توالت در تاکسي ؟!

صبح شنبه دوم آذر ماه 1392 براي رفتن به سرِ کار سوار تاکسي شدم. در نخستين ميدان پس از سوار شدنم، دختر خانم «شبه‌داف» (semi-duff) 27-24 ساله‌اي با موهاي اتو و مش شده که مثل علي‌باباي کارتون سندباد به سمت چپ صورتش ريخته بود، سوار شد و کنار من نشست. به‌جز هنگامي‌که پيش از سوار شدن در تاکسي مسير را به راننده مي‌گفت، مستقيم نگاهش نکردم و حتي خدا را شاهد مي‌گيرم که تا وقتي با هم در انتهاي مسير پياده شديم، نديدم که ساپورت مشکي ضخيم پوشيده است. وضعيت دختر اما به گونه‌اي بود که کارهايي که داخل تاکسي مي‌کرد، جلوي چشم‌ام مي‌آمد!

 

کيفش را روي زانويش گذاشت. همان‌ ابتدا، رنگ لاک بادمجاني (بنفش تيره مايل به مشکي) زيبايي که زده بود، نخستين تکانه براي آغاز ماجراهاي ديگر بود! کيف را باز کرد. از داخلِ قوطي کوچکي چيزي سفيد بيرون آورد و در دهانش انداخت که بعداً با تکان خوردن دايمي فک‌هاي ظريفش فهميدم آدامس است! از همان کيفِ باز اين‌بار رژ گونه بيرون آورد و گونه‌هايش را با آينه‌ي کوچکي که همراه داشت، آرايش کرد. شانس داشت که فقط ما دو نفر در صندلي عقب بوديم. آرايش‌اش که کامل‌تر شد (!)، از کيفش چيزي درآورد. ابتدا سرش را به سمتِ من (چپ) خماند و دستانش را داخل شالش کرد... سپس سرش به سمت راست خم شد و دستانش دوباره داخل شالش رفتند! مطمئن بودم که طفلک فرصت نکرده بود حتي گوش‌واره‌هايش را هم بيندازد و آن‌قدر براي کسب روزي حلال عجله داشت که ترجيح داده بود در داخل تاکسي و جلوي چشمان ديگران به تکميل آرايش و نصب (!) گوش‌واره بپردازد!

 

خودم خيلي بيش‌تر از آن که براي مردي در سن خودم لازم باشد، به نظافت، لباس و آرايش موهايم مي‌رسم؛ بنابراين قصد ندارم به تقبيح آن دختر بپردازم چرا که جلوه‌گري در ذات خانم‌هاست و ضمناً خوب يا بد، سليقه‌ي پسران سطحي شده... وضعيت اجتماعي جامعه به شکلي‌ست که دختران (به اصطلاخ) داف بيش‌تر توي چشم‌اند و مسايلي ديگر... حال بماند که صاحبان برخي مشاغل کارمندان زن‌شان را تنها از اين دسته از دختران انتخاب مي‌کنند و آن دختر هم انگار گريزي از اين وضع فلاکت‌بار و ترحم‌انگيز آرايش در داخل تاکسي نداشت. آن دختر وقتي پياده شد، براي مقصد بعدي‌اش دنبال خودرويي ديگر بود و بنابراين چند متر در پشت تاکسي پياده رفت که گويي پشيمان شد و دوباره آن مسير را بالا آمد. نگاه‌مان اين‌بار به‌هم گره خورد. نگاه دختر تا وقتي از کنارم گذشت، روي من بود... آن‌چنان که کمي شرم‌زده چشمانم را در جستجوي تاکسي‌اي ديگر به خيابان دوختم. انگار مي‌خواست ببيند مرد مؤدبي که کنارش نشسته بود و نگاهش نمي‌کرد، کيست... البته اگر لايق نام «مرد» باشم.

 

من خودم مانتو (بلند يا کوتاه) و روسري يا مقنعه‌ي معمولي يا رنگي را بيش‌تر مي‌پسندم و زن يا دختري که آرايشي معمولي ولي باسليقه داشته باشد. از خوانندگان چه پنهان... از زنان و دختران بدون آرايش به‌ويژه اگر بدون آرايش زيبا نباشند، تا حد تنفر بدم مي‌آيد. زيبا پسندي من آن‌چنان قوي‌ست که بعضي از بهترين و زيباترين زناني که مرا به تحسين واداشته‌اند، چادري بوده‌اند. مي‌خواستم از واژه‌ي ترکيبي «چادري مدرن» استفاده کنم که ترجيح دادم توضيحش دهم و بعد آن‌را بياورم. بانويي که دوست ندارد نگاه پسران و مردان روي برجستگي سينه‌ها، کـ.ـمر باريک، ساق‌ها و بـ.ـاسـ.ـن خوش‌فرم‌اش سنگيني کند و چادر را براي آرامش روحي خودش انتخاب کند، قابل تحسين است. به ويژه آن‌که مهارت‌هاي اجتماعي، تحصيلات و سليقه‌هاي امروزي را نيز داشته باشد و به زبانِ عاميانه، چادرش توي چشم نباشد.

 

به بانوان ديگر هم که با نگاه مردان مشکلي ندارند، از ديدگاهِ من حرجي وارد نيست اما نبايد برچسب هيزي و بي‌فرهنگي و بي‌جنبگي به آقايان بزنند... چرا که همان‌طور که در بالا اشاره کردم، جلوه‌گري در ذات خانم‌هاست و چشمان مردان نيز دنبال زيبايي زن‌هاست و اگر زني زيبايي جنصي‌اش را به نمايش گذاشته باشد ديگر آن نگاه‌ها، هميشه نگاه زيبا پسندانه‌ي صرف نيست و ممکن است رگه‌هايي از جفت‌خواهي براي هـ.ـم‌بستري را نيز به دنبال داشته باشد.