چهل و نه؛ . . . موهاي بلندش به دنبالشه... آقا دومادِ يه پارچه حالا ديگه وقتِ ماچه !
اواخر خرداد ماه 1392 به منزل پدرم رفته بودم. هِلِن -يکي از دوستان مادرم- هم آن جا بود که همراه با همسر و سه فرزندش به مدت چهار سال در شهر آدساي جمهوري اُکراين (شوروي سابق) اقامت داشتند. صحبت به موهاي سرم کشيد. به هلن گفتم: «يادتون مياد سال 1377 که برگشته بوديد ايران يه روز موهاي سرمو شما زديد؟!» هلن لبخندي زد و سرش را به علامت تأئيد تکان داد. ادامه دادم: «اين قدر خوب شده بود که چند روز بعدش رفتم يه عکس پرسنلي سه در چهار گرفتم و هنوز هم اون عکس رو دارم...» هلن در همان سالِ 1377 به من گفته بود که آرايشگري را با کمي آموزش و بيشتر با تجربه ياد گرفته و با وجودي که آرايشگرها در اُکراين درآمد نسبتاً خوبي دارند، همايون (همسرش) اجازه نميداد که در آرايشگاه کار کند؛ چون بسياري از مردها دوست دارند تا زنها موهايشان را کوتاه کنند! اما در مورد من وضع کمي فرق ميکرد! چادر نماز مادرم را در اتاقم پهن کردم، روي صندلي نشستم و هلن با قيچي و شانة جيبي موهايم را کوتاه کرد. بسيار آرام و مسلّط اصلاح ميکرد و گاه به گاه با انگشتانش اندازة موهايم را ميگرفت. موهايم شبيه شجريان شده بود با اين تفاوت که در قسمت بناگوش پُرپُشت نبود! مادرم به شوخي گفت: «بايد بهش دستمزد بدي!» گفتم: «کارش حرف نداره هر چي بخواد براش ميگيرم...» که اين گرفتن ماند تا نميدانم آيا بستني خريدم و خانوادگي خورديم يا موضوع اصلاً به کلي منتفي شد؟!
موهايم خيلي بلند شده اند ولي نميرم کوتاهشون کنم! دليل اصلي اش هم اينه که آرايشگري رو نميشناسم که دقيقاً اون مدلي رو که در نظر دارم بزنه و بسيار کوتاهتر از اندازه اي ميکنه که دوست دارم. براي همين هم ترجيح ميدم دير به دير برم و موهاي قسمت پشتِ سر و اطرافِ سرم رو خودم يا فرناز بزنيم، دوش گرفتنهاي اول صبحي (آن هم ساعت شش و پانزده دقيقة صبح) و دردسرهاي خشک کردن موهاي بلند، واکس مو زدن و سشوار کشيدن و حالت دادنِ موها و به هم ريختن موها بر اثر بادهاي نابهنگام در پياده روي يا در خودرو را تاب بياورم... اما آرايشگاه نرم!
بهانه هايي که مي آوردم، از نظر مادرم و هلن خيلي خنده دار بود (و واقعاً هم وقتي خودم تايپ شون ميکنم، همين طور فکر ميکنم!). اونها ميگفتند که موهام بد نيست اما اگه برام مشکل سازند، کوتاهشون کنم. آخر سر، من هم که خسته شده بودم بهانه اي آوردم که «دهان بند» بود...! گفتم: «راستش... ميترسم آرايشگاه برم و تيغي که براي اصلاح پشت گردنم استفاده ميشه، نو نباشه و ايدز بگيرم! منم که چند بار اروپا رفتم، ديگه کي باور ميکنه که توي آرايشگاه ايدز گرفتم؟!» با اين حرفم، در واقع کار رو خرابتر کردم اما قيافه ها خيلي خنده دار بود!
پنجاه؛ تازه ترين گاف بهنام!
چهارشنبه 12 تير ماه 1392 با يکي از دوستانم که اطلاعات «به روز» و عالي در حوزة IT دارد، دربارة تبلت صحبت ميکرديم. تبلت خودش را به من نشان داد و گفت کيفيت فيلمبرداريش را ببينم. فيلمي از ساحل درياي خزر گرفته بود که موجها به ساحل ميرسيدند و دختر شش هفت ساله اي که پاچه هاي شلوارش را بالا زده بود، آب بازي ميکرد. من نه گذاشتم و نه برداشتم... پرسيدم: «اين پا سفيده کيه؟!» دوستم با نگاهي متعجب سرش را برگرداند و به من نگاه کرد... دوست داشتم عطسه ام مي آمد يا گوشي ام زنگ ميخورد يا تلفن آزمايشگاه زنگ ميخورد يا تلفنچي شرکت، دوستم را پـيج ميکرد و... تا لحظه هايي بگذرد! بعد از چند ثانيه گفتم: «خدا نگهش داره!» دوستم مرا ميشناخت و همه چيز در سکوت حل شد.
وقتي در شرايط مشابهي قرار ميگيريد، با وجودي که نيّت تان فقط خنده و شوخي است اما يک درصد... شايد هم کمتر... احتمال بدهيد که موضوعِ شوخي شما به شنوندگانش ربط داشته باشد. مواردي بوده که دوستان دور هم جمع شده اند و دوستِ يک دوست به زني اشاره ميکند و ميگه: «...» و... باقي ماجرا را ميتوانيد حدس بزنيد!
پنجاه و يک؛ ميمون هم ريش داره!
