روزانههای بهنام - 73 ؛ روزي که خاک بر سر يه نفر کرديم !
دايياي دارم حدوداً 35 سال بزرگتر از من. در محلهاي متوسط و دوستداشتني که دوران کودکي و نوجوانيام را در آن سپري کردم، با عموها و يکي از داييهايم (دايي بزرگم) در کوچهاي زندگي ميکرديم. با دو پسرعمويم، مهدي و حسين خيلي گرم بودم. مهدي شش ماه و حسين پنج سال از من کوچکتر بودند. روزي از روزهاي بسيار گرم تابستاني که در دورهي راهنمايي تحصيل ميکردم، پيشنهاد دادم که روي آفتابگير سيماني بالاي درب ورودي خانهي حبيب عمو مقوايي بگذاريم و روي آن خاک بريزيم و طنابي هم به يک گوشهي مقوا بزنيم. منظورمان اين بود که ببينيم کنجکاوي رهگذران کوچه در چه حد است و هم اينکه به آن آدم کنجکاو بفهمانيم تاوان بعضي کنجکاويهاي بيمورد تا چه اندازه ميتواند سنگين باشد!
چشمتان روز بد نبيند! افراد زيادي آمدند و گذشتند اما يا آنقدر گيج بودند که طناب را نديدند و يا سر بهزير و آرام و با فکري مشغول ميگذشتند. زنِ همسايهي شمالياي در پيچ داخل کوچه داشتيم که همسرش خياط بود. يک پسر و سه دختر داشت. با چادر گلدار بنفش تيره از آنجا رد شد. طناب را ديد. راهش را کج کرد تا طناب را بگيرد. قدش کوتاه بود و دستش نميرسيد. روي پنجهي پاها ايستاد اما باز هم نشد! ما بچهها در اول کوچه آن زن را ميديديم و ريسه ميرفتيم! آن زن با پاي خودش به سوي دام آمد اما مثل خيلي از شماليهاي ديگر، با خوششانسي از مهلکه گريخت!
اين بار نوبت داييام بود که از راه رسيد. ساعت چهار بعد از ظهر خسته از سرِ کار باز ميگشت. در اول کوچه ما را ديد. بنا به وظيفه و حکم ادب، سلام کردم و پاسخم را داد و به سوي داخل کوچه راه افتاد. خدا خدا ميکردم که طناب را نبيند اما متأسفانه ديد! راهش را کج کرد و طناب را گرفت. فرصت نکردم که داد بزنم «دايي جـــــــــــــــان... نــَـــکــِــــش!» اما کشيدنِ طناب همان و ريزش خاک بر سر و صورت دايي عزيزم همان! نميدانستم بخندم يا گريه کنم يا جلو بروم و عذرخواهي کنم! بچهها را ميديدم که دلشان را گرفته بودند و از خنده روي آسفالت ولو شده بودند اما من فقط لبخندي زدم و عرق شرم بر پيشانيام نشست. داييجان آن قدر فهيم و باگذشت بود که حتي به سوي ما برنگشت تا ما در آتش ناداني و بچگيمان، خجالت را با منتهاي درجه لمس کنيم.
از آن پس ديگر اين شوخي ناگوار را تکرار نکرديم؛ هر چند ديگران نميبايد به چيزي که مال آنها نيست و ربطي به آنها ندارد، دست بزنند اما آن کوچه پُر بود از همسايههايي که بعضيهايشان با ما فاميل هم بودند و صد البته فضول و کنجکاو!