روزانه های نیمه نخست مهر ماه 1392 بهنام
پنجاه و هشت؛ حکايت نامه رسان شرکتِ ما !
مردي مازندراني و ميانسال نامهرسان شرکتِ ماست. با دوچرخه از بخش اداري راه ميافته و نامهها رو بين واحدها توزيع ميکنه. چند وقتي هست که سامانهي نامهنگاري بدون کاغذ Paperless رو اجرا کردهايم و جز در موارد واقعاً ضروري يا اينکه نامهاي از بيرون از شرکت بياد يا فکس بشه، نامهي کاغذي نداريم. براي همين هم خيلي کم بهمن مراجعه ميکنه... شايد هفتهاي يکبار يا اينکه خودم نامه رو بهش ميدم. يه روز در داخل سالنِ توليد با هم سلام و احوالپرسي ميکرديم... بهش گفتم: «به دخترها هر روز نامه ميدي براي من اصلاً نامه نمياري؟!»... اونم نکته رو گرفت و با وجوديکه ميدونم تقريباً هيچکس در شرکتمون از اين شوخيها باهاش نميکنه، از تهِ دل خنديد. البته منظورم خانمها و دخترهاي کارمند شرکتمون بود که در بخش اداري مشغول بهکارند. نظافتچيها، نامهرسان، کارگرها و اينجور آدمها رو که بيادعا و خيلي آروم کارها رو به نحو احسن انجام ميدهند، از مديران کاغذي که به لطف زبانبازي و رابطهبازي سِمَت گرفتهاند، بيشتر دوست دارم و براي کارشون ارزش قائلم. کسانيکه جز قدمزني بيدليل در داخل شرکت، تلفنکردنهاي طولاني با تلفنهاي داخلي يا موبايل، سيگار کشي، از خود قمپوز در کردن و مواردي از اين دست کار خاصي نميکنند. مديراني که حتي در رشتهي تحصيلي خودشون هم حرفي براي گفتن ندارند و اگه حکمِ کاغذيشون رو ازشون بگيرند، پوچند.
پنجاه و نه؛ پسري که نميخواست بميرد!
سالها پيش... فکر کنم سال 1376 برادرِ عروسِ خالهام که از من کوچکتر بود، قصد داشت کاميون يا تريلي تهيه و با آن کار کند. خب... آن زمان هم پولِ همچين وسيلهاي را هر خانوادهاي نداشت و جوابي که پدرِ آن پسر داد اين بود که: «ندارم»! اين گفتهي پدر بر پسر که بسيار هم بد تربيت شده بود، گران آمد... انگار به دوستان خيابانياش گفته بود که ميخوام رانندهي بيابوني بشم و نميخواست پيش آنها کم بياره! هر کار کرد که پدر را وادار به خريد کاميون (يا تريلي) کنه، موفق نشد. بهعنوان آخرين راه حل تصميم به خودکشي گرفت! مقدار زيادي دارو خورد. حالش بد شد و به بيمارستان بردندش... تا زمانيکه بههوش بود و ميتوانست اطرافيان را بشناسد، فرياد ميزد: «من نميخوام بميرم...! منو نجات بديد...!» اما به کما رفت و هرگز برنخاست!

اين ماجرا منو ياد يکي از کشتگان مسلمان جنگ اُحُد انداخت که لقب «شهيدٌ في سبـيل الحمار» (کشتهي راهِ خر) گرفت! ماجرا از اين قرار بود که بعضي از مسلمانان که جنگ احد را پايان يافته فرض کرده بودند، به جمع کردن غنيمتها پرداختند... مسلمانانِ ديگر فرياد برآوردند که جنگ هنوز تمام نشده... به مواضع خود برگرديد.... اما گوشِ شنوايي نبود. تا اينکه کفار در يک حملهي غافلگيرانه تعدادي از مسلمانان را ميکشند... از جمله همين مسلماني (!) که به دنبال غنيمت گرفتن خري زيبا و قوي رفته بود!
شصت؛ ترجمهاي که آبش را من خوردم، نانش را ديگري !
سالها پيش... روزنامههاي Tehran Times و IRAN Daily را ميخريدم و خبرها و مقالات آنرا ميخواندم و کلمههاي انگليسياي را که نميدانستم، در ورقهاي کلاسور سوراخدار که با خطکش به سه ستون تقسيم کرده بودم، همراه با تلفظ و معاني آنها مينوشتم. از شنبه تا پنجشنبه روزي 15 تا 20 کلمه را با اشتياق ياد ميگرفتم و جمعهي همان هفته تمام واژهها را دوره ميکردم. به جرأت ميگويم که بيشترِ گنجينهي واژگان انگليسي من مربوط به همان دوران پر شور و شَرِ يادگيريام است و تابستاني که سه ماهِ آنرا به اين شيوه سپري کردم.

شادي دخترِ دختر دايي مادرم، متني انگليسي را از دامادشان گرفته بود و برايم آورد تا ترجمه کنم. بر خلاف نظرِ شادي که دانش آموز ممتاز سال سوم رشتهي علوم تجربي بود، متن چندان سنگيني بهنظرم نيامد! ترجمهاي بسيار شيک و با واژگان پارسي ناب انجام دادم و با خط زيبايم بر روي کاغذ نوشتم. شادي ترجمه را به دامادشان داد اما نگفت که چه کسي آنرا ترجمه کرده و جاي شگفتي نيست که در نظرِ آقاي داماد، اين ترجمه را به يقين خواهر خانمِ دلبندش انجام داده! آنقدر از اصالت ترجمه و نگارش دستوري آن به وجد آمد که هفت هزار تومان (به پول سال 1373) به شادي انعام داد! شادي وقتي بهمن گفت، دهانم از شگفتي باز مانده بود! اگر ميگفتم اين مبلغ را با هم نصف کنيم، حرفي نميزد اما عزت نفسام بسيار بالا بود و حرفي نزدم. تنها ازش پرسيدم: «چرا اينقدر زياد؟!» و پاسخ داد: «آخه اصلاً فکرشو نميکرد که يه دختر سال سوم تجربي اينطور ترجمه کنه...! حتماً ميخواست تشويقم کنه!»...
... بعله... چه تشويقي!