روزانه های نیمه دوم خرداد ماه 1392 بهنام

 

چهل و شش؛ ميني بوسي پر از دختر و پسري که فيلش ياد هندوستان افتاد !

 

هفتة منتهي به ششم ارديبهشت، هفتة جالبي براي فرناز بود. فرناز که در دبيرستاني واقع در يکي از شهرکهاي استاني که در آن زندگي ميکنم، تدريس ميکنه تعريف ميکرد که صبحِ يکي از روزهاي هفته، تمام دخترهايي که با يک سرويس ميني بوس به دبيرستان مي آمدند، نيامده اند. خانم مدير به رانندة جوان (25 ساله) زنگ ميزنه و ازش ميـپرسه: «کجايي؟» راننده هم ميگه: «ماشين خراب شده، نتونستم بچه ها (دخترها) رو سوار کنم و بيام...» مدير که نگران ميشه، به پدر و مادر همة دخترهايي که به مدرسه نيامده بودند، زنگ ميزنه. جالب اين جاست که همه شون هم ميگن: «نخير!... دخترمون امروز مدرسه اومده...» بعضيها هم گفتند: «ما ديديم دخترمون سوار سرويس شد!»... به هر حال... يه اوضاعي ميشه بيا و ببين! پدرها، مادرها و برادرها به دبيرستان ميريزند!

 

سرانجام وقتي ميني بوس دخترهاي دبيرستاني با چند ساعت تأخير کنار درب ورودي دبيرستان توقف ميکنه، پدرها و برادرها رانندة بيچاره را ميگيرند، به تيرک فلزي وسطِ حياط مي بندند و کتکش ميزنند! ماجرا از زبان دخترها اين بود که به پسر راننده ميگويند ما را ببر امامزاده... راننده هم نه نميگه و چون بدش هم نمي آمده که با بيست نفر دختر دبيرستاني خوش باشه، به جاي آمدن به مدرسه به امامزاده ميره. وقتي هم خانم مدير بهش زنگ ميزنه، نميتونسته واقعيت و بگه و مجبور شد دروغي سرِ هم کنه که کار رو خرابـتر ميکنه. دخترها هم توبيخ ميشوند.

 

پسر راننده از کار برکنار ميشه و تا چند روز که رانندة جديد و «معتمد»ي مثل همين پسر پيدا بشه، ادارة آموزش و پرورش ميني بوس اداره رو براي بردن و آوردن دخترها ميفرسته!

 

چهل و هفت؛ وقتي تُـخـ.م خيرات مي شود !!

 

دوشنبه دوم ارديبهشت 1392 وقتي به واحد شمارة دو يکي از شرکتهاي زيرمجموعة شرکتي که در آن کار ميکنم، رفتم به من گفتند که ديروز (يکشنبه) يکي از کارگران سي سالة خط درجه بندي محصول حالش بد ميشه و مجبور ميشن اونو به بيمارستان برسانند. در آن جا سکته ميکنه که با شوک الکتريکي او را احيا ميکنند؛ اما اين کار جواب نميده و متأسفانه يک ساعت پس از احياء ميميره. جالب اين جا بود که چهارشنبة هفتة پيش از آن (يعني 28 فروردين 1392) وقتي ميخواستم از همون واحد شمارة دو به واحد يک برگردم، در کمال تعجب ديدم که سه نفر از پرسنل رستوران و آشپزخانه دو گوسفند پروار را به کنار درب ورودي کارخانه آورده اند و چند دقيقه بعد، اين مراسم با آب دادن و سر بريدن گوسفندان پايان ميگيره! دليل اين کار هم اتفاقات ناگواري بود که درست در شروع سال جديد کاري در واحدهاي شمارة يک و سه شرکتم رخ داد و مديران شرکت اميدوار بودند با ريختن خون، بلا دور بشه!

 

فرداي همان روزي که گوسفندها ذبح شدند، به واحد شمارة دو رفتم. با يکي از همکاران آزمايشگاهي صحبت ميکردم. بيشتر کارکنان واحد شمارة دو از موضوع «خون ريختن» خبر نداشتند و لزومي هم نداشت که جار بزنند ما ميخواهيم گوسفند بکشيم! اعدام عبدالمالک ريگي که نبود! همکارم عباس گفت: «من اصلاً به خون ريختن اعتقاد ندارم... چند سال پيش يکي از آشنايان ما کاميون خريده بود و يک دستش را به خون گوسفندي که سر بريده بود، زد و دستش را محکم به ديوارة پشت کاميونش کوبيد تا مُهرِ خون بر روي آن حک شود. همين آدم چهار ماه بعد تصادف کرد و مرد...!»

 

چند روز بعد وقتي به عباس گفتم: «همين چند روز پيش بود که دو تا گوسفند رو جلوي درب اصلي شرکت تون سر بريدند و گوشتشون رو به مؤسسات خيريه و ايتام دادند... پس چرا اين بلا (مرگ همکار جوان سي ساله با دو فرزند) به سر شرکت مياد»؟! عباس سري تکان داد و با خنده گفت: «حتماً تخـ.مهاش رو بخشيدند و جاهاي خوبش رو خودشون خوردند يا به ما دادن بخوريم!» ميخواستم بگم اصلِ کاري همون تُخـ.مه که همه ندارن اما چيزي نگفتم (بي تخـ.مها... يا زناني که فکر ميکنند منظورم آنهاست، شورش نکنند يه وقت!).

 

چهل و هشت؛ موزيک توالتي

 

دو هفته پيش (اوايل خرداد ماه 1392) خسته و کوفته وارد منزل شدم. يکي دو شب قبل از اون هم حالت تهوع و سردرد شديد داشتم که به خاطر ميگرنهاي گاه و بيگاه منه... چه کنم؟! نوابغ و دانشمندان بايد پاي لرز خربزة شيرين نبوغشون هم بشينند ديگه...! بگذريم... معده ام حسابي اوراق شده بود. سه روز بود دلش نيامده بود محصول عطرآگينش رو صادر کنه و همون جا پيش خودش نگه داشته بود! ديدم اگه امروز صادرش نکنم، ديگه ميميرم! رفتم توي توالت و بست نشستم و به کاشيها و سنگ روشوئي و شير توالت چنگ زدم و توي دلم فرياد زدم:

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

اين مطلب به دليل دارا بودن موارد خاک بر سري رمزدار شده است

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم فروردین ماه 1392 بهنام

 

چهل و سه؛ کتابهايي که خوانده ام...

 

از سال 1387 به کتابخواني با ديد جدي تري نگاه ميکنم؛ هر چند در جمع فاميل، همکاران و آشنايان به عنوان فردي که اهلِ مطالعه است شناخته ميشوم اما گرفتاريهاي شغلي و مشکلات روزانه گاهي لذت مطالعة منظم و پيوسته را از من ميگرفت. وقتي ديدم نميتوانم فرصتي لابلاي کارهاي روزانه براي مطالعه پيدا کنم، تصميم گرفتم وقتي سوار سرويس، اتوبوس، تاکسي و يا حتي قطار (سفر اخيرم به شهر يزد) هستم، مطالعه کنم. کمتر روزي پيش مي آيد که در خودرو کتاب نخوانم. تا چند سال پيش که گوشي NOKIA 6600 داشتم، کتابهاي الکترونيکي (e-Book) را در رختخواب يا خودرو ميخواندم! کتابهاي «راز داوينچي» نوشته دن براون، «قلعة حيوانات» نوشته جورج ارول، «خاطرات دلبرکان سودا زدة من» از گابريل گارسيا مارکز،  داستانهاي کوتاه از آنتوان چخوف (مثل شب وحشتناک، خاطرات يک استاد، مغروق)، رمانهاي کوتاه ايراني از صادق هدايت (بوف کور، آبجي خانم، عروسک پشت پرده)، داستانهاي کوتاه ايراني (اسب سياه از فاطمه اختر محققي؛ رمان عشقي احمد و نازنين از صلاح الدين احمد لواساني) مشت نمونة خروار از کتابهايي است که با گوشي تلفن همراهم خوانده ام.

 

کتابهاي چاپي زيادي خريده ام يا امانت گرفته ام که بيشتر در مسير آمد و رفت به شرکت، مأموريتها يا سفرهاي داخل شهري ميخوانم. کتابهايي مثل «شهيد جاويد» صالحي نجف آبادي، «قمار باز» داستايوسکي، «راه نيرنگ» (سياسي)، «کنار رود پيدرا نشستم و گريستم»، «بريدا»، «ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد»، «کيمياگر»، «خاطرات يک مُغ»، «مکتوب»، «ساحرة پورتوبلو»، «شيطان و دوشيزه پريم» از پائولو کوئليو، «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از ميچ آلبوم.

 

( بقيه در ادامه مطلب به همراه يک جوک خواندني در پايان آن )

 

چهل و چهار؛ حواسم هست و دُم به تله نمي دم!

 

کمي پايين تر از جايي که سوار سرويس ميشوم، ايستگاهِ کارکنان يک شرکت ديگر است که 6-3 نفر از آن جا سوار ميشوند. يکي از اين آقايان که هميشه اول از همه و حتي قبل از من مي آيد، مردي شمالي حدوداً چهل ساله با صورت تراشيده يا ته ريش يکي دو روزه، شلوار پارچه اي تقريباً گشاد، چشمانِ سبز آبي، کمي چاق با قد 175 سانتيمتر است. وقتي سرويسشان مي رسد، اول از همه سوار ميشود! جالب اين جاست که مهندس نيست... احتمالاً کارمند مالي-اداري آن شرکت است. تا اين جا مورد خاصي نيست. چيزي که سبب شد اين پست را بنويسم، روز جمعه اي از دي ماه 1391 بود. سنگک خريده بودم و به لبنياتي بهنام در خيابان دانشگاه رفتم تا ماست بخرم. از آن جا که ماست فروشان و شيرفروشان مملکت شغلشان شريفتر و مهمتر از پزشکان و مهندسان اين سرزمين است (!)، هميشه صفي دراز در بيرون لبنياتيها تشکيل ميشود! رفتم توي صف. در نگاه نخست کسي را که ميديدم، نشناختم. همان مرد شمالي ايستگاه کذايي بود اما با هيبت و تيپي ديگر! شلوار جين سورمه اي-بنفش شيک و نسبتاً گرانقيمت، دستبند نقره اي بر دست راست و دو انگشتر طلا در دست راست و چپ و يک انگشتر نقره با نگين جواهر قرمز-خرمايي در دست چپ! اسکن کردن اين آقا در کمتر از ده ثانيه انجام شد... اما نتيجه اي که گرفتم اين بود که چه اندازه برخي افراد در اين کشور يافت ميشوند که با ظاهرسازي به مشاغل و پُستهايي چسبيده اند که اگر با هيبت واقعي شان پيش مي آمدند، به آن نميرسيدند. اين همان حديث مکرر و رنج آور ظاهرسازي در اداره ها و شرکتهاي دولتي است و چاره اي براي افراد (از جمله همين هموطن) نميماند تا براي گذران روزگار «مجبور» به رعايت پوشش «تحميلي» برخي شرکتها و ادارات شوند.

 

چهل و پنج؛ ما چه وقت مي خواهيم آدم شويم؟!

 

چندي پيش در تابلوي اعلانات واحد اداري شرکت مطلبي به قلم يکي از ايرانيان مهاجرت کرده به سوئد خواندم که بسيار تأثيرگزار بود. اين ايراني نوشته بود:

 

به تازگي در کارخانة خودرو و کاميون سازي معروف VOLVO (ولوو) کار ميکنم. در آن جا با ايراني ديگري آشنا شدم و او به من گفت که با هم به شرکت برويم و برگرديم. در چند روزِ نخست ميديدم که دوستم گاهي نزديک به درب ورودي شرکت پارک ميکند يا گاهي در جايي بسيار دورتر... با اين که فضاي پارک وسيعي تا نزديک درب اصلي شرکت وجود داشت! سرانجام نتوانستم تحمل کنم و از دوستم پرسيدم: «مگه جاي پارک اختصاصي نداري؟ چرا با وجود اين که ميشه نزديکتر به شرکت پارک کني، اين همه دورتر پارک ميکني؟!» جوابي که شنيدم، منو خجالت زده کرد... دوستم پاسخ داد:

 

«ما وقتي زودتر از ديگر همکارانمون به شرکت ميرسيم، بايد براي همکاران ديگري که به هر دليل اون روز نتونستن زود بيان، جايي نزديکتر به درب اصلي شرکت خالي بگذاريم تا زودتر کارشون رو شروع کنن! همون طور که ديدي، گاهي روزها هم ما دير ميکرديم اما لازم نبود دنبال جاي پارک باشيم و نزديک به درب اصلي شرکت جاي پارک پيدا کرديم و زود کارت زديم! پس اين کار به نفعِ همة ماست!... اين جا سوئده عزيزم... ايران نيست...»

