روزانه‌های بهنام ۹۱ - از روی تو دل کندنم آموخت زمانه، این دیده از آن روست که خونابه فشان است

هر چی بیش‌تر می‌گذره، بیش‌تر متقاعد میشم که

یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی‌پایانه

قدرنشناسی، انتظارات بی‌جا، در گذشته ماندن، کینه‌ای بودن، درک نکردن و درک نشدن و خیلی موارد دیگه‌ای که گفتنش سخته، آرامش رو از زندگی می‌گیره. واقعاً به خیلی‌ها حق میدم که راه زندگی‌شون رو با دینامیت و بولدوزر خراب کنند و دوباره آسفالتِ عشقِ مرغوب‌تری رو مصرف کنند.

حیف که بعضی‌ها در عمق وجودشون حس نوستالژیِ روابط قدیم رو زنده نگه داشته‌اند و نگران آنند که دیگری تحقیر بشه یا دستکم کسی که نباید، آسیب ببینه.

شهامت و جسارتِ پشت سر گذاشتنِ راه قدیمی‌ای که به امید بهتر شدنِ زندگی طی شده، در نهاد هر کسی نیست و حتی ممکنه خیلی از خواسته‌ها و امیال دیگه، این شهامت رو کنار بزنند... اما گاهی باز کردنِ صفحه جدیدی از زندگی و کار، نه یک رفتار خوب، که یک واجب ذهنی، روانی و جسمی به حساب میاد.

آرزو می‌کنم ایزد یگانه شک و تردید رو از دل‌های بندگانش دور کنه تا بتونند مناسب‌ترین تصمیم زندگی‌شون رو در مناسب‌ترین زمان ممکن بگیرند.

♦️ پس‌نوشت: عنوان این روزانه یکی از اشعار زیبای شادروان هوشنگ ابتهاج (سایه) است.

دختران بخوانند


ببين دختر جون

روزي که ازدواج مي‌کني اوني که مي‌خنده مادرته، چون تو داري خوشبخت مي‌شي و تو رو توی لباس عروسي مي‌بينه. اما اوني که غم داره و از درون به‌خاطر جدا شدنت اشک مي‌ريزه، اوني که تو... تا عمر داري ناموسشي... اوني که نمي‌تونه پشتت نباشه... اوني که تو آبروشي... اوني که با نابودي تو کمرش مي‌شکنه، باباته.


 


ببين چه قدر به اين پسرايي که ميان و مي‌رن، فکر مي‌کني؟

چه قدر به خاطرشون هر کاري مي‌کني؟

واسه‌ی اون بابا، اون مرد اصلي کل عمرت يه کم وقت بذار؛ که محبت تو رو با هيچ مهر و محبتي توی دنيا عوض نمي‌کنه.

اونه که ناز واقعي تو رو با دنيا مي‌خره.

قدرش رو بدون... هميشه نيستا...

قهرمانان... قهرمانی‌تان شاد باد

دلم پر از درد است... درد ! مي‌فهمي؟!

 

عکس‌ها: خبرگزاري تسنيم

 

با اين گريه‌ها آشنايم... سال‌ها پيش چند بار اين احساس تلخ و گزنده را درک کرده‌ام. دلم پر از درد است... درد! مي‌فهمي؟! اين‌که هم تو و هم ديگران بدانيد که حق توست؛ سزاواري؛ برنده‌اي؛ از امتحان، کنکور، گزينش، مسابقه و هزار رقابت ديگر سرفراز بيرون آمده‌اي اما دار و دسته‌هاي کفتار صفت و شغال خصلت حق‌ات را بگيرند و نتواني حق‌ات را پس بگيري (که حق دادني نيست، گرفتني‌ست)... آتش مي‌گيري.

 

1 

 

2

 

3

 

4

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 71 ؛ توالت در تاکسي ؟!

 

صبح شنبه دوم آذر ماه 1392 براي رفتن به سرِ کار سوار تاکسي شدم. در نخستين ميدان پس از سوار شدنم، دختر خانم «شبه‌داف» (semi-duff) 27-24 ساله‌اي با موهاي اتو و مش شده که مثل علي‌باباي کارتون سندباد به سمت چپ صورتش ريخته بود، سوار شد و کنار من نشست. به‌جز هنگامي‌که پيش از سوار شدن در تاکسي مسير را به راننده مي‌گفت، مستقيم نگاهش نکردم و حتي خدا را شاهد مي‌گيرم که تا وقتي با هم در انتهاي مسير پياده شديم، نديدم که ساپورت مشکي ضخيم پوشيده است. وضعيت دختر اما به گونه‌اي بود که کارهايي که داخل تاکسي مي‌کرد، جلوي چشم‌ام مي‌آمد!

 

کيفش را روي زانويش گذاشت. همان‌ ابتدا، رنگ لاک بادمجاني (بنفش تيره مايل به مشکي) زيبايي که زده بود، نخستين تکانه براي آغاز ماجراهاي ديگر بود! کيف را باز کرد. از داخلِ قوطي کوچکي چيزي سفيد بيرون آورد و...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

آیا لازم است خط قرمزها را برای دوستان نزدیک پر رنگ کنیم ؟

روابط «زن و مرد» و «دختر و پسر» هميشه مورد توجه انسان‌ها بوده و حدود و مرزبندي‌هاي‌ اين مسأله بر اساس قوانين ديني، عرف جامعه يا قراردادهاي شخصي در هر کشوري بسيار متفاوته. واقعاً گاهي خيلي سخته که بشه مرز مشخصي رو بين افراد تعريف کرد به‌ويژه اگه دوستاني باشند که تا الان اون‌ها رو نديدي و شناخت‌تون نسبت به هم محدود باشه به مطالعه‌ي نوشته‌هاي هم‌ديگه. هر چند نوشته‌ها هم مي‌تونند تا حد زيادي در شناخت افراد کمک‌کننده باشند اما هيچ‌وقت اين شناخت کامل نخواهد بود و ممکنه سوءتفاهم‌هايي بين افراد پيش بياد. اين مسائل، تنها دوستان رو در بر نمي‌گيره و گاهي دامن‌گير افراد متأهل هم مي‌شه. علتش رو مي‌تونم اين فرض کنم که افراد هميشه يک نيمه‌ي پنهان دارند که به هر کسي حتي نزديک‌ترين افراد به اون‌ها نشون نمي‌دن.

در وبلاگ قبلي‌ام با خواننده‌هاي زيادي آشنا شدم که به اشتراک گذاشتن تجربه‌هامون و نقد و بررسي نوشته‌هامون به همه‌ي ما چيزهاي زيادي رو ياد مي‌داد. اما تازگي‌ها حس مي‌کنم که بيش از اندازه وارد قلمرو و خط قرمز بعضي خانم‌ها مي‌شم. در واقع با وجودي‌که همچين قصدي رو ندارم اما ناخودآگاه ناراحتي اون‌ها رو سبب مي‌شم که مثلاً «من براي شوخي به شما اين حرف رو زدم و نبايد مثلاً اين‌طور به من جواب مي‌دادي...» واقعاً تجربه‌هاي ديگه‌اي که برخي خانم‌ها در محيط بيرون از دنياي مجازي داشتن، باعث شده که دوستان مجازي‌شون رو هم با همون چشم ببينند. البته جاي سرزنشي براشون نيست و بعضي حرف‌ها رو نبايد هر جا زد هر چند بدوني که اين فرد، دوست صميمي توست.

متأسفانه نمي‌تونم مسأله رو بازتر کنم ولي براي مثال نويسنده‌ي يه وبلاگ دخترونه نوشته بود که من و دختر عموم روزه نمي‌گيريم و دلايلي داريم براي اين کار... منم نه گذاشتم و نه برداشتم و نوشتم ربطي به ... نداره؟! (1) ... نتيجه اين بود که طرف خيلي ناراحت شد و با وجودي‌که از مدت‌ها پيش با هم آشنا بوديم، نوشت: فکر نمي‌کنيد به شما ربطي داشته باشه عايا؟!

خيلي ناراحت شدم... از يک طرف حق رو به ايشون مي‌دادم و از طرف ديگه ناراحت بودم از اين‌که قصد من از نوشتن اين جمله‌ي نسبتاً زشت (خواننده‌ها بايد بگن چه‌قدر زشته) واقعاً اشاره به مسائل شخصي خانم‌ها نبود و تنها ياد جمله‌اي از يکي از شاهان قاجار (احتمالاً ناصر الدين شاه) افتادم که در پاسخ به بهانه‌ي يکي از زنان حرمسرايش گفته بود:

شير ... مي‌خورد وقت شکار !! (2)

اگه يکي از خوانندگان بگه اگه همين شوخي رو يکي از آقايون با ناموس‌تون مي‌کرد، ناراحت نمي‌شديد؟! و پاسخ حقيقي من هم همين مي‌شه که «نگاه مي‌کنم به نوشته‌هاي اون آدم يا شخصيتِ طرف... و سعي مي‌کنم اون شخص رو از نوشته‌هاش بشناسم و با توجه به جمله‌اي که (مثلاً ناموسم) نوشته و نوشته‌ي اون آقا، وضعيت رو بررسي مي‌کنم اما پيش‌داوري هرگز». در کل ما خيلي راه داريم تا به اون حد از شناخت کامل و راحتي با جنس مخالف‌مون برسيم که در فيلم‌ها مي‌بينيم. در اين فيلم‌ها خيلي راحت آقايي به زني که با شوهرش به ميهماني آمده با صدايي بلند مي‌گه: «خيلي صکثي شدي!» و براي زن و همسرش افتخار آفرينه که جذابيت دارند. بايد دونست که جمله‌هايي که ديگران (منظورم خارجي‌ها) به زبون مي‌آرن با قصد عيني اون جمله کاملاً متفاوته اما در ايران... زمان زيادي بايد بگذره و حتي خود من هم دوست ندارم خيلي چيزها رو در اين زمينه بشنوم يا بيان کنم...

اگه مايليد جاهاي خالي را بخوانيد به ادامه‌ي مطلب تشريف ببريد و حدس‌تان را با پاسخ مقايسه کنيد!

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 64

 

شصت و چهار؛ دختري که هر چند دير، اما سرانجام سر به‌راه شد !

 

فرناز برام تعريف کرد که دو سال پيش يکي از دختران مدرسه‌شون که تازه به کلاس اول دبيرستان آمده بود، پاش رو توي يک کفش کرد که «الا و بلا... من نمي‌خوام مدرسه برم و بايد با اين دوست پسرم که اومده خواستگاري‌ام، عروسي کنم...» هر چي پدر و مادرش بهش گفتند: «تو هنوز بچه‌اي! حالا مي‌خواي بچه‌داري هم بکني؟!»، به خرجش نرفت. حالا همون دختر در يکي از کلاس‌هاي اولي که فرناز امسال تدريس مي‌کنه، حضور داره... اونم به عنوان شاگردي که يک سال هست ترک تحصيل کرده! با اين تفاوت که روزگار به کمکِ نفهميِ خودِ اون دختر، مشت محکمي به دهانش زده و در جايي‌که بکارت براي ازدواج خيلي مهمه، باکره هم نيست! بله... اون ازدواج عاشقانه تنها هشت ماه دوام داشت و به طلاق و جدايي ختم شد!

 

فرناز مي‌گه اين دختر فوق‌العاده خوشگله... خيلي به درس توجه مي‌کنه و همين‌که مسأله‌اي پاي تخته سياه مي‌نويسم، دستش رو بالا مي‌گيره تا بياد پاي تخته سياه براي حل مسأله! اميدوارم که اون دختر بر سرِ عقل آمده باشه و از اين تجربه‌ي تلخ براي پيشرفت تحصيلي و جبران گذشته‌اش استفاده کنه.

در اين‌جا ياد يکي از ترانه‌هاي «کاميار» افتادم که خيلي از خواننده‌اش بدم مي‌آد... نمي‌دونم چرا اين‌طور به بينندگان و جوان‌ها القاء مي‌کنند که هر دوستي‌اي بايد به رختخواب ختم بشه؟ کاميار در نقش يک پسر با دوست دخترش در خيابان قرار مي‌ذاره و بعد از گشت و گذار به آپارتمان کاميار مي‌رن و...

( ادامه مطلب )

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 63

شصت و سه؛ کشمش ويژه !

 

فرناز چند ساعت در هفته رو در يک دبيرستان دخترانه در يکي از نواحي روستايي تدريس مي‌کنه. اون‌جا چون کشاورز هستند، به فرهنگياني که کار مي‌کنند پيشنهاد مي‌دن که محصول‌هاي کشلورزي‌شون رو بخرند. من چون کشمش خيلي دوست دارم و چاي با قند برام لطفي نداره و معمولاً با خرما، کشمش يا شکلات مي‌نوشم، فرناز به يکي از شاگردان دختر کلاس‌اش سپرد تا هفته‌ي ديگه يک‌شنبه 21 مهر 1392 پنج کيلوگرم کشمش بياره. يک هفته گذشت تا اين‌که ديروز از فرناز پرسيدم: «پس کشمش‌ها کو؟!... مي‌خوام با چاي بخورم!» و فرناز گفت: «دختره امروز عروسي‌اش بود و مدرسه نيامد!» و هر دو خيلي خيلي خنديديم. خيلي‌ها رو مي‌شناسم که وقتي مي‌خوان ازدواج کنند، جزئيات مراسم‌شون رو از چند ماه پيش تنظيم مي‌کنند و براي روز ازدواج‌شون برنامه‌ي ديگه‌اي نمي‌گذارن... حالا چه‌طور اون دخترک روستايي يهو تصميم گرفت ازدواج کنه، حتماً به‌ما مربوط نمي‌شه اما اميدوارم که زندگي خوب و سعادت‌مندي در پيش داشته باشند.

روزانه های نیمه نخست مهر ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و هشت؛ حکايت نامه رسان شرکتِ ما !

 

مردي مازندراني و ميان‌سال نامه‌رسان شرکتِ ماست. با دوچرخه از بخش اداري راه مي‌افته و نامه‌ها رو بين واحدها توزيع مي‌کنه. چند وقتي هست که سامانه‌ي نامه‌نگاري بدون کاغذ Paperless رو اجرا کرده‌ايم و جز در موارد واقعاً ضروري يا اين‌که نامه‌اي از بيرون از شرکت بياد يا فکس بشه، نامه‌ي کاغذي نداريم. براي همين هم خيلي کم به‌من مراجعه مي‌کنه... شايد هفته‌اي يک‌بار يا اين‌که خودم نامه رو بهش مي‌دم. يه روز در داخل سالنِ توليد با هم سلام و احوال‌پرسي مي‌کرديم... بهش گفتم: «به دخترها هر روز نامه مي‌دي براي من اصلاً نامه نمياري؟!»...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و نه؛ پسري که نمي‌خواست بميرد!

 

سال‌ها پيش... فکر کنم سال 1376 برادرِ عروسِ خاله‌ام که از من کوچک‌تر بود، قصد داشت کاميون يا تريلي تهيه و با آن کار کند. خب... آن زمان هم پولِ هم‌چين وسيله‌اي را هر خانواده‌اي نداشت و جوابي که پدرِ آن پسر داد اين بود که: «ندارم»! اين گفته‌ي پدر بر پسر که بسيار هم بد تربيت شده بود، گران آمد... انگار به دوستان خياباني‌اش گفته بود که مي‌خوام راننده‌ي بيابوني بشم و نمي‌خواست پيش آن‌ها کم بياره! هر کار کرد که پدر را وادار به خريد کاميون (يا تريلي) کنه، موفق نشد. به‌عنوان آخرين راه حل...

 

 

Truck

 

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

شصت؛ ترجمه‌اي که آبش را من خوردم، نانش را ديگري!

