روزانههای بهنام - دوشنبه اول بهمن 1403
امروز قرار بود آخرین کارهای مربوط به سرمایهگذاری کوچکم را انجام بدیم. ساعت 8:30 با فرناز بیرون آمدیم، ابتدا داماد بزرگمون رو که با رئیس دفترخانه اسناد دوست بود، سوار کردیم و در میدان جانبازان، کلید آپارتمان رو از خواهرزادهام که مهندس عمران است و در بنگاه معاملات املاک کار میکند، پس گرفتیم و راهی دفترخانه شدیم.
در دفترخانه به وکیل فروشنده که مرد درشتجثه و هیکلداری بود، موضوع پارکینگ و مطابقت آن با سند رو مطرح کردیم و خواستیم به خاطر اشتباه در نشان دادنِ محل درست پارکینگ و احیاناً تغییر در قیمت اون، تخفیف جزئی به ما بده. با فروشنده تماس گرفت و گفت که میگه من اصلاً اون ساختمان رو ندیدم و فقط دادم یه آدم مطمئن برام بسازه. اول کار هم به شما تخفیف دادم و نمیتونم دیگه تخفیف بدم.
با وجود این که هر دو نفر بنگاهی با توجه به صحبتهای وکیل فروشنده، هر دو یک محل رو برای پارکینگ به ما نشان داده بودند، اما بعداً معلوم شد که پارکینگ واقعی جای دیگهای است. به هر حال چون با توجه به موقعیت واحدها، استنباط من از خواندن متن سند طور دیگهای بود و مسأله رو قبل از تنظیم سند مطرح نکرده بودم، من مقصر شدم و به همین داشتنِ پارکینگ سنددار بسنده کردم مخصوصاً که خودم نمیخوام در اون واحد بنشینم.
از یکشنبه 30 دی ماه 1403 ساعت 18 منتظر واریز 70 میلیون تومانِ آخر به حسابم بودم که تا ساعت 12:15 ظهر دوشنبه اول بهمن به حسابم نرسید. در بانک باقیماندهی مبلغ رو به علاوه 70 میلیون تومان به حساب فروشنده واریز کردم. مشکلی هم در مورد پرداخت حق ثبت سند که به صورت 50 به 50 بر عهده فروشنده و خریدار است، پیش آمد که واقعاً از گدا صفتی بعضی آدمها متنفر شدم. فروشنده یک مرد بیاختیار و مترسک رو به عنوان وکیل خودش فرستاده بود که تمام کارهای فروش ملک از امضای مبایعهنامه تا انتقال سند را انجام بدهد!
فرناز و دانیال زودتر از من در بانک نوبت گرفتند و نشستند و خودم را به بانک رساندم و ده دقیقه بعد از رسیدنم، پیامک واریز 70 میلیون تومان آمد. دانیال رفت و کل وجه باقیمانده رو انتقال دادیم و فوراً به دفترخانه رفتیم و ثبت سند را با مشکلی که در بالا اشاره کردم، انجام دادیم. به وکیل فروشنده گفتم: بهش بگو خیلی بیانصاف و دندانگرد هستی... دل خوش زیادی برام نذاشتی و امیدوارم جای دیگه و کس دیگهای جوابت رو بده. دوستانه خداحافظی کرد و رفت.
با بنگاه اصلی (که با بنگاه خواهرزادهام فرق میکنه) تسویه حساب کردیم. به ما گفت از وقتی شما مبایعه نوشتید (حدود 3 هفته)، قیمت این واحد متری یک میلیون تومان رشد داشته و همون فروشنده که دو واحد دیگه هم برای فروش داره، به خریداری که جدیداً داشتیم، با قیمت شما نفروخته و اگه ناراحتید با سود براتون میفروشم. بهش گفتم: من اون جا رو صرفاً برای سرمایهگذاری گرفتم نه این که بنشینم و شاید اصلاً هم مستاجر نیارم. احتمالاً دو سال دیگه برای فروشش پیش شما بیاییم. و خداحافظی کردیم و با فرناز راهی آپارتمان شدیم.
انباری را متر کردم، پکیج ایرانرادیاتور رو روشن کردم که چون با پکیج خودمون فرق میکرد، نتونستم آب گرم بگیرم. قرار شد مدیر ساختمان که خانمی بسیار زباندار و اجتماعی بود، بعداً برای روشن کردنش زحمت بکشه. با دو آقای همسایه در پارکینگ و پیلوت صحبت کردیم؛ یکیشون گفت یکی از همسایهها این جا رو با پارکینگ خریده بود ولی پارکینگ در سندش نیامده! یعنی احتمالاً این فروشنده واقعاً مرد حریص و کلاهبرداری است و من همین که در سند دقت کردم و سهم انباری و پارکینگ و... رو خواندم و مطمئن شدم، حداقل کار لازم رو انجام دادم. و بالاخره ساعت 16:15 بدون خوردن ناهار به منزل رسیدیم. فرناز در راه گفت دانیال ناهار درست کرده! برنج و سینه مرغ پخته شده با هواپز و بسیار عالی. شب هم ساعت 18 در بنگاه خواهرزادهام اون واحد رو به خانم میانسالی که یک پسر داشت و شوهرش فوت شده بود، اجاره دادم. به خاطر شرایط مالی ضعیف و سرپرست خانوار بودنش، در اجاره و پول رهن تخفیف دادم. این در حالی بود که در این چند روز از خیلیها بیانصافی و زرنگبازی دیدیم ولی من واقعاً نمیتونستم گدا صفت، دزد، پولپرست، حریص و کلاهبردار باشم و زنجیرهی ظلم رو ادامه ندادم.
امیدوارم مستاجرم منو پشیمان نکنه.