روزانه‌های بهنام - چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴

ساعت ۱۳:۴۷، میز ناهارخوری، رستوران شرکت
در حالی که کباب کوبیده با نوشابه سِوِن‌آپ می‌خوردم به ۲۹ سال پیش فکر می‌کردم. آن روز آفتابی پاییزی... پس از نزدیک به یک ساعت صحبت با "او" گویی همه‌ی چیزهایی که به نام عشق نخستین برایم تقدّس یافته بود، فرو ریخت... آهنگ لحظه‌ی وداع از پیام در ذهنم پلی می‌شد...


لحظه‌ی وداع‌مون، اون روز تماشایی بود... توو سکوت هر دو فریادِ بی‌فردایی بود...
بغض راهِ نفسم رو بسته بود... بین ما پرده‌ی اشک نشسته بود... جمله‌ی هرگز فراموشم نکن، توو گلوم شکسته بود...


... و حالا ساعت حدود ۱۴ در دفتر کارم به صندلی چرمی تکیه داده بودم و به گذر عمر می‌اندیشیدم.


ساعت ۱۸:۳۶ مادر پیامک داد که باتری قلبش خالی شده و شنبه اول آذر باید در بیمارستان بستری بشه. باتری قلب فقط یک‌صد و شصت میلیون تومانه بدون خرج عمل. ازم پرسید سال ۱۳۹۷ که براش گرفته بودم، چقدر بود؟ که پاسخ دادم ۱۸ میلیون تومان...


مینا، از خواننده‌های قدیمی وبلاگ روز سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ این روز رو یادآوری کرد. سپاس‌گزاری کردم... نوشتم چه بنویسم؟ که هر چه بنویسم تکراریه...

روزانه‌های بهنام ۹۳ - دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳

پس از ۲۸ سال دوباره ۲۸ آبان ماه در دوشنبه شد... هنوز نمی‌دونم چه سرّی در این به یاد ماندن‌هاست که ۲۸ آبان ۱۳۷۵ هیچ گاه از یادم نمی‌ره. در طول این سال‌ها با شدت کم یا زیاد به یاد داشتم اما فراموش نشده.

امروز متن زیبایی رو برای چندمین بار خواندم و در این‌جا هم می‌نویسم:

روباه گفت: «عاشق هیچ گُلِ عجیبی نشو؛ بذار تنها بمونه.»

شازده کوچولو پرسید: «چرا؟»

روباه گفت: «خسته میشی و میری و اون وقت اون تنهاتر می‌شه...»

جالب اینه که «او» عجیب نبود... از خودِ من و ما بود... اما انسانیتی که به من نشون داد، فراتر از هر زیبائی و ثروت‌مندی و تحصیل‌کردگی و مهربانی و هر چیز دیگه‌ای بود که ممکن بود منو جذب خودش بکنه. هنوز هم دوستش دارم اما فراتر از دوست داشتن‌های اِروس و فیلوس... و شاید هم نزدیک به آگاپه. دوست داشتن اگه به پختگی برسه، حس زیبائی داره که هر گاه «او» رو ببینی، انگار یکی از جنس خودت رو دیدی و تفاوتی نداره که سال‌ها از آخرین دیدارتون گذشته باشه.

بعد از اون نیم‌روزِ تلخ پاییزی و سپری شدنِ سال‌ها از آخرین دیدارمون و آخرین حرف‌هایی که گوئی آخرین سطورِ آخرین صفحه‌ی کتاب بودند و حتی در دیدارهایی که در کنگره‌ها و کنفرانس‌های بین‌المللی داشتیم و حتی به محل کار هم‌دیگه هم رفتیم، اصلاً یادم نمیاد زیاد با هم حرف زده باشیم؛ اما همون سکوت‌ها هم دستکم برام خاطره است و هر صحبتی و کلمه‌ای هم بوده، پُر مایه بوده.

شاید من اون گلِ عجیبی بودم که «دو سنت اگزوپری» در رمان شازده کوچولو نوشته بود.

پس‌نوشت:

خوانندگانی که پست این‌جا را خوانده بودند، احتمالاً الان فهمیدند که زنده موندم.

عمل بسیار سختی داشتم... عزیزی رو از دست دادم که فراتر از دائی برایم بود... مهر و آبان ۱۴۰۳ از شلوغ‌ترین ماه‌های عمر من تا کنون بودند و البته تلخی‌ای که داشتند در کنار موفقیت جراحی‌ام در یادم خواهد ماند.

از دلارام که کامنت گذاشت: »زنده‌ای یا مُردی؟» سپاسگزارم که حالم را پرسید.

همیشه تندرست و در سایه‌ی ایزد یگانه باشید.

دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ - به امید آینده؛ پستی که امیدوارم خداحافظی نباشد

پس از مدت‌ها پیگیری و گذشتن از ویزیت چند پزشک متخصص و فوق‌تخصص، قرار شد فردا صبح سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۳ اول وقت با بیهوشی عمومی عمیق، جراحی بشم.

عمل چندان سنگینی نیست اما بی‌نهایت ظرافت و دقت و هنرِ دستِ جراح رو طلب می‌کنه. همین دقت و ظرافت جراحی باعث نگرانی من شده ولی به نتیجه‌ی کار امیدوارم.

به خانواده و اطرافیانم گفته‌ام آرزو می‌کنم اگه نتیجه کار رضایت‌بخش نباشه، برنگردم. نتیجه‌ی اولین آزمایش خونم، متخصص بیهوشی رو نگران کرده بود که پس از عمل، ممکنه برگشتی در کار نباشه... اما پس از تکرار آزمایش خون، دو هفته پس از آزمایش اول بالاخره راضی به عمل شد.

امید به زندگی من بسیار بالاست ولی بعضی چیزها رو واقعاً نمی‌تونم دیگه تحمل کنم و این نتیجه‌ی عمل هم یکی از اون‌هاست.

کارت اهدای عضو رو به فرناز سپردم، شماره کارت‌های بانکی و روش خرید و فروش ارزها و گذر واژه‌های اپلیکیشن رو به فرناز و دانیال یادآوری کردم و آموزش دادم. همه چیزهایی رو که باید و نباید، بهشون سپردم.

حس عجیبیه... این که می‌دونی ۹۹ درصد برمی‌گردی اما همون یک درصد، این همه پیش‌زمینه و یادآوری برات داره.

به هر حال اگه این پست تا یک ماه (اواخر مهر ۱۴۰۳) تغییر نکرد، آخرین پست این وبلاگم خواهد بود. از آشنایی با همه دوستانی که در این ۱۶ سال همراه من بودند و هر کدام‌شون نفشی از زندگی من را رقم زدند، سپاس‌گزاری می‌کنم.

در پناه حق باشید

روزانه‌های بهنام ۹۱ - از روی تو دل کندنم آموخت زمانه، این دیده از آن روست که خونابه فشان است

هر چی بیش‌تر می‌گذره، بیش‌تر متقاعد میشم که

یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی‌پایانه

قدرنشناسی، انتظارات بی‌جا، در گذشته ماندن، کینه‌ای بودن، درک نکردن و درک نشدن و خیلی موارد دیگه‌ای که گفتنش سخته، آرامش رو از زندگی می‌گیره. واقعاً به خیلی‌ها حق میدم که راه زندگی‌شون رو با دینامیت و بولدوزر خراب کنند و دوباره آسفالتِ عشقِ مرغوب‌تری رو مصرف کنند.