حدود سال 1385 در آپارتماني که آخرين منزل اجاره اي ما بود زندگي ميکرديم. همساية بسيار محترمي به نام حسن آقا داشتيم که قبلاً هم از ايشان نوشتم (بر اين نشانه کليک کنيد). پيش از آن که به اين مجتمع شش واحدي نوساز بيائيم، آن جا منزل کلنگي قديمي اي بود که پدر حسن آقا برايش به ارث گذاشته بود. حسن آقا با کنتراکت آن را تخريب کرد و به صورت الآنش در آورد. در طولِ ساخته شدن اين مجتمع، خانوادة حسن آقا مستأجر همساية روبروئي شان ميشوند تا به کار ساخت و ساز ملکِ پدري هم نظارت داشته باشند. صاحبخانة حسن آقا (از منظر قيافه و لباس) از همشهريان بسيار مؤمن ما بودند. پسري داشتند که به نظر ميرسيد شش سال از من کوچکتر باشد. ريش پر پشتي ميگذاشت و اگر کت و شلوار نمي پوشيد، پيراهنش را روي شلوار پارچه اي مي انداخت. به تازگي با دختر محجبه و چادري اي نامزد کرده بود. کاري ندارم که واقعاً مؤمن بود يا نه؟ انسان درستکاري بود يا نه؟ چيز بدي نه از اين پسر و نه از خانواده اش که همسايه مان بودند، نديديم.
آن پسر خودروي پرايد سفيد رنگ صفر خريد اما چون منزلشان جاي پارک نداشت، پس از صحبت با حسن آقا اجازه گرفت که خودرو را در پارکينگ طبقة منفي يک، کنار انباريِ آپارتمانها پارک کند. چند بار براي کاري به آن محوطه رفتم و آن پسر را سرگرم خودرواش ديدم؛ بدون اين که صحبتي بين مان رد و بدل شود، کارم را در پيلوت يا انباري انجام ميدادم. چند هفته گذشت و ديدم انگار اين پسر (با همة خوبيهاي ظاهري اي که داشت) پارکينگ را ملکِ خودش فرض کرده و هر گاه اراده ميکرد، به خاطر پرايدش به آن جا مي آمد. کاري نداشتم که آيا ديگر همسايگان راضي اند که ناموسشان خواسته يا ناخواسته در پارکينگ با مرد غريبه اي (هر چند ظاهراً قابل اطمينان) مواجه شود؟ من اما از اين که حسن آقا بدون مشورت با ديگر واحدها چنين تصميمي گرفت و کليد درب پارکينگ را هم به آن پسر داده بود، اصلاً خوشنود نبودم.
شبي با فرناز از بيرون برميگشتيم که حسن آقا را با همسرش در پلکان آپارتمان ديديم. پس از سلام و احوالپرسي موضوع را به آن پسر کشاندم. گفتم: «اون پسر رو خوب ميشناسيد؟» گفت: «آره... خيلي پسر خوب و مؤمنيه... دو سال باهاشون همساية نزديک بوديم... خيلي آقاست». پرسيدم: «از بابت اين که کليد اين جا رو داره و راحت ميره و مياد، مشکلي نداريد؟... خانمتون... دخترهاتون... اگه پارکينگ بِرن، از بودنِ اون آقا ناراحت نميشن؟» پاسخِ حسن آقا مثبت بود اما از لحن صحبتم، احساسم را فهميد... گفتم: «ريش داشتن و پيراهن روي شلوار انداختن و تسبيح به دست گرفتن نشونة ايمان و خوب بودن نميشه... ميمون هم ريش داره...!! من مشکلي نمي بينم که ايشون بياد و ماشينش رو اين جا پارک کنه... اما اگه خداي نکرده يه سرقت کوچيک يا هر مشکل ديگه اي پيش بياد، اگه پليس اومد و ازم پرسيد به کي شک داري من اين پسر رو معرفي ميکنم و ازش شکايت ميکنم!... شما دلتون مياد؟» چشمانِ حسن آقا، همسرش و فرناز از اين طرز حرف زدنم گرد شد! حسن آقا گفت: «من که کاملاً بهش اطمينان دارم ولي به همة همسايه ها هم گفتم... گفتم که اگه حتي يک نفر هم ناراضي باشه، کليد رو از اون آقا ميگيرم...»... از آن روز به بعد ديگر آن پسر نيامد. نميدانم چرا برخي اين اجازه را به خود ميدهند که از سوي ديگران تصميم بگيرند؟ تصميم و اعتمادي که در صورت اشتباه بودن، ممکن است گاهي دامان همة کساني را که به نحوي به هم وابسته اند، بگيرد. آن روز حسن آقا، همسرش و شايد هم خودِ آن پسر و خانواده اش از پس گرفته شدنِ کليد ناراحت شدند... اما آسايش از نبودنِ فرد غريبه اي که هيچ شناختي از او نداشتيم به تمام اين ناراحت شدنها مي ارزيد.
٭ ٭ ٭
چند لينک داغ (يا ولرم) برايتان انتخاب کردم که از ديدن يا خواندنش لذت بردم. به اين دليل که درج مستقيم آن در اين وبلاگ چندان جالب نبود، لينک آنها را در زير گذاشتم تا قانون حق مؤلف يا Copy Right را رعايت کرده باشم! اين شما و اين هم لينکهاي داغ اين ماه:
1- مراسم دريافت مدرک دکتراي تخصصي دکتر حسن روحاني در دانشگاه کالدونياي گلاسکو از اين نشانه
2- پنج نجات باور نکردني از ضربات چاقو و اشياء تيز از اين نشانه (همراه با تصاوير دلخراش)
3- مشهورترين جسد جنگ جهاني دوم – عمليات «گوشت چرخ کرده» از اين نشانه