روزانههای بهنام ۹۳ - دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳
پس از ۲۸ سال دوباره ۲۸ آبان ماه در دوشنبه شد... هنوز نمیدونم چه سرّی در این به یاد ماندنهاست که ۲۸ آبان ۱۳۷۵ هیچ گاه از یادم نمیره. در طول این سالها با شدت کم یا زیاد به یاد داشتم اما فراموش نشده.
امروز متن زیبایی رو برای چندمین بار خواندم و در اینجا هم مینویسم:
روباه گفت: «عاشق هیچ گُلِ عجیبی نشو؛ بذار تنها بمونه.»
شازده کوچولو پرسید: «چرا؟»
روباه گفت: «خسته میشی و میری و اون وقت اون تنهاتر میشه...»
جالب اینه که «او» عجیب نبود... از خودِ من و ما بود... اما انسانیتی که به من نشون داد، فراتر از هر زیبائی و ثروتمندی و تحصیلکردگی و مهربانی و هر چیز دیگهای بود که ممکن بود منو جذب خودش بکنه. هنوز هم دوستش دارم اما فراتر از دوست داشتنهای اِروس و فیلوس... و شاید هم نزدیک به آگاپه. دوست داشتن اگه به پختگی برسه، حس زیبائی داره که هر گاه «او» رو ببینی، انگار یکی از جنس خودت رو دیدی و تفاوتی نداره که سالها از آخرین دیدارتون گذشته باشه.
بعد از اون نیمروزِ تلخ پاییزی و سپری شدنِ سالها از آخرین دیدارمون و آخرین حرفهایی که گوئی آخرین سطورِ آخرین صفحهی کتاب بودند و حتی در دیدارهایی که در کنگرهها و کنفرانسهای بینالمللی داشتیم و حتی به محل کار همدیگه هم رفتیم، اصلاً یادم نمیاد زیاد با هم حرف زده باشیم؛ اما همون سکوتها هم دستکم برام خاطره است و هر صحبتی و کلمهای هم بوده، پُر مایه بوده.
شاید من اون گلِ عجیبی بودم که «دو سنت اگزوپری» در رمان شازده کوچولو نوشته بود.
پسنوشت:
خوانندگانی که پست اینجا را خوانده بودند، احتمالاً الان فهمیدند که زنده موندم.
عمل بسیار سختی داشتم... عزیزی رو از دست دادم که فراتر از دائی برایم بود... مهر و آبان ۱۴۰۳ از شلوغترین ماههای عمر من تا کنون بودند و البته تلخیای که داشتند در کنار موفقیت جراحیام در یادم خواهد ماند.
از دلارام که کامنت گذاشت: »زندهای یا مُردی؟» سپاسگزارم که حالم را پرسید.
همیشه تندرست و در سایهی ایزد یگانه باشید.