اون‌هاست و حتي بيشتر از زيبايي چهره‌شون اهميت داره... اندازه‌ي بهينه‌اي که معمولاً تعريف مي‌شه 90-60-90 هست! حالا کجا؟! ادامه‌ي مطلب!

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و هفت؛ بازم حـ.ـراست و کارمند مسأله‌دار آن!

 

انگار يکي بايد بياد در اداره‌هاي حراثت هم دفتر حراثت باز کنه! آدم فکر مي‌کنه هيچ کنترلي روي کارمندان انجام نمي‌شه و همه بر اساس رابطه يا حساب و کتاب‌هاي پنهاني وارد اونجا مي‌شن. پانته‌آ رو خيلي وقته که مي‌شناسم... در زمان زلزله‌ي منجيل با دامن و جوراب نازک و لباس بدن‌نما در يه مجلس شرکت کرده بود و يه زن چادري بهش گفته بود: «خانم خجالت بکشيد... الان خيلي‌ها زير آوار موندند و مُردند... بعضي‌ها سرپناه ندارن... پدر و مادر و بچه‌شونو از دست دادن.... اون‌وقت شما اين‌طوري ميايين خيابون؟!» شيرجه برين ادامه‌ي مطلب...

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم مرداد ماه 1392 بهنام

پنجاه و دو؛ روزي که فهميديم چه همکاران نجيبي داريم!

صبح يکي از روزهاي پاياني تابستان دو سال پيش... پيکاني جلوي ميني‌بوس سرويس کارخانه آن‌قدر بد رانندگي مي‌کرد که راننده‌ي سرويس ما عصباني شد و از پنجره‌ي نيمه باز سمت شاگرد فحش داد: «ک...ـش!!» دفعه‌ي بعد که پيکان به سمت چپ ميني‌بوس آمد، دوباره از شيشه‌ي سمت خودش فرياد کشيد: «ک...ـش!!» اين در حالي بود که سه خانم باحيا و نجيب و پاک (!!) از همکاران‌مان در سرويس بودند و اين فحش براي آن‌ها بسيار سنگين آمد. تا به کارخانه برسيم، درِ گوشي با هم صحبت مي‌کردند. از اين بي‌شرميِ جوانِ راننده و اين فحش ناموسيِ خفن آن‌قدر شگفت زده شده بوديم که نتوانستيم در حضور خانم‌ها چيزي بگوييم!

 

عصر آن روز، سه خانم سرويس را تحريم کرده بودند. قبل از آن‌هم نزد رييس راننده‌ها رفته بودند و گفتند تا اين راننده عوض نشود، با سرويس نخواهند آمد. رييس راننده‌ها هم زنگ زده بود و موضوع را به راننده گفته بود. راننده، دوستش را فرستاده بود تا قضيه را ماست‌مالي کند و خودش هم آمده بود تا سوار نشود اما اگر خانم‌ها آمدند، از آنها عذرخواهي کند. خانم‌ها اما مرغ‌شان يک پا داشت... راننده را اخراج کردند. آن‌چه براي من جالب بود، حياي ظاهري برخي خانم‌ها بود که رفتارشان را در جاي ديگر، جور ديگري مي‌ديدم.

 

بيشتر ننويسم بهتر است... برخي دوستان اين متن را مي‌خوانند و ...

 

٭ ٭ ٭

پنجاه و سه؛ بوي بهشت کجاست؟

از دو سه سال پيش علاقه‌ي زيادي به بچه‌ها مخصوصاً بچه‌هاي کوچک‌تر از دو سال پيدا کرده‌ام که نوزادان را آن‌چنان دوست نمي‌دارم. اگر سال‌هايي مثل 1377 و 1383 بوده‌اند که در فاميل‌مان بچه‌هايي به دنيا آمدند و براي‌شان پر مي‌کشيدم؛ اما علاقه‌ي تازه‌ام به بچه‌ها شايد به اين برمي‌گردد که اهميت معصوميت را آن‌چنان که بايد در گذشته درک نکرده بودم. به همان نسبت هم از تماشاي ويدئوهاي کودک آزاري و خواندن خبرهايي از کودکاني که قرباني خشونت شده‌اند، دلم به درد مي‌آيد. جايي خواندم که کودکان کمتر از هفت سال، بر اساس غريزه‌شان رفتار مي‌کنند. اگر تشنه باشند، براي‌شان نبودنِ آب و صبر کردن براي آب مفهوم ندارد. در سنين پايين‌تر اگر به اين نتيجه برسند که با گوشت‌کوب به سر کسي بزنند و انتقام بگيرند، همين کار را خواهند کرد! جداي از معصوميت فطري کودکان، مينياتوري بودن‌شان و اين که ماکتي زنده از بزرگترها هستند، برايم دلنشين است. شخصيتم به گونه‌اي نيست که هر کودکي را در آغوش بگيرم و ببوسمش... اما اگر خيلي بانمک و جذاب باشد يا بچه‌ي يکي از بستگانم باشد، حتماً گردن و موهايش را مي‌بويم! اگر بچه تميز باشد و موهايش بوي ترشي ندهد (!)، گاهي آن چنان بيني‌ام را به پوست سرش مي‌چسبانم و بو مي‌کشم که کنجکاوي اطرافيانم را بر مي‌انگيزاند. گاهي هم آن چنان از نرمي و لطافت و خوش‌بويي گردنِ کودکي مست مي‌شوم که پس از گذشت ثانيه‌ها تازه متوجه مي‌شوم که کودک قلقلکش آمده و سرش را خم کرده تا ولش کنم! کم نبوده‌اند بچه‌هايي که با تماس بيني‌ام به گردن‌شان به حالت خلسه و سِر شدگي رسيده‌اند... نمي‌دانم اين حالت براي کودکان خوشايند است يا نه و آيا آزاري براي آن‌هاست؟! توصيه مي‌کنم يک‌بار هم که شده امتحان کنيد... بوي پوست و موي تازه‌ي کودکان را آن‌چنان دوست دارم که بوييدنِ تنِ هيچ زنِ زيـبايي ممکن نيست چنان لذتي به من بدهد...


 


خواهرزاده‌ي نازنينم را هر بار که ديده‌ام گويي بهشت را بوئيده‌ام... من و صدرا تنها يک روز در شناسنامه‌هاي‌مان با هم اختلاف داريم. صدرا ششم بهمن است و من هفتم...! البته با سال‌ها اختلاف... دو بهمن ماهي... آن‌هم اين‌قدر نزديک به هم. هر چند گاهي ماه‌ها مي‌گذرند و نمي‌بينمش، اما انگار رشته‌اي نامرئي دست‌کم دل مرا به او وصل کرده است. چه قدر تازگي‌ها دلم براي بوي بهشت... بوي معصوميت... بوي پاکي... تنگ شده است... حتي اگر بوي ترشيدگي بدهد! و حتي اگر صدرا هم نباشد، کودکي ديگر...

 

٭ ٭ ٭

پنجاه و چهار؛ جيب خالي پزِ عالي

همسايه‌اي در طبقه‌ي دوم مجتمع مسکوني‌مان داريم که دو پسرِ بزرگ دارند. پدرِ خانواده که هميشه اصرار دارد در نوشته‌ها و مکاتبات عادي هم لفظ «سيد احمد» را به‌کار ببرد، تا چند سال پيش انباردار يکي از شرکت‌ها در شهر صنعتي‌اي بود که در آنجا کار مي‌کنم. به دليل برنامه‌هاي استثماري آمريکاي جهان‌خوار و توطئه‌هاي صهيونيست‌ها و ايادي تا دندان مسلح آنان در داخل و خارج از کشور، شرکت‌شان ورشکست شد و «سيد احمد» هم بي‌کار. مشکل اقتصادي کشور و بي‌کار شدنِ امثالِ سيد احمد اصلاً ربطي برنامه‌هاي مديران اقتصادي ما ندارد چون آن‌ها کارشان را خيلي خوب انجام مي‌دهند و هر شب و هر روز مشغول جهاد اقتصادي‌اند.

 

به هر حال... سيد احمد مانده بود و حوضش! پرايدش را تاکسي کرد و در يک آژانس تاکسي تلفني مشغول به‌کار شد. نمي‌دانم چگونه کار مي‌کند که گاهي اصلاً بيرون نمي‌رود و وقتي محتاج پول مي‌شود، تا يازده شب سرِ کار است! از خيلي وقت پيش هم پيکان وانت کابين‌دار مسقفي به اقساط خريده و آن را به يکي از پسرانش داده ولي بيشترِ وقت‌ها خودش با آن بيسکويت و پفک و هر چه در وانت جا بشود، توزيع مي‌کند. حالا به شغلش گير نمي‌دهم اما آن‌چه باعث شد اين پست را بنويسم، رفتار بسيار خارج از فرهنگ و آپارتمان‌نشيني اين آقاست... زمستان سال 1390 مخزن آب‌گرم  شوفاژخانه سوراخ شد و براي تعويض کل مخزن دولايه و جوشکاري‌ها و هزينه و دست‌مزد نصب، بايد بالاي يک ميليون تومان پرداخت مي‌کرديم و اين هزينه بين شش همسايه تقسيم مي‌شد. مقداري از حق شارژ ماهانه (ده هزار تومان به ازاي هر واحد) هم پس انداز کرده بوديم که باعث شد سهم پرداختي هر واحد کم‌تر شود.

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم تیر ماه 1392 بهنام

 

چهل و نه؛ . . . موهاي بلندش به دنبالشه... آقا دومادِ يه پارچه حالا ديگه وقتِ ماچه !

 

اواخر خرداد ماه 1392 به منزل پدرم رفته بودم. هِلِن -يکي از دوستان مادرم- هم آن جا بود که همراه با همسر و سه فرزندش به مدت چهار سال در شهر آدساي جمهوري اُکراين (شوروي سابق) اقامت داشتند. صحبت به موهاي سرم کشيد. به هلن گفتم: «يادتون مياد سال 1377 که برگشته بوديد ايران يه روز موهاي سرمو شما زديد؟!» هلن لبخندي زد و سرش را به علامت تأئيد تکان داد. ادامه دادم: «اين قدر خوب شده بود که چند روز بعدش رفتم يه عکس پرسنلي سه در چهار گرفتم و هنوز هم اون عکس رو دارم...» هلن در همان سالِ 1377 به من گفته بود که آرايشگري را با کمي آموزش و بيشتر با تجربه ياد گرفته و با وجودي که آرايشگرها در اُکراين درآمد نسبتاً خوبي دارند، همايون (همسرش) اجازه نميداد که در آرايشگاه کار کند؛ چون بسياري از مردها دوست دارند تا زنها موهايشان را کوتاه کنند! اما در مورد من وضع کمي فرق ميکرد! چادر نماز مادرم را در اتاقم پهن کردم، روي صندلي نشستم و هلن با قيچي و شانة جيبي موهايم را کوتاه کرد. بسيار آرام و مسلّط اصلاح ميکرد و گاه به گاه با انگشتانش اندازة موهايم را ميگرفت. موهايم شبيه شجريان شده بود با اين تفاوت که در قسمت بناگوش پُرپُشت نبود! مادرم به شوخي گفت: «بايد بهش دستمزد بدي!» گفتم: «کارش حرف نداره هر چي بخواد براش ميگيرم...» که اين گرفتن ماند تا نميدانم آيا بستني خريدم و خانوادگي خورديم يا موضوع اصلاً به کلي منتفي شد؟!

 

موهايم خيلي بلند شده اند ولي نميرم کوتاهشون کنم! دليل اصلي اش هم اينه که آرايشگري رو نميشناسم که دقيقاً اون مدلي رو که در نظر دارم بزنه و بسيار کوتاهتر از اندازه اي ميکنه که دوست دارم. براي همين هم ترجيح ميدم دير به دير برم و موهاي قسمت پشتِ سر و اطرافِ سرم رو خودم يا فرناز بزنيم، دوش گرفتنهاي اول صبحي (آن هم ساعت شش و پانزده دقيقة صبح) و دردسرهاي خشک کردن موهاي بلند، واکس مو زدن و سشوار کشيدن و حالت دادنِ موها و به هم ريختن موها بر اثر بادهاي نابهنگام در پياده روي يا در خودرو را تاب بياورم... اما آرايشگاه نرم!

 

بهانه هايي که مي آوردم، از نظر مادرم و هلن خيلي خنده دار بود (و واقعاً هم وقتي خودم تايپ شون ميکنم، همين طور فکر ميکنم!). اونها ميگفتند که موهام بد نيست اما اگه برام مشکل سازند، کوتاهشون کنم. آخر سر، من هم که خسته شده بودم بهانه اي آوردم که «دهان بند» بود...! گفتم: «راستش... ميترسم آرايشگاه برم و تيغي که براي اصلاح پشت گردنم استفاده ميشه، نو نباشه و ايدز بگيرم! منم که چند بار اروپا رفتم، ديگه کي باور ميکنه که توي آرايشگاه ايدز گرفتم؟!» با اين حرفم، در واقع کار رو خرابتر کردم اما قيافه ها خيلي خنده دار بود!

 

پنجاه؛ تازه ترين گاف بهنام!

 

چهارشنبه 12 تير ماه 1392 با يکي از دوستانم که اطلاعات «به روز» و عالي در حوزة IT دارد، دربارة تبلت صحبت ميکرديم. تبلت خودش را به من نشان داد و گفت کيفيت فيلمبرداريش را ببينم. فيلمي از ساحل درياي خزر گرفته بود که موجها به ساحل ميرسيدند و دختر شش هفت ساله اي که پاچه هاي شلوارش را بالا زده بود، آب بازي ميکرد. من نه گذاشتم و نه برداشتم... پرسيدم: «اين پا سفيده کيه؟!» دوستم با نگاهي متعجب سرش را برگرداند و به من نگاه کرد... دوست داشتم عطسه ام مي آمد يا گوشي ام زنگ ميخورد يا تلفن آزمايشگاه زنگ ميخورد يا تلفنچي شرکت، دوستم را پـيج ميکرد و... تا لحظه هايي بگذرد! بعد از چند ثانيه گفتم: «خدا نگهش داره!» دوستم مرا ميشناخت و همه چيز در سکوت حل شد.

 

وقتي در شرايط مشابهي قرار ميگيريد، با وجودي که نيّت تان فقط خنده و شوخي است اما يک درصد... شايد هم کمتر... احتمال بدهيد که موضوعِ شوخي شما به شنوندگانش ربط داشته باشد. مواردي بوده که دوستان دور هم جمع شده اند و دوستِ يک دوست به زني اشاره ميکند و ميگه: «...» و... باقي ماجرا را ميتوانيد حدس بزنيد!  

 

پنجاه و يک؛ ميمون هم ريش داره!

 

حدود سال 1385 در آپارتماني که آخرين منزل اجاره اي ما بود زندگي ميکرديم. همساية بسيار محترمي به نام حسن آقا داشتيم که قبلاً هم از ايشان نوشتم (بر اين نشانه کليک کنيد). پيش از آن که به اين مجتمع شش واحدي نوساز بيائيم، آن جا منزل کلنگي قديمي اي بود که پدر حسن آقا برايش به ارث گذاشته بود. حسن آقا با کنتراکت آن را تخريب کرد و به صورت الآنش در آورد. در طولِ ساخته شدن اين مجتمع، خانوادة حسن آقا مستأجر همساية روبروئي شان ميشوند تا به کار ساخت و ساز ملکِ پدري هم نظارت داشته باشند. صاحبخانة حسن آقا (از منظر قيافه و لباس) از همشهريان بسيار مؤمن ما بودند. پسري داشتند که به نظر ميرسيد شش سال از من کوچکتر باشد. ريش پر پشتي ميگذاشت و  اگر کت و شلوار نمي پوشيد، پيراهنش را روي شلوار پارچه اي مي انداخت. به تازگي با دختر محجبه و چادري اي نامزد کرده بود. کاري ندارم که واقعاً مؤمن بود يا نه؟ انسان درستکاري بود يا نه؟ چيز بدي نه از اين پسر و نه از خانواده اش که همسايه مان بودند، نديديم.

 

آن پسر خودروي پرايد سفيد رنگ صفر خريد اما چون منزلشان جاي پارک نداشت، پس از صحبت با حسن آقا اجازه گرفت که خودرو را در پارکينگ طبقة منفي يک، کنار انباريِ آپارتمانها پارک کند. چند بار براي کاري به آن محوطه رفتم و آن پسر را سرگرم خودرواش ديدم؛ بدون اين که صحبتي بين مان رد و بدل شود، کارم را در پيلوت يا انباري انجام ميدادم. چند هفته گذشت و ديدم انگار اين پسر (با همة خوبيهاي ظاهري اي که داشت) پارکينگ را ملکِ خودش فرض کرده و هر گاه اراده ميکرد، به خاطر پرايدش به آن جا مي آمد. کاري نداشتم که آيا ديگر همسايگان راضي اند که ناموسشان خواسته يا ناخواسته در پارکينگ با مرد غريبه اي (هر چند ظاهراً قابل اطمينان) مواجه شود؟ من اما از اين که حسن آقا بدون مشورت با ديگر واحدها چنين تصميمي گرفت و کليد درب پارکينگ را هم به آن پسر داده بود، اصلاً خوشنود نبودم.

 

شبي با فرناز از بيرون برميگشتيم که حسن آقا را با همسرش در پلکان آپارتمان ديديم. پس از سلام و احوالپرسي موضوع را به آن پسر کشاندم. گفتم: «اون پسر رو خوب ميشناسيد؟» گفت: «آره... خيلي پسر خوب و مؤمنيه... دو سال باهاشون همساية نزديک بوديم... خيلي آقاست». پرسيدم: «از بابت اين که کليد اين جا رو داره و راحت ميره و مياد، مشکلي نداريد؟... خانمتون... دخترهاتون... اگه پارکينگ بِرن، از بودنِ اون آقا ناراحت نميشن؟» پاسخِ حسن آقا مثبت بود اما از لحن صحبتم، احساسم را فهميد... گفتم: «ريش داشتن و پيراهن روي شلوار انداختن و تسبيح به دست گرفتن نشونة ايمان و خوب بودن نميشه... ميمون هم ريش داره...!! من مشکلي نمي بينم که ايشون بياد و ماشينش رو اين جا پارک کنه... اما اگه خداي نکرده يه سرقت کوچيک يا هر مشکل ديگه اي پيش بياد، اگه پليس اومد و ازم پرسيد به کي شک داري من اين پسر رو معرفي ميکنم و ازش شکايت ميکنم!... شما دلتون مياد؟» چشمانِ حسن آقا، همسرش و فرناز از اين طرز حرف زدنم گرد شد! حسن آقا گفت: «من که کاملاً بهش اطمينان دارم ولي به همة همسايه ها هم گفتم... گفتم که اگه حتي يک نفر هم ناراضي باشه، کليد رو از اون آقا ميگيرم...»... از آن روز به بعد ديگر آن پسر نيامد. نميدانم چرا برخي اين اجازه را به خود ميدهند که از سوي ديگران تصميم بگيرند؟ تصميم و اعتمادي که در صورت اشتباه بودن، ممکن است گاهي دامان همة کساني را که به نحوي به هم وابسته اند، بگيرد. آن روز حسن آقا، همسرش و شايد هم خودِ آن پسر و خانواده اش از پس گرفته شدنِ کليد ناراحت شدند... اما آسايش از نبودنِ فرد غريبه اي که هيچ شناختي از او نداشتيم به تمام اين ناراحت شدنها مي ارزيد.    

 

٭ ٭ ٭

چند لينک داغ (يا ولرم) برايتان انتخاب کردم که از ديدن يا خواندنش لذت بردم. به اين دليل که درج مستقيم آن در اين وبلاگ چندان جالب نبود، لينک آنها را در زير گذاشتم تا قانون حق مؤلف يا Copy Right را رعايت کرده باشم! اين شما و اين هم لينکهاي داغ اين ماه:

 

1- مراسم دريافت مدرک دکتراي تخصصي دکتر حسن روحاني در دانشگاه کالدونياي گلاسکو از اين نشانه

 

 

2- پنج نجات باور نکردني از ضربات چاقو و اشياء تيز از اين نشانه (همراه با تصاوير دلخراش)

 

 

3- مشهورترين جسد جنگ جهاني دوم – عمليات «گوشت چرخ کرده» از اين نشانه

 

 

روزانه های نیمه دوم خرداد ماه 1392 بهنام

 

چهل و شش؛ ميني بوسي پر از دختر و پسري که فيلش ياد هندوستان افتاد !

 

هفتة منتهي به ششم ارديبهشت، هفتة جالبي براي فرناز بود. فرناز که در دبيرستاني واقع در يکي از شهرکهاي استاني که در آن زندگي ميکنم، تدريس ميکنه تعريف ميکرد که صبحِ يکي از روزهاي هفته، تمام دخترهايي که با يک سرويس ميني بوس به دبيرستان مي آمدند، نيامده اند. خانم مدير به رانندة جوان (25 ساله) زنگ ميزنه و ازش ميـپرسه: «کجايي؟» راننده هم ميگه: «ماشين خراب شده، نتونستم بچه ها (دخترها) رو سوار کنم و بيام...» مدير که نگران ميشه، به پدر و مادر همة دخترهايي که به مدرسه نيامده بودند، زنگ ميزنه. جالب اين جاست که همه شون هم ميگن: «نخير!... دخترمون امروز مدرسه اومده...» بعضيها هم گفتند: «ما ديديم دخترمون سوار سرويس شد!»... به هر حال... يه اوضاعي ميشه بيا و ببين! پدرها، مادرها و برادرها به دبيرستان ميريزند!

 

سرانجام وقتي ميني بوس دخترهاي دبيرستاني با چند ساعت تأخير کنار درب ورودي دبيرستان توقف ميکنه، پدرها و برادرها رانندة بيچاره را ميگيرند، به تيرک فلزي وسطِ حياط مي بندند و کتکش ميزنند! ماجرا از زبان دخترها اين بود که به پسر راننده ميگويند ما را ببر امامزاده... راننده هم نه نميگه و چون بدش هم نمي آمده که با بيست نفر دختر دبيرستاني خوش باشه، به جاي آمدن به مدرسه به امامزاده ميره. وقتي هم خانم مدير بهش زنگ ميزنه، نميتونسته واقعيت و بگه و مجبور شد دروغي سرِ هم کنه که کار رو خرابـتر ميکنه. دخترها هم توبيخ ميشوند.

 

پسر راننده از کار برکنار ميشه و تا چند روز که رانندة جديد و «معتمد»ي مثل همين پسر پيدا بشه، ادارة آموزش و پرورش ميني بوس اداره رو براي بردن و آوردن دخترها ميفرسته!

 

چهل و هفت؛ وقتي تُـخـ.م خيرات مي شود !!

 

دوشنبه دوم ارديبهشت 1392 وقتي به واحد شمارة دو يکي از شرکتهاي زيرمجموعة شرکتي که در آن کار ميکنم، رفتم به من گفتند که ديروز (يکشنبه) يکي از کارگران سي سالة خط درجه بندي محصول حالش بد ميشه و مجبور ميشن اونو به بيمارستان برسانند. در آن جا سکته ميکنه که با شوک الکتريکي او را احيا ميکنند؛ اما اين کار جواب نميده و متأسفانه يک ساعت پس از احياء ميميره. جالب اين جا بود که چهارشنبة هفتة پيش از آن (يعني 28 فروردين 1392) وقتي ميخواستم از همون واحد شمارة دو به واحد يک برگردم، در کمال تعجب ديدم که سه نفر از پرسنل رستوران و آشپزخانه دو گوسفند پروار را به کنار درب ورودي کارخانه آورده اند و چند دقيقه بعد، اين مراسم با آب دادن و سر بريدن گوسفندان پايان ميگيره! دليل اين کار هم اتفاقات ناگواري بود که درست در شروع سال جديد کاري در واحدهاي شمارة يک و سه شرکتم رخ داد و مديران شرکت اميدوار بودند با ريختن خون، بلا دور بشه!

 

فرداي همان روزي که گوسفندها ذبح شدند، به واحد شمارة دو رفتم. با يکي از همکاران آزمايشگاهي صحبت ميکردم. بيشتر کارکنان واحد شمارة دو از موضوع «خون ريختن» خبر نداشتند و لزومي هم نداشت که جار بزنند ما ميخواهيم گوسفند بکشيم! اعدام عبدالمالک ريگي که نبود! همکارم عباس گفت: «من اصلاً به خون ريختن اعتقاد ندارم... چند سال پيش يکي از آشنايان ما کاميون خريده بود و يک دستش را به خون گوسفندي که سر بريده بود، زد و دستش را محکم به ديوارة پشت کاميونش کوبيد تا مُهرِ خون بر روي آن حک شود. همين آدم چهار ماه بعد تصادف کرد و مرد...!»

 

چند روز بعد وقتي به عباس گفتم: «همين چند روز پيش بود که دو تا گوسفند رو جلوي درب اصلي شرکت تون سر بريدند و گوشتشون رو به مؤسسات خيريه و ايتام دادند... پس چرا اين بلا (مرگ همکار جوان سي ساله با دو فرزند) به سر شرکت مياد»؟! عباس سري تکان داد و با خنده گفت: «حتماً تخـ.مهاش رو بخشيدند و جاهاي خوبش رو خودشون خوردند يا به ما دادن بخوريم!» ميخواستم بگم اصلِ کاري همون تُخـ.مه که همه ندارن اما چيزي نگفتم (بي تخـ.مها... يا زناني که فکر ميکنند منظورم آنهاست، شورش نکنند يه وقت!).

