عشق یعنی وقتی بار اول که چشمهات بهش میافته، بخوای فرار کنی!
عشق یعنی وقتی واسة بار اول دیدیش و چند قدم که فرار کردی، بدون این که برگردی و نگاهش کنی، از پشت بیاد و دستهات رو بگیره... اون موقع است که نگاههای قشنگتون به هم میخوره.
عشق یعنی اگه دستش سرد باشه و دائماً دستهاش رو نگیری، همونطور سرد میمونه... حتی اگه دستهات خیلی گرم باشند!
عشق یعنی وقتی باهاش داری چائی میخوری، خودت گرم بشی و چائیت سرد بشه.
عشق یعنی یه قوری بزرگ چائی و چهار فنجون چائی پشت سرِ هم!

عشق یعنی وقتی قیچی کوچکی رو به دستش بدی تا کمی از موهات رو به عنوان یادگاری بچینه، قیچی رو توی دستش بگیره، موهاتو نوازش کنه و با وجود اصرارِ تو، بدون چیدنِ موهات قیچی رو بهت برگردونه.
عشق یعنی به شوقِ دیدنت فرصت نکرده باشه موهاش رو کامل خشک کنه و موهای قشنگ، پیچ در پیچ و دو رنگش در خاطرهات موندگار بشه.
عشق یعنی از اینکه بستنیاش رو کامل خورده، تعجب کنی!
عشق یعنی اونقدر از گرفتنِ هدیهای که یواشکی واسه تولدش گرفته بودی، خوشحال بشه که بیاختیار بوست کنه و این اولین بوسه هیچ گاه از یادت بیرون نره...