روزانه های بهنام 81 - مردی چون کوه، استوار...
مادرم روز پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 حدود ساعت یک ظهر پیام داد و نوشت:
«سلام... خوبی عزیزم؟ خانواده خوبند؟ پیدات نیست. عزیزم و باز هم خبر ناگوار... متأسفانه نوه حبیب عمو دختر کوچکِ ... خانم حدوداً 23 ساله دیروز فوت کرده امروز تشییع جنازه اش است... متأسفانه حالشو ندارم شرکت کنم اما ...ها میرن»
خبر کوتاه بود... دختر جوانی رفت و مثل خیلی از جوانهای دیگری که چهره در نقاب خاک کشیدند، غم بزرگی بر دل پدر و مادرش نهاد. برای من اما این مرگ، نه عطیه ای از سوی خدا یا آزمونی سترگ برای والدین بود، بلکه دلم برای داماد حبیب عمو و انسانی که منو بیشتر از برادر همسرش و پسر عمویم دوست داشت (و دارد) به راستی سوخت.
انسانی بسیار مؤمن، آرام، با ادب، با شخصیتی مثال زدنی و متین... کسی که با وجود تقید بسیار به آن چه ایمان دارد، هیچ گاه تلاش نکرد کسی را با زور با خود همراه کند یا به قولی... به بهشت ببرد.
مردی به مفهوم واقعی کلمه... انسان...
شماره این مرد بزرگ رو نداشتم... بنابراین به پسر عمویم، مهدی، پیام دادم:
«سلام مهدی جان... واقعاً ناراحت شدم... تسلیت میگم
خدا به شما و ... خانم و آقای ... صبر بده. شماره آقای ... رو نداشتم بهشون بگم»
اون دختر معصوم رو خیلی کم دیده بودم... دانشجو و مربی مهد کودک بود و بسیار فعال. محجبه کامل (مقنعه و چادر) بود و همیشه ی خدا لبخند میزد.
به خاطر پایین بودن سطح پلاکت خون، لثه اش خونریزی میکنه و در دسترس نبودن دارو و کم کاری پزشکان دست به دست هم میدهند و مرگ این دختر پاک رو رقم میزنند.
امروز ساعت هشت و نیم صبح که مراسم صباح مزار رفتم، انتظار دیدن آقای ... رو داشتم در حالی که از فرط گریه و غصه هیچ لبخندی روی چهره اش نباشه و تکیده شده باشه... با ایشون دست دادم... مثل همیشه لبخند زد و از دیدنم خوشحال شد... روی ماهشو بوسیدم و بهش تسلیت گفتم. با پسر عموهام که دایی مرحومه بودند دست دادم و دیداری دوباره داشتیم... اما کاش این دیدار در مسجد و مراسم سوگواری نمی بود.
وقتی آقا امیر، نوه حبیب عمو که قرآنهای وقفی رو به حضار میداد و بر میداشت، برای دست دادن و خوش آمد گویی به جایی که نشسته بودم، آمد، با توجه به شخصیت و طرز فکرم، قرآن به من تعارف نکرد. من اما به احترام صاحب مجلس قرآنی رو ازش گرفتم که آیاتی از سوره مائده داشت... باز هم سئوال... سئوال... سئوال...
عادت دارم متن فارسی قرآن رو هم حتماً بخوانم و خواندم. آیات 32 به بعد سوره مائده هنوز در ذهنم باقی مانده و سئوالهایی که هنوز هم پاسخی برایش ندارم.
چون کسی در بیرون از مسجد منتظرم بود، ده دقیقه بیشتر نماندم و بلند شدم. آقای ... رو دوباره دیدم و دستان سختی کشیده اش رو به گرمی فشردم. چه قدر دیدن این انسانهای استوار، به من انرژی میده... اونهایی که خودشون کوهی از درد و غصه هستند اما به دیگران قوت قلب و اعتماد به نفس میدهند... این جور آدمها هر چه قدر هم که زیاد باشند، کمند و زهی تأسف که زیاد نیستند.
* از خوانندگان گرامی به خاطر این پست غم بار پوزش میخوام اما زندگی این غمها رو هم داره.
مهمونمون کنه! به شوخی گفتم یه دختر خانمی اون جاست که اگه بالاتنه اش به اندازه پایین تنه اش قشنگ بود اون جا گیس و گیس کشی راه افتاده بود
!
و یلدا هم !