 

چهل و هشت؛ موزيک توالتي

 

دو هفته پيش (اوايل خرداد ماه 1392) خسته و کوفته وارد منزل شدم. يکي دو شب قبل از اون هم حالت تهوع و سردرد شديد داشتم که به خاطر ميگرنهاي گاه و بيگاه منه... چه کنم؟! نوابغ و دانشمندان بايد پاي لرز خربزة شيرين نبوغشون هم بشينند ديگه...! بگذريم... معده ام حسابي اوراق شده بود. سه روز بود دلش نيامده بود محصول عطرآگينش رو صادر کنه و همون جا پيش خودش نگه داشته بود! ديدم اگه امروز صادرش نکنم، ديگه ميميرم! رفتم توي توالت و بست نشستم و به کاشيها و سنگ روشوئي و شير توالت چنگ زدم و توي دلم فرياد زدم:

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

اين مطلب به دليل دارا بودن موارد خاک بر سري رمزدار شده است

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم فروردین ماه 1392 بهنام

 

چهل و سه؛ کتابهايي که خوانده ام...

 

از سال 1387 به کتابخواني با ديد جدي تري نگاه ميکنم؛ هر چند در جمع فاميل، همکاران و آشنايان به عنوان فردي که اهلِ مطالعه است شناخته ميشوم اما گرفتاريهاي شغلي و مشکلات روزانه گاهي لذت مطالعة منظم و پيوسته را از من ميگرفت. وقتي ديدم نميتوانم فرصتي لابلاي کارهاي روزانه براي مطالعه پيدا کنم، تصميم گرفتم وقتي سوار سرويس، اتوبوس، تاکسي و يا حتي قطار (سفر اخيرم به شهر يزد) هستم، مطالعه کنم. کمتر روزي پيش مي آيد که در خودرو کتاب نخوانم. تا چند سال پيش که گوشي NOKIA 6600 داشتم، کتابهاي الکترونيکي (e-Book) را در رختخواب يا خودرو ميخواندم! کتابهاي «راز داوينچي» نوشته دن براون، «قلعة حيوانات» نوشته جورج ارول، «خاطرات دلبرکان سودا زدة من» از گابريل گارسيا مارکز،  داستانهاي کوتاه از آنتوان چخوف (مثل شب وحشتناک، خاطرات يک استاد، مغروق)، رمانهاي کوتاه ايراني از صادق هدايت (بوف کور، آبجي خانم، عروسک پشت پرده)، داستانهاي کوتاه ايراني (اسب سياه از فاطمه اختر محققي؛ رمان عشقي احمد و نازنين از صلاح الدين احمد لواساني) مشت نمونة خروار از کتابهايي است که با گوشي تلفن همراهم خوانده ام.

 

کتابهاي چاپي زيادي خريده ام يا امانت گرفته ام که بيشتر در مسير آمد و رفت به شرکت، مأموريتها يا سفرهاي داخل شهري ميخوانم. کتابهايي مثل «شهيد جاويد» صالحي نجف آبادي، «قمار باز» داستايوسکي، «راه نيرنگ» (سياسي)، «کنار رود پيدرا نشستم و گريستم»، «بريدا»، «ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد»، «کيمياگر»، «خاطرات يک مُغ»، «مکتوب»، «ساحرة پورتوبلو»، «شيطان و دوشيزه پريم» از پائولو کوئليو، «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از ميچ آلبوم.

 

( بقيه در ادامه مطلب به همراه يک جوک خواندني در پايان آن )

 

چهل و چهار؛ حواسم هست و دُم به تله نمي دم!

