روزانه های بهنام 82 - شبی که تو زرد از آب در آمدم !

تابستان سال 1390 با یکی از دوستانمون به صورت خانوادگی سفری به استان گلستان داشتیم. در بین راه برای رفع خستگی و نوشیدن چای و عصرانه کنار رودخانه زیبایی توقف کردیم. مشغول صحبت بودیم که از دور سه داف بزرگسال حدوداً 45-35 ساله رو دیدم که روی تخت چوبی قهوه خانه روبرویی به کشیدن قلیون مشغول بودند و ماشین شون هم بنز مدل بالای زیبایی بود. رفتار راحت و آزاد و خنده هاشون واسم بسیار جالب بود.

زن دوستم به من اشاره کرد و با خنده و لحن شوخ به همسرش گفت: «آقا بهنام رو ببین چه قدر چشماش پاکه! اصلاً حواسش به اونا نیست... تو چرا رفتی توی نخ اونا؟!»

من گفتم: «اما اونی که مانتو نارنجی پوشیده از همه شون خوشگلتره!»

همه خندیدیم...! دوستم گفت: «تو که از من بیشتر اونا رو دید زدی که!»

گفتم: «نه!... فقط رفتارشون جالبه... ماشین شونم اونجاست... ببین!»

همه با تعجب گفتند: «حتی فهمیدی ماشین شون کدومه؟!»

بله دیگه... در واقع من نمکی بودم که نباید می گندید یا هندوانه ای بودم که باید میرسید اما تو زرد از آب در اومد!

قلیون

روزانه های بهنام - 74 ؛ شيشه‌ی نوشابه‌ای که مفقودالاثر شد !

 

در محله‌اي که دوران کودکي و نوجواني‌ام را گذراندم، منزل بزرگي داشتيم با حياطي که دو باغچه در دو طرف آن محيطي باصفا ايجاد کرده بود. درختان توت، گلابي، گيلاس، به، گردو، انگور، سيب و گل «ياس بنفش» هوش از سر ميهمانان مي‌ربود. تا جايي که خاطرم هست، درختان گيلاس، به و سيب آفت زدند و پدرم آن‌ها را بُريد اما درختان ديگر سال به سال تناورتر و پرثمرتر مي‌شدند. در وسط اين دو باغچه محوطه‌اي موزاييک‌پوش بود که در هنگام زمستان و بارش برف، برف‌هاي پشت بام منزل را در آن مي‌ريختيم. بر خلاف اين سال‌ها، زمستان‌هاي پربرفي را شاهد بودم و گاهي ارتفاع برف در مساحت زيادي از حياط به دو متر هم مي‌رسيد! آن سال‌ها سريالي در برنامه‌ي کودک و نوجوان شبکه‌ي يک پخش مي‌شد با موضوع قطب شمال و پسرکي به نام «توک‌تو Tukto» که با خانواده‌اش در کلبه‌اي از يخ (ايگلو) زندگي مي‌کرد. راوي اين برنامه آن‌چنان خوب و با صدايي زيبا گوشه‌هايي از زندگي اسکيموها را تعريف مي‌کرد که ما فکر مي‌کرديم آن پسر اسکيمو و خانواده‌اش واقعاً در حال بازي هستند و نه زندگي عادي! هر چند زندگي هم خودش يه جور بازيست...!

به تقليد از آن کلبه‌ي يخي، ايگلويي در وسط حياط ساختم. ايگلو آن‌قدر بزرگ بود که در داخلِ آن دو نفر هم‌سن و سالِ من به راحتي مي‌نشستند و لازم نبود خم شويم يا براي جابه‌جا شدن به زحمت بيفتيم. طاقچه‌اي با پنجره‌اي در بالاي آن درست کردم و شمعي را روي طاقچه گذاشتم. شب‌ها ايگلو با نور زرد کم‌رنگ و بسيار زيبايي روشن مي‌شد و هر کس مي‌گذشت، اگر به داخل نمي‌رفت دست‌کم سرش را داخل ايگلو مي‌کرد و از اين معماري حرفه‌اي به وجد مي‌آمد (قابل توجه معماران فعلي و آينده و دانشجويان معماري!). آن برف‌ها اما کاربري ديگري هم داشتند!

روزي دايي، زن‌دايي و دختردايي‌ام نهار به منزل‌مان آمدند. نوشابه‌ي شيشه‌اي هم بر سفره آورديم. من اما آن روز ترجيح دادم که نوشابه را با نهار نخورم ولي از ترس اين که خواهرم يا ميهمانان (!) نوشابه را از يخچال بدزدند، نوشابه‌ي دربسته را در داخل برف‌هاي روبروي درب آشپزخانه رها کردم.

عصر هنگام هر چه دنبال نوشابه گشتم، نيافتمش! به خيال اين‌که در عمق بيش‌تري فرو رفته، با پارو برف‌هاي آن قسمت را بيرون ريختم. اطراف آن‌جا را هم با پارو بررسي کردم؛ حتي جاهايي هم که مطمئن بودم نوشابه نمي‌تواند آن‌جاها باشد... اما شيشه‌ي نوشابه نبود! پس از چند روز بي‌آن که به کسي بگويم، بي‌خيالش شدم. برف‌ها هم آب شدند اما اثري از شيشه نبود!

بيست سال گذشت... روزي در منزل پدرم با زن‌دايي و خانواده دور هم نشسته بوديم و ياد ايام گذشته را زنده مي‌کرديم. خاطره‌ي ناپديد شدن شيشه‌ي نوشابه را گفتم. زن‌دايي با صداي بلند خنديد! پرسيدم: «خيلي خنده‌دار بود؟!» گفت: «آره...! آخه من نوشابه رو خوردم!» با شگفتي بسيار پرسيدم: «واقعاً؟!» گفت: «آره...!» پرسيدم: «حتماً شوخي مي‌کنيد... مي‌خواهيد سر به سرم بگذاريد... آخه چطور؟» پاسخ داد: «داشتم مي‌رفتم دست‌شوئي حياط... که ديدم داخل برف‌ها يه سوراخه! داخلش رو نگاه کردم و ديدم که به به به... يه شيشه‌ي نوشابه‌ي مشکي! گفتم حتماً خدا برام فرستاده! از دست‌شوئي که درآمدم توي آشپزخانه باز کردم و خوردم! حسابي خنک بود!»

چي مي‌تونستم بگم؟! فقط گفتم نوش جون! همين! اما پرده از يکي از بزرگ‌ترين رازهاي زندگي‌ام برداشته شد و سرنوشت شيشه‌ي نوشابه‌اي که بيست سال ذهنم را درگير کرده بود، معلوم شد!

 

انسان یا بوزینه ی شهوت ران ؟!

يک مبارز انتحاري از گروهک تروريستي القاعده پيش از انفجار ناموفق دستگير شد. جالب اين‌جا بود که در بازرسي بدني متوجه وجود يک حفاظ زرهي آهني براي حفظ اندام تناسلي وي مي‌شوند!

 تروریست انتحاری القاعده

 

وقتي از اين تروريست مي‌پرسند که وقتي کشته مي‌شوي، دليل حفاظت اندام تناسلي‌ات چه مي‌تواند باشد؟ پاسخ حيرت‌انگيزي داد:

« مي‌خواستم در آن دنيا هيچ مشکل آميزشي در بهشت نداشته باشم »!!

 

دو سه مثقال خريت ز خران چيزي نيست

آدمي هست که الحق دو سه خروار خر است

 

واقعاً براي احمقاني چون اين حيوان و عوامل انتحاري‌اي که به سوداي بهشت و حوريان فراخ‌چشم جان‌شان را از دست دادند يا مي‌دهند، متأسفم. نخستين نعمتي که خداوند به آفريده‌ها عنايت کرده زندگي‌ست و گرفتن آن بايد به‌دست خدا باشد. متأسف‌تر اين که صدا و سيماي ضرغامي (به اصطلاح ملي) چند باري از چريک‌هاي انتحاري لبناني و فلسطيني فيلم پخش کرده که شامل مصاحبه با عوامل انتحاري، زندگي‌نامه‌ي آن‌ها و فيلم لحظات قبل از (به اصطلاح) شهادت آن‌هاست.

فرقه جدید یا هواداران پر شور ؟!

سياه‌پوشان مرموز در ورزشگاه آره‌نا آليانز

 

خيلي وقته که از تيم محبوبم «بايرن مونيخ» چيزي ننوشتم. سال 2013 سال خوبي براي تيم غول باوارياي آلمان بود. سه قهرماني در جام باشگاه‌هاي اروپا، بوندس ليگا و جام حذفي آلمان... آن‌هم براي نخستين بار در تاريخ تيم‌هاي آلماني.

