روزانه‌های بهنام - ۸۴: چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹

پنجره دفتر کارم رو به جنوب و فضای سبز بسیار زیبایه که گاهی از فرط زیبایی باورش برای خود منم دشوار می‌شه که این محیط رو در یک شرکت صنعتی ایرانی شاهد هستم.

آفتاب درخشانی همیشه حدود ساعت هشت و نیم تا ده از پنجره به میز کارم که گوشیم، کامپیوتر همه‌کاره Dell Inspiron 23 و وسایل روی آن می‌تابه. برای همینم کرکره رو همیشه پایین کشیدم تا مجبور نشم هر روز بالا و پائین ببرم و خراب بشه؛ اما چون نور طلائی رنگ خورشید در این روزهای سرد نعمت بزرگیه، متوجه شدم که لازم نیست کرکره رو کامل ببندم. همین که زاویه‌ای در حد بیست درجه پیدا کنه، به میز کارم آفتاب نمی‌تابه اما فضای دفترم روشن میشه.

امروز کمی بیشتر به این مساله فکر کردم که گاهی لازم نیست افراد اطراف‌مون رو به خاطر مشکل کوچکی که ممکنه داشته باشند، کامل حذف کنیم، بلکه میشه زاویه‌ای نسبت به اون‌ها داشته باشیم تا خیر اون‌ها و نور زندگی اون‌ها در زندگی‌مون هم‌چنان جریان داشته باشه.

پس‌نوشت:

اون کامپیوتر Dell مال من نیست... مال شرکته 😁

دیشب آلمان سنگین‌ترین شکست تاریخ فوتبال خودش رو از اسپانیا با نتیجه ۶-۰ متحمل شد. اونم در لیگ ملت‌های اروپا و در حالی که ده تا گل رو هم نخورد و می‌توانست با یک نتیجه مساوی از گروه خودش صعود کنه.

عکسی از پشت پنجره دفتر کارم رو در کانال تلگرامی همین وبلاگ گذاشتم.

روزانه‌های بهنام ۸۳ - توئی که می‌شناختمت

✏ گاهی پیدا کردن یه دوست قدیمی، همکلاسی، هم‌محله‌ای و حتی هم‌شهری در شهری یا کشوری غریب می‌تونه خاطره‌ای خیلی ماندگار ایجاد کنه.

چهارشنبه ۲۳ مهر ماه ۱۳۹۹ در مأموریتی در نزدیکی‌های ساوه بودم که یاد مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مهربونی که سالهای دور نوجوانی داشتم، افتادم.
سعی کردم در اولین فرصت باهاش تماس بگیرم و حتی ببینمش.
😎🙂🤗

اون سال‌ها دختری بود که طبق عرف اون زمان‌ها، محجبه 🧕 با پوشش مقنعه و چادری بود اما فوق‌العاده تمیز، مهربون، دوست‌داشتنی و صد البته... زیبا.
😊☺
یادم هست اون سال‌ها پدر و مادرها فرزندان‌شون رو تابستون برای این که در کوچه‌ها ول نباشند، در کانون پرورشی ثبت‌نام می‌کردند و برای همین هم اکثرا با کتاب و فعالیت‌های فرهنگی مأنوس نبودند.
من اما خوره کتاب بودم، گاه کتاب‌هایی فراتر از سن خودم می‌خواندم و در پایان هم کتاب‌ها رو مرتب در سر جای اول‌شون می‌گذاشتم‌.
معمولا آقا یا خانم کتابدار، کتاب‌ها رو از روی میز جمع می‌کرد تا درست در جایی که باید باشند، بگذارند.

خانم م. منو برای بچه‌های کانون مثال می‌زد... می‌گفت: "از بهنام یاد بگیرید که چقدر کتاب می‌خونه و اصلا هم صحبت و سر و صدا نمی‌کنه. این جا، جای بلند صحبت کردن نیست. اومدید این‌جا که کتاب بخونید، با هم بحث کنیم، قصه بگیم، داستان و نمایش‌نامه بنویسیم نه این که کتاب‌ها رو ورق بزنیم و اصلا نخونیم. شماها لازم نیست مثل بهنام زحمت بکشید و کتاب‌ها رو خودتون در قفسه‌ها بذارید، ما خودمون بر می‌داریم اما فقط کتاب بخونید... ببینید بهنام خودش کتاب‌ها رو بعد از این‌که خوند، سر جاش می‌ذاره؟"
و...
چون دست‌خطم بد نبود، روزنامه‌دیواری درست کردیم و من نویسنده اون بودم. شعرا، افراد معروف و مکان‌های تاریخی و فرهنگی شهرمون رو به شکل نقشه شهر در ورقه مقوائی بزرگی نوشتم طوری که از دور نوشته‌ها شبیه نقشه شهر به نظر می‌رسید.

خانم م رو خیلی دوست داشتم. حس خواهرانه‌ای که او نسبت به من داشت اون‌قدر بی‌شائبه و برام ارزشمند بود که تا جایی‌که یادمه هیچ‌گاه او رو از خودم نرنجاندم.

با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تماس گرفتم... او رفته بود... اما خانمی که کارمند اون‌جا بود خبر خوبی به من داد.
گفت خانم م. از این جا به ... رفت و آخر هم از همون‌جا بازنشست شد. شماره موبایلش رو به من داد و من همون فردای اون روز یعنی پنج‌شنبه ۱۳۹۹/۷/۲۴ در واتس‌اپ به مربی دوست‌داشتنی‌ام بعد از سال‌های بسیار طولانی پیام دادم...
📞📞📞 ☎️

حسی که در ارسال پیامم داشتم، قابل بیان نیست... او بعد از این همه سال منو چطور می‌شناسه؟ اصلا بجا خواهد آورد؟ ازدواج کرده؟ همسرش زنده است؟ بچه داره؟ سالمه و خدای نکرده درگیر بیماری هست یا خیر؟
سئوال‌هایی از این دست ذهنم رو مشغول کرده بود که دوست داشتم پاسخ‌شون رو بدونم.

کسی که شماره‌اش رو به من داده بودند، خیلی سریع‌تر از اون که انتظار داشته باشم، پاسخ داد...