 

کمي پايين تر از جايي که سوار سرويس ميشوم، ايستگاهِ کارکنان يک شرکت ديگر است که 6-3 نفر از آن جا سوار ميشوند. يکي از اين آقايان که هميشه اول از همه و حتي قبل از من مي آيد، مردي شمالي حدوداً چهل ساله با صورت تراشيده يا ته ريش يکي دو روزه، شلوار پارچه اي تقريباً گشاد، چشمانِ سبز آبي، کمي چاق با قد 175 سانتيمتر است. وقتي سرويسشان مي رسد، اول از همه سوار ميشود! جالب اين جاست که مهندس نيست... احتمالاً کارمند مالي-اداري آن شرکت است. تا اين جا مورد خاصي نيست. چيزي که سبب شد اين پست را بنويسم، روز جمعه اي از دي ماه 1391 بود. سنگک خريده بودم و به لبنياتي بهنام در خيابان دانشگاه رفتم تا ماست بخرم. از آن جا که ماست فروشان و شيرفروشان مملکت شغلشان شريفتر و مهمتر از پزشکان و مهندسان اين سرزمين است (!)، هميشه صفي دراز در بيرون لبنياتيها تشکيل ميشود! رفتم توي صف. در نگاه نخست کسي را که ميديدم، نشناختم. همان مرد شمالي ايستگاه کذايي بود اما با هيبت و تيپي ديگر! شلوار جين سورمه اي-بنفش شيک و نسبتاً گرانقيمت، دستبند نقره اي بر دست راست و دو انگشتر طلا در دست راست و چپ و يک انگشتر نقره با نگين جواهر قرمز-خرمايي در دست چپ! اسکن کردن اين آقا در کمتر از ده ثانيه انجام شد... اما نتيجه اي که گرفتم اين بود که چه اندازه برخي افراد در اين کشور يافت ميشوند که با ظاهرسازي به مشاغل و پُستهايي چسبيده اند که اگر با هيبت واقعي شان پيش مي آمدند، به آن نميرسيدند. اين همان حديث مکرر و رنج آور ظاهرسازي در اداره ها و شرکتهاي دولتي است و چاره اي براي افراد (از جمله همين هموطن) نميماند تا براي گذران روزگار «مجبور» به رعايت پوشش «تحميلي» برخي شرکتها و ادارات شوند.

 

چهل و پنج؛ ما چه وقت مي خواهيم آدم شويم؟!

 

چندي پيش در تابلوي اعلانات واحد اداري شرکت مطلبي به قلم يکي از ايرانيان مهاجرت کرده به سوئد خواندم که بسيار تأثيرگزار بود. اين ايراني نوشته بود:

 

به تازگي در کارخانة خودرو و کاميون سازي معروف VOLVO (ولوو) کار ميکنم. در آن جا با ايراني ديگري آشنا شدم و او به من گفت که با هم به شرکت برويم و برگرديم. در چند روزِ نخست ميديدم که دوستم گاهي نزديک به درب ورودي شرکت پارک ميکند يا گاهي در جايي بسيار دورتر... با اين که فضاي پارک وسيعي تا نزديک درب اصلي شرکت وجود داشت! سرانجام نتوانستم تحمل کنم و از دوستم پرسيدم: «مگه جاي پارک اختصاصي نداري؟ چرا با وجود اين که ميشه نزديکتر به شرکت پارک کني، اين همه دورتر پارک ميکني؟!» جوابي که شنيدم، منو خجالت زده کرد... دوستم پاسخ داد:

 

«ما وقتي زودتر از ديگر همکارانمون به شرکت ميرسيم، بايد براي همکاران ديگري که به هر دليل اون روز نتونستن زود بيان، جايي نزديکتر به درب اصلي شرکت خالي بگذاريم تا زودتر کارشون رو شروع کنن! همون طور که ديدي، گاهي روزها هم ما دير ميکرديم اما لازم نبود دنبال جاي پارک باشيم و نزديک به درب اصلي شرکت جاي پارک پيدا کرديم و زود کارت زديم! پس اين کار به نفعِ همة ماست!... اين جا سوئده عزيزم... ايران نيست...»

 

حتماً عکسهاي خيابانها و بزرگراههاي اروپايي را ديده ايد... صف منظم خودروها با فاصلة کافي از يکديگر، ميان خطوط و در مسيري مستقيم؛ در عوض در ايران: رانندگي از هر مسيري که ممکن است، لب به لب با سپر جلويي، از روي خطوط يا بين خطوط، هر لايني که آزاد بود زود بپيچيم، راهي براي رانندة مقابل نگذاريم تا مجبور بشه به ما راه بده و... اين هم ادعاي فرهنگ و تمدن ايراني ما در مقايسه با تمدن امروزي وحشيهاي سابق وايکينگهاي اسکانديناوي!

 

ادامه نوشته