 

Bayern Munchen - 11 weird men

 

خبر اين‌که در بازي شنبه 4 آبان 1392 بايرن مونيخ در مقابل هرتابرلين در ورزشگاه آره‌نا آليانز، يازده مرد با پوشش و ظاهري عجيب و مرموز در سکوهاي تماشاگران حضور يافتند! لباس و کلاه مشکي با آرمي چهارگوش و سفيد روي سينه! هر چند بايرن مونيخ اين بازي را سرانجام 3 بر 2 برد اما گوئي براي مطبوعات آلمان و جهان، هويت اين يازده سياه‌پوش از نتيجه‌ي بازي مهم‌تر بود!

 

Bayern - 11 weird men

 

يکي از تماشاگران گفت: «اين يازده مرد روي سکو کنار هم نشستند و چند دقيقه‌اي دستان‌شان را به‌هم گره زدند، ايستادند و روي صندلي‌هايشان نشستند». واکنش تماشاگران به ديدن اين صحنه خنديدن، حيرت يا ترس بود. هنوز گزارشي از هويت اين يازده سياه‌پوش مرموز فاش نشده است اما گفته مي‌شود که نماد درج شده روي لباس اين يازده مرد، قبلاً در نزديک کوه سوگارلوآف شهر ريودژانيرو ديده شده است.

منبع: ميهن استار (از اين نشانه).

روزانه های نیمه نخست مهر ماه 1392 بهنام

 

پنجاه و هشت؛ حکايت نامه رسان شرکتِ ما !

 

مردي مازندراني و ميان‌سال نامه‌رسان شرکتِ ماست. با دوچرخه از بخش اداري راه مي‌افته و نامه‌ها رو بين واحدها توزيع مي‌کنه. چند وقتي هست که سامانه‌ي نامه‌نگاري بدون کاغذ Paperless رو اجرا کرده‌ايم و جز در موارد واقعاً ضروري يا اين‌که نامه‌اي از بيرون از شرکت بياد يا فکس بشه، نامه‌ي کاغذي نداريم. براي همين هم خيلي کم به‌من مراجعه مي‌کنه... شايد هفته‌اي يک‌بار يا اين‌که خودم نامه رو بهش مي‌دم. يه روز در داخل سالنِ توليد با هم سلام و احوال‌پرسي مي‌کرديم... بهش گفتم: «به دخترها هر روز نامه مي‌دي براي من اصلاً نامه نمياري؟!»...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

 

پنجاه و نه؛ پسري که نمي‌خواست بميرد!

 

سال‌ها پيش... فکر کنم سال 1376 برادرِ عروسِ خاله‌ام که از من کوچک‌تر بود، قصد داشت کاميون يا تريلي تهيه و با آن کار کند. خب... آن زمان هم پولِ هم‌چين وسيله‌اي را هر خانواده‌اي نداشت و جوابي که پدرِ آن پسر داد اين بود که: «ندارم»! اين گفته‌ي پدر بر پسر که بسيار هم بد تربيت شده بود، گران آمد... انگار به دوستان خياباني‌اش گفته بود که مي‌خوام راننده‌ي بيابوني بشم و نمي‌خواست پيش آن‌ها کم بياره! هر کار کرد که پدر را وادار به خريد کاميون (يا تريلي) کنه، موفق نشد. به‌عنوان آخرين راه حل...

 

 

Truck

 

 

( بقيه در ادامه مطلب )

 

شصت؛ ترجمه‌اي که آبش را من خوردم، نانش را ديگري!

 

سال‌ها پيش... روزنامه‌هاي Tehran Times و IRAN Daily را مي‌‌خريدم و خبرها و مقالات آن‌را مي‌خواندم و کلمه‌هاي انگليسي‌اي را که نمي‌دانستم، در ورق‌هاي کلاسور سوراخ‌دار که با خط‌کش به سه ستون تقسيم کرده بودم، همراه با تلفظ و معاني آن‌ها مي‌نوشتم. از شنبه تا پنجشنبه روزي 15 تا 20 کلمه را با اشتياق ياد مي‌گرفتم و جمعه‌ي همان هفته تمام واژه‌ها را دوره مي‌کردم. به جرأت مي‌گويم که بيشترِ گنجينه‌ي واژگان انگليسي من مربوط به همان دوران پر شور و شَرِ يادگيري‌ام است و تابستاني که سه ماهِ آن‌را به اين شيوه سپري کردم.

 

 

English

 

 

شادي دخترِ دختر دايي مادرم، متني انگليسي را از دامادشان گرفته بود و برايم آورد تا ترجمه کنم. بر خلاف نظرِ شادي که دانش آموز ممتاز سال سوم رشته‌ي علوم تجربي بود، متن چندان سنگيني به‌نظرم نيامد! ترجمه‌اي بسيار شيک و با واژگان پارسي ناب انجام دادم و با خط زيبايم بر روي کاغذ نوشتم. شادي ترجمه را به دامادشان داد اما نگفت که چه کسي آن‌را ترجمه کرده و جاي شگفتي نيست که...

( بقيه در ادامه مطلب )

 

ادامه نوشته

گاوچران... خیانت...؟ غیرت...؟!

مريم با شريکم رابطه داشت، او را جلوي چشم فرزندم کشتم!

 

مطلب جالبي را در پايگاه داده، اطلاعات، آمار و نظرسنجي ديساپ ديدم که حيفم آمد خوانندگانم هم آن‌را نخوانند. هر چند ماجرايي تکراري را دوباره و چند باره مي‌خوانيد اما آن‌چه باعث شد اين پست را بنويسم، مقايسه‌ي برداشت اوليه‌ي من از اين رويداد و خواندنِ نظرِ يکي از خوانندگانِ اين خبر بود. آن‌چنان‌که بدون خواندن اين نظر، محال بود چنين نوشته‌اي را در وبلاگ بگذارم.

 

براي خواندن خبر بر اين نشانه کليک کنيد.

 

همان‌طور که نوشتم، شخصي با نام مستعار «دکتر» نظر زير را داد که بسيار منطقي مي‌آيد.

 

 

( لطفاً بر لينک ادامه مطلب کليک نماييد )

 

ادامه نوشته

شادباش زاد روز دکتر شرودینگر !

 

زاد روزت مبارک جناب شرودينگر !

 

 

Erwin Schrodinger

 

 

   گوگل به مناسبت 12 آگوست 2013 و يک‌صد و بيست و ششمين زادروز اروين شرودينگر (Erwin Rudolf Josef Alexander Schrödinger)، فيزيک‌دان مشهور اتريشي  لوگوي خود را تغيير داد. گوگل که محبوب‌ترين موتور جستجوي اينترنتي است، با احترام به فرهنگ‌ها و شخصيت‌هاي نام‌دار جهاني لوگوي معروف خود را در همان روز مناسبت دگرگون مي‌کند. لوگوي زيبايي که در ياد ايرانيان ماندگار شده، لوگوي سفره‌ي هفت سين ايراني در نخستين روز سال نو است.

 

 

Google LOGO for Schrodinger

 

اروین شرودینگر

 

  

   چيزي که اروين شرودينگر را در ذهن من ماندگار کرد، معادله‌ي موج بسيار معروف اوست. از سال 1373 با شرودينگر و معادله‌ي مشهورش آشنا هستم و برايم بسيار جالب بود که در رشته‌اي که تحصيل مي‌کردم و ظاهراً ربطي هم به مکانيک موج و تئوري کوانتومي نداشت، معادله‌ي شرودينگر ارزش کاربردي داشت! کساني که در رشته‌هاي مهندسي و فيزيک تحصيل کرده‌اند، با معادله‌ي شرودينگر آشنا هستند. شرودينگر مکانيک موج را بنيان‌گذاري کرد و در سال‌هاي 1933 و 1937 به ترتيب جايزه‌ي نوبل فيزيک (همراه با پل ديراک، فيزيکدان انگليسي) و مدال ماکس پلانک را دريافت کرد. نظريه‌ي مکانيک موج که توسط شرودينگر و فيزيک‌دانان ديگر در دهه‌ي 1920 ميلادي ارايه شد، تحول شگرفي در علوم و مهندسي پديد آورد.

 

 

Bust of Schrodinger in countyard arcade of main builing of Vienna University, Austria

 

مجسمه ي نيم تنه ي اروين شرودينگر در حياط سرسراي ساختمان اصلي دانشگاه وين، اتريش.

 

براي آشنايي بيشتر با دکتر اروين شرودينگر بر اين نشانه کليک کنيد. ويکيپدياي انگليسي هم طبق معمول کامل‌تر از پارسي است (از اين نشانه).

 

اين نشانه را هم براي شرح بهتر طراحي لوگوي ويژه‌ي گوگل مطالعه کنيد.

 

 

تیم محبوبم... قهرمانی ات مبارک !

 

اروپا هم برايتان کوچک است

 

آريايي ها به شما مي بالند

 

 

جشن قهرمانی بایرن مونیخ

 

بايرن مونيخ  2     1  بوروسيا دورتموند

 

ماندزوکيچ  60       74  گوندوگان (پنالتي)

روبن  89                                 .

 

نوشته: بهنام

 

 

تيم هميشه محبوبم ديشب چهارم خرداد 1392 (۲۵ مي 2013) قهرمان اروپا شد. از خوشحالي نمي دانم چه بنويسم! امسال يه جورايي مطمئن بودم که سرانجام بايرن مونيخ، غول باوارياي آلمان مثل قـُقنوسي از زير خاکستر چند ساله بر خواهد خاست و اروپا به آن خواهد باليد. تيم هميشه محبوبم، تيمي که شايد کمتر جوان ايراني اي هوادارش باشد، سرانجام بر ناکاميهاي چند ساله اش پا گذاشت و پس از تحقير بارسلونا با هفت گل تماشايي، در يک فينال به ياد ماندني در ورزشگاه ويمبلي لندن تيم قدرتمند «بوروسيا دورتموند» را با نتيجة 2 – 1 و با گلهاي ماندزوکيچ و روبن شکست داد تا پس از سپري شدن دوازده سال از آخرين قهرماني در سال 2001، قهرمان ليگ قهرمانان اروپا در سال 2013 شود. نيمة نخست گلي در بر نداشت اما توفان نيمة دوم با سه گل فرو نشست که گل دورتموند از نقطة پنالتي به ثمر رسيد. آرين روبن، بازيکن محبوبم، رستگاري در ويمبلي را تجربه کرد تا شبي به ياد ماندني داشته باشد. خودِ روبن هم گفت: «نميدانم چند بار خوابش را ديدم!»

 

اين پيروزي از يک نظر ديگر نيز براي بايرن و روبن ارزشمند بود. بايرن مونيخ دو فينال از سه فينال گذشته اش را باخته بود که آخرين آن سال پيش در مقابل چلسي انگليس و در شهر مونيخ بود که در ضربات پنالتي نتيجه را واگذار کرد. روبن در وقت اضافة بازي، پنالتي اي را که به سود بايرن اعلام شده بود گل نکرد تا محبوبيت اين ستارة هلندي در ميان هوادارانش کم شود. روبن اما اين بار، اشتباه سال گذشته را جبران کرد تا کار به وقت اضافه هم نکشد... دمت گرم روبن عزيز!

 

فينال امسال يک ويژگي جالب توجه هم داشت و آن اين که هر دو تيم فيناليست، آلماني بودند.

 

 

ماندزوکیچ

 

ماريو ماندزوکيچ از کرواسي دروازة بوروسيا دورتموند را مي گشايد.

 

آرین روبن

 

خوشحالي آرين روبن از هلند پس از زدن گل دوم و پيروزي بخش در بازي نهايي.

 

 

فوتبال آلمان با مديريتي مثال زدني هم در سطح باشگاهها و هم در سطح ملي پيشرفتهاي زيادي داشته و اميدوارم نتيجة سالها برنامه ريزي واقعي و زحمات فدراسيون فوتبال آلمان به نتيجه برسد و آلمان قهرمان جام جهاني 2014 شود.

 

رستگاري در ويمبلي را از نام فيلمي سينمايي «رستگاري در شائوشنگ» (The Shawshang Redemption) وام گرفته ام.

 

خاطره ای صمیمی از زیارت امام رضا

 

خاطره اي لطيف و صادقانه از

 

علامه محمد تقي جعفري

 

اين پُست جهت اجتناب از سوءبرداشتهاي برخي از خوانندگان رمزدار شده است.

 

 

علامه محمد تقی جعفری

 

 

علامه جعفري مي گفتند توي يکي از زيارت هام که مشهد رفته بودم، به امام رضا گفتم: «يا امام رضا! دلم ميخواد توي اين زيارت خودم رو از نظرِ تو بشناسم که چه جوري منو ميـبيني. نشونه اش هم اين باشه که تا وارد صحن شدم، از اولين حرف اولين کسي که با من حرف ميزنه، من پيامت رو بگيرم».

 

ادامه دادند: «وارد صحن که شدم خانمم رو گم کردم. اين ور بگرد، اون ور بگرد... يه دفعه ديدم داره ميره. خودم رو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم کجايي؟! روشو که برگردوند، ديدم زن من نيست. بلافاصله بهم گفت:

 

( لطفاً بر روی لينک ادامة مطلب کليک نماييد )

 

ادامه نوشته

روایتی شگفت از شفای بـیمار در ایتالیا

 

شرح ماجراي شفاي بيمار سرطان پروستات

 

در بيمارستاني در شهر ميلان ايتاليا

 

از زبان دکتر حسين روازاده

 

توجه: اين متن از سخنراني ايشان در دي ماه 1391 در مسجد حجت ابن الحسن (ع) تهران پياده شده است.

 

دکتر حسین روازاده 

 

زماني که بنده در بيمارستان ميلان شاغل بودم، يک بيماري رو آورده بودند به بخش ما که مشکوک به سرطان پروستات بود. داشتند ايشون رو ميـبردند اتاق عمل که بنده به پزشک معالج بيمار گفتم دست نگه داره و اصلاً نيازي به جراحي نيست. به همه گفتم صبر کنيد تا من بيام.

 

بنده به خاطر تربيت اسلامي اي که ديده بودم و آشنايي ای که با طب سنتي خودمون داشتم، پا شدم رفتم سريع وضو گرفتم و به اندازة يک بند انگشت تربت کربلا گذاشتم روي انگشت اشاره ام و مقعد بيمار رو معاينه کردم (توضيح از بهنام: معاينه غدة پروستات از راه مقعد و با داخل کردن انگشت انجام ميشود). ديدم کوچکترين اثري از غده يا برجستگي ديده نميشه. انگشت اشاره ام رو درآوردم و اين بار انگشت شستم رو فرو کردم و باز هم چيزي رو تشخيص ندادم. يک نگاهي به بالا کردم و تو دلم با بغض گفتم: «يا سيدالشهدا، بنده خودت رو در ميلان هم شفا دادي؟!» (صدای گريه حضار)

 

به پزشک طرف گفتم: «ايشون سالم هستند». يارو برگشت گفت: «غير ممکنه!» خودش دستکش دستش کرد و بيمار رو معاينه کرد و ديد بله، حق با بنده است. خيلي اين واقعه در انجمنهاي پزشکي ايتاليا سر و صدا کرد. حالا بيشتر به خاطر وضو بود يا تربت آقا اباعبدالله؟ نميدونم! اما بيست سال بعد از اون ماجرا، هنوز که هنوزه رئيس بيمارستان ميلان برام ايميل ميزنه که حسين آقا! يک محموله خاک کربلا بفرست!

 

بريد تحقيق کنيد تا ببينيد بيمارستان ميلان تنها بيمارستاني در کل اروپا است که فوتي پروستاتي ندارند. هنوز خيلي مانده تا علم روز پي به خاصيتها و شفا بخشي طب سنتي ما ببره. همين درمان رو بنده در بيمارستان دي تهران مطرح کردم که آقايان علاقه اي نشون ندادند و الآن نتيجه اش رو داريم ميـبينيم...

 

زنان می توانند هم فرشته باشند و هم شیطان

 

زن شيطان را هم درس مي دهد

 

 

Angel

 

 

زن به شيطان گفت: «آيا آن مرد خياط را مي بيني؟ مي تواني بروي وسوسه اش کني که همسرش را طلاق دهد؟» شيطان گفت: «آري و اين کار بسيار آسان است»...

 

پس شيطان به سوي مرد خياط رفت و به هر طريقي سعي مي کرد او را وسوسه کند؛ اما مرد خياط همسرش را بسيار دوست داشت و اصلاً به طلاق فکر هم نميکرد. شيطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خياط اعتراف کرد. سپس زن گفت: «اکنون آن چه را اتفاق مي افتد ببين و تماشا کن».

 

زن به سوي مرد خياط رفت و به او گفت: «چند متري از اين پارچة زيبا ميخواهم. پسرم ميخواهد آن را به معشوقه اش هديه دهد».  پس خياط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانة مرد خياط و در زد و زنِ خياط در را باز کرد وآن زن به او گفت: «اگر ممکن است ميخواهم وارد خانه تان شوم براي اداي نماز»... و زن خياط گفت: «بفرماييد، خوش آمديد» و آن زن پس از آن که نمازش تمام شد - بدون آن که زن خياط متوجه شود- آن پارچه را پشتِ درِ اتاق گذاشت و سپس از خانه خارج شد. هنگامي که مرد خياط به خانه برگشت آن پارچه را ديد و فوراً داستان آن زن و معشوقة پسرش را به ياد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.

 

شيطان گفت: «اکنون من به کيد و مکر زنان اعتراف مي کنم» و آن زن گفت: «کمي صبر کن! نظرت چيست اگر مرد خياط و همسرش را به همديگر بازگردانم؟!» شيطان با تعجب گفت: «چگونه؟!»

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

روزی که تفاوت بین دختر و پسر را دانستم

 

آخه من يک دخترم

 

اين داستان از طريق ايميل به دستم رسيده است - بهنام

 

اين يک داستان واقعي است شايد پند آموز باشد.

 

 

I am a girl

 

 

مادرم يک چشم نداشت. در کودکي بر اثر حادثه يک چشمش را از دست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. براي من آن قدر قيافه مامان عادي شده بود که در نقاشي‌هايم هم متوجه نقص عضو او نمي‌شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي‌کردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مي‌کردند و پدر و مادرها سعي مي‌کردند سوال بچه خود را به نحوي که مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند؛ متوجه اين موضوع مي‌شدم و گهگاه يادم مي‌افتاد که مامان يک چشم ندارد.

 

يک روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يک‌دفعه گريه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گريه‌اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي کرد و سعي کرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: «فردا مي‌رود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت مي‌کند». برادرم اشک‌هايش را پاک کرد و دويد سمت کوچه تا با دوستانش بازي کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه کردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

حکایتی شیرین از علامه محمد تقی جعفری

 

امتحان علامه جعفري

 

با زيباترين دختر دنيا

 

 

علامه محمد تقی جعفری

 

 

از علامه جعفري مي پرسند چه شد كه به اين كمالات رسيدي؟ ايشان در جواب، خاطره اي از دوران طلبگي تعريف ميكنند و اظهار مي دارند كه هر چه دارند از كراماتي است كه به دنبال اين امتحان الهي نصيبشان شده.

 

علامه جعفري  اظهار مي كنند: «ما در نجف در مدرسة صدر اقامت داشتيم. خيلي مقيد بوديم که در جشنها و ايام سرور، مجالس جشن بگيريم و ايام سوگواري را هم سوگواري ميگرفتيم. يک شبي مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س)... اولِ شب نماز مغرب و عشا ميخوانديم و يک شربتي ميخورديم آن گاه با فکاهياتي مجلس جشن و سرور ترتيب ميداديم. يک آقايي بود به نام آقا شيخ حيدر علي اصفهاني که نجف آبادي بود. معدن ذوق بود. او که مي آمد، من به الکفايه، قطعاً به وجود مي آمد جلسه دست او قرار مي گرفت.

 

آن ايام مصادف شده بود با ايام قلب الاسد (10 الي 21 مرداد) که ما خرما پزان ميگوييم. نجف با 25 و يا 35 درجه خيلي گرم ميشد. آن سال در اطراف نجف باتلاقي درست شده بود و پشه هايي به وجود آمده بود که عربهاي بومي را اذيت ميکرد. ما ايرانيها هم که اصلاً خواب و استراحت نداشتيم. آن سال آن قدر گرما زياد بود که اصلاً قابل تحمل نبود. نکتة سوم اين که حجرة من رو به شرق بود. تقريباً هم مخروبه بود. من فروردين را در آن جا به طور طبيعي مطالعه ميکردم و ميخوابيدم. ارديبهشت هم مقداري قابل تحمل بود ولي ديگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعاً کشنده بود. وقتي ميخواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل اين بود که وردست نان را از داخل تنور بر ميدارم، در اقل وقت و سريع!

 

با اين تعاريف اين جشن افتاده بود به اين موقع. در بغداد و بصره و نجف گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستيم. شربت هم درست شد. آقا شيخ حيدر علي اصفهاني که کتابي هم نوشته بنام «شناسنامه خر» آمد. مدير مدرسه مان مرحوم آقا سيد اسماعيل اصفهاني هم آن جا بود؛ به آقا شيخ علي گفت: «آقا شب نميگذره، حرفي داري بگو». ايشان يک تکه کاغذ روزنامه در آورد. عکس يک دختر بود که زيرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» يعني «زيباترين دختر روزگار» و گفت: «آقايان! من دربارة اين عکس از شما سوالي ميکنم. اگر شما را مُخيّر کنند بين اين که با اين دختر به طور مشروع و قانوني ازدواج کنيد - از همان اولين لحظة ملاقات، عقد جاري شود و حتي يک لحظه هم خلاف شرع نباشد - و هزار سال هم زندگي کنيد با کمال خوشرويي و بدون غصه، يا اين که جمال علي (ع) را مستحباً زيارت و ملاقات کنيد، کدام را انتخاب ميکنيد؟ سوال خيلي حساب شده بود. طرف، دختر حلال بود و زيارت علي (ع) هم مستحبي.

 

گفت: «آقايان واقعيت را بگوييد. جا نماز آب نکشيد، عجله نکنيد، درست جواب دهيد». اول کاغذ را مدير مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهاني گفت: «سيد محمد! ما يک چيزي بگوئيم نري به مادرت بگوئي ها؟»

 

( بر لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

گل های ریشه دار زندگی ما کدام ها هستند ؟

 

گل رز و شمعداني

 

 گل شمعدانی Pelargonium

 

توي مبل فرو رفته بودم و به يکي از مجلات مُدي که زنم هميشه مي خرد، نگاه ميکردم و دختران و زنان آن مجله چه زيبا، شکيل و تمنا برانگيز بودند.

 

زنم داشت به گلدان شمعداني که هميشه گوشة اتاق است ور مي رفت. شاخه هاي اضافي را ميگرفت و برگهاي خشک شده را جدا ميکرد. از ديدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندي گوشه لبم پيدا شد. از مقايسه او با دخترهاي توي مجله خنده ام گرفته بود.

 

زنم آن چنان سريع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم. گلدان شمعداني را برداشت و روبروي من ايستاد و گفت: «نگاه کن! اين گلها هيچ شکل رزهاي تازه اي نيستند که ديروز خريده ام. من عاشق عطر و بوي رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گلهاي شمعداني هرگز به زيبائي و شادابي آنها نيستند، اما ميداني تفاوتشان چيست؟»

 

سپس بدون اين که منتظر پاسخم باشد اشاره اي به خاک گلدان کرد و گفت: «اين جا! تفاوت اينجاست... در ريشه هائي که توي خاک اند. رزها دو روزي به اتاق صفا ميدهند و بعد پژمرده ميشوند؛ ولي اين شمعداني ها، ريشه در خاک دارند و به اين زوديها از بين نميروند. سعي ميکنند هميشه صفابخش اتاقمان باشند».

 

چرخي زد و روي يک صندلي راحتي نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت. کنارش رفتم و گونه اش را بوسيدم. اين لذت بخش ترين بوسه اي بود که بر گونة يک گلِ شمعداني زدم!

 

آیا قدر دوستان مان را می دانیم ؟

 

شايد فردا براي دوست من خيلي دير باشد

 

روزي معلمي از دانش آموزانش خواست که اسامي همکلاسي هايشان را بر روي دو ورق کاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترين چيزي که ميتوانند در مورد هرکدام از همکلاسي هايشان بگويند، فکر کنند و در آن خطهاي خالي بنويسند. بقية وقت کلاس با انجام اين تکليف درسي گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام کار، برگه هاي خود را به معلم تحويل داده، کلاس را ترک کردند.

 

روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه اي جداگانه نوشت و سپس تمام نظرات بچه هاي ديگر را در مورد هر دانش آموز در زير اسم آنها نوشت.

 

روز دوشنبه معلم برگة مربوط به هر دانش آموز را تحويل داد. شادي خاصي کلاس را فرا گرفت. معلم اين زمزمه ها را از کلاس شنيد:  «واقعاً ؟!»... «من هرگز نميدانستم که ديگران به وجود من اهميت ميدهند!»... «من نميدانستم که ديگران اين قدر مرا دوست دارند»...

 

ديگر صحبتي از آن برگه ها نشد؛ معلم نيز ندانست که آيا آنها بعد از کلاس با والدينشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند يا نه... به هر حال برايش مهم نبود. آن تکليف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسي هايشان راضي بودند. با گذشت سالها، بچه هاي کلاس از يکديگر دور افتادند.

 

US Army soldier in coffin

 

چند سال بعد يکي از دانش آموزان در جنگ ويتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاري او شرکت کرد. او تا به حال يک سرباز ارتشي را در تابوت نديده بود... پسر کشته شده، جوان خوش قيافه و برازنده اي به نظر ميرسيