روزانه های نیمه دوم خرداد 1391 بهنام
هفت؛ همسايه هاي عجيب ما
از شهريور ماه سال 1383 تا مهر ماه 1385 در آپارتمان نوسازي در مجتمع شش واحدي در کوچة بُـلاغي (روبروي سه راه خيام) اقامت داشتيم. آپارتمان شيک 74 متري دو خوابه با شيشه هاي رفلکس آبي و همسايه هاي بسيار خوب، پولدار و خَيّر همه و همه دست به دست هم داده بودند تا کم کم به اون جا وابسته بشيم و هميشه مستأجر بمونيم! مخصوصاً اين که اگه ميخواستم ميوه و سبزي و مايحتاج روزانه رو بخرم، بازارچة سپه با هفت دقيقه راهِ پياده در سمت جنوبي ما بود و اگه ميخواستيم لباس و کفش از بهترين فروشگاههاي شهرمون بخريم، پنج دقيقه راهِ پياده تا خيابان خيام و پاساژهاي اون در سمت شمالي فاصله بود.
همساية ديوار به ديوارمون يه دختر و پسر عقد کردة شمالي (گيلاني) بودند با سني کمتر از 26 سال؛ اما هنوز مراسم ازدواج نگرفته بودند! اينها هميشه از صبح تا شب با هم بودند و حتي جهيزيه رو هم چيده بودند. پسر، تکنسين فني يه شرکت نسبتاً معروف و دختر، خانه دار بود. پنج ماه از آمدنشان ميگذشت که براي تمام پنج واحد ديگرِ مجتمعِ آپارتماني کارت دعوت به عروسي فرستادند! خب...! همة ما شرکت کرديم اما در شهري که زندگي ميکنم، تا قبل از ازدواجِ دختر و پسر، حتي اگه عقد هم کرده باشند، هم.خواب.گي پسنديده به شمار نميره. اين جا بود که اختلاف فرهنگها در شهر من که به دليل صنعتي-کشاورزي بودنش از تمام شهرهاي ديگرِ ايران مهاجر پذيرفته، بيشتر خودش رو نشون داد.
اينم تا يادم نرفته بگم که در طبقة دوم مجتمعِ آپارتماني ما يکي از همشهريانمون زندگي ميکرد که يکي از بهترين آدمهائيه که تا به حال در عمرم ديده ام... حسن آقا سه دختر داشت به نامهاي فرنوش، مهرنوش و مهشيد؛ يکي از يکي بهتر! آقا و خانم هر دو فرهنگي بودند و دختران واقعاً خوبي تربيت کرده بودند. نميگويم مؤمن... ولي به معناي واقعي انسان. يادم نميره که يکي از همسايه هامون در اون کوچه/خيابان براي پسرش مراسم ازدواج گرفته بودند و براشون از شهري که خيلي دور بود، مهمانهاي زيادي آمده بودند. وقتي همسايه مون خبردار ميشه، خودش به اونها ميگه که مهمونهاتون رو بياريد در آپارتمانهاي من اسکان بديد! يه آپارتمان که خودشون مينشستند؛ يکي هم آپارتمان کناري شون بود و سومي هم آپارتمان طبقة سوم و همساية ديوار به ديوارِ ما که دختر و پسر شمالي بودند ولي در اون موقع هنوز آپارتمان خالي بود و دنبال مستأجر ميگشت که به خاطر گران بودن قيمت اجاره بهاء کمي طول کشيد تا مستأجر پيدا بشه.
روزي ديديم که حسن آقا و دخترهاش دارند واحدهاي خودشون رو آب و جارو ميکنند و فرش مي اندازند. همان عصر، مهمانها که از لهجه و ظاهرشون مشخص بود همشهري ما نيستند، رسيدند. بماند که چه قدر پُر سر و صدا و بچه دار بودند! تا دو روز کل شش واحد روي سرِ آنها بود! جالب اين که حسن آقا نميگذاشت ميزبانِ اين مهمانها براشون نهار يا ميوه و چاي بياره! بچه ها رو ميديدم که در راه پله بالا و پائين ميرن و هلو و سيب دست شونه و آبش رو روي راه پله ميريزند! دخترهاش يا خودش به مهمونهاي هم محله اي مان سر ميزدند و نيازهاشون رو برطرف ميکردند! اينهائي که از حسن آقا ديدم، علاوه بر درس تربيتي و اخلاقي، تأثير زيادي روي من و حس انساندوستي و وطن پرستي ام گذاشت. يادتون باشه که ما در درجة نخست ايراني هستيم و نه مسلمان... چون ايراني به دنيا مي آئيم! حسن آقا وضع مالي خوبي داشت؛ هر چي باشه مالک نصف کل مجتمع آپارتماني بود! چون دخترهاي اول و دومش بزرگ و دانشجو بودند و دختر سومي در دورة راهنمائي درس ميخواند، واحد کناري رو دربست به اونها داده بود و فقط براي واحد بالائي ميخواست مستأجر بياره. اصلاً اهل ماهواره نبود و اون رو براي دخترهاي بالغ و در حال رشد بسيار مضر ميدونست.