 

حتماً عکسهاي خيابانها و بزرگراههاي اروپايي را ديده ايد... صف منظم خودروها با فاصلة کافي از يکديگر، ميان خطوط و در مسيري مستقيم؛ در عوض در ايران: رانندگي از هر مسيري که ممکن است، لب به لب با سپر جلويي، از روي خطوط يا بين خطوط، هر لايني که آزاد بود زود بپيچيم، راهي براي رانندة مقابل نگذاريم تا مجبور بشه به ما راه بده و... اين هم ادعاي فرهنگ و تمدن ايراني ما در مقايسه با تمدن امروزي وحشيهاي سابق وايکينگهاي اسکانديناوي!

 

ادامه نوشته

وقتی "پرده" می تونه این قدر مهم باشه...

 

سوتيِ مداح در عزاداري عاشورا :

 

خانمها ديگه بِکِشن پائين!!

 

 

اين مطلب از طريق ايميل به دستم رسيده است. نميدونم واقعيه يا نه ولي خواندنش خالي از لطف نيست.

 

٭ ٭ ٭

 

عاشورا بود. توي يک حسينية بزرگ توي محلة ما وسطِ حسينيه يه پردة بزرگ کشيده بودند. خانمها يه طرف، آقايون هم يک طرف ديگه. مداح هم بالاي منبر داشت مداحي ميکرد.

يه تعداد از خانمها گوشة پردة وسط حسينيه رو بالا برده بودند و مراسم سينه زني آقايون رو نگاه ميکردند و اشک ميريختند. بعد از چند دقيقه آقايون شروع کردن به در آوردن پيراهن هاشون. خب رسم بود که براي نشون دادن ارادتِ بيشتر، لخت سينه بزنند. اين جا بود که آقاي مداح غيرتش اجازه نداد که خانمها بازم به آقايون نگاه کنند و خواست از پشتِ ميکروفون «امر به معروف» کنه؛ ولي اين بندة خدا يادش رفت کلمة «پرده» رو به کار ببره و اين باعث شد که عقبِ مجلس از خنده منفجر بشه! جمله اي که مداح گفت، اين بود؛ البته فضا رو هم تجسم کنيد: همه دارند گريه ميکنند و خودِ مداح هم اين جمله رو با بغض ميگه:

 

مداح : خواهرهاي عزيز لطفاً ديگه بکشند پائين... آقايون لخت شدند...!

 

لطیفه ها و پـیـامکهای ویـژه نیمه شعبان

لطيفه

به مناسبت نيمة ماهِ شعبان

 

***

نظر خودتان را در مورد درجِ جوک، لطيفه و پيامک (SMS) در اين وبلاگ برايم بنويسيد. در صورتِ استقبال خوانندگانِ گرامي، در مناسبت هاي مختلف به اين کار اقدام خواهم کرد.

اين شما و اين هم نخستين مجموعه از لطيفه ها و پيامک هاي وبلاگي من...

بهنام

 

 اشیای مردگان جهت فروش

 

 

1- يه نفر زني رو صيغه مي کنه، رفيقش مي گه: « مبارکه ازدواج کردي؟»

ميگه: « نه بابا دائمي نيست از اين اعتباري هاس...!»

 

2- دختره به دوست پسرش ميگه: « تو بعد از ازدواج هم من رو اين قدر دوست خواهي داشت؟»

پسره ميگه: « اگه شوهرت گير نده، خوب آره...!»

 

3- پسره ميره خواستگاري، مي بينه دختره سبيل داره! مي گه: « ببخشيد! شما چرا سبيل داريد؟»

دختره مي زنه زير گريه. پسره ميگه: « واي! چرا گريه مي كني؟ مرد كه گريه نمي كنه!»

 

4- يه دو قلو بعد نه ماه به دنيا نميان! ميرن سونوگرافي مي بينن پسره بند نافش رو انداخته دور گردن دختره، ميگه: « جون داداش اگه بذارم لخت بري بيرون...!»

 

( براي مطالعة بقية جوکها به ادامة مطلب برويد )

ادامه نوشته