حیف که بعضی‌ها در عمق وجودشون حس نوستالژیِ روابط قدیم رو زنده نگه داشته‌اند و نگران آنند که دیگری تحقیر بشه یا دستکم کسی که نباید، آسیب ببینه.

شهامت و جسارتِ پشت سر گذاشتنِ راه قدیمی‌ای که به امید بهتر شدنِ زندگی طی شده، در نهاد هر کسی نیست و حتی ممکنه خیلی از خواسته‌ها و امیال دیگه، این شهامت رو کنار بزنند... اما گاهی باز کردنِ صفحه جدیدی از زندگی و کار، نه یک رفتار خوب، که یک واجب ذهنی، روانی و جسمی به حساب میاد.

آرزو می‌کنم ایزد یگانه شک و تردید رو از دل‌های بندگانش دور کنه تا بتونند مناسب‌ترین تصمیم زندگی‌شون رو در مناسب‌ترین زمان ممکن بگیرند.

♦️ پس‌نوشت: عنوان این روزانه یکی از اشعار زیبای شادروان هوشنگ ابتهاج (سایه) است.

روزانه‌های بهنام ۸۸ - شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱

اردیبهشت ۱۴۰۱ خیلی زودتر از اونی که انتظارش رو داشتم، تموم شد.
چند سالی بیش‌تر نیست که اردیبهشت رو بهشتی‌ترین ماه خدا می‌دونم و هر روز اون برام متفاوت‌تر از ماه‌های دیگه می‌گذره.
بیش‌تر از هر چیزی، هوای عالی و برگ‌های لطیف و گیاهان تازه روئیده در این ماه هستند که منو مشتاق اردیبهشت می‌کنند.
چند ماهی هم است که بیزینس تازه‌ای رو شروع کردم و در حال توسعه اون هستم. کارها به سختی و کندی پیش میره اما وقتی هدف رو برای خودت مشخص کرده باشی، این سختی‌ها رو راحت‌تر میشه از سر گذروند. این بیزینس با رشته‌های تخصصی تحصیلی من در کارشناسی و کارشناسی ارشد ارتباط مستقیمی نداره اما با رشته کارشناسی ارشدم ارتباط بیشتری داره هر چند این ارتباط خیلی زیاد نباشه.

ادامه نوشته

روزانه های بهنام 81 - مردی چون کوه، استوار...

مادرم روز پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 حدود ساعت یک ظهر پیام داد و نوشت:

«سلام... خوبی عزیزم؟ خانواده خوبند؟ پیدات نیست. عزیزم و باز هم خبر ناگوار... متأسفانه نوه حبیب عمو دختر کوچکِ ... خانم حدوداً 23 ساله دیروز فوت کرده امروز تشییع جنازه اش است... متأسفانه حالشو ندارم شرکت کنم اما ...ها میرن»

خبر کوتاه بود... دختر جوانی رفت و مثل خیلی از جوانهای دیگری که چهره در نقاب خاک کشیدند، غم بزرگی بر دل پدر و مادرش نهاد. برای من اما این مرگ، نه عطیه ای از سوی خدا یا آزمونی سترگ برای والدین بود، بلکه دلم برای داماد حبیب عمو و انسانی که منو بیشتر از برادر همسرش و پسر عمویم دوست داشت (و دارد) به راستی سوخت.

انسانی بسیار مؤمن، آرام، با ادب، با شخصیتی مثال زدنی و متین... کسی که با وجود تقید بسیار به آن چه ایمان دارد، هیچ گاه تلاش نکرد کسی را با زور با خود همراه کند یا به قولی... به بهشت ببرد.

مردی به مفهوم واقعی کلمه... انسان...

شماره این مرد بزرگ رو نداشتم... بنابراین به پسر عمویم، مهدی، پیام دادم:

«سلام مهدی جان... واقعاً ناراحت شدم... تسلیت میگم

خدا به شما و ... خانم و آقای ... صبر بده. شماره آقای ... رو نداشتم بهشون بگم»

اون دختر معصوم رو خیلی کم دیده بودم... دانشجو و مربی مهد کودک بود و بسیار فعال. محجبه کامل (مقنعه و چادر) بود و همیشه ی خدا لبخند میزد.

به خاطر پایین بودن سطح پلاکت خون، لثه اش خونریزی میکنه و در دسترس نبودن دارو و کم کاری پزشکان دست به دست هم میدهند و مرگ این دختر پاک رو رقم میزنند.

امروز ساعت هشت و نیم صبح که مراسم صباح مزار رفتم، انتظار دیدن آقای ... رو داشتم در حالی که از فرط گریه و غصه هیچ لبخندی روی چهره اش نباشه و تکیده شده باشه... با ایشون دست دادم... مثل همیشه لبخند زد و از دیدنم خوشحال شد... روی ماهشو بوسیدم و بهش تسلیت گفتم. با پسر عموهام که دایی مرحومه بودند دست دادم و دیداری دوباره داشتیم... اما کاش این دیدار در مسجد و مراسم سوگواری نمی بود.

وقتی آقا امیر، نوه حبیب عمو که قرآنهای وقفی رو به حضار میداد و بر میداشت، برای دست دادن و خوش آمد گویی به جایی که نشسته بودم، آمد، با توجه به شخصیت و طرز فکرم، قرآن به من تعارف نکرد. من اما به احترام صاحب مجلس قرآنی رو ازش گرفتم که آیاتی از سوره مائده داشت... باز هم سئوال... سئوال... سئوال...

عادت دارم متن فارسی قرآن رو هم حتماً بخوانم و خواندم. آیات 32 به بعد سوره مائده هنوز در ذهنم باقی مانده و سئوالهایی که هنوز هم پاسخی برایش ندارم.

چون کسی در بیرون از مسجد منتظرم بود، ده دقیقه بیشتر نماندم و بلند شدم. آقای ... رو دوباره دیدم و دستان سختی کشیده اش رو به گرمی فشردم. چه قدر دیدن این انسانهای استوار، به من انرژی میده... اونهایی که خودشون کوهی از درد و غصه هستند اما به دیگران قوت قلب و اعتماد به نفس میدهند... این جور آدمها هر چه قدر هم که زیاد باشند، کمند و زهی تأسف که زیاد نیستند.

* از خوانندگان گرامی به خاطر این پست غم بار پوزش میخوام اما زندگی این غمها رو هم داره.

عشق یعنی - 2

عشق یعنی... یه شیشه عطر بوگارت با کریستال زیبایی که پائین اون آبیه... که وقتی دلت خیلی میگیره، برش میداری و سینه ات رو از بوی گرم و سنگینش پر میکنی.

عشق یعنی... یه قوری چینی  پر از چای کمرنگ و دو استکان کمر باریک... که روی تخت چوبی و در یک کاروانسرای سنتی با او بنوشی.

عشق یعنی... پیتزا سارا و ماهی خنگ و تپل و ماهی سیاه و دراز و بزرگ داخل آکواریوم و نهارهائی که رو به اونها خورده شد.

عشق یعنی... وقتی قیچی کوچکی بهش بدی تا کمی از موهات رو برای خودش یادگاری بچینه، قیچی رو در دستش نگه داره و با دست دیگه اش موهات رو نوازش کنه.

عشق یعنی ماهگردهایی که شروعشون هفدهمه.

عشق یعنی اضافه کردن یه « م » پر مفهوم به آخر اسم هامون... که وقتی این به یادت میاد، بعضی سخت گلوت رو فشار میده.

عشق یعنی فکر کنی که اگه هیچ وقت عاشق نشی، عاقلانه رفتار کردی و گرفتار دلتنگی و بغض نمیشی... اما وقتی یاد اون روزها و ساعتهایی میافتی که واقعاً زندگی کردی، میفهمی کار درست رو کردی.

در شبی که بارسلونا بدجور باخت، پس از هشت ماه بازگشتم !

بالاخره پس از گذشت هشت ماه از آخرین پستم در دی ماه 1395 برگشتم... در شبی که بارسلونا سه بر یک به رئال مادرید در لالیگا باخت...

فرصت کوتاهی برام فراهم شد تا فهرست پیوندهای وبلاگ رو به روز کنم... مرور سریعی بود بر روزهای خوبی که جمع وبلاگ نویسان جمع بود و این جا خانه دوم ما بود... نمی دونم نقش رسانه هایی مانند وایبر، تلگرام، اینستاگرام و... بر این سکوت عجیب وبلاگها چقدره اما هر چه قدر هم این تأثیر زیاد باشه، باز هم این سکوت برام پرسش برانگیز و تا حدی ناراحت کننده است... یاد فقط پنج شش سال پیش بخیر که وبلاگها پر خواننده بودند و خود من شاید روزانه کامنتهای دوستان رو میخوندم. رسانه ها و شبکه های اجتماعی یک روی این قضیه هستند و بخش قابل توجهی از این رخداد بر میگرده به راحت طلبی ما و سطحی خوانی ما...

خودم هر وقت می بینم که به اندازه سالها پیش مطالعه ندارم و دنبال زبان آموزی نمیرم و کارها و مسئولیتهای کاری من هم اگر چه بیشتر شده اند، ولی توجیه کننده نیست، بیشتر نگران میشم.

تلاش خواهم کرد چراغ این جا رو روشن نگه دارم... حتی «سرگذشت واقعی یک عشق» رو ادامه بدم و «روزانه های بهنام» رو هم بنویسم!

در نخستین گام، بیست و یک وبلاگ و پیوند رو که یا حذف شده بودند، یا پستهای مبتذلی در این سالهای کم کاری در اونها درج شده بود رو حذف کردم. یاد بعضی از دوستان و وبلاگهای خوب آن چنان واسم با ارزش بود که بعضی از اونها رو نگه داشتم... مثل «الهه آناهید» و «دو عاشق»... که این دومی سرنوشت خوبی در انتظارشون نبود.

خیلی خوشحال میشم دوستان خواننده رو دوباره در این جا ببینم...

مصلحت... نه خراب کردن پل های پشت سر

دوستان قدیمی بسیار باارزشند... به خصوص آن‌هائی که بهترین خاطرات رو از بهترین دوران زندگی‌مون ازشون داریم. گاهی سخته ازشون جدا بشیم... اما روزگار راه دیگه‌ای واسه‌مون نمی‌ذاره... نباید فکر کنیم که فراموش شدیم... یاد اون‌ها در یاد ما و یاد ما در یاد اون‌ها همیشه هست...

 

چه قدر خوبه که دوستان قدیمی هیچ وقت هم‌دیگه رو گم نکنند... جدا شدن‌ها رو باید موقتی دید نه خراب کردنِ پل‌های پشت سر... فکر نمی‌کنم با این همه امکاناتی که الان هست، بی‌خبری از دوستان بهانه خوبی باشه... دوستان رو منتظر نگذاریم...

نخستين نوشتار 1395

برايم نوشتن پس از ماه‌ها طولاني سکوت دشوار است... اکنون که بهانه‌ی آغاز سال نو به ياری‌ام آمده، با شرم فراوان می‌نويسم. بهنام دوباره برگشت... اين بار با تجربه‌هايی جديد و بسيار ارزشمند... ذهنم از خاطره‌ها و حرف‌ها انباشته است و انتخاب يکی از آن‌ها براي شروع به‌راستی دشوار است.

ادامه نوشته

دختران بخوانند


ببين دختر جون

روزي که ازدواج مي‌کني اوني که مي‌خنده مادرته، چون تو داري خوشبخت مي‌شي و تو رو توی لباس عروسي مي‌بينه. اما اوني که غم داره و از درون به‌خاطر جدا شدنت اشک مي‌ريزه، اوني که تو... تا عمر داري ناموسشي... اوني که نمي‌تونه پشتت نباشه... اوني که تو آبروشي... اوني که با نابودي تو کمرش مي‌شکنه، باباته.


 


ببين چه قدر به اين پسرايي که ميان و مي‌رن، فکر مي‌کني؟

چه قدر به خاطرشون هر کاري مي‌کني؟

واسه‌ی اون بابا، اون مرد اصلي کل عمرت يه کم وقت بذار؛ که محبت تو رو با هيچ مهر و محبتي توی دنيا عوض نمي‌کنه.

اونه که ناز واقعي تو رو با دنيا مي‌خره.

قدرش رو بدون... هميشه نيستا...

روزانه های بهنام - 71 ؛ توالت در تاکسي ؟!

 

صبح شنبه دوم آذر ماه 1392 براي رفتن به سرِ کار سوار تاکسي شدم. در نخستين ميدان پس از سوار شدنم، دختر خانم «شبه‌داف» (semi-duff) 27-24 ساله‌اي با موهاي اتو و مش شده که مثل علي‌باباي کارتون سندباد به سمت چپ صورتش ريخته بود، سوار شد و کنار من نشست. به‌جز هنگامي‌که پيش از سوار شدن در تاکسي مسير را به راننده مي‌گفت، مستقيم نگاهش نکردم و حتي خدا را شاهد مي‌گيرم که تا وقتي با هم در انتهاي مسير پياده شديم، نديدم که ساپورت مشکي ضخيم پوشيده است. وضعيت دختر اما به گونه‌اي بود که کارهايي که داخل تاکسي مي‌کرد، جلوي چشم‌ام مي‌آمد!

 

کيفش را روي زانويش گذاشت. همان‌ ابتدا، رنگ لاک بادمجاني (بنفش تيره مايل به مشکي) زيبايي که زده بود، نخستين تکانه براي آغاز ماجراهاي ديگر بود! کيف را باز کرد. از داخلِ قوطي کوچکي چيزي سفيد بيرون آورد و...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

انسان یا بوزینه ی شهوت ران ؟!

يک مبارز انتحاري از گروهک تروريستي القاعده پيش از انفجار ناموفق دستگير شد. جالب اين‌جا بود که در بازرسي بدني متوجه وجود يک حفاظ زرهي آهني براي حفظ اندام تناسلي وي مي‌شوند!

 تروریست انتحاری القاعده

 

وقتي از اين تروريست مي‌پرسند که وقتي کشته مي‌شوي، دليل حفاظت اندام تناسلي‌ات چه مي‌تواند باشد؟ پاسخ حيرت‌انگيزي داد:

« مي‌خواستم در آن دنيا هيچ مشکل آميزشي در بهشت نداشته باشم »!!

 

دو سه مثقال خريت ز خران چيزي نيست

آدمي هست که الحق دو سه خروار خر است

 

واقعاً براي احمقاني چون اين حيوان و عوامل انتحاري‌اي که به سوداي بهشت و حوريان فراخ‌چشم جان‌شان را از دست دادند يا مي‌دهند، متأسفم. نخستين نعمتي که خداوند به آفريده‌ها عنايت کرده زندگي‌ست و گرفتن آن بايد به‌دست خدا باشد. متأسف‌تر اين که صدا و سيماي ضرغامي (به اصطلاح ملي) چند باري از چريک‌هاي انتحاري لبناني و فلسطيني فيلم پخش کرده که شامل مصاحبه با عوامل انتحاري، زندگي‌نامه‌ي آن‌ها و فيلم لحظات قبل از (به اصطلاح) شهادت آن‌هاست.

آیا لازم است خط قرمزها را برای دوستان نزدیک پر رنگ کنیم ؟

روابط «زن و مرد» و «دختر و پسر» هميشه مورد توجه انسان‌ها بوده و حدود و مرزبندي‌هاي‌ اين مسأله بر اساس قوانين ديني، عرف جامعه يا قراردادهاي شخصي در هر کشوري بسيار متفاوته. واقعاً گاهي خيلي سخته که بشه مرز مشخصي رو بين افراد تعريف کرد به‌ويژه اگه دوستاني باشند که تا الان اون‌ها رو نديدي و شناخت‌تون نسبت به هم محدود باشه به مطالعه‌ي نوشته‌هاي هم‌ديگه. هر چند نوشته‌ها هم مي‌تونند تا حد زيادي در شناخت افراد کمک‌کننده باشند اما هيچ‌وقت اين شناخت کامل نخواهد بود و ممکنه سوءتفاهم‌هايي بين افراد پيش بياد. اين مسائل، تنها دوستان رو در بر نمي‌گيره و گاهي دامن‌گير افراد متأهل هم مي‌شه. علتش رو مي‌تونم اين فرض کنم که افراد هميشه يک نيمه‌ي پنهان دارند که به هر کسي حتي نزديک‌ترين افراد به اون‌ها نشون نمي‌دن.

در وبلاگ قبلي‌ام با خواننده‌هاي زيادي آشنا شدم که به اشتراک گذاشتن تجربه‌هامون و نقد و بررسي نوشته‌هامون به همه‌ي ما چيزهاي زيادي رو ياد مي‌داد. اما تازگي‌ها حس مي‌کنم که بيش از اندازه وارد قلمرو و خط قرمز بعضي خانم‌ها مي‌شم. در واقع با وجودي‌که همچين قصدي رو ندارم اما ناخودآگاه ناراحتي اون‌ها رو سبب مي‌شم که مثلاً «من براي شوخي به شما اين حرف رو زدم و نبايد مثلاً اين‌طور به من جواب مي‌دادي...» واقعاً تجربه‌هاي ديگه‌اي که برخي خانم‌ها در محيط بيرون از دنياي مجازي داشتن، باعث شده که دوستان مجازي‌شون رو هم با همون چشم ببينند. البته جاي سرزنشي براشون نيست و بعضي حرف‌ها رو نبايد هر جا زد هر چند بدوني که اين فرد، دوست صميمي توست.

متأسفانه نمي‌تونم مسأله رو بازتر کنم ولي براي مثال نويسنده‌ي يه وبلاگ دخترونه نوشته بود که من و دختر عموم روزه نمي‌گيريم و دلايلي داريم براي اين کار... منم نه گذاشتم و نه برداشتم و نوشتم ربطي به ... نداره؟! (1) ... نتيجه اين بود که طرف خيلي ناراحت شد و با وجودي‌که از مدت‌ها پيش با هم آشنا بوديم، نوشت: فکر نمي‌کنيد به شما ربطي داشته باشه عايا؟!

خيلي ناراحت شدم... از يک طرف حق رو به ايشون مي‌دادم و از طرف ديگه ناراحت بودم از اين‌که قصد من از نوشتن اين جمله‌ي نسبتاً زشت (خواننده‌ها بايد بگن چه‌قدر زشته) واقعاً اشاره به مسائل شخصي خانم‌ها نبود و تنها ياد جمله‌اي از يکي از شاهان قاجار (احتمالاً ناصر الدين شاه) افتادم که در پاسخ به بهانه‌ي يکي از زنان حرمسرايش گفته بود:

شير ... مي‌خورد وقت شکار !! (2)

اگه يکي از خوانندگان بگه اگه همين شوخي رو يکي از آقايون با ناموس‌تون مي‌کرد، ناراحت نمي‌شديد؟! و پاسخ حقيقي من هم همين مي‌شه که «نگاه مي‌کنم به نوشته‌هاي اون آدم يا شخصيتِ طرف... و سعي مي‌کنم اون شخص رو از نوشته‌هاش بشناسم و با توجه به جمله‌اي که (مثلاً ناموسم) نوشته و نوشته‌ي اون آقا، وضعيت رو بررسي مي‌کنم اما پيش‌داوري هرگز». در کل ما خيلي راه داريم تا به اون حد از شناخت کامل و راحتي با جنس مخالف‌مون برسيم که در فيلم‌ها مي‌بينيم. در اين فيلم‌ها خيلي راحت آقايي به زني که با شوهرش به ميهماني آمده با صدايي بلند مي‌گه: «خيلي صکثي شدي!» و براي زن و همسرش افتخار آفرينه که جذابيت دارند. بايد دونست که جمله‌هايي که ديگران (منظورم خارجي‌ها) به زبون مي‌آرن با قصد عيني اون جمله کاملاً متفاوته اما در ايران... زمان زيادي بايد بگذره و حتي خود من هم دوست ندارم خيلي چيزها رو در اين زمينه بشنوم يا بيان کنم...

اگه مايليد جاهاي خالي را بخوانيد به ادامه‌ي مطلب تشريف ببريد و حدس‌تان را با پاسخ مقايسه کنيد!

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 61

 

شصت و يک؛ دليل عجيـبي براي بچه‌دار نشدن !

 

قبلاً (از اين نشانه) هم نوشته بودم که همسايه‌هاي عجيبي داريم... حالا نوبتِ يکي ديگه از پنج همسايه‌ي ماست!

 

آقاي قاف مردي بلند قد و لاغر اندامه... بسيار آروم راه مي‌ره و چهره‌اي روستايي داره و خودشو و خانمش در آموزش و پرورش کار مي‌کنند. دختر دوازه ساله‌ي زيبا و بسيار مؤدبي دارند و اصلاً معلوم نيست از لحاظ چهره به کدوم‌شون رفته! روزي فرناز در پيلوت خانمِ آقاي قاف رو مي‌بينه. ازش مي‌پرسه: «نمي‌خواهيد بچه‌ي دوم بيارين؟!» مي‌گه: «آقاي قاف وحشت عجيـبي از ارتفاع داره... اصلاً نمي‌تونه بره بالاي پشت‌بوم! اگه آنتن يا کولر خراب بشه، اون‌قدر دست دست مي‌کنه که من، برادرمو رو مي‌آرم يا تعميرکار خبر مي‌کنيم براي تعمير اون‌ها... حتي از بالا رفتن از پله‌هام وحشت داره... طوري‌که فقط تا پله‌هاي طبقه‌ي خودمون بالا مي‌آد و نه بيش‌تر...!»

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه نخست مهر ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و هشت؛ حکايت نامه رسان شرکتِ ما !

 

مردي مازندراني و ميان‌سال نامه‌رسان شرکتِ ماست. با دوچرخه از بخش اداري راه مي‌افته و نامه‌ها رو بين واحدها توزيع مي‌کنه. چند وقتي هست که سامانه‌ي نامه‌نگاري بدون کاغذ Paperless رو اجرا کرده‌ايم و جز در موارد واقعاً ضروري يا اين‌که نامه‌اي از بيرون از شرکت بياد يا فکس بشه، نامه‌ي کاغذي نداريم. براي همين هم خيلي کم به‌من مراجعه مي‌کنه... شايد هفته‌اي يک‌بار يا اين‌که خودم نامه رو بهش مي‌دم. يه روز در داخل سالنِ توليد با هم سلام و احوال‌پرسي مي‌کرديم... بهش گفتم: «به دخترها هر روز نامه مي‌دي براي من اصلاً نامه نمياري؟!»...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و نه؛ پسري که نمي‌خواست بميرد!

 

سال‌ها پيش... فکر کنم سال 1376 برادرِ عروسِ خاله‌ام که از من کوچک‌تر بود، قصد داشت کاميون يا تريلي تهيه و با آن کار کند. خب... آن زمان هم پولِ هم‌چين وسيله‌اي را هر خانواده‌اي نداشت و جوابي که پدرِ آن پسر داد اين بود که: «ندارم»! اين گفته‌ي پدر بر پسر که بسيار هم بد تربيت شده بود، گران آمد... انگار به دوستان خياباني‌اش گفته بود که مي‌خوام راننده‌ي بيابوني بشم و نمي‌خواست پيش آن‌ها کم بياره! هر کار کرد که پدر را وادار به خريد کاميون (يا تريلي) کنه، موفق نشد. به‌عنوان آخرين راه حل...

 

 

Truck

 

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

شصت؛ ترجمه‌اي که آبش را من خوردم، نانش را ديگري!

 

سال‌ها پيش... روزنامه‌هاي Tehran Times و IRAN Daily را مي‌‌خريدم و خبرها و مقالات آن‌را مي‌خواندم و کلمه‌هاي انگليسي‌اي را که نمي‌دانستم، در ورق‌هاي کلاسور سوراخ‌دار که با خط‌کش به سه ستون تقسيم کرده بودم، همراه با تلفظ و معاني آن‌ها مي‌نوشتم. از شنبه تا پنجشنبه روزي 15 تا 20 کلمه را با اشتياق ياد مي‌گرفتم و جمعه‌ي همان هفته تمام واژه‌ها را دوره مي‌کردم. به جرأت مي‌گويم که بيشترِ گنجينه‌ي واژگان انگليسي من مربوط به همان دوران پر شور و شَرِ يادگيري‌ام است و تابستاني که سه ماهِ آن‌را به اين شيوه سپري کردم.

 

 

English

 

 

شادي دخترِ دختر دايي مادرم، متني انگليسي را از دامادشان گرفته بود و برايم آورد تا ترجمه کنم. بر خلاف نظرِ شادي که دانش آموز ممتاز سال سوم رشته‌ي علوم تجربي بود، متن چندان سنگيني به‌نظرم نيامد! ترجمه‌اي بسيار شيک و با واژگان پارسي ناب انجام دادم و با خط زيبايم بر روي کاغذ نوشتم. شادي ترجمه را به دامادشان داد اما نگفت که چه کسي آن‌را ترجمه کرده و جاي شگفتي نيست که...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم شهریور ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و پنج؛ فـ.ـيـ.س بوق اعتياد آور!

 

از وقتي در شبکه‌ي اجتماعي فيـس.بـ.وک يا Linked in (براي مشاغل و تخصص‌ها) عضو شدم، بيشتر به قدرتِ بزرگ اون‌ها ايمان ميارم. دوستان، هم‌کلاسي‌ها، هم‌محله‌اي‌هاي قديمي، همکاران و بستگان رو مي‌شه پيدا کرد، ديدگاه‌هاشون رو خواند و از ديد ديگه‌اي شخصيت‌شون رو بررسي کرد. به تجربه فهميده‌ام که استاتوس‌ها، شِير کردن‌ها، کمنت گذاشتن‌ها، لايک‌ها، عکس‌ها و هر چيز ديگه‌اي که افراد در پـيج‌شون مي‌گذارند، بيان‌کننده‌ي گوشه‌اي از شخصيت‌شونه. چه‌قدر برام جالب بود که پس از سال‌ها بي‌خبري، هم‌کلاسي‌هاي دوران خوش دبيرستان يا دانشگاهم را که چند پزشک متخصص، وکيلِ پايه يک يا دانشجوي دکترا در خارج از کشور هستند، ديدم.

 

ليست بلند بالاي «بعضي» از دوستانم را مي‌نويسم و بگم که خيلي از پيشرفت تحصيلي يا کاري‌شون خوشحالم:

دانشجوي دکتراي رشته‌ي استخراج فلزات در دانشگاه فرانسوي زبان کِبِک کانادا (دختر)

جراح فک و صورت در آتلانتا جئورجيا – آمريکا

پزشک متخصص پوست در ايران و رتبه‌ي 35 کنکور تجربي

پزشک رزيدنت در اروپا (فرانسه يا ايتاليا) و رتبه‌ي 70 کنکور تجربي

کارشناس ارشد معماري دانشگاه تهران و مقيم شهر لوزان سوئيس

دانش آموخته‌ي دکترا در رشته‌ي خودم و مقيم پرتغال

يکي از هم‌رشته‌اي‌هاي دخترِ دوره‌ي ليسانسم در ادمونتون آلبرتاي کانادا اقامت داره و چند نفر ديگه از هم‌دبيرستاني‌ها يا هم‌رشته‌اي‌هاي دوره‌هاي ليسانس و فوق ليسانسم در آداچي کو (توکيو-ژاپن)، مالت، نيوزيلند، پلانو تگزاس آمريکا و سان ژوزه کاليفرنياي آمريکا اقامت دارند. اگه خوانندگانم مايل باشند، از اين‌ها بيشتر مي‌نويسم چون مطالب خواندني در مورد اينان زياد دارم. براي نمونه، يکي از هم‌اتاقي‌هاي دوره‌ي ارشدم در خوابگاه دانشگاه صنعتي اميرکبير به نام رامين که چندي پيش نوشته بودم در سال 1380 دنبال کارهاي اقامتي‌اش در بلژيک يا سوئيس بود، سر از «سن ژوزه کاليفرنيا» در آورد... در واقع، اين اشاره‌ي شاعر که «... بر بوي پسته آمد و بر شکر اوفتاد...!» در مورد رامين صدق کرد!

 

به‌خاطر جذابيت‌هاي بالاي شبکه‌هاي اجتماعي سعي مي‌کنم دفعات ورودم رو کم کنم... اما هر بار که وارد مي‌شم تا پاسي از نصفه شب گذشته در نت مي‌چرخم که چندان خوشايندم نيست... گذشته از بدخوابي‌هايي که به‌دنبال داره، فکر مي‌کنم چيزِ خاصي رو ياد نمي‌گيرم و بيشتر دنبال اينم که فلاني چي نوشته و ديگران چه مطلبي رو لايک کردند و در مورد نظر من چي نوشتند و کي عکس جديد گذاشته؟! استفاده‌ي مفيد از نت خيلي کمه و براي همين هم سايت‌هاي ويدئويي رو تماشا مي‌کنم... هر چند بيشترِ ويدئوهايي که ديدم، مربوط به صحنه‌هاي خشن شکنجه و کشتن و تصادف و سر بريدن و... بوده (!) اما دوربين مخفي و فيلم‌هاي آموزشي رو هم حتماً تماشا مي‌کنم. خيلي از مخابرات سپاسگزارم که سرعت اينترنت ايران رو در اين حد کُند نگه داشته... وگرنه معلوم نبود چند نفر ايراني از کار و درس و خوابشون مي‌افتادند!

 

 

پنجاه و شش؛ روزي که يک مدل رو متر کرديم!

 

اين مطلب از اساس بايد سانـ.ـسور بشه... براي همين با مغز بريد ادامه‌ي مطلب! فقط براتون بگم که براي انتخابِ يک مدلِ مناسب، مهم‌ترين فاکتور، سايز قسمت‌هاي مختلف بدنِ اون‌هاست و حتي بيشتر از زيبايي چهره‌شون اهميت داره... اندازه‌ي بهينه‌اي که معمولاً تعريف مي‌شه 90-60-90 هست! حالا کجا؟! ادامه‌ي مطلب!

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و هفت؛ بازم حـ.ـراست و کارمند مسأله‌دار آن!

 

انگار يکي بايد بياد در اداره‌هاي حراثت هم دفتر حراثت باز کنه! آدم فکر مي‌کنه هيچ کنترلي روي کارمندان انجام نمي‌شه و همه بر اساس رابطه يا حساب و کتاب‌هاي پنهاني وارد اونجا مي‌شن. پانته‌آ رو خيلي وقته که مي‌شناسم... در زمان زلزله‌ي منجيل با دامن و جوراب نازک و لباس بدن‌نما در يه مجلس شرکت کرده بود و يه زن چادري بهش گفته بود: «خانم خجالت بکشيد... الان خيلي‌ها زير آوار موندند و مُردند... بعضي‌ها سرپناه ندارن... پدر و مادر و بچه‌شونو از دست دادن.... اون‌وقت شما اين‌طوري ميايين خيابون؟!» شيرجه برين ادامه‌ي مطلب...

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه دوم مرداد ماه 1392 بهنام

پنجاه و دو؛ روزي که فهميديم چه همکاران نجيبي داريم!

صبح يکي از روزهاي پاياني تابستان دو سال پيش... پيکاني جلوي ميني‌بوس سرويس کارخانه آن‌قدر بد رانندگي مي‌کرد که راننده‌ي سرويس ما عصباني شد و از پنجره‌ي نيمه باز سمت شاگرد فحش داد: «ک...ـش!!» دفعه‌ي بعد که پيکان به سمت چپ ميني‌بوس آمد، دوباره از شيشه‌ي سمت خودش فرياد کشيد: «ک...ـش!!» اين در حالي بود که سه خانم باحيا و نجيب و پاک (!!) از همکاران‌مان در سرويس بودند و اين فحش براي آن‌ها بسيار سنگين آمد. تا به کارخانه برسيم، درِ گوشي با هم صحبت مي‌کردند. از اين بي‌شرميِ جوانِ راننده و اين فحش ناموسيِ خفن آن‌قدر شگفت زده شده بوديم که نتوانستيم در حضور خانم‌ها چيزي بگوييم!

 

عصر آن روز، سه خانم سرويس را تحريم کرده بودند. قبل از آن‌هم نزد رييس راننده‌ها رفته بودند و گفتند تا اين راننده عوض نشود، با سرويس نخواهند آمد. رييس راننده‌ها هم زنگ زده بود و موضوع را به راننده گفته بود. راننده، دوستش را فرستاده بود تا قضيه را ماست‌مالي کند و خودش هم آمده بود تا سوار نشود اما اگر خانم‌ها آمدند، از آنها عذرخواهي کند. خانم‌ها اما مرغ‌شان يک پا داشت... راننده را اخراج کردند. آن‌چه براي من جالب بود، حياي ظاهري برخي خانم‌ها بود که رفتارشان را در جاي ديگر، جور ديگري مي‌ديدم.

 

بيشتر ننويسم بهتر است... برخي دوستان اين متن را مي‌خوانند و ...

 

٭ ٭ ٭

پنجاه و سه؛ بوي بهشت کجاست؟

از دو سه سال پيش علاقه‌ي زيادي به بچه‌ها مخصوصاً بچه‌هاي کوچک‌تر از دو سال پيدا کرده‌ام که نوزادان را آن‌چنان دوست نمي‌دارم. اگر سال‌هايي مثل 1377 و 1383 بوده‌اند که در فاميل‌مان بچه‌هايي به دنيا آمدند و براي‌شان پر مي‌کشيدم؛ اما علاقه‌ي تازه‌ام به بچه‌ها شايد به اين برمي‌گردد که اهميت معصوميت را آن‌چنان که بايد در گذشته درک نکرده بودم. به همان نسبت هم از تماشاي ويدئوهاي کودک آزاري و خواندن خبرهايي از کودکاني که قرباني خشونت شده‌اند، دلم به درد مي‌آيد. جايي خواندم که کودکان کمتر از هفت سال، بر اساس غريزه‌شان رفتار مي‌کنند. اگر تشنه باشند، براي‌شان نبودنِ آب و صبر کردن براي آب مفهوم ندارد. در سنين پايين‌تر اگر به اين نتيجه برسند که با گوشت‌کوب به سر کسي بزنند و انتقام بگيرند، همين کار را خواهند کرد! جداي از معصوميت فطري کودکان، مينياتوري بودن‌شان و اين که ماکتي زنده از بزرگترها هستند، برايم دلنشين است. شخصيتم به گونه‌اي نيست که هر کودکي را در آغوش بگيرم و ببوسمش... اما اگر خيلي بانمک و جذاب باشد يا بچه‌ي يکي از بستگانم باشد، حتماً گردن و موهايش را مي‌بويم! اگر بچه تميز باشد و موهايش بوي ترشي ندهد (!)، گاهي آن چنان بيني‌ام را به پوست سرش مي‌چسبانم و بو مي‌کشم که کنجکاوي اطرافيانم را بر مي‌انگيزاند. گاهي هم آن چنان از نرمي و لطافت و خوش‌بويي گردنِ کودکي مست مي‌شوم که پس از گذشت ثانيه‌ها تازه متوجه مي‌شوم که کودک قلقلکش آمده و سرش را خم کرده تا ولش کنم! کم نبوده‌اند بچه‌هايي که با تماس بيني‌ام به گردن‌شان به حالت خلسه و سِر شدگي رسيده‌اند... نمي‌دانم اين حالت براي کودکان خوشايند است يا نه و آيا آزاري براي آن‌هاست؟! توصيه مي‌کنم يک‌بار هم که شده امتحان کنيد... بوي پوست و موي تازه‌ي کودکان را آن‌چنان دوست دارم که بوييدنِ تنِ هيچ زنِ زيـبايي ممکن نيست چنان لذتي به من بدهد...


 


خواهرزاده‌ي نازنينم را هر بار که ديده‌ام گويي بهشت را بوئيده‌ام... من و صدرا تنها يک روز در شناسنامه‌هاي‌مان با هم اختلاف داريم. صدرا ششم بهمن است و من هفتم...! البته با سال‌ها اختلاف... دو بهمن ماهي... آن‌هم اين‌قدر نزديک به هم. هر چند گاهي ماه‌ها مي‌گذرند و نمي‌بينمش، اما انگار رشته‌اي نامرئي دست‌کم دل مرا به او وصل کرده است. چه قدر تازگي‌ها دلم براي بوي بهشت... بوي معصوميت... بوي پاکي... تنگ شده است... حتي اگر بوي ترشيدگي بدهد! و حتي اگر صدرا هم نباشد، کودکي ديگر...

 

٭ ٭ ٭

پنجاه و چهار؛ جيب خالي پزِ عالي

همسايه‌اي در طبقه‌ي دوم مجتمع مسکوني‌مان داريم که دو پسرِ بزرگ دارند. پدرِ خانواده که هميشه اصرار دارد در نوشته‌ها و مکاتبات عادي هم لفظ «سيد احمد» را به‌کار ببرد، تا چند سال پيش انباردار يکي از شرکت‌ها در شهر صنعتي‌اي بود که در آنجا کار مي‌کنم. به دليل برنامه‌هاي استثماري آمريکاي جهان‌خوار و توطئه‌هاي صهيونيست‌ها و ايادي تا دندان مسلح آنان در داخل و خارج از کشور، شرکت‌شان ورشکست شد و «سيد احمد» هم بي‌کار. مشکل اقتصادي کشور و بي‌کار شدنِ امثالِ سيد احمد اصلاً ربطي برنامه‌هاي مديران اقتصادي ما ندارد چون آن‌ها کارشان را خيلي خوب انجام مي‌دهند و هر شب و هر روز مشغول جهاد اقتصادي‌اند.

 

به هر حال... سيد احمد مانده بود و حوضش! پرايدش را تاکسي کرد و در يک آژانس تاکسي تلفني مشغول به‌کار شد. نمي‌دانم چگونه کار مي‌کند که گاهي اصلاً بيرون نمي‌رود و وقتي محتاج پول مي‌شود، تا يازده شب سرِ کار است! از خيلي وقت پيش هم پيکان وانت کابين‌دار مسقفي به اقساط خريده و آن را به يکي از پسرانش داده ولي بيشترِ وقت‌ها خودش با آن بيسکويت و پفک و هر چه در وانت جا بشود، توزيع مي‌کند. حالا به شغلش گير نمي‌دهم اما آن‌چه باعث شد اين پست را بنويسم، رفتار بسيار خارج از فرهنگ و آپارتمان‌نشيني اين آقاست... زمستان سال 1390 مخزن آب‌گرم  شوفاژخانه سوراخ شد و براي تعويض کل مخزن دولايه و جوشکاري‌ها و هزينه و دست‌مزد نصب، بايد بالاي يک ميليون تومان پرداخت مي‌کرديم و اين هزينه بين شش همسايه تقسيم مي‌شد. مقداري از حق شارژ ماهانه (ده هزار تومان به ازاي هر واحد) هم پس انداز کرده بوديم که باعث شد سهم پرداختي هر واحد کم‌تر شود.

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

تیم محبوبم... قهرمانی ات مبارک !

 

اروپا هم برايتان کوچک است

 

آريايي ها به شما مي بالند

 

 

جشن قهرمانی بایرن مونیخ

 

بايرن مونيخ  2     1  بوروسيا دورتموند

 

ماندزوکيچ  60       74  گوندوگان (پنالتي)

روبن  89                                 .

 

نوشته: بهنام

 

 

تيم هميشه محبوبم ديشب چهارم خرداد 1392 (۲۵ مي 2013) قهرمان اروپا شد. از خوشحالي نمي دانم چه بنويسم! امسال يه جورايي مطمئن بودم که سرانجام بايرن مونيخ، غول باوارياي آلمان مثل قـُقنوسي از زير خاکستر چند ساله بر خواهد خاست و اروپا به آن خواهد باليد. تيم هميشه محبوبم، تيمي که شايد کمتر جوان ايراني اي هوادارش باشد، سرانجام بر ناکاميهاي چند ساله اش پا گذاشت و پس از تحقير بارسلونا با هفت گل تماشايي، در يک فينال به ياد ماندني در ورزشگاه ويمبلي لندن تيم قدرتمند «بوروسيا دورتموند» را با نتيجة 2 – 1 و با گلهاي ماندزوکيچ و روبن شکست داد تا پس از سپري شدن دوازده سال از آخرين قهرماني در سال 2001، قهرمان ليگ قهرمانان اروپا در سال 2013 شود. نيمة نخست گلي در بر نداشت اما توفان نيمة دوم با سه گل فرو نشست که گل دورتموند از نقطة پنالتي به ثمر رسيد. آرين روبن، بازيکن محبوبم، رستگاري در ويمبلي را تجربه کرد تا شبي به ياد ماندني داشته باشد. خودِ روبن هم گفت: «نميدانم چند بار خوابش را ديدم!»

 

اين پيروزي از يک نظر ديگر نيز براي بايرن و روبن ارزشمند بود. بايرن مونيخ دو فينال از سه فينال گذشته اش را باخته بود که آخرين آن سال پيش در مقابل چلسي انگليس و در شهر مونيخ بود که در ضربات پنالتي نتيجه را واگذار کرد. روبن در وقت اضافة بازي، پنالتي اي را که به سود بايرن اعلام شده بود گل نکرد تا محبوبيت اين ستارة هلندي در ميان هوادارانش کم شود. روبن اما اين بار، اشتباه سال گذشته را جبران کرد تا کار به وقت اضافه هم نکشد... دمت گرم روبن عزيز!

 

فينال امسال يک ويژگي جالب توجه هم داشت و آن اين که هر دو تيم فيناليست، آلماني بودند.

 

 

ماندزوکیچ

 

ماريو ماندزوکيچ از کرواسي دروازة بوروسيا دورتموند را مي گشايد.

 

آرین روبن

 

خوشحالي آرين روبن از هلند پس از زدن گل دوم و پيروزي بخش در بازي نهايي.

 

 

فوتبال آلمان با مديريتي مثال زدني هم در سطح باشگاهها و هم در سطح ملي پيشرفتهاي زيادي داشته و اميدوارم نتيجة سالها برنامه ريزي واقعي و زحمات فدراسيون فوتبال آلمان به نتيجه برسد و آلمان قهرمان جام جهاني 2014 شود.

 

رستگاري در ويمبلي را از نام فيلمي سينمايي «رستگاري در شائوشنگ» (The Shawshang Redemption) وام گرفته ام.

 

روزانه های نیمه نخست اسفند ماه 1391 بهنام

 

چهل؛ مامان ِبابام کو ؟

 

پدرم را آقا صدا مي کنيم. در يکي از روزهايي که دانشجوي مقطع کارشناسي بودم، برايم تعريف کرد که وقتي جوان بود پس از پايان خدمتِ سربازي در شهرباني تهران کار ميکرد. آن زمان تلفن بسيار کم بود و بيشتر در سازمانها، اداره ها، بهداري ها، ژاندارمري ها و مراکز دولتي وجود داشت. تعداد خانواده هاي متموّلي که تلفن داشتند، بسيار اندک بود.

 

آقا بي خبر از همه جا مثل هفته هاي پيش و در روزي از روزهاي هفته (که هميشه هم آخرِ هفته نبود) به منزل پدري باز ميگردد. وضعيت را کمي غيرعادي مي بيند. از برادرش (عزيز عمو) مي پرسد: «مامان کجاست؟!» پاسخ ميدهد: «سکته کرد... مُرد...» آقا که مادرش را بي نهايت دوست داشت، با ناباوري مي پرسد: «پس جنازه اش کجاست؟!» عزيزعمو ميگويد: «برديمش قبرستان دفنش کرديم...»

به همين راحتي!... فرياد آقا به آسمان ميرود. با ناراحتي و شيون ميگويد: «آخه آدم حسابي! چرا خبرم نکرديد که منم از تهران بيام؟» با خونسردي ميگويد: «آخه تلفنمان کجا بود؟!»

 

چه قدر تلخ است... مادرِ بچه ها در ميگذرد، مراسم کفن و دفن را هم انجام ميدهند ولي کسي به پدرم (آقا) خبر نميدهد که «بيا اين جا... مادرت مرده...!» آقاي 87 ساله ام هنوز هم از نديدنِِ مادرش ناراحت است. احساس عذاب وجدان ميکند که چرا روزهاي زيادي مادرش (خورشيد) را نديد و در لحظه هاي آخرِ عمرش نيز کنارش نبود و در هنگام خاکسپاري اش هم او را تنها گذاشته بود.   

 

چهل و يک؛ روزي که احساس کردم اَبَر مرد superman هستم!

 

فرداي روزي که از مأموريت کاري يزد برگشتم - يکشنبه سوم دي ماه 1391 - براي دريافت پول از کارت اعتباري ام به عابر بانک تجارت در ابتداي کوچة 26 خيابان دانشگاه رفتم. هوا تازه تاريک شده بود. خانم 45 ساله اي که کيسة پلاستيکي خريد در دستانش داشت، با صفحه کليد خودپرداز ور ميرفت... اما انگار مشکلي پيش آمده بود. خودپرداز گرسنه اش بود و کارت آن زن بيچاره را قورت داده بود! آن خانم چون احساس کرد ما در صف منتظر هستيم و براي رعايت حقوق شهرونديِ ما، لحظه اي برگشت و گفت: «دستگاه کارتم رو نميده...!» پسر جوان بيست ساله اي که جلوتر از من در صف بود، کمي با صفحه کليد کار کرد اما کم تجربه تر از آني بود که بتوان به او اميد داشت. جلو آمدم تا وضعيت را بررسي کنم و گفتم: «اجازه بديد ببينم». آن خانم سرش را برگرداند و لحظه اي نگاهمان به هم گره خورد... لبخندي بر لبانمان نقش بست. همزمان گفتيم: «سلام...!»

 

آن زن، ليدا همسرِ پسرعمه ام بود. تنها پسرعمه اي که با آنها رفت و آمد خانوادگي داريم؛ اما سالي تنها يک بار. ديگر بيرون آوردن کارت از دستگاه برايم کمک به حساب نمي آمد بلکه به وظيفه بدل شده بود. چند بار کليدهاي انصراف، تصحيح و ورود را فشار دادم اما نتيجه بخش نبود. رايانة دستگاه هنگ کرده بود و چراغ خروجي کارتش هم چشمک نميزد. به آرامي کف دستم را به فاصلة بين شيار ورود کارت عابربانک و شيار خروج کاغذ رسيد نزديک کردم و چند بار محکم و با اطمينان از نشکستن دستگاه به آن کوبيدم! جاي ضربه ها را کمي عوض ميکردم. به آرامي و با فاصلة زماني مشخص بر دستگاه ميکوبيدم تا اين که چراغ دستگاه شروع به چشمک زدن کرد و کارت بيرون آمد! صبر کردم تا خودِ ليدا کارت را بردارد. بسيار تشکر کرد و من هم به پسرعمه و بقية خانواده سلام رساندم. مردي با کت و شلوار به سمت ما آمد... ميخواست ببيند چرا بر خودپرداز ميکوبم؟! ظاهراً وقتي من پشتم به آن مرد بود، خارج شدنِ کارت را ديد و به ليدا گفت: «فکر کردم ميخوان دستگاه رو خراب کنند!»

 

وقتي پول مورد نيازم را برداشت کردم، مثل مأموران پليس مخفي کيف کارم را در دستم گرفتم و با چشماني تنگ کرده و مغرور راهِ منزل را در پيش گرفتم!

 

چهل و دو؛ کي ميکنه؟! زندگي يا ما ؟!

 

يه کارمند حراست داشتيم که خانواده اش تهران بودند و خودش در مهمانپذير شرکت سکونت داشت و به همين خاطر هم اضافه کاريهاش، چه اضافه کاري روزهاي عادي و چه اضافه کاريهاي روزهاي تعطيل سر به فلک ميزد. براي خودش در بين سه شرکت زيرمجموعه ميگشت و در انتظامات شرکتها تسبيح ميگرداند، شام را هم ميخورد و هنگام خواب کارت ميزد و به مهمانپذير ميرفت.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

براي ايندکس نشدن اين پست در موتورهاي جستجو، اين نوشته رمزدار شده است. رمز اين پست harasat است.

 

ادامه نوشته