 

سال‌ها پيش... روزنامه‌هاي Tehran Times و IRAN Daily را مي‌‌خريدم و خبرها و مقالات آن‌را مي‌خواندم و کلمه‌هاي انگليسي‌اي را که نمي‌دانستم، در ورق‌هاي کلاسور سوراخ‌دار که با خط‌کش به سه ستون تقسيم کرده بودم، همراه با تلفظ و معاني آن‌ها مي‌نوشتم. از شنبه تا پنجشنبه روزي 15 تا 20 کلمه را با اشتياق ياد مي‌گرفتم و جمعه‌ي همان هفته تمام واژه‌ها را دوره مي‌کردم. به جرأت مي‌گويم که بيشترِ گنجينه‌ي واژگان انگليسي من مربوط به همان دوران پر شور و شَرِ يادگيري‌ام است و تابستاني که سه ماهِ آن‌را به اين شيوه سپري کردم.

 

 

English

 

 

شادي دخترِ دختر دايي مادرم، متني انگليسي را از دامادشان گرفته بود و برايم آورد تا ترجمه کنم. بر خلاف نظرِ شادي که دانش آموز ممتاز سال سوم رشته‌ي علوم تجربي بود، متن چندان سنگيني به‌نظرم نيامد! ترجمه‌اي بسيار شيک و با واژگان پارسي ناب انجام دادم و با خط زيبايم بر روي کاغذ نوشتم. شادي ترجمه را به دامادشان داد اما نگفت که چه کسي آن‌را ترجمه کرده و جاي شگفتي نيست که...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم شهریور ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و پنج؛ فـ.ـيـ.س بوق اعتياد آور!

 

از وقتي در شبکه‌ي اجتماعي فيـس.بـ.وک يا Linked in (براي مشاغل و تخصص‌ها) عضو شدم، بيشتر به قدرتِ بزرگ اون‌ها ايمان ميارم. دوستان، هم‌کلاسي‌ها، هم‌محله‌اي‌هاي قديمي، همکاران و بستگان رو مي‌شه پيدا کرد، ديدگاه‌هاشون رو خواند و از ديد ديگه‌اي شخصيت‌شون رو بررسي کرد. به تجربه فهميده‌ام که استاتوس‌ها، شِير کردن‌ها، کمنت گذاشتن‌ها، لايک‌ها، عکس‌ها و هر چيز ديگه‌اي که افراد در پـيج‌شون مي‌گذارند، بيان‌کننده‌ي گوشه‌اي از شخصيت‌شونه. چه‌قدر برام جالب بود که پس از سال‌ها بي‌خبري، هم‌کلاسي‌هاي دوران خوش دبيرستان يا دانشگاهم را که چند پزشک متخصص، وکيلِ پايه يک يا دانشجوي دکترا در خارج از کشور هستند، ديدم.

 

ليست بلند بالاي «بعضي» از دوستانم را مي‌نويسم و بگم که خيلي از پيشرفت تحصيلي يا کاري‌شون خوشحالم:

دانشجوي دکتراي رشته‌ي استخراج فلزات در دانشگاه فرانسوي زبان کِبِک کانادا (دختر)

جراح فک و صورت در آتلانتا جئورجيا – آمريکا

پزشک متخصص پوست در ايران و رتبه‌ي 35 کنکور تجربي

پزشک رزيدنت در اروپا (فرانسه يا ايتاليا) و رتبه‌ي 70 کنکور تجربي

کارشناس ارشد معماري دانشگاه تهران و مقيم شهر لوزان سوئيس

دانش آموخته‌ي دکترا در رشته‌ي خودم و مقيم پرتغال

يکي از هم‌رشته‌اي‌هاي دخترِ دوره‌ي ليسانسم در ادمونتون آلبرتاي کانادا اقامت داره و چند نفر ديگه از هم‌دبيرستاني‌ها يا هم‌رشته‌اي‌هاي دوره‌هاي ليسانس و فوق ليسانسم در آداچي کو (توکيو-ژاپن)، مالت، نيوزيلند، پلانو تگزاس آمريکا و سان ژوزه کاليفرنياي آمريکا اقامت دارند. اگه خوانندگانم مايل باشند، از اين‌ها بيشتر مي‌نويسم چون مطالب خواندني در مورد اينان زياد دارم. براي نمونه، يکي از هم‌اتاقي‌هاي دوره‌ي ارشدم در خوابگاه دانشگاه صنعتي اميرکبير به نام رامين که چندي پيش نوشته بودم در سال 1380 دنبال کارهاي اقامتي‌اش در بلژيک يا سوئيس بود، سر از «سن ژوزه کاليفرنيا» در آورد... در واقع، اين اشاره‌ي شاعر که «... بر بوي پسته آمد و بر شکر اوفتاد...!» در مورد رامين صدق کرد!

 

به‌خاطر جذابيت‌هاي بالاي شبکه‌هاي اجتماعي سعي مي‌کنم دفعات ورودم رو کم کنم... اما هر بار که وارد مي‌شم تا پاسي از نصفه شب گذشته در نت مي‌چرخم که چندان خوشايندم نيست... گذشته از بدخوابي‌هايي که به‌دنبال داره، فکر مي‌کنم چيزِ خاصي رو ياد نمي‌گيرم و بيشتر دنبال اينم که فلاني چي نوشته و ديگران چه مطلبي رو لايک کردند و در مورد نظر من چي نوشتند و کي عکس جديد گذاشته؟! استفاده‌ي مفيد از نت خيلي کمه و براي همين هم سايت‌هاي ويدئويي رو تماشا مي‌کنم... هر چند بيشترِ ويدئوهايي که ديدم، مربوط به صحنه‌هاي خشن شکنجه و کشتن و تصادف و سر بريدن و... بوده (!) اما دوربين مخفي و فيلم‌هاي آموزشي رو هم حتماً تماشا مي‌کنم. خيلي از مخابرات سپاسگزارم که سرعت اينترنت ايران رو در اين حد کُند نگه داشته... وگرنه معلوم نبود چند نفر ايراني از کار و درس و خوابشون مي‌افتادند!

 

 

پنجاه و شش؛ روزي که يک مدل رو متر کرديم!

 

اين مطلب از اساس بايد سانـ.ـسور بشه... براي همين با مغز بريد ادامه‌ي مطلب! فقط براتون بگم که براي انتخابِ يک مدلِ مناسب، مهم‌ترين فاکتور، سايز قسمت‌هاي مختلف بدنِ اون‌هاست و حتي بيشتر از زيبايي چهره‌شون اهميت داره... اندازه‌ي بهينه‌اي که معمولاً تعريف مي‌شه 90-60-90 هست! حالا کجا؟! ادامه‌ي مطلب!

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و هفت؛ بازم حـ.ـراست و کارمند مسأله‌دار آن!

 

انگار يکي بايد بياد در اداره‌هاي حراثت هم دفتر حراثت باز کنه! آدم فکر مي‌کنه هيچ کنترلي روي کارمندان انجام نمي‌شه و همه بر اساس رابطه يا حساب و کتاب‌هاي پنهاني وارد اونجا مي‌شن. پانته‌آ رو خيلي وقته که مي‌شناسم... در زمان زلزله‌ي منجيل با دامن و جوراب نازک و لباس بدن‌نما در يه مجلس شرکت کرده بود و يه زن چادري بهش گفته بود: «خانم خجالت بکشيد... الان خيلي‌ها زير آوار موندند و مُردند... بعضي‌ها سرپناه ندارن... پدر و مادر و بچه‌شونو از دست دادن.... اون‌وقت شما اين‌طوري ميايين خيابون؟!» شيرجه برين ادامه‌ي مطلب...

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزی که تفاوت بین دختر و پسر را دانستم

 

آخه من يک دخترم

 

اين داستان از طريق ايميل به دستم رسيده است - بهنام

 

اين يک داستان واقعي است شايد پند آموز باشد.

 

 

I am a girl

 

 

مادرم يک چشم نداشت. در کودکي بر اثر حادثه يک چشمش را از دست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. براي من آن قدر قيافه مامان عادي شده بود که در نقاشي‌هايم هم متوجه نقص عضو او نمي‌شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي‌کردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مي‌کردند و پدر و مادرها سعي مي‌کردند سوال بچه خود را به نحوي که مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند؛ متوجه اين موضوع مي‌شدم و گهگاه يادم مي‌افتاد که مامان يک چشم ندارد.

 

يک روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يک‌دفعه گريه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گريه‌اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي کرد و سعي کرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: «فردا مي‌رود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت مي‌کند». برادرم اشک‌هايش را پاک کرد و دويد سمت کوچه تا با دوستانش بازي کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه کردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم بهمن ماه 1391 بهنام

 

سي و هفت؛ آخوندي که دخترها براش مي مردند!

 

فرناز ديشب 17 بهمن 1391 برام تعريف کرد که به مناسبت دهة گرانقدر و پربرکت فجرِ انقلاب اسلامي، روحاني جوان، بلند قد، چهارشانه و خوش سيمائي از طرف اداره به دبيرستان دخترانه اي که فرناز در اون تدريس ميکنه، دعوت شده بود. غُلغُله اي بين دخترها، دبيران دختر مجرد و حتي بعضي از دبيران زن که شوهر و چند تا بچه دارند، مي افته! اين روحاني، با آخوندهايي که اينها قبلاً ديده بودند از زمين تا آسمون فرق داشت... خوش صحبت، تميز، خوش پوش، خوش برخورد و خوش اخلاق بود... حرفهاي تازه اي ميزد و آن قدر مراسم را تحت تأثير قرار داده بود که همة دخترها و زنهايي که آن جا حضور داشتند، گوشة چادرهاشون رو گرفته بودند... از بس اون روحاني شخصيت جذابي داشت.

 

 

فرناز به خاطر اين که داشت از بچه ها امتحان رياضي ميگرفت، به مراسم نرفت ولي درب کلاس را کمي باز گذاشته بود تا بتونه صداي اون روحاني رو بشنوه. دو دختر دبيرستاني که از مراسم آمده بودند، با ذوق و تعجب داشتند از اون آقاي روحاني جوان تعريف ميکردند. فرناز در کمال تعجب شنيد که يکي از دخترها که فکر ميکرد همة کلاسها تعطيل هستند و به مراسم رفته اند، به اون يکي ميگه: «وااااااااي... چه آخوندي!... دلم ميخواد حسابي ببوسمش... بخورمش!»

 

چشمهاي فرناز گرد شده بود... آخه اين دختر چي داره ميگه؟! بوسش کنه؟! بخوردش؟! دخترها به کلاسي که فرناز در اون تدريس ميکرد رسيدند که ناگهان چشم دختري که اين حرف رو زده بود، از لاي درب نيمه باز کلاس به فرناز مي افته و خجالت زده و دست و پا گم کرده ميگه: «اي واي خانمِ... (نام فاميل فرناز)! من فکر کردم شما نيستين...!»

 

 

فرناز بعداً از زبان همکارهاش شنيد که از اون روحاني خيلي تعريف ميکردند. يک صندلي در جلوي سالن براش گذاشته بودند اما او بلند شد و گفت: «من نميخوام روي صندلي بشينم... ميخوانم بين شما راه برم...»

 

 

فرناز بي خود از کسي برام تعريف نميکنه. خيلي جاي خوشوقتيه که هنوز هم روحانياني پيدا ميشن که ميتوانند براي نسل دوم و سوم بعد از انقلاب جذابيت زيادي داشته باشند. حرفهايي بزنند از جنس حرفهايي که معمولاً از دهان يک روحاني انتظار نميره بيرون بياد. حرفهايي که عينِ اسلامه... عين اون مطالبي که روي کاغذهاي سفيد برزيلي وارداتي که آيه هاي قرآن و احاديث روش چاپ ميشه و هر سال بايد امتحان بدند... بدون اين که خيلي ها چيزي ازش سر در بيارن يا (شايد هم) قبولش کنند. يادم نميره وقتي راهنمايي درس ميخواندم، مادرم با ماشين بافتني، لباس کاموايي مي بافت. روي کاغذهاي دور کامواها نوشته بود: «فَوَيلٌ لِلمُصَلين...» يعني «واي بر نمازگزاراني که لباسي را مي پوشند که خود نبافته اند». آيا پيامبر درک کرده بود که 1400 سال بعد، همکيشانش لباس روزانه و شبانه که هيچ... سجاده هايي را خواهند خريد که بافتة چين و ماچين و بلاد فرنگ باشد؟!     

 

سي و هشت؛ دختر هفده ساله اي که درس تنظيم خانواده را نخوانده بود!

 

دختر 1۷ ساله اي در دبيرستاني که فرناز در اون تدريس ميکنه، بچه اي پنج ماهه در شکمش داشت که مسئولان مدرسه پس از اطلاع از اين موضوع اون دختر را اخراج ميکنند. اون دختر، به جاي درس خواندن و دست کم نجيب بودن، با پسري هجده ساله خوابيده بود و باردار شده بود...  آن هم بدون اين که حتي صيغه اي بين شون باشه و بتونه اميدوار باشه که با اون پسر ازدواج کنه (توجه داشته باشيد که نميخوام بگم صيغة محرميت خواندن توجيه کنندة ارتباط جن30 بين دختر و پسره... يا اين که اصولاً صيغه را براي اين کارها بخوانند؛ فکر ميکنم به صيغه بايد بيشتر به عنوان شروعي براي آشنائي و ارزيابي تفاهمهاي اوليه بين دختر و پسر نگاه بشه تا وسيله اي براي ارضاي شهوت). به عنوان يک انسان براي اون دختر که قرباني هوس «خود» و «دوستش» شد، دلسوزي ميکنم. بايد پذيرفت در جامعه اي که اين مسأله تابوي بزرگي هست، ارتکاب اين اشتباه قابل بخشش نيست اما نميتوان اون دختر را (که سن کمي هم داره) از جامعه حذف کرد... يا وادارش کرد تا پايان عمر تاوان اشتباهش رو پس بده. ترک تحصيل اجباري (البته اگه با بازگشت دختر به دبيرستان موافقت نشه)، ممکنه فرصتهاي حضور بيشتر و سالمتر رو در جامعه از او بگيره. نبايد زياد بدبينانه به قضيه نگاه کنيم و بگيم که اگه اون دختر ادامه تحصيل هم بده، در دانشگاه، خوابگاه و پس از اون در محيط کارش هم انسان فاسدي خواهد بود. فرصتهايي که از انسانها گرفته شده، باعث شده برخي از اونها طغيان کنند و جامعة رضامندي نداشته باشيم. براي مثال، چند درصد از ما دوست داشتيم در بهترين دانشگاههاي اروپا و آمريکا (که دنبال دانشجويان بااستعداد ايراني هستند) درس بخوانيم اما به دلايل سياسي اين امکان ازمون گرفته شده؟ و موارد ديگر در زمينه هاي اجتماعي، اقتصادي و...

 

 

 

اين بحث ابعاد زيادي داره و نميدونم چه طور از ابتداي اين نوشته به اين جا رسيدم! شايد زيادي ايده آليستم... اما راستش رو بخواهيد، نميتونم خودمو جاي والدين دختراني بگذارم که با اون دختر اخراجي همکلاس بودند... فرناز برام تعريف ميکنه که همکلاسيهاي اون دختر که نزديک به نميکتش مينشينند، اصلاً به درس گوش نميدند... درگوشي چيزهايي به هم ميگن که موضوع اون کاملاً مشخصه... دعوا کردنهاي فرناز و بيرون کردن دخترهاي پچ پچو (!) از اون کلاس بخشي از برنامة روزانة اون مدرسه است... فرناز ديشب که داشت کتاب «رياضيات امور مالي» رو براي تدريس مطالعه ميکرد، گفت: «يه درسي به اين دخترا بدم.. يه امتحاني ازشون بگيرم که يادشون بمونه پچ پچ کردن و دنبال پسر.بازي رفتن يعني چي...!»

 

 

سي و نه؛ تيترهاي داغي که براي شما خواندم!

 

39-1- درخبرها آمده بود که در ايستگاه متروي شهر وين (Vienna) در اتريش، مسافراني که در سرماي زمستاني در واگن گرم قطار زيرزميني نشسته بودند، با صحنة عجيبي مواجه شدند. اين صحنة عجيب، ديدن يک زن چادري محجبه نبود!

 

 

 

ماجرا از اين قراره که زني کاملاً عُـر.يان که تنها پوتين ساق بلند به پا داشت، وارد واگن ميشه و ميلة فلزي وسط واگن قطار رو ميگيره. مردم هم توي کف اين فيلم پو.ر.نوي رايگان ميمونن و مشغول فيلمبرداري و عکسبرداري ميشن! جالب اين جاست که اون زن نه تنها ناراحت نميشه که فيگور هم ميگيره! چند ايستگاه بعد هم پياده ميشه و راهش رو در سرماي سخت شهر وين پيش ميگيره. مردم با پليس مترو تماس ميگيرن و مأمورها دنبال اون خانمه ميگردن. بعداً شايعه ميشه که اون زن رو گرفتن و انگيزه اش هم از اين کار معلوم شده؛ اما روزنامه هاي اتريش اين گفتة پليس رو تنها براي سرپوش گذاشتن بر اين ماجرا قلمداد ميکنن.

 

 

سايت محبوب يو.تـيوب فيلمي از اين خانم رو که توسط يکي از مسافران گرفته شده، به نمايش عمومي درآورده... اما اگه درست فهميده باشم، اون فيلم سانسورهايي داره و فيلم خام نيست.

 

39-2- حدود دو ماه پيش زني حدوداً 42 ساله در يکي از شهرهاي استان فارس در ماه ششم بارداري بود که در داخل توالت سقـ.ـط جـ.نين ميکنه و سر بچه داخل سوراخ کاسه توالت گير ميکنه! زن همون جا با داد و فرياد ديگران رو به کمک فرا ميخونه و مأموران آتش نشاني هم سر ميرسن و با بريدنِ ظريفِ کاسة توالت بچه رو بيرون ميارن و نجات ميدن. جالب اين جاست که چون بند ناف بريده نشده بود، بچه از طريق ناف که متصل به جفت است، تنفس ميکرد و خفه نشده بود. پس از نجات، بند ناف را بريدند و نوزادِ عجول رو سالم تحويل پدر و مادر دادند!

 


 

اگر تيترهاي داغ انتخابي من رو مي پسنديد، به عنوان يک موضوع مستقل در پستهاي بعدي مطرح خواهد شد.

با این هوش یه وقت چشم نخوری دختر جان !

 

دختران باهوش ايراني

 

يکي از دوستام به اسم مژگان با يه پسر خيلي پولدار دوست شده بود و تصميم داشت هر طور شده باهاش عروسي کنه. توي مهموني يه دفعه از دهنش پريد که پنج ساله دفتر خاطرات دارم و همه چيز رو توش مي نويسم. اين آقا هم گير داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!

 

از فرداي اون روز مژگان و من نشستيم به نوشتن يه دفتر خاطرات تقلبي واسش... من وظيفة قديمي جلوه دادنش رو داشتم! ده جور خودکار واسش عوض کردم... پوست پرتقال ماليدم به بعضي برگهاش... چايي ريختم روش... مژگان هم تا ميتونست، خودشو خوب نشون داد و همش از تنهايي نوشت و اين که من با هيچ پسري دوست نيستم و خيلي پاکم و اصلاً دنبال ماديات نيستم و فقط انسانيت برام مهمه و...

 

بعد از يک هفته کار مداوم ما و پيچوندن آقاي دوست پسر، مژگان دفتر خاطرات رو بُرد تقديم ايشون کرد... آقاي دوست پسر در ايکي ثانيه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژگان کوبيد و گفت: «منو چي فرض کردي؟ اين که سالنامة 1390 هست! تو پنج ساله داري تو اين خاطره مينويسي؟»

 

و اين گونه بود که مژگان هنوز مجرد است...!

بدترين سالروز تولدم – بخش چهارم

 

نميدانستم چه کار بايد بکنم. از يک طرف خواهرم در کنارم بود و من نميخواستم دوباره ماجرائي که دو سال پيش اتفاق افتاد، اين بار با شدت بيشتري تکرار شود. گذشتِ زمان هم بي تأثير نبود. آن زمان هنوز رابطة عاطفي من و «او» به آن حد نرسيده بود که بيشتر اوقات به «او» فکر کنم. مانند بيشترِ جوانهاي معمولي که در اطرافم ميديدم، ترانه ها را بي هيچ پيش زمينه اي گوش ميدادم بدون آن که يادِ کسي را برايم زنده کند. در واقع، من و «او» تازه به عنوانِ يک همکلاس و همرشته آشنا شده بوديم و تا آن زمان، فرصتي براي آشنائي بيشتر فراهم نشده بود.

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

 

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بدترين سالروز تولدم – بخش سوم

 

با لحني آميخته با پوزخند گفتم:

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

 

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

چرا این وبلاگ رو می نویسم؟ پاسخی وجدانی به پرسش یک خواننده

 

خوانندة عزيزي در يک نظر خصوصي از من خواسته بودند تا هدفِ خودم رو از نوشتنِ اين وبلاگ بنويسم. ايشون نوشتند:

 

« سلام... خوبيد شما... چند وقته آپ نميکنيد...

قبل از اين که بخوام اين بحثو ادامه بدم خيلي دوست دارم جواب يه سوالي رو از شما بدونم... اين که هدف شما از نوشتن وبلاگتون واقعاً چي هست.... اين ايده ي شما از کجا سرچشمه ميگيره... ميدونم که ميشه به اين سئوال کليشه اي جواب داد اما من اون جواب صادقانه تونو ميخوام بدونم... اون چيزي که تو دلتونه...

مرسي »

 

هيچ فکر نميکردم که پاسخي رو که ميشد در سه خط نوشت، چهار صفحه و دو ساعت و نيم  زمان ببره (يک و نيم تا چهار صبح) و تازه اوني هم که ميخواستم نشه! اين پُست علاوه بر اين که پاسخي وجداني به اين خوانندة عزيز و ديگر خوانندگانم هست، به ماجراي ديدار من و «او» پس از هفت سال در يک کنگرة علمي در شيراز هم ميپردازه. در انتها، وضعيت طوري ميشه که نوشته ام: «قدرِ نوشته هام رو بدونيد...»!!

 

از همين نخستين پُستي که در مهرماه ۱٣٨٧ نوشتم، ميدونستم که اگر هم خواننده اي از من نپرسه، حتماً اين پرسش براشون پيش خواهد آمد. به هر حال خيليها ممکنه نوشتن اين خاطرات رو کاري بيهوده فرض کنند يا کاري براي دوستيابي و در بهترين وجه، بودن در حال و هواي عاشقي!

 

از وقتي مجيد، يکي از همکارانم وبلاگ تخصصي اش رو به من معرفي نکرده بود، به اشتباه، وبلاگ نويسي رو کاري با سطح تخصص بالا فرض ميکردم. وقتي مجيد بلاگفا رو به من معرفي کرد و گفت با خواندنِ راهنماي اون ميتونم وبلاگ داشته باشم، ديگه معطل نکردم. نخستين وبلاگم، وبلاگ معتبر، پُر بازديد و معروفي در زمينة تخصصي و کاري من بود و هست و از طريق اون وبلاگ پيشنهادهاي کاري زياد و امکان آشنائي با افراد مختلفي در زمينه هاي مختلف کاري برام فراهم اومد. وقتي يک هفته گذشت، يادِ تصميمي که سالها پيش گرفته بودم، افتادم. ميخواستم اگه فرصت پيش بياد نوشته هام رو در مورد «عشق نخستين»ام به روي کاغذ بيارم؛ عشقي که از ديدگاه خودم يک عشق متعالي، سازنده و غير قابل مقايسه با دوستيهاي هرزه اي بود که هر روز در اطراف خودم ميديدم. با گذشت سالهاي نسبتاً زياد از سالِ ١٣٧۵، ذره اي از احساسها و خواسته هاي خودم پشيمون نشدم. سفر به شيراز براي شرکت در مهمترين کنگرة علمي در رشتة خودم و ديدنِ «او» پس از هفت سال من رو به درستيِ انتخابي که چهارده سال پيش کرده بودم، مطمئن کردند. ديدن شخصيت، پيشرفتهاي ارزندة تحصيلي و کاري و مهمتر از هر چيز، پاکي «او»ي اين وبلاگ يکي از بهترين خوشيهائي بود که در اين سالها داشتم. هر چند در پُستي که در ارديبهشت ١٣٨٨ نوشتم، از يک موضعِ بالاتر و با ذهن و شخصيتي پخته تر نسبت به سالهاي جواني با «او» روبرو ميشدم؛ اما وقتي «او» را ديدم انگار در چند ثانيه تموم خاطره هاي خوش و ناخوش و تموم احساساتي که نسبت به «او» در طول اين چهارده سال داشتم پيش چشمانم رژه رفتند.

