روزانه های بهنام - 69

 

مادربزرگ مادري‌ام را خان‌جان (خانم‌جان) مي‌ناميديم. پيرزني بسيار آرام و مهربان بود. هر چند وقتي نُه ساله بودم به رحمت خدا رفت، اما همان روزهاي اندکي هم که خان‌جان را مي‌ديدم و دست نوازش بر سرم مي‌کشيد، برايم پررنگند.

سال 1361 خورشيدي خان‌جان را در بيمارستان الوند تهران بستري کردند. مادرم به خاطر اين که روابط عمومي بسيار بهتري نسبت به خاله‌هايم داشت و به قولي، امروزي‌تر بود پيش مادرش ماند. دايي‌هام هم مرتب سر مي‌زدند اما به خاطر شاغل بودن‌شان نمي‌توانستند هميشه بالاي سرِ مادرشان باشند.

مادرم تعريف کرد که روزي يه آقاي جوان خوش‌تيپ و زيباي کت شلواري با کراوات و کيف سامسونت (که بعداً معلوم شد يک مهندس ارمني است) وارد بيمارستان شد. آن زمان مهندس بودن خيلي باارزش بود... (دلم پر است.... بماند)...

مهندس ارمني ظاهراً هيچ مشکل جسمي نداشت؛ همان ابتداي ورود به بيمارستان با پرستارها و پزشکان سلام و احوال‌پرسي و خوش و بش کرد و از آن‌جا به سوي يکي از بخش‌ها راهنمايي شد. هر کسي آن‌جا بود فکر مي‌کرد آن مهندس احتمالاً بازديد کننده، همراه يکي از بيماران بستري شده در بيمارستان يا نهايتاً ملاقات کننده باشد. ماجرا اما وقتي جالب شد که اندکي بعد آن مهندس را نالان و دردکشان بر روي برانکارد از يکي از اتاق‌هاي عمل‌هاي سرپايي بيرون آوردند! همه کنجکاو شدند که ماجرا از چه قرار است... اين که خودش با پاي خودش آمد! صحيح و سالم بود که! نکند برادر دوقلويش در اتاق عمل بوده؟! اما... نه!

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

روزانه های بهنام - 68

 

 

کلاس اول بودم. شادروان «علي اکبر شالّي» معلم کلاس اول‌مون بود. به بچه‌ها سپرده بود که مسأله‌هاي رياضي رو در داخلِ کتاب‌هاشون حل کنند و کتاب‌ها رو ازشون گرفته بود. يکي از هم‌کلاسي‌ها را (فکر مي‌کنم فاميلش عاشوري بود) صدا کرد و به يکي ديگر از بچه‌ها گفت از فلان قسمت کتاب فارسي تا فلان جا براش املاء بگو تا پاي تخته‌سياه بنويسه. خودتون هم حواس‌تون جمع باشه و ياد بگيريد تا من کتاب‌هاتونو تصحيح کنم.

 

کلاس اول ما بزرگ‌ترين تخته‌سياه مدرسه‌ي ابتدايي «شهيد يوسف‌علي حيدري» را داشت. آن اندازه بزرگ که دو تخته‌سياه را به هم وصل کرده بودند و براي اين‌که قد کلاس اولي‌ها کوتاه است، دو نيمکت را هم به‌هم چسبانده بودند تا يک طبقه دراز زير تخته‌سياه تشکيل دهند.

 

دردسرتون ندم... همکلاسي ما املاء مي‌گفت و عاشوري با گچ مي‌نوشت. حتماً مي‌دونيد که دانش‌آموزان ابتدايي دست‌شون بعد از يک مدت نوشتن روي تخته‌سياه يا وايت‌بُرد کج مي‌شه.  همين وضعيت هم دقيقاً براي عاشوري اتفاق افتاد. هر چه‌قدر از سمت راست به چپ مي‌آمد، خطي که مي‌نوشت، کج و کج‌تر مي‌شد و مي‌تونستيم يک خط نوشته‌ي کج رو ببينيم... اما ظاهراً از نظر ما يه چيز عادي به‌حساب مي‌آمد!

