ماجراهاي سال اول ابتدايي رو با وجودي‌که سن کمي داشتم، خيلي پر رنگ به ياد مي‌آرم. هر چند اون دوران خيلي زود گذشتند اما از چند سال پيش به ذهنم هجوم مي‌آرند و شايد هم اين خودم هستم که گذشته‌هامو مرور مي‌کنم.

آقاي «علي اکبر شالّي» معلم سال اولم بود... آدمي بلند قد، چهارشونه، گندم‌گون با قيافه‌اي شبيه به «صدام حسين» اما لاغرتر و مهربان‌تراز او. چند سال که ابتدايي درس داد، به عنوان ناظم مدرسه کار کرد و با وجود هيکل درشت، چهره‌ي جدي و قد بلندي که داشت و بچه‌ها ازش حساب مي‌بردند اما بي‌خود دست روي کسي بلند نکرد. يادتون باشه اون زمان دانش‌آموزان گوشت قربوني بودند و معلم و ناظم تقريباً هر بلايي که مي‌خواستند، مي‌تونستند سرِ بچه‌ها بيارند!

روزي آقاي شالي از ما پرسيد: «وقتي بزرگ شديد چه کاره مي‌خواهيد بشيد؟» و از رديف اول شروع کرد. خب... همون‌طور که مي‌دونيد، خيلي‌ها طبق معمول گفتند: دکتر... مهندس... خلبان و...! اين‌جا رو داشته باشيد تا برم سرِ چند سال پيش از اون روز و دوباره برگرديم.

پسرِ سفيد و موبور و جذابي بودم. دختراي بزرگ‌تر از خودم وقتي منو مي‌ديدند، بغلم مي‌کردند و مي‌بوسيدند. هميشه هم براي شوخي و خنده ازم مي‌پرسيدند: «بزرگ که بشي مي‌آي منو بگيري من زنت بشم؟!» منم که بچه بودم با شوق و حياي پسرانه مي‌گفتم: «باشه اما خيلي بايد صبر کني تا بزرگ بشم!» اين پرسش و پاسخ توي کله‌ي همه‌ي دخترها و زن‌هاي فاميل و آشنا مونده بود. باورتون نمي‌شه هر جا هم که مي‌رفتم، حرف عروسي بود... حالا شوخي يا جدي... که شوخي‌اش مال من بود و جدي‌اش مال دختر و پسرهاي دمِ بختِ اون‌موقع فاميل‌مون!

سرتون رو درد نيارم... آقاي شالي که به من رسيد، پرسيد: «بهنام جان! بزرگ شدي چه کاره مي‌خواي بشي؟» منم نه گذاشتم و نه برداشتم... گفتم: «مي‌خوام زن بگيرم...» کلاس يک دفعه از خنده منفجر شد! آقاي شالي هم در حالي‌که دهانش باز مانده بود و دندان‌هايش ديده مي‌شد، گفت: «ايشالله که بزرگ مي‌شي و زن مي‌گيري... اما کار چي؟ يه کاري بايد انجام بدي ديگه!» دوباره با شرم و دودلي اما جدي و با صدايي آهسته‌تر گفتم: «مي‌خوام زن بگيرم...!» کلاس دوباره روي هوا رفت! آقاي شالي فکر کرد من متوجه پرسش‌اش نشدم بنابراين جور ديگري مطرح کرد: «نه... مثلاً مي‌خواي بقال بشي، نونوا يا خياط؟!» منم نگذاشتم ادامه بده و همون اولي رو گفتم: «بقال...!» اونم گفت: «بقال؟!... آهان...» و رو به بغل دستي‌ام کرد و پرسش را ادامه داد...

حالا اون بقال شده کارشناس ارشد مهندسي اين مملکت و خيلي از اونايي که مي‌گفتند مي‌خوان خلبان و دکتر و مهندس بشن، به خواسته‌شون نرسيدند! آقاي شالي رو هم که پس از ديپلم گرفتن هر از گاهي پياده يا سوار بر دوچرخه در خيابون‌هاي شهرمون مي‌ديدم، سال ۱۳۷۷ به رحمت خدا رفت. غمي که از ديدن اعلاميه‌اش بر دلم نشست، هيچ‌گاه فراموش نمي‌کنم. در حالي‌که به عکس‌اش در اعلاميه ترحيم نگاه مي‌کردم، تمام خاطره‌هاي کلاس اول ابتدايي‌ام پيش چشمانم رژه رفتند.