 

براي خواندن دنبالة اين پست خصوصي

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

ماجرای جالب یک پـیـامک اشتباهی !

 

من حوصلة رفاقت ندارم !

 

 

واقعيت تلخي که از فرطِ تکرار، برامون عادي شده

 

پنجشنبه سيزدهم اسفند 1388 ساعت 20:18 دقيقه «فريد» يکي از دوستانِ مهندسم به من پيامک داد و نوشت: «سلام فردا کتابتو ميارم». يکي از کتابهاي فني مهم در رشتة ما که حکمِ هندبوک رو برامون داره، بيشتر از يک سال بود که پيش فريد بود و اون گفته بود: «من تجربه و اطلاعات تو رو ندارم، بذار چند وقتي پيشم باشه تا بخونمش...» حالا چه طور اين «چند وقت» شد «يک سال و چند ماه»... بماند.

 

چيزي که باعث شد اين پست رو بنويسم، پيامکِ بعدي فريد بود که فقط سه دقيقه بعد يعني در ساعت 20:21 دقيقه آمد:

 

«من حوصلة رفاقت ندارم. اين همه پسر، چرا به من گير دادي؟»

 

رفتم توي فکر... با خودم گفتم: «مگه پيامکي که يکشنبه نهم اسفند براي فريد فرستادم، توهين آميز بود که اين طور برام پيامک فرستاده؟!» نگاهي به بخش Sent گوشي ام انداختم. نوشته بودم: «کتاب .... رو تا دو روز ديگه لازم دارم». فقط همين. با توجه به دوستي زيادي که با فريد دارم، حدس زدم ممکنه پاي دختري در ميان باشه! پس هيچ جوابي ندادم.

 

 

N 96

 

 

تا دو روز بعد، يعني شنبه پانزدهم اسفند خبري از فريد و کتابم نشد. بنابراين ساعت 17:12 دقيقه نوشتم: «ممنونم که کتابمو آوردي!» فريد خيلي سريع جواب داد: «به جونِ تو، دو سه شبه تا ساعت 24 کارخونه ام. ميارم واست». به خودم گفتم: «چرا جون من رو قسم مي خوري؟!»

 

همان شب، فريد با پرشيا آمد دم در منزلم. توي ماشين کمي در مورد کارهاي شرکتهامون با هم صحبت کرديم. به فريد گفتم: «بايد ببخشي، اگه  خودم اين کتاب رو لازم نداشتم، بهت هديه مي کردم؛ اما مي دوني که کتاب مهميه و راحت گير نمياد. خدا شاهده که توي کنگرة شيراز از خانمي که مسئول فروش کتابهاي انجمن .... ايران بود، پرسيدم که چطور اين کتاب رو بخريم که گفت آدرس منزلتون رو بدين تا براتون پست کنيم. وقتي هم ازش خواستم به من بفروشه، گفت که اينجا فقط نمايش مي ديم اما اگه واقعاً مي خواهيد، روزِ آخر کنگره تشريف بياريد تا اگه مايل بودين، اين کتاب رو بخريد... روز آخر اون قدر سرم شلوغ شد که به کلي يادم رفت اين کتاب رو برات بخرم و توي هواپيما يادم اومد...!»

 

موقع اون رسيده بود که ضربة کاري رو وارد کنم. قبل از پياده شدن با لحني نسبتاً جدي به فريد گفتم: «من حوصلة رفاقت با تو رو ندارم!» قيافة فريد توي هم رفت... به ذهنش فشار آورد تا بدونه که چي گفته يا چي شده که من يه دفعه اين طوري قاطي کرده ام! ادامه دادم: «اين همه پسر... تو چرا به من گير دادي؟!» قيافة فريد تماشائي شده بود... بيا و ببين! انگار زبان فريد قفل شده بود، داشت با خودش يه چيزائي رو زمزمه مي کرد. پرسيدم: «اين جمله ها برات آشنا نيستن؟!» فريد گفت: «نه...!» نگو فريد داشت با خودش فکر مي کرد چه طور من از پيامکي که براي دوست دخترش فرستاده، خبر دارم؟ نکنه فاميلمونه!

 

گفتم: «تو اين اس.ام.اس. رو اشتباهي توي فلان روز برام فرستادي... با دوست دخترت حرفت شده بود؟». فريد هم گفت: «يه دخترة عوضي که ديده اين چند روزه همش گرفتارم، به من گير داده که چرا به من اس.ام.اس. نمي دي؟ چرا به من زنگ نمي زني؟ چرا با من بيرون نمياي؟! منم اين دخترها رو اصلاً آدم به حساب نميارم که بخوام به حرفاشون اهميت بدم!» پرسيدم: «پس به چي شون اهميت مي دي؟ فقط براي خوش بودن باهاشون؟ اين که باهاشون با ماشين بيرون بري و بچرخي؟» فريد گفت: «من الان دنبال شريک زندگيم نيستم... اينها همين طوري سرِ راهم ميان و من هم مثلِ خودشون باهاشون رفتار مي کنم».

 

حرفهاي فريد اگر چه تلخ بودند، اما برام تازگي نداشت. واقعيته! دخترهاي اين دور و زمونه و حتي زنهاي شوهر و بچه دار هم ارزش خودشون رو پائين آورده اند. حالا از همکار بگيريد تا دخترها و زنهائي که توي کوچه مي بينيم. پسرها هم که از تفريح بدشون نمياد، مياد؟

آیا نجابت دختران تـنها با معیار جـ ـنـسـ ـی سنجیده می شود ؟

 

شربت سانستول معيار نجابت دختران

منبع: پايگاه اطلاع رساني سلامت ايرانيان

http://www.salamatiran.com

Noble girl

 

يک ساعت مانده به تمام شدن کشيک کسالت‌بار عصر جمعه بود که در اتاق باز شد و دو خانم، يکي چادري و رو گرفته و آن يکي خيلي جوان‌تر و آرايش کرده با يک مانتوي نسبتا کوتاه وارد شدند و ساکت و آرام روبه‌رويم نشستند...

گفتم: «بفرماييد. مشکلتون چيه؟»

زن چادري به حرف آمد: «اومديم شما دخترم رو معاينه کنيد.» و با چشم و ابرو به دختر که سرش پايين بود، اشاره کرد.

نگاه پرسشگر مرا که ديد، از روي صندلي‌اش بلند شد و به طرف ميز من آمد. بعد انگار که در آن اتاق غير از من کسي ديگر هم هست، آهسته گفت: «ديروز از صبح با نامزدش بيرون بودند. ناهار هم خونه نيومدن. باباش خيلي تعصبيه، اگه چيزي شده باشه و بعدا خداي نکرده اين وصلت جور نشه، روزگار من و اين دختر رو سياه مي‌کنه.»

گفتم: «مگه نمي‌گيد نامزدشه.»

 

مادر دختر چادر را روي سرش کيپ‌تر کرد و گفت: «عقد که نيستن خانوم دکتر، فقط يه صيغه محرميت بينشونه، دختر منم ناراحتي اعصاب داره، قرص مي‌خوره، يه بار بفهمن و بگن نمي‌خوايم، چه خاکي تو سرمون کنيم؟»

تمام مدت دختر ساکت بود و گوشه ميز مرا نگاه مي‌کرد و تندتند پاي راستش را تکان مي‌داد. گفتم: «من که گواهي سلامت نمي‌دهم. تخت معاينه زنان هم اينجا توي کلينيک نداريم. ببريدش پيش ماما بهتره.»

