ساعت ۱۳:۴۷، میز ناهارخوری، رستوران شرکت
در حالی که کباب کوبیده با نوشابه سِوِن‌آپ می‌خوردم به ۲۹ سال پیش فکر می‌کردم. آن روز آفتابی پاییزی... پس از نزدیک به یک ساعت صحبت با "او" گویی همه‌ی چیزهایی که به نام عشق نخستین برایم تقدّس یافته بود، فرو ریخت... آهنگ لحظه‌ی وداع از پیام در ذهنم پلی می‌شد...


لحظه‌ی وداع‌مون، اون روز تماشایی بود... توو سکوت هر دو فریادِ بی‌فردایی بود...
بغض راهِ نفسم رو بسته بود... بین ما پرده‌ی اشک نشسته بود... جمله‌ی هرگز فراموشم نکن، توو گلوم شکسته بود...


... و حالا ساعت حدود ۱۴ در دفتر کارم به صندلی چرمی تکیه داده بودم و به گذر عمر می‌اندیشیدم.


ساعت ۱۸:۳۶ مادر پیامک داد که باتری قلبش خالی شده و شنبه اول آذر باید در بیمارستان بستری بشه. باتری قلب فقط یک‌صد و شصت میلیون تومانه بدون خرج عمل. ازم پرسید سال ۱۳۹۷ که براش گرفته بودم، چقدر بود؟ که پاسخ دادم ۱۸ میلیون تومان...


مینا، از خواننده‌های قدیمی وبلاگ روز سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ این روز رو یادآوری کرد. سپاس‌گزاری کردم... نوشتم چه بنویسم؟ که هر چه بنویسم تکراریه...