تابستان سال 1390 با یکی از دوستانمون به صورت خانوادگی سفری به استان گلستان داشتیم. در بین راه برای رفع خستگی و نوشیدن چای و عصرانه کنار رودخانه زیبایی توقف کردیم. مشغول صحبت بودیم که از دور سه داف بزرگسال حدوداً 45-35 ساله رو دیدم که روی تخت چوبی قهوه خانه روبرویی به کشیدن قلیون مشغول بودند و ماشین شون هم بنز مدل بالای زیبایی بود. رفتار راحت و آزاد و خنده هاشون واسم بسیار جالب بود.

زن دوستم به من اشاره کرد و با خنده و لحن شوخ به همسرش گفت: «آقا بهنام رو ببین چه قدر چشماش پاکه! اصلاً حواسش به اونا نیست... تو چرا رفتی توی نخ اونا؟!»

من گفتم: «اما اونی که مانتو نارنجی پوشیده از همه شون خوشگلتره!»

همه خندیدیم...! دوستم گفت: «تو که از من بیشتر اونا رو دید زدی که!»

گفتم: «نه!... فقط رفتارشون جالبه... ماشین شونم اونجاست... ببین!»

همه با تعجب گفتند: «حتی فهمیدی ماشین شون کدومه؟!»

بله دیگه... در واقع من نمکی بودم که نباید می گندید یا هندوانه ای بودم که باید میرسید اما تو زرد از آب در اومد!

قلیون