روزانه های نیمه دوم فروردین ماه 1392 بهنام
چهل و سه؛ کتابهايي که خوانده ام...
از سال 1387 به کتابخواني با ديد جدي تري نگاه ميکنم؛ هر چند در جمع فاميل، همکاران و آشنايان به عنوان فردي که اهلِ مطالعه است شناخته ميشوم اما گرفتاريهاي شغلي و مشکلات روزانه گاهي لذت مطالعة منظم و پيوسته را از من ميگرفت. وقتي ديدم نميتوانم فرصتي لابلاي کارهاي روزانه براي مطالعه پيدا کنم، تصميم گرفتم وقتي سوار سرويس، اتوبوس، تاکسي و يا حتي قطار (سفر اخيرم به شهر يزد) هستم، مطالعه کنم. کمتر روزي پيش مي آيد که در خودرو کتاب نخوانم. تا چند سال پيش که گوشي NOKIA 6600 داشتم، کتابهاي الکترونيکي (e-Book) را در رختخواب يا خودرو ميخواندم! کتابهاي «راز داوينچي» نوشته دن براون، «قلعة حيوانات» نوشته جورج ارول، «خاطرات دلبرکان سودا زدة من» از گابريل گارسيا مارکز، داستانهاي کوتاه از آنتوان چخوف (مثل شب وحشتناک، خاطرات يک استاد، مغروق)، رمانهاي کوتاه ايراني از صادق هدايت (بوف کور، آبجي خانم، عروسک پشت پرده)، داستانهاي کوتاه ايراني (اسب سياه از فاطمه اختر محققي؛ رمان عشقي احمد و نازنين از صلاح الدين احمد لواساني) مشت نمونة خروار از کتابهايي است که با گوشي تلفن همراهم خوانده ام.
کتابهاي چاپي زيادي خريده ام يا امانت گرفته ام که بيشتر در مسير آمد و رفت به شرکت، مأموريتها يا سفرهاي داخل شهري ميخوانم. کتابهايي مثل «شهيد جاويد» صالحي نجف آبادي، «قمار باز» داستايوسکي، «راه نيرنگ» (سياسي)، «کنار رود پيدرا نشستم و گريستم»، «بريدا»، «ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد»، «کيمياگر»، «خاطرات يک مُغ»، «مکتوب»، «ساحرة پورتوبلو»، «شيطان و دوشيزه پريم» از پائولو کوئليو، «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از ميچ آلبوم.
در کنار تمام اين کتابها، کتابهاي «تن تن و ميلو» را عاشقانه دوست دارم و با خوانشِ آنها احساس آرامش عميقي ميکنم. هفت جلد از اين کتابهاي مصور را خريده ام و ديگر کتابهاي تن تن را با فرمت PDF از اينترنت دانلود کرده ام.
اعتقاد دارم که تنها خواندن کتاب نمي تواند به رشد آگاهي ها و دانسته هاي فردي منجر شود. افراد زيادي را ميشناسم که کتابهاي زيادي خوانده اند اما دست به قلم بسيار ضعيفي دارند؛ اشتباههاي دستوري و املائي فاحشي دارند؛ نميتوانند به خوبي واژه گزيني کنند؛ املاي درست بسياري از واژه ها را نميدانند و عيبهاي ديگر. هنگامي که از آنان مي پرسم خلاصه اي از اين کتاب را برايم تعريف کن، چيز زيادي از کتابي که خوانده اند، يادشان نمانده است! نام نويسنده در ذهنشان نمي ماند، نام مترجم پيشکش!
کتابهايي را که نام بردم، در سالهاي 91-1390 خوانده ام و به نوعي پيشنهاد کتاب از سوي من به شمار مي آيند. واضح است کتابهايي را که خوانده ام در دستة موضوعي خاصي جاي نميگيرند و از رمان، داستان کوتاه، سياست، عرفان و تاريخ ميتوان در آنها يافت. امسال دوست دارم ديگر کتابهاي پائولو کوئليوي عزيز را بخوانم: «زهير»، «الف»، «کوه پنجم»، «دومين مکتوب»، «چون رود جاري باش». کتابهاي سياسي «موسوليني»، «ديپلماسي» در دو جلد از هنري کيسينجر، «خاطرات ميخائيل گورباچف» از ميخائيل گورباچف آخرين رهبر شوروي سوسياليستي، «راه دشوار آزادي» از نلسون ماندلا کتابهاي آقا بزرگ علوي (چشمهايش براي بارِ دوم، پنجاه و سه نفر، چمدان، گيله مرد، خائن، دوشيزة ارلئان)، کتابهاي آنتوان چخوف (باغ آلبالو و داستانهاي کوتاه) و کتابهاي ديگر.
چهل و چهار؛ حواسم هست و دُم به تله نمي دم!
کمي پايين تر از جايي که سوار سرويس ميشوم، ايستگاهِ کارکنان يک شرکت ديگر است که 6-3 نفر از آن جا سوار ميشوند. يکي از اين آقايان که هميشه اول از همه و حتي قبل از من مي آيد، مردي شمالي حدوداً چهل ساله با صورت تراشيده يا ته ريش يکي دو روزه، شلوار پارچه اي تقريباً گشاد، چشمانِ سبز آبي، کمي چاق با قد 175 سانتيمتر است. وقتي سرويسشان مي رسد، اول از همه سوار ميشود! جالب اين جاست که مهندس نيست... احتمالاً کارمند مالي-اداري آن شرکت است. تا اين جا مورد خاصي نيست. چيزي که سبب شد اين پست را بنويسم، روز جمعه اي از دي ماه 1391 بود. سنگک خريده بودم و به لبنياتي بهنام در خيابان دانشگاه رفتم تا ماست بخرم. از آن جا که ماست فروشان و شيرفروشان مملکت شغلشان شريفتر و مهمتر از پزشکان و مهندسان اين سرزمين است (!)، هميشه صفي دراز در بيرون لبنياتيها تشکيل ميشود! رفتم توي صف. در نگاه نخست کسي را که ميديدم، نشناختم. همان مرد شمالي ايستگاه کذايي بود اما با هيبت و تيپي ديگر! شلوار جين سورمه اي-بنفش شيک و نسبتاً گرانقيمت، دستبند نقره اي بر دست راست و دو انگشتر طلا در دست راست و چپ و يک انگشتر نقره با نگين جواهر قرمز-خرمايي در دست چپ! اسکن کردن اين آقا در کمتر از ده ثانيه انجام شد... اما نتيجه اي که گرفتم اين بود که چه اندازه برخي افراد در اين کشور يافت ميشوند که با ظاهرسازي به مشاغل و پُستهايي چسبيده اند که اگر با هيبت واقعي شان پيش مي آمدند، به آن نميرسيدند. اين همان حديث مکرر و رنج آور ظاهرسازي در اداره ها و شرکتهاي دولتي است و چاره اي براي افراد (از جمله همين هموطن) نميماند تا براي گذران روزگار «مجبور» به رعايت پوشش «تحميلي» برخي شرکتها و ادارات شوند.
چهل و پنج؛ ما چه وقت مي خواهيم آدم شويم؟!
چندي پيش در تابلوي اعلانات واحد اداري شرکت مطلبي به قلم يکي از ايرانيان مهاجرت کرده به سوئد خواندم که بسيار تأثيرگزار بود. اين ايراني نوشته بود:
به تازگي در کارخانة خودرو و کاميون سازي معروف VOLVO (ولوو) کار ميکنم. در آن جا با ايراني ديگري آشنا شدم و او به من گفت که با هم به شرکت برويم و برگرديم. در چند روزِ نخست ميديدم که دوستم گاهي نزديک به درب ورودي شرکت پارک ميکند يا گاهي در جايي بسيار دورتر... با اين که فضاي پارک وسيعي تا نزديک درب اصلي شرکت وجود داشت! سرانجام نتوانستم تحمل کنم و از دوستم پرسيدم: «مگه جاي پارک اختصاصي نداري؟ چرا با وجود اين که ميشه نزديکتر به شرکت پارک کني، اين همه دورتر پارک ميکني؟!» جوابي که شنيدم، منو خجالت زده کرد... دوستم پاسخ داد:
«ما وقتي زودتر از ديگر همکارانمون به شرکت ميرسيم، بايد براي همکاران ديگري که به هر دليل اون روز نتونستن زود بيان، جايي نزديکتر به درب اصلي شرکت خالي بگذاريم تا زودتر کارشون رو شروع کنن! همون طور که ديدي، گاهي روزها هم ما دير ميکرديم اما لازم نبود دنبال جاي پارک باشيم و نزديک به درب اصلي شرکت جاي پارک پيدا کرديم و زود کارت زديم! پس اين کار به نفعِ همة ماست!... اين جا سوئده عزيزم... ايران نيست...»
حتماً عکسهاي خيابانها و بزرگراههاي اروپايي را ديده ايد... صف منظم خودروها با فاصلة کافي از يکديگر، ميان خطوط و در مسيري مستقيم؛ در عوض در ايران: رانندگي از هر مسيري که ممکن است، لب به لب با سپر جلويي، از روي خطوط يا بين خطوط، هر لايني که آزاد بود زود بپيچيم، راهي براي رانندة مقابل نگذاريم تا مجبور بشه به ما راه بده و... اين هم ادعاي فرهنگ و تمدن ايراني ما در مقايسه با تمدن امروزي وحشيهاي سابق وايکينگهاي اسکانديناوي!
حسن ختام روزانه هاي اين ماه هم جوک زير از گروه اينترنتي « منصور قيامت » :
ﯾﻪ اپليکيشن ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺷﯿﻢﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺎﺭﮊ ﻣﯿﺸﻪ، ﺑﻬﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﯿﺪﻩ. ﻣﺎﻡ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺭﻭ گوشي ﻭ ﺷﺐ ﺯﺩﯾﻤﺶ ﺑﻪ ﺷﺎﺭﮊ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯾﻢ.
ﺳﺎﻋﺖ ۳ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺻﺪﺍﯼﻓﺮﯾﺎﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﮑﺶﺑﯿﺮﻭﻥ! ﺑﮑﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ!
يهو کل خانواده پريدن تو اتاقم؛ الآن گوشيم شارژ نداره ميترسم نزنم تو شارژ يهو شب داد بزنه بکن تو! بکن تو!