روزانه‌های بهنام - چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴

ساعت ۱۳:۴۷، میز ناهارخوری، رستوران شرکت
در حالی که کباب کوبیده با نوشابه سِوِن‌آپ می‌خوردم به ۲۹ سال پیش فکر می‌کردم. آن روز آفتابی پاییزی... پس از نزدیک به یک ساعت صحبت با "او" گویی همه‌ی چیزهایی که به نام عشق نخستین برایم تقدّس یافته بود، فرو ریخت... آهنگ لحظه‌ی وداع از پیام در ذهنم پلی می‌شد...


لحظه‌ی وداع‌مون، اون روز تماشایی بود... توو سکوت هر دو فریادِ بی‌فردایی بود...
بغض راهِ نفسم رو بسته بود... بین ما پرده‌ی اشک نشسته بود... جمله‌ی هرگز فراموشم نکن، توو گلوم شکسته بود...


... و حالا ساعت حدود ۱۴ در دفتر کارم به صندلی چرمی تکیه داده بودم و به گذر عمر می‌اندیشیدم.


ساعت ۱۸:۳۶ مادر پیامک داد که باتری قلبش خالی شده و شنبه اول آذر باید در بیمارستان بستری بشه. باتری قلب فقط یک‌صد و شصت میلیون تومانه بدون خرج عمل. ازم پرسید سال ۱۳۹۷ که براش گرفته بودم، چقدر بود؟ که پاسخ دادم ۱۸ میلیون تومان...


مینا، از خواننده‌های قدیمی وبلاگ روز سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ این روز رو یادآوری کرد. سپاس‌گزاری کردم... نوشتم چه بنویسم؟ که هر چه بنویسم تکراریه...

روزانه‌های بهنام ۹۳ - دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳

پس از ۲۸ سال دوباره ۲۸ آبان ماه در دوشنبه شد... هنوز نمی‌دونم چه سرّی در این به یاد ماندن‌هاست که ۲۸ آبان ۱۳۷۵ هیچ گاه از یادم نمی‌ره. در طول این سال‌ها با شدت کم یا زیاد به یاد داشتم اما فراموش نشده.

امروز متن زیبایی رو برای چندمین بار خواندم و در این‌جا هم می‌نویسم:

روباه گفت: «عاشق هیچ گُلِ عجیبی نشو؛ بذار تنها بمونه.»

شازده کوچولو پرسید: «چرا؟»

روباه گفت: «خسته میشی و میری و اون وقت اون تنهاتر می‌شه...»

جالب اینه که «او» عجیب نبود... از خودِ من و ما بود... اما انسانیتی که به من نشون داد، فراتر از هر زیبائی و ثروت‌مندی و تحصیل‌کردگی و مهربانی و هر چیز دیگه‌ای بود که ممکن بود منو جذب خودش بکنه. هنوز هم دوستش دارم اما فراتر از دوست داشتن‌های اِروس و فیلوس... و شاید هم نزدیک به آگاپه. دوست داشتن اگه به پختگی برسه، حس زیبائی داره که هر گاه «او» رو ببینی، انگار یکی از جنس خودت رو دیدی و تفاوتی نداره که سال‌ها از آخرین دیدارتون گذشته باشه.

بعد از اون نیم‌روزِ تلخ پاییزی و سپری شدنِ سال‌ها از آخرین دیدارمون و آخرین حرف‌هایی که گوئی آخرین سطورِ آخرین صفحه‌ی کتاب بودند و حتی در دیدارهایی که در کنگره‌ها و کنفرانس‌های بین‌المللی داشتیم و حتی به محل کار هم‌دیگه هم رفتیم، اصلاً یادم نمیاد زیاد با هم حرف زده باشیم؛ اما همون سکوت‌ها هم دستکم برام خاطره است و هر صحبتی و کلمه‌ای هم بوده، پُر مایه بوده.

شاید من اون گلِ عجیبی بودم که «دو سنت اگزوپری» در رمان شازده کوچولو نوشته بود.

پس‌نوشت:

خوانندگانی که پست این‌جا را خوانده بودند، احتمالاً الان فهمیدند که زنده موندم.

عمل بسیار سختی داشتم... عزیزی رو از دست دادم که فراتر از دائی برایم بود... مهر و آبان ۱۴۰۳ از شلوغ‌ترین ماه‌های عمر من تا کنون بودند و البته تلخی‌ای که داشتند در کنار موفقیت جراحی‌ام در یادم خواهد ماند.

از دلارام که کامنت گذاشت: »زنده‌ای یا مُردی؟» سپاسگزارم که حالم را پرسید.

همیشه تندرست و در سایه‌ی ایزد یگانه باشید.

عشق یعنی - 2

عشق یعنی... یه شیشه عطر بوگارت با کریستال زیبایی که پائین اون آبیه... که وقتی دلت خیلی میگیره، برش میداری و سینه ات رو از بوی گرم و سنگینش پر میکنی.

عشق یعنی... یه قوری چینی  پر از چای کمرنگ و دو استکان کمر باریک... که روی تخت چوبی و در یک کاروانسرای سنتی با او بنوشی.

عشق یعنی... پیتزا سارا و ماهی خنگ و تپل و ماهی سیاه و دراز و بزرگ داخل آکواریوم و نهارهائی که رو به اونها خورده شد.

عشق یعنی... وقتی قیچی کوچکی بهش بدی تا کمی از موهات رو برای خودش یادگاری بچینه، قیچی رو در دستش نگه داره و با دست دیگه اش موهات رو نوازش کنه.

عشق یعنی ماهگردهایی که شروعشون هفدهمه.

عشق یعنی اضافه کردن یه « م » پر مفهوم به آخر اسم هامون... که وقتی این به یادت میاد، بعضی سخت گلوت رو فشار میده.

عشق یعنی فکر کنی که اگه هیچ وقت عاشق نشی، عاقلانه رفتار کردی و گرفتار دلتنگی و بغض نمیشی... اما وقتی یاد اون روزها و ساعتهایی میافتی که واقعاً زندگی کردی، میفهمی کار درست رو کردی.

عشق یعنی - 1

عشق یعنی وقتی بار اول که چشم‌هات بهش می‌افته، بخوای فرار کنی!

عشق یعنی وقتی واسة بار اول دیدیش و چند قدم که فرار کردی، بدون این که برگردی و نگاهش کنی، از پشت بیاد و دست‌هات رو بگیره... اون موقع است که نگاه‌های قشنگ‌تون به هم می‌خوره.

عشق یعنی اگه دستش سرد باشه و دائماً دست‌هاش رو نگیری، همون‌طور سرد می‌مونه... حتی اگه دست‌هات خیلی گرم باشند!

عشق یعنی وقتی باهاش داری چائی می‌خوری، خودت گرم بشی و چائیت سرد بشه.

عشق یعنی یه قوری بزرگ چائی و چهار فنجون چائی پشت سرِ هم!

 

 

عشق یعنی وقتی قیچی کوچکی رو به دستش بدی تا کمی از موهات رو به عنوان یادگاری بچینه، قیچی رو توی دستش بگیره، موهاتو نوازش کنه و با وجود اصرارِ تو، بدون چیدنِ موهات قیچی رو بهت برگردونه.

عشق یعنی به شوقِ دیدنت فرصت نکرده باشه موهاش رو کامل خشک کنه و موهای قشنگ، پیچ در پیچ و دو رنگش در خاطره‌ات موندگار بشه.

عشق یعنی از این‌که بستنی‌اش رو کامل خورده، تعجب کنی!

عشق یعنی اون‌قدر از گرفتنِ هدیه‌ای که یواشکی واسه تولدش گرفته بودی، خوشحال بشه که بی‌اختیار بوست کنه و این اولین بوسه هیچ گاه از یادت بیرون نره...

 

نوشته ای از دفتر عاشقانه هایم از شانزده سال پیش ...

 

رز و بنفشه

 

نوشته : بهنام

 

اين قطعه ي ادبي خيلي برام خاطره انگيزه و اون رو در خرداد ماه 1374 نوشتم و حرفهاي دلم رو در باره ي گل سوگلي ام به نگارش درآوردم

.

٭ ٭ ٭

 

نمي دانم چرا هر وقت از کنار پارک ها و چمنزارها مي گذرم، در لابه لاي مناظر زيباي قرمز و زرد و سپيد گل هاي رز، چشمانم به دنبال بنفشه هاست... بنفشه هاي بنفش و زرد... گوئي بنفشه ها با آن نگاه نازنين شان در نهايتِ سکوت و آرامش با من حرف ها دارند... نگاه مرموز و معصومانه شان مرا به دنياي خودشان مي برد... واي نمي دانم چرا بنفشه هاي زيبا هميشه در زير گل هاي مغرور سرخ قرار دارند. گل هاي سرخي که تنها توجهم را به رنگ هاي تندشان جلب مي کنند و ديگر هيچ... حتي هنگام بوئيدن آنها خيلي دقت مي کنم خارهاي سخت و خشن آنها دستانم را نخراشند... هنگام نگاه کردن به آنها ابهت ظاهري شان و حالت و رنگ مغرورانه شان مرا در ترديد فرو مي برند.

 

 Red rose

 

هنگامي که نظر دوستانم را در مورد گل محبوب شان مي پرسم، در مورد سليقه ام شک مي کنم... چرا بايد همه يک گل را دوست داشته باشند و آن هم گلي مثل گل رز؟ هيچ گاه نمي توانم بعد از نگاه کردن به يک گل بنفشه به فکر فرو نروم. با خود مي گويم: «آخر اين گل ساده و کوچک و کوتاه چرا بايد اين گونه مرا مـتفکر خود سازد؟ فکرش را بکنيد... با آن گلبرگها و چشمان زيبائي که انگار بر آن سرمه کشيده اند، به من خيره شده است... اندوهي را در او مي يابم که در چيز ديگري نيافته ام. زيباترين منظره هاي عرفاني را در رقص غمگينانه ي گل هاي بنفشه در دست باد بهاري ديده ام. ساقه ي ظريف و کوتاه شان خم مي شود و سر در گوش هم... حديث معصوميت شان را مي گويند و باز هم... نگاه شان مرا به خود مي گيرد...»

 

بارها شده گل هاي سرخ متراکم پارک ها با آن رنگ سبز درخشان و گلبرگ هاي پيچيده ي قرمزِ تندشان لحظاتي مرا به خود مشغول داشته اند؛ ولي ژست مغرورانه شان تنها باعث شده که من زيبائي ظاهرشان را تحسين کنم و از بوي خوش آنها لذت ببرم. گل هائي که مي گويند: «همان جا وايستا و به من نزديک نشو...!» و سپس خارهاي بي رحم شان را آماده مي کنند...!

 

ديگر نمي دانم از بنفشه چه بگويم... زيرا غم نگاه شان هم چون «غم نجابتِ چشمانِ مريم» برايم هزاران حرف دارند؛ حرف هائي که نتوان به نگارش درآورد. نگاه لطيفي که تنها با نگاه مريم قابل مقايسه است. تا کنون هيچ نگاهي را اين قدر شبيه به هم نيافته ام.

 

Violet

 

مدت ها به دنبال اين موضوع بودم... موضوع بنفشه ها و اين که چرا اين زيبائي عرفاني شان که در زيبائي ساده ي ظاهرشان تجلي يافته است، در گل هاي زيباي ديگر نتوان يافت؟ در انديشه بودم که چرا گلي را که اين اندازه بار عرفاني دارد، به عنوان مظهر عشق نمي شناسند؟!

 

بعدها گمشده ام را در مجله اي يافتم... مقاله ي گلي در مورد گلها. فهميدم که گل سرخ تنها به خاطر زيبائي مسحور کننده اش و اين که نشانه ي زيبائي عشق است، به عنوان سمبل عشق و محبت برگزيده شده است و البته به عمق و عظمت عشق نمي پردازد و سرانجام... راز صميميت بنفشه را دريافتم و بسيار خوشحال شدم...

 

اين گل زيبا، گلي که به محض نگاه کردنش نگاه هايتان به هم گره مي خورد و شرم و حياي او تو را به نهايت آرامش مي رساند، سمبل پاکي و عصمت است... چيزي که اکنون در عشق کمتر مي توان يافت... و خوشحال تر اين که گل مورد علاقه ام به دور از اين ظواهر است... و دانستم که چرا گل هاي سرخ هماره در پيش گل هاي ديگر و به خصوص بنفشه ها گردن افرازي مي کنند و باز هم سر انجام راز حيا و معصوميت نگاه بنفشه ها را دريافتم و آن هم به چه زيبائي...

 

پس از آن گل رز در نظرم سمبلي شد براي زيبائي ظاهري عشق و دلتنگي و سختي و آزار آن و بنفشه ي معصوم نشانه ي تنهائي و آرامش و وفاداري... پس... در حالي که شاخه اي از گل سرخ و شاخه اي از گل بنفشه را در دستانم دارم، گل سرخ را به تو مي دهم و بنفشه را بر روي قلبم مي فشارم و مي بوسم و تقديمت مي کنم و مي گويم:

 

اگه عشق منو باور نداري... خيلي راحت مي خوام تنهام بذاري

تو هر لحظه ي دلتـنگي اين جا

به جز آزارِ من کاري نداري

 

بهنام    .

11 خرداد 1374

پنج شنبه   .

 


 

پس نوشت:

 

اين پست رو به کسي تقديم مي کنم که يادش آرامش بخش من در اين پائيز به ياد ماندني سال 1390 بود... کسي که عکس هاي اين دست نوشته ام را هم برايش ارسال کردم... به ايزد مي سپارمش...