روزانه های بهنام 82 - شبی که تو زرد از آب در آمدم !
تابستان سال 1390 با یکی از دوستانمون به صورت خانوادگی سفری به استان گلستان داشتیم. در بین راه برای رفع خستگی و نوشیدن چای و عصرانه کنار رودخانه زیبایی توقف کردیم. مشغول صحبت بودیم که از دور سه داف بزرگسال حدوداً 45-35 ساله رو دیدم که روی تخت چوبی قهوه خانه روبرویی به کشیدن قلیون مشغول بودند و ماشین شون هم بنز مدل بالای زیبایی بود. رفتار راحت و آزاد و خنده هاشون واسم بسیار جالب بود.
زن دوستم به من اشاره کرد و با خنده و لحن شوخ به همسرش گفت: «آقا بهنام رو ببین چه قدر چشماش پاکه! اصلاً حواسش به اونا نیست... تو چرا رفتی توی نخ اونا؟!»
من گفتم: «اما اونی که مانتو نارنجی پوشیده از همه شون خوشگلتره!»
همه خندیدیم...! دوستم گفت: «تو که از من بیشتر اونا رو دید زدی که!»
گفتم: «نه!... فقط رفتارشون جالبه... ماشین شونم اونجاست... ببین!»
همه با تعجب گفتند: «حتی فهمیدی ماشین شون کدومه؟!»
بله دیگه... در واقع من نمکی بودم که نباید می گندید یا هندوانه ای بودم که باید میرسید اما تو زرد از آب در اومد!
