روزانه های بهنام 80 - کباب گلپا !
با همکارانم در شرکت جدید خیلی راحت هستم. جنبه شوخیهامون بالاست و از هم دل ریش نمیشیم. سعید خیلی یلدا رو با حرفهاش اذیت میکنه و به شوخی میگه عقلش قد نخوده! نمیتونه شوهر کنه! خیلی حرف میزنی! اعصابمونو خرد میکنی و...!
یلدا اما اون قدر بزرگوار هست که حتی اگه ناراحت هم بشه، به روی خودش نیاره. چند بار به سعید گفتم یه کم مراعات کن اما جلوی روی یلدا به من میگه: این عقل نداره که بفهمه!


دیروز داشتیم با علیرضا سر یه بحث فنی و علمی صحبت میکردیم و کار به شرط بندی کشید! من هم گفتم هر کس باخت، کبابی گلپا
مهمونمون کنه! به شوخی گفتم یه دختر خانمی اون جاست که اگه بالاتنه اش به اندازه پایین تنه اش قشنگ بود اون جا گیس و گیس کشی راه افتاده بود
!
سعید گفت: پس حتماً به خاطر اون میری کباب میخوری؟! و گفتم فقط به خاطر اون که نه! اما بی تأثیر هم نیست!
حالا اگه من یا علیرضا شرط رو ببازیم، با این که سعید و علیرضا آدمهای با حیایی هستند، اما مطمئنم هر دو شون نیم نگاهی از بالا تا پایین خواهند داشت!

و یلدا هم !