 

کلاس ساکت و آرام بود و تنها صداي ديکته گفتن يکي از هم‌کلاسي‌ها در کلاس مي‌پيچيد. آن‌قدر گرمِ املاء نوشتنِ عاشوري بوديم که نفهميديم نيمکت کِي «تمام» شد! تا اين‌که عاشوري با آن هيکلش که کمي از بقيه‌ي بچه‌ها درشت‌تر بود، مثل يک مرغ تير خورده از بالاي نيمکت به پايين افتاد! بچه‌هايي که صحنه را نديدند، از صداي عجيب افتادن سرشان را بالا گرفتند و از لابه‌لاي کله‌ي جلويي‌ها سرک کشيدند. آقاي شالي هم سرش را لحظه‌اي بالا گرفت و وقتي هيکل افتاده بر زمين عاشوري را ديد، بلند شد و به سمت‌اش رفت. بچه‌ها را دعوا کرد که چرا حواس‌شان به نيمکت نبود! شايد هم فکر کرده بود عمداً صدايش را درنياورده‌ايم تا کمي بخنديم!

 

روزانه های بهنام - 67

 

ماجراهاي سال اول ابتدايي رو با وجودي‌که سن کمي داشتم، خيلي پر رنگ به ياد مي‌آرم. هر چند اون دوران خيلي زود گذشتند اما از چند سال پيش به ذهنم هجوم مي‌آرند و شايد هم اين خودم هستم که گذشته‌هامو مرور مي‌کنم.

آقاي «علي اکبر شالّي» معلم سال اولم بود... آدمي بلند قد، چهارشونه، گندم‌گون با قيافه‌اي شبيه به «صدام حسين» اما لاغرتر و مهربان‌تراز او. چند سال که ابتدايي درس داد، به عنوان ناظم مدرسه کار کرد و با وجود هيکل درشت، چهره‌ي جدي و قد بلندي که داشت و بچه‌ها ازش حساب مي‌بردند اما بي‌خود دست روي کسي بلند نکرد. يادتون باشه اون زمان دانش‌آموزان گوشت قربوني بودند و معلم و ناظم تقريباً هر بلايي که مي‌خواستند، مي‌تونستند سرِ بچه‌ها بيارند!

روزي آقاي شالي از ما پرسيد: «وقتي بزرگ شديد چه کاره مي‌خواهيد بشيد؟» و از رديف اول شروع کرد. خب... همون‌طور که مي‌دونيد، خيلي‌ها طبق معمول گفتند: دکتر... مهندس... خلبان و...! اين‌جا رو داشته باشيد تا برم سرِ چند سال پيش از اون روز و دوباره برگرديم.

پسرِ سفيد و موبور و جذابي بودم. دختراي بزرگ‌تر از خودم وقتي منو مي‌ديدند...

( بقيه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

انسان یا بوزینه ی شهوت ران ؟!

يک مبارز انتحاري از گروهک تروريستي القاعده پيش از انفجار ناموفق دستگير شد. جالب اين‌جا بود که در بازرسي بدني متوجه وجود يک حفاظ زرهي آهني براي حفظ اندام تناسلي وي مي‌شوند!

 تروریست انتحاری القاعده

 

وقتي از اين تروريست مي‌پرسند که وقتي کشته مي‌شوي، دليل حفاظت اندام تناسلي‌ات چه مي‌تواند باشد؟ پاسخ حيرت‌انگيزي داد:

« مي‌خواستم در آن دنيا هيچ مشکل آميزشي در بهشت نداشته باشم »!!

 

دو سه مثقال خريت ز خران چيزي نيست

آدمي هست که الحق دو سه خروار خر است

 

واقعاً براي احمقاني چون اين حيوان و عوامل انتحاري‌اي که به سوداي بهشت و حوريان فراخ‌چشم جان‌شان را از دست دادند يا مي‌دهند، متأسفم. نخستين نعمتي که خداوند به آفريده‌ها عنايت کرده زندگي‌ست و گرفتن آن بايد به‌دست خدا باشد. متأسف‌تر اين که صدا و سيماي ضرغامي (به اصطلاح ملي) چند باري از چريک‌هاي انتحاري لبناني و فلسطيني فيلم پخش کرده که شامل مصاحبه با عوامل انتحاري، زندگي‌نامه‌ي آن‌ها و فيلم لحظات قبل از (به اصطلاح) شهادت آن‌هاست.