برگرديم به همين روزها... همساية فعلي ما در طبقة نخست مجتمع شش واحدي مون زندگي ميکنه و همشهري خود ماست و اگرچه با آقاي همسايه رابطة چنداني ندارم، اما همسرش با فرناز صميميه. اينها يه پسر خوشگل و تپل دارن اميرحسين نام که از مهر امسال کلاس اول ابتدائي ميره. خانم همسايه خيلي روي پسرش حساسه و هميشه با پسرش بيرون ميره تا اتفاقي براش نيفته.
روزي فرناز از بيرون به منزل برميگشت که زن همساية کناري مون که خانة شخصي دارند، پس از احوالپرسي به فرناز گفت: «اين خانم همساية طبقه اولتون خيلي زن عجيبيه...!» فرناز پرسيد: «چطور مگه؟!» و جواب شنيد: «هر چند وقت خانمش ميره بالکن خونه شون و از اونجا تخم مرغ به سمت ديوار حياطمون پرت ميکنه! يا اين که چند سال پيش ميرفت پوشک شاشي پسرش رو ميگذاشت توي کيسة فريز و پرت ميکرد توي حياطمون...! ما هيچي بهشون نگفتيم... شما هم بهشون نگين... فقط نميدونيم چرا دارن اين کار رو با ما انجام ميدن؟!...»

به فرناز گفتم: «مامان اميرحسين خيلي خرافاتيه و براي دفع چشم شور و چشم زدن، تخم مرغ ميشکنه و فکر ميکنه که اين همسايه بچه شون رو چشم ميزنه!... اما ديگه نميدونم شاش پسرشون رو براي چي پرت ميکنه توي حياطشون! مگه تبرکه يا وسيلة شفا يا دفع بلا...؟! والله اعلم! گربه هم از وقتي ديد که پيفش دارو محسوب ميشه، ميره پيفشو قايم ميکنه!».
● ● ●
هشت؛ شعر پ.و.ر.ن.و.ئي که نسرودم اما به نامِ من شد
يادش به خير! سال دوم راهنمائي بودم. دوست و همکلاسي صميمي اي داشتم حسن نام. معاون پرورشي بسيار بااخلاق، مؤمن و دلسوزي داشتيم به نام آقاي قلي پور. در مراسم صبحگاه حرفهاي بسيار قشنگي ميزد و خيلي نگران تربيت ما پسرهائي بود که در سن بلوغ بوديم. با اين که به اندازة ناظم و بعضي از دبيرانمان از آقاي قلي پور حساب نمي برديم، اما طوري نبود که از او حرف شنوي نداشته باشيم.
در آن سن و سالِ حساس و با وجود محدوديتهاي فراوانِ آن سالها تعجبي نداشت که کنجکاويِ ج.ن.س.ي فراواني هم داشته باشيم! يادم هست عصر جمعه اي، شبکة يک، يکي از بيشمار فيلمهاي پليسي اروپاي شرقي (فکر کنم لهستاني) را نشان ميداد. مرد و زني در آپارتمانشان با هم صحبت ميکردند و زن انگار که قرار بود به ميهماني برود، جلوي ميز توالت آرايش ميکرد و در همان حال هم به صحبتهاي مرد (که آخرش هم نفهميديم شوهرش بود، برادرش يا دوست پسرش!) گوش ميداد. زنگ آپارتمان به صدا در آمد... مرد بلند شد و بدون خداحافظي از درب بيرون رفت و از کنارِ آقاي شيک پوشي گذشت که وارد آپارتمان ميشد و همان زن به بدرقه اش آمده بود! فرداي آن روز (شنبه) در زنگهاي تفريح و در پچ پچهاي سرِ کلاس همين اپيزود را بهانه کرده بوديم و شيطنت آميز ميخنديديم!

در همان روزها حسن خان شعري سروده بود که چند بيت آن اين بود:
يکي از بزرگان اهل خرد براي خرش ساندويـچ ميخرد!
يکي از بزرگان اهل تقوا رفت زير غلتک شد مقوا
يکي از بزرگان اهل تميـيز با زنش رفته بود زيرِ ميز
و . . .
حسن در حياط مدرسه کنار من راه ميرفت. ورقه را دستم گرفته بودم و آرام ميخوانديم و با صداي بلند ميخنديديم! يک لحظه ديدم که دستي آمد و ورقه را از من گرفت! سرمان را بلند کرديم... خشکمان زد... آقاي قلي پور از همان بالاي پلکان مراسم صبحگاهي ما را ديده بود... فکر نميکرديم ما را از ميان درختان باغچة وسط حياط و انبوه دانش آموزاني که هم قد و قامت ما بودند، ببـيند! در آن حال و هواي نوجواني، به خيال آن که يادش برود ورقه را از چه کسي گرفته، با گامهائي تند که به دويدن ميماند، از آن جا دور شديم. ظاهراً محتواي شعر حسن آقا آن قدر غني بود که وقتي داشتيم به سرِ کلاس ميرفتيم، از دور ديديم که آقاي قلي پور هنوز هم سر در کاغذ دارد!
خدا خدا ميکرديم آقاي قلي پور يادش رفته باشد ورقه را از کي گرفته... و يا سرِ راهش قرار نگيريم! اما در زنگ تفريح بعدي ديديم که به سمت ما مي آيد...! اين ور ميرفتيم... آن ور ميرفتيم... واي خدايا آقاي قلي پور هم اين ور ميرفت، آن ور ميرفت... پس حتماً با ما کار داره...! آن چه نمي بايد ميشد، شد! آقاي قلي پور ازم پرسيد: «اون چه شعري بود نوشته بودي؟!» گفتم: «آقا! من ننوشته بودم... يه نفر ديگه به من داده بود...» پرسيد: «کي بود؟!» نگاهي به چهرة حسن کردم... با حرکت چشمهايش به من اشاره ميکرد که «تو رو خدا منو لو نده... تو رو خدا...» ميدانستيم آقاي قلي پور آدمِ بزني نيست؛ براي همين هم شاعر اين شعر پرمايه رو لو ندادم. تنها شانسي که داشتم اين بود که شاگرد ممتاز بودم و خودِ آقاي قلي پور هم فهميده بود که کار من نيست... هيچ زنگِ تفريحي در تاريخ دوازده سالة تحصيلم از ابتدائي تا دبيرستان به اندازة آن روز به موقع نخورده بود... وقتي همهمة بچه ها با آويزان شدنِ چند دانش آموزان ديگر به آقاي قلي پور همزمان شد، به مفهوم واقعي قسر در رفتيم!
حسن اما اکنون مدير کنترل کيفيت يک شرکت بسيار معروف و معتبر است و در چند مأموريت کاري هم به آلمان رفته است. يکشنبه 14 خرداد 1391 آن شعر را با پيامکي به يادش آوردم و احوالي تازه کرديم!
◄ تميـيز: تشخيص دادن ؛ اهل تميـيز: روشن بين، عارف.
نُـه؛ روزي که از بُرد کشورم خجالت کشيدم
يکشنبه 14 خرداد 1391 ساعت 18:30 به وقت تهران تيمهاي ملي فوتبال ايران و ازبکستان در شهر تاشکند نخستين ديدار گزينشي جام جهاني 2014 برزيل در گروه نخست آسيا را آغاز کردند. با وجودي که نيمة نخست با برتري ايران و پرسينگ (pressing) ازبکستان در زمين حريف همراه بود اما نتوانستيم فرصت خطرناک گلزني ايجاد کنيم. اُزبکها وقتي از لاک دفاعي بيرون آمدند، بسيار زهردار نشان دادند و با پاسهاي دقيق به آساني دروازة رحمتي را تهديد کردند. کسي نبود بگويد که پرسينگ وقتي که به گلزني منجر نشود تنها در صورتي مفهوم دارد که تساوي براي ما کافي باشد و يا با يک يا چند گل از حريف پيش باشيم. واقعيت اما اين بود که فقط به دروازه نزديک ميشديم و نميتوانستيم تاکتيکمان را در زمين پياده کنيم. اصلاً نديدم علي کريمي کجاست؟!

يک گل اُزبکها به درستي آفسايد اعلام شد ولي داور ژاپني ميتوانست توپي را که تقريباً از خط دروازة ايران گذشت (و شايد هم داخل دروازه شد) و به ساعدِ خم شدة دفاع ايران برخورد کرد و با زحمت زياد به بيرون دفع شد، دستکم پنالتي اعلام کند. به هر حال، بر خلاف بسياري از بازيهائي که ايران با وجود برتر بودن، شکست ميخورد يا صابونِ داوري به تنِ بازيکنانمان ميخورد، بر خلاف جريان بازي و در دقيقة 94 (آخرين ثانيه ها) خلعت بري گل حياتي ايران را در نخستين بازي به ثمر رساند. ناباورانه به گل ايران مينگريستم. پس از اين همه بازي بد و اين همه راه رفتنِ بي هدف و عدم ايجاد فرصت گلزني روي دروازة ازبکستان به گل برسيم؟! خدايا اين ناعادلانه است...! اما با خودم گفتم: «ازبکستان غول بيدار شدة آسياست... اکنون آش خورند و وقتي تجربة بين المللي بيشتري کسب کنند و مربي خارجي خوب بگيرند، يکي از قدرتهاي واقعي آسيا خواهند شد و ما بايد دعا کنيم که به بحرين و قطر بخوريم، اما به ازبکستان، خير!»
قبول داريد اگر آرش برهاني به جاي خلعت بري وارد زمين ميشد، توپ را به بالاي دروازه ميزد؟!
● ● ●