مادر دختر گفت: «خانوم دکتر گواهي نمي‌خوايم. فقط مي‌خوام خيالم راحت بشه. اين عصر جمعه ماما از کجا پيدا کنيم؟ خودتون يه جوري روي همين تخت‌ها معاينش کنيد ديگه.»

خلاصه از او اصرار و از من انکار. خلوت دو جوان و آنچه بينشان گذشته بود آن هم به حلال، چه ربطي به من داشت؟ در حال بحث با مادر دختر بودم که يک دفعه چشمم به يک قطره اشک افتاد که روي گونه دختر سرازير شد و دنبالش هم يک رگه سياه از ريمل روي صورت رنگ پريده‌اش کشيده شد.

جدال بيشتر سزاوار نبود. من معاينه‌اش نکنم هم آن‌قدر دخترک را اين مطب و آن مطب مي‌گرداند تا از سلامت او مطمئن شود. گفتم: «شما بيرون تشريف داشته باشيد تا من معاينه‌اش کنم.» زن اين پا و آن پا کرد و گفت: «حالا نميشه منم باشم، خانوم دکتر؟» با صدايي که از عصبانيت مي‌لرزيد، تقريبا داد زدم: «نخير خانوم! بيرون باشيد.» زن بدون هيچ حرفي در را باز کرد و بيرون رفت.

( بر لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

ادامه نوشته

دو خاطره ی دخترانه به مناسبت روز ملی دختران

 

امروز « روز ملي دختران » است يا به قول يکي از برنامه هاي صبحگاهي رسانة مثلاً ملي، روز «ليلي ها». حتما پسرها رو هم «مجنون» مي دونند و روز اونها را روز «مجانين» يا «مجنون»ها خواهند ناميد! در اين پست دو خاطرة دخترانه مي گذارم. اگه خوانندگان گرامي استقبال کنند، تعداد پست هاي خاطره رو زيادتر خواهم کرد.

 

خاطرة نخست

 

بچه که بوديم (البته اگر بشه گفت پسرهاي دورة راهنمائي بچه هستند)، يکي از دختراي فاميلمون به خونه مون اومده بود. نمي دونم چرا هوس کرده بود که موهاش رو مثل بعضي آفريقائي ها با نخ ببنده! همون طور که دخترها بهتر مي دونند، اين کار رو بايد دو نفره انجام داد و اگه غيرممکن نباشه، خود فرد به سختي مي تونه تنهائي موهاش رو با نخ ببنده.

 

Valderrama

 

وقتي با کمک خواهرم موهاش رو درست کرد، کلي ذوق زده شده بود. اومد داخل اتاق و ازم پرسيد موهام خوب شده؟! من هاج و واج اون رو نگاه مي کردم! اصلاً باورم نمي شد که اون همون دختر فاميلمون باشه! دختري که صورت و تني لاغر و کوچک داشت، کله اش شده بود مثل «کارلوس والدراما» (Carlos Valderrama) بازيکن معروف تيم ملي فوتبال کلمبيا! وقتي بهش گفتم مثل آفريقائيها شدي، خودش رو به نشنيدن زد و پيش خواهرم رفت. از مادرم پرسيدم: «چرا دخترا اين قدر با خودشون ور مي رن تا خوشگل بشن؟» و مادرم جواب داد: «آخه زيبائي مالِ زنه...»... جوري گفت که انگار مردها نبايد به خودشون برسن و زيبا بشن!

 

خاطرة دوم

 

خيلي کم پيش مياد که با فاميلها جائي بريم؛ حتي پارکهاي داخل شهر. شايد توي اون قديمها بيشتر بود ولي الان تقريباً مي شه گفت به جز «سيزده به در»هاي هر سال، روزي نبوده که دور هم جمع بشيم.

 

در يکي از اون سالهاي دور که شايد سن خيلي از خوانندگان اين وبلاگ بهش نرسه، يکي از عموهام ما رو دعوت کرد تا به باغ پسته اش بريم و ناهار رو اون جا بخوريم. هر سه برادر (پدرم و دو تا عموهام) و دو تا از عمه هام هم بودند.

 

نمي دونم باغ پسته رفتين يا نه ولي درخت پسته مي تونه خيلي بزرگ باشه و چيدن پسته ها براي افراد بي تجربه مثل من اصلاً آسون نيست. اون باغ پر خاطره بوته هاي انگور هم داشت اما نمي دونم چرا زنبورهاي زرد بزرگ و لجوج هم داشت؛ اون هم نه يکي دو تا... هزار تا. انگاري اون جا «معدن زنبور» يا «زنبورستان» بود نه باغ پسته!

 

wasp

 

ناهار که صرف شد، يکي از دخترها آفتابه رو برداشت تا....! خب! ما پسراي مؤدبي بوديم و فکراي ناجور از سرمون نمي گذشت اما آفتابه ديدن دست هر کس خنده داره... چه برسه به دختر!

 

هنوز لبخند روي لبهامون بود که صداي فريادي رو شنيديم. بعدش صداي گريه اومد! صدا از کجا بود؟ بله... از همون جائي که ما نبايد مي رفتيم ببينيم چه خبر شده؟! اون طور که با سانسور بزرگترها دست گيرمون شد اين بود که زنبور (که ظاهراً نر بوده!) بـ ـاسـن عليا مخدره رو نيش مي زنه! نيش زنبور زرد رو هر کسي چشيده تا عمر داره فراموش نمي کنه؛ حالا اگه جاي حساسي باشه، چه بدتر!

 

***

 

پيش خودمون مي گفتيم اون بيچاره پا شد از يه شهر ديگه اومد اين جا و اين بلا سرش اومد!

 

اين هم شعري از «مهدي سهيلي» شاعر دوست داشتـني ام که براي دخترش سهيلا گفته. اين شعر بسيار بسيار زيبا رو تقديم مي کنم به تموم دختران خوب و پاکدامن اين کهن بوم.

 

مهدی سهیلی

 

به دختر خوب و پاكدلم؛ سهيلا

 

دخترم! با تو سخن ميگويم

گوش كن، با تو سخن مي گويم:

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر

شاخة پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم

گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل تقوا

گل عفت

گل صد رنگ اميد

گل فرداي بزرگ

گل دنياي سپيد

 

***

 

مي خرامي و تو را مي نگرم

چشم تو آينة روشن دنياي منست

تو همان خُرد نهالي كه چنين باليدي

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي

همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

 

***

 

كس بفرداي گل باغ نمي انديشد

آن كه گرد همه گلها به هوس مي چرخد

بلبل عاشق نيست

بلكه گلچين سيه كرداريست

كه سراسيمه دَوَد در پيِ گلهاي لطيف

تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

 

***

 

اي گل صد پر من!

با تو در پرده سخن مي گويم:

گل چو پژمرده شود، جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

 

***

 

 دخترم! با تو سخن مي گويم:

عشقِ ديدار تو بر گردن من زنجيريست

و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب

«گردن آويز» بر اين زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز «حرامي» هر شب

خواب بر ديده من هست حرام

بر خود از رنج بـپـيچم همه روز

ديده از خواب بپوشم همه شام

 

***

 

دخترم، گوهر من!

گوهرم، دختر من!

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل به لبخند «حرامي» مسپار

«دزد» را «دوست» مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

 

***

 

ديو خويان پليدي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

«ديو» كي ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود

آن كه اهريمن را

از سر جهل، سليمان خواند

 

***

 

دخترم، اي همة هستي من!

تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني

به رهِ باد مرو

تو گلي، دسته گل صد رنگي

پيش گلچين منشين

تو يكي گوهر تابندة بي مانندي

خويش را خوار مبين

 

***

 

آري اي دختركم، اي به سراپا الماس

از «حرامي» بهراس

قيمت خود مشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

مهدي سهيلي - آدينه 29 / 3 / 1351

 

پس نوشت:

 

اون دختر خانم زنبور گزيده چند سال پيش با يه متخصص اطفال ازدواج کرد و شکر خدا زندگي خوبي دارن. اون يکي عمو هم که رفته بوديم باغش، 13 خرداد 1380 بر اثر ديابت فوت شد. خيلي دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

برنادت سوبـیرو - بخش دوم

برنادت سوبـيرو

دختري که حضرت مريم (س) را ديد

 

تابوت شیشه ای برنادت مقدس

 

بخش دوم: زيارت « برنادت مقدس »

 

وقتي از مدرسة سعدي گفتند كه مي‌خواهند ما را به سفر زيارت ببرند، اول خنده‌ام گرفت. فكر كردم اشتباهي شده و به جاي سفر سياحتي گفته‌اند زيارتي؛ اما وقتي برگة توضيح سفر را دادند و ديدم رويش نوشته سفر زيارتي، فهميدم اشتباهي در كار نبوده.

«سفر زيارتي در فرانسه» اگر چه تضاد قشنگي دارد اما عينِ حقيقت بود. ساعت 8 راه افتاديم به سمت شهر نووق، آرامگاه برنادت. پيش‌تر چيزهايي از ديگران دربارة فيلم «آهنگ برنادت» شنيده بودم اما خودم اين فيلم را نديده بودم و بدون هيچ زمينة ذهني و تنها با چند توضيح كوتاه و مختصر مي‌رفتم تا برنادت را ببينم. شنيدنِ اين كه جسد دختركي كه مريم مقدس را ديده، سالم مانده، برايم تعجب‌آور نبود چرا كه چنين روايت‌هايي را شنيده بودم.

 جنازه ی سنت برنادت


اما اين‌كه اين صحنه را به چشم خود ببينم كه جسدي بعد از سال‌ها وقتي از خاك بيرون آمده است، سالم است، برايم يك دنيا جذابيت داشت. بي‌شك اين تنها تجربة عيني بود كه مي‌شد از اين روايت‌ها كرد و به اين خاطر من مشتاق بودم تا زودتر ثانيه‌هاي آن ديدار را درك كنم.

وقتي به نووق رسيديم و وقتي به دير كوچك رفتم، باورم نشد كه اين استثناء را در چنين شهر آرام، خاموش و كوچك (و با چنين غربتي) گذاشته باشند؛ دير در محوطة كوچكي بود كه در گوشه‌اش غاري را شبيه به غاري كه برنادت در آن‌جا حضرت مريم را ديده درست كرده بودند (اصل غار در شهر لوقد بود).

 


در غار پر بود از شمع‌هايي كه مردم روشن كرده بودند و در ديوارة غار كاغذهاي كوچكي بود كه مردم حاجت‌شان را نوشته و در آن جا گذاشته بودند. وارد دير كه شديم، حس خاصي همة وجودم را فرا گرفت. پدر روحاني به همراه تني چند مشغول عبادت بود. با اين‌كه چيزي نمي‌فهميدم، اما آهنگِ صداي‌شان طنين دلچسبي در فضاي آن‌جا انداخته بود.

دير با اين‌كه كوچك بود اما پر بود از روح و زندگي، آرامش و حيات (آن هم از جنس ابدي‌اش). نور كم‌رنگي از پنجره‌هاي مشبك مي‌تابيد و دير را روشن مي‌كرد. سمت چپ كليسا در گوشه‌اي، تابوت شيشه‌اي با حاشيه‌هاي طلايي قرار داشت كه درونش جسد خانمي با لباس راهبه‌ها آرام در آن آرميده بود. چشم‌هايش را بسته بود و انگشتانش را در هم گره زده روي سينه‌اش گذاشته بود. در بين دست‌هاي سفيدش تسبيحي چوبي قرار داشت. نگاه كه مي‌كردي چيزي در دلت فرو مي‌ريخت. گمان نكنم كه كسي وقتي برنادت را نگاه مي‌كرد حس كرده باشد كه مرده است. انگار چند ثانيه پيش براي لحظه‌اي كوتاه چشمانش را بسته است. به نوعي مي‌شد در چهرة او آرامش برزخي را به وضوح ديد.

وقتي برنادت را ديدم مطمئن شدم كه راه‌ها متفاوت است و گرنه هدف و مقصود يكي است. راه‌هاي رسيدن به خدا بسيار است، به شرط آن‌كه نگاهت به قله باشد.

ديدن برنادت لذت خاصي داشت و دروغ نيست اگر بگويم وقتي خوب به دستانش خيره مي‌شدي، حس مي‌كردي تكان مي‌خورد، نفس مي‌كشد (از بسياري ديگر كه در آن‌جا بودند هم شنيدم).

ديدن اين صحنه‌ها، درك كردن آن ثانيه‌ها و چشيدن لذت نفس كشيدن در هواي مقدس آن‌جا كافي بود تا هر كافري خدا را باور كند. وجود همين يك نشانه بس بود براي هر عاقلي تا بفهمد مي‌شود همة دين را از يك تابوت در فرانسه فهميد.

 

در صورتِ علاقة خوانندگان عزيز، مقاله هاي ديگري دربارة «برنادت مقدس» تقديم حضور خواهد شد. لطفاً در بخش نظرها پيام بگذاريد.


 

منبع:   وبسايت سنت برنادت http://www.golha.net

 

بحثی درباره اجباری بودن حجاب

              حجاب

در وبگردي هاي فراوانم به وبسايت www.profiles.yahoo.com برخوردم. در مورد حجاب، اجباري بودن يا نبودنش، بررسي آن از جنبة عقلاني و ديني، تفاوت ميانِ اختياري يا قانوني بودن حجاب که اين دومي منجر به اجباري شدنِ آن مي شود (چرا که رعايتِ قانون اجباري است) و نيز بحث جالبي در مورد اجباري بودن حجاب (به آن مفهومي که در جامعة امروز ما وجود دارد) و ريشه يابي آن در آيه هاي قرآني و مقايسة دستوراتِ قرآن در موردِ حجاب با دستوراتِ مهم تري چون زکات، خمس و احسان به والدين و مباحثِ ديگر آورده شده است که خوانندگانِ عزيز را به مطالعة آن توصيه مي کنم.

 

خواهشمندم نظر خود را با دلايلِ روشن و بدونِ وارد کردنِ تعصبهاي بي جا در اين باره بنويسيد تا اين بحث کامل تر شود.

***

حجابِ اجباري

 

اين سئوال که شما با حجاب اجباري موافـقيد يا مخالف؟ سئوال صحيحي نيست؛ اگر محدودة سئوال روشن شود که حجاب اجباري يعني چه؟ و منظور اجبار در کجا است؟ نادرست بودن اين سئوال خود را نشان مي دهد.

 کشف حـجاب

يک وقت حجاب بعنوان يک امر عقلائي يا به صورت امر ايماني و ديني مطرح مي گردد؛ يعني فرد مي خواهد مسئلة حجاب را يا به عنوان يک فکر و انديشه (که به نظرِ او بهتر است) مطرح کند که ديگران هم آن را بپذيرند، يا بعنوان امري ايماني و الهي ابلاغ شود که به آن ايمان بياورند. بديهي است که اجبار در اين دو محدوده اساساً بي معنا است؛ نه اجبار در انديشه و فکر و نه اجبار در ايمان و باور، هيچ کدام معنا ندارد و امکان پذير نيست تا بگوئيم ]بـپرسيم[ شما با آن مخالفيد يا موافق.

يک وقت حجاب بعنوان يک قانون اجتماعي در نظر گرفته مي شود؛ يعني اينکه جداي از بحث انديشه و ايمان، وارد جامعه اي مي شويم که تحت قوانين خاصي اداره مي شود و فرض ما بر اين است که رعايت حجاب به عنوان يکي از قوانين اجتماعي در اين جامعه تعريف شده و به تصويب رسيده است که در اين صورت اجبار انجام آن صرفاً يک مسئووليت قانوني است.

زیـبـائی حجاب 

قوانين، هنجارهايي هستند که توسط حکومتها به عنوان اصولي که شهروندان بايد از آنها پيروي کنند تعريف و ارائه مي شود و هر شيوة رفتاري که قانون را نقض کند، جرم محسوب مي شود و حکومت عليه کساني که از قوانين پيروي نمي کنند از ضمانـتهاي اجرايي رسمي استـفاده مي کند (و بايد هم استـفاده کند).

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته