هر چی بیش‌تر می‌گذره، بیش‌تر متقاعد میشم که

یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی‌پایانه

قدرنشناسی، انتظارات بی‌جا، در گذشته ماندن، کینه‌ای بودن، درک نکردن و درک نشدن و خیلی موارد دیگه‌ای که گفتنش سخته، آرامش رو از زندگی می‌گیره. واقعاً به خیلی‌ها حق میدم که راه زندگی‌شون رو با دینامیت و بولدوزر خراب کنند و دوباره آسفالتِ عشقِ مرغوب‌تری رو مصرف کنند.

حیف که بعضی‌ها در عمق وجودشون حس نوستالژیِ روابط قدیم رو زنده نگه داشته‌اند و نگران آنند که دیگری تحقیر بشه یا دستکم کسی که نباید، آسیب ببینه.

شهامت و جسارتِ پشت سر گذاشتنِ راه قدیمی‌ای که به امید بهتر شدنِ زندگی طی شده، در نهاد هر کسی نیست و حتی ممکنه خیلی از خواسته‌ها و امیال دیگه، این شهامت رو کنار بزنند... اما گاهی باز کردنِ صفحه جدیدی از زندگی و کار، نه یک رفتار خوب، که یک واجب ذهنی، روانی و جسمی به حساب میاد.

آرزو می‌کنم ایزد یگانه شک و تردید رو از دل‌های بندگانش دور کنه تا بتونند مناسب‌ترین تصمیم زندگی‌شون رو در مناسب‌ترین زمان ممکن بگیرند.

♦️ پس‌نوشت: عنوان این روزانه یکی از اشعار زیبای شادروان هوشنگ ابتهاج (سایه) است.