آیا لازم است خط قرمزها را برای دوستان نزدیک پر رنگ کنیم ؟

روابط «زن و مرد» و «دختر و پسر» هميشه مورد توجه انسان‌ها بوده و حدود و مرزبندي‌هاي‌ اين مسأله بر اساس قوانين ديني، عرف جامعه يا قراردادهاي شخصي در هر کشوري بسيار متفاوته. واقعاً گاهي خيلي سخته که بشه مرز مشخصي رو بين افراد تعريف کرد به‌ويژه اگه دوستاني باشند که تا الان اون‌ها رو نديدي و شناخت‌تون نسبت به هم محدود باشه به مطالعه‌ي نوشته‌هاي هم‌ديگه. هر چند نوشته‌ها هم مي‌تونند تا حد زيادي در شناخت افراد کمک‌کننده باشند اما هيچ‌وقت اين شناخت کامل نخواهد بود و ممکنه سوءتفاهم‌هايي بين افراد پيش بياد. اين مسائل، تنها دوستان رو در بر نمي‌گيره و گاهي دامن‌گير افراد متأهل هم مي‌شه. علتش رو مي‌تونم اين فرض کنم که افراد هميشه يک نيمه‌ي پنهان دارند که به هر کسي حتي نزديک‌ترين افراد به اون‌ها نشون نمي‌دن.

در وبلاگ قبلي‌ام با خواننده‌هاي زيادي آشنا شدم که به اشتراک گذاشتن تجربه‌هامون و نقد و بررسي نوشته‌هامون به همه‌ي ما چيزهاي زيادي رو ياد مي‌داد. اما تازگي‌ها حس مي‌کنم که بيش از اندازه وارد قلمرو و خط قرمز بعضي خانم‌ها مي‌شم. در واقع با وجودي‌که همچين قصدي رو ندارم اما ناخودآگاه ناراحتي اون‌ها رو سبب مي‌شم که مثلاً «من براي شوخي به شما اين حرف رو زدم و نبايد مثلاً اين‌طور به من جواب مي‌دادي...» واقعاً تجربه‌هاي ديگه‌اي که برخي خانم‌ها در محيط بيرون از دنياي مجازي داشتن، باعث شده که دوستان مجازي‌شون رو هم با همون چشم ببينند. البته جاي سرزنشي براشون نيست و بعضي حرف‌ها رو نبايد هر جا زد هر چند بدوني که اين فرد، دوست صميمي توست.

متأسفانه نمي‌تونم مسأله رو بازتر کنم ولي براي مثال نويسنده‌ي يه وبلاگ دخترونه نوشته بود که من و دختر عموم روزه نمي‌گيريم و دلايلي داريم براي اين کار... منم نه گذاشتم و نه برداشتم و نوشتم ربطي به ... نداره؟! (1) ... نتيجه اين بود که طرف خيلي ناراحت شد و با وجودي‌که از مدت‌ها پيش با هم آشنا بوديم، نوشت: فکر نمي‌کنيد به شما ربطي داشته باشه عايا؟!

خيلي ناراحت شدم... از يک طرف حق رو به ايشون مي‌دادم و از طرف ديگه ناراحت بودم از اين‌که قصد من از نوشتن اين جمله‌ي نسبتاً زشت (خواننده‌ها بايد بگن چه‌قدر زشته) واقعاً اشاره به مسائل شخصي خانم‌ها نبود و تنها ياد جمله‌اي از يکي از شاهان قاجار (احتمالاً ناصر الدين شاه) افتادم که در پاسخ به بهانه‌ي يکي از زنان حرمسرايش گفته بود:

شير ... مي‌خورد وقت شکار !! (2)

اگه يکي از خوانندگان بگه اگه همين شوخي رو يکي از آقايون با ناموس‌تون مي‌کرد، ناراحت نمي‌شديد؟! و پاسخ حقيقي من هم همين مي‌شه که «نگاه مي‌کنم به نوشته‌هاي اون آدم يا شخصيتِ طرف... و سعي مي‌کنم اون شخص رو از نوشته‌هاش بشناسم و با توجه به جمله‌اي که (مثلاً ناموسم) نوشته و نوشته‌ي اون آقا، وضعيت رو بررسي مي‌کنم اما پيش‌داوري هرگز». در کل ما خيلي راه داريم تا به اون حد از شناخت کامل و راحتي با جنس مخالف‌مون برسيم که در فيلم‌ها مي‌بينيم. در اين فيلم‌ها خيلي راحت آقايي به زني که با شوهرش به ميهماني آمده با صدايي بلند مي‌گه: «خيلي صکثي شدي!» و براي زن و همسرش افتخار آفرينه که جذابيت دارند. بايد دونست که جمله‌هايي که ديگران (منظورم خارجي‌ها) به زبون مي‌آرن با قصد عيني اون جمله کاملاً متفاوته اما در ايران... زمان زيادي بايد بگذره و حتي خود من هم دوست ندارم خيلي چيزها رو در اين زمينه بشنوم يا بيان کنم...

اگه مايليد جاهاي خالي را بخوانيد به ادامه‌ي مطلب تشريف ببريد و حدس‌تان را با پاسخ مقايسه کنيد!

ادامه نوشته

شعور و غیرت عربی !

 

طلاق به خاطر بوسيدن اسب اصيل عربي

 

 

Saudi Arabia woman divorced

 

 العالم به نقل از روزنامه‌ي عرب زبان « الوئام» گزارش داد يک زن عربستاني در صفحه توئيتر خود نوشت زماني‌که شوهرش عکس او را هنگام بوسيدن اسب روي صفحه تويتر مشاهده کرد، غيرتش به‌جوش آمد و بلافاصله او را طلاق داد. اين زن عربستاني در صفحه شخصي خود نوشت از جداشدن از مرد زندگي‌اش به هيچ وجه پشيمان نيست زيرا شوهرش آن‌قدر سطح فکري پاييني دارد که فرقي بين اسب و انسان قائل نيست!

 

زن مطلقه عربستاني افزود: «من به گذاشتن عکس بوسيدن اسب در صفحه شخصي‌ام افتخار مي‌کنم، زيرا اين عکس نشان دهنده علاقمندي‌ام به اسب‌هاي اصيل عربي است».

 

وزارت دادگستري عربستان در آخرين آمار خود ميانگين طلاق را ۲۱ درصد اعلام کرده است. در هر ماه يک هزار مورد طلاق، در هر روز ۶۹ مورد و در هر ساعت ۳ مورد طلاق در عربستان ثبت مي‌شود. گزارش ديگري حاکي‌ست که ميانگين طلاق در عربستان ۳۵ درصد بيش‌تر از ميانگين جهاني است.

 

منبع: ميهن استار (از اين نشانه).

فرقه جدید یا هواداران پر شور ؟!

سياه‌پوشان مرموز در ورزشگاه آره‌نا آليانز

 

خيلي وقته که از تيم محبوبم «بايرن مونيخ» چيزي ننوشتم. سال 2013 سال خوبي براي تيم غول باوارياي آلمان بود. سه قهرماني در جام باشگاه‌هاي اروپا، بوندس ليگا و جام حذفي آلمان... آن‌هم براي نخستين بار در تاريخ تيم‌هاي آلماني.

 

Bayern Munchen - 11 weird men

 

خبر اين‌که در بازي شنبه 4 آبان 1392 بايرن مونيخ در مقابل هرتابرلين در ورزشگاه آره‌نا آليانز، يازده مرد با پوشش و ظاهري عجيب و مرموز در سکوهاي تماشاگران حضور يافتند! لباس و کلاه مشکي با آرمي چهارگوش و سفيد روي سينه! هر چند بايرن مونيخ اين بازي را سرانجام 3 بر 2 برد اما گوئي براي مطبوعات آلمان و جهان، هويت اين يازده سياه‌پوش از نتيجه‌ي بازي مهم‌تر بود!

 

Bayern - 11 weird men

 

يکي از تماشاگران گفت: «اين يازده مرد روي سکو کنار هم نشستند و چند دقيقه‌اي دستان‌شان را به‌هم گره زدند، ايستادند و روي صندلي‌هايشان نشستند». واکنش تماشاگران به ديدن اين صحنه خنديدن، حيرت يا ترس بود. هنوز گزارشي از هويت اين يازده سياه‌پوش مرموز فاش نشده است اما گفته مي‌شود که نماد درج شده روي لباس اين يازده مرد، قبلاً در نزديک کوه سوگارلوآف شهر ريودژانيرو ديده شده است.

منبع: ميهن استار (از اين نشانه).

روزانه های بهنام - 66

اواخر دهه‌ي هفتاد... عروس بيست ساله‌ي خونين و بي‌حال را به اورژانس رساندند. پرستاراني که آن‌جا بودند، تمام گزينه‌ها را روي ميز گذاشتند:

(1) عروس تصادف کرده؟... (2) چون از داماد خوش‌اش نمي‌آمده خودکشي کرده؟... (3) کسي با عروس دشمني شخصي داشته و در شب عروسي بهش حمله کرده؟... يا (4)...؟!

( ادامه مطلب )

ادامه نوشته

سلام دوست عزيز

يکي از خوانندگان بسيار گرامي اين وبلاگ که خودشون رو با نام «سلام دوست عزيز» معرفي کرده بودند و احتمالاً با توجه به نوشته‌شون خانم هستند، از برخورد ظاهراً يک‌طرفانه‌ي من به روابط زن-مرد و طرف‌داري جانب‌دارانه‌ام از مردان دل‌گير بودند. نوشته‌ي متين و منطقي ايشان به‌جاي آن‌که منو ناراحت کنه، شادمان کرد که بر خلاف بسياري از وبلاگ‌هاي سخيف، خوانندگانم نظرهاي خواندني و حقيقتاً ارزش‌مند درج مي‌کنند که هر کدوم‌شون به‌اندازه‌ي يک پُست ارزش خواندن دارند. از نوشته‌شون اصلاً ناراحت نشدم و مايلم ايميل يا وب‌سايت خودشون رو به‌من معرفي کنند تا پاسخ شبهه‌هاي ايجاد شده در ذهن اين خواننده‌ي عزيز رو بدم... شايد هم وبلاگ ديگه‌ام رو که در اين مدت بسيار کوتاه و تبليغ نکردنم، خوانندگان نسبتاً قابل توجهي رو داشته، به ايشون معرفي کنم.

 

منتـظر ردپايي از اين خواننده‌ي گريز پا هستم!    

روزانه های بهنام - 65

 

يک‌شنبه شب 28 مهر 1392 پيج فيس.بوکم رو بررسي مي‌کردم که ديدم در بخش گپ‌ها چراغ دوست اسپانيايي‌ام  Dìdac روشنه... گفتم بعد از هشت سال يه حالي ازش بپرسم. يه Hola يي گفتم و دل رو به دريا زدم!

 

Dìdac خيلي زود آمد... انگار منـتظرم بود... خيلي حرف‌ها زديم و با وجودي‌که مي‌دونستم اروپايي‌ها به هيچ‌وجه نمي‌خوان ديگران رو در رازهاشون شريک کنند، اما خيلي راحت با من حرف مي‌زد. وقتي ازش پرسيدم چرا از شرکت معروف‌تون بيرون آمدي؟ گفت: «انسان گاهي در شرايطي قرار مي‌گيره که بين موندن و نموندن بايد انتخاب کنه... من‌هم با وجودي‌که مي‌دونستم شرکت خوبي رو ترک مي‌کنم، اما ريسک کردم و بعد از ازدواج به رستوران همسرم ملحق شدم و شش سال اون‌جا کار کردم. يک‌سال مي‌شه که رستوران رو هم ول کردم و در شرکت National post کار مي‌کنم».

 

همسرش پيش از ازدواج در رستوران خودش کار مي‌کرد و پس از ازدواج، با هم اون‌جا رو اداره مي‌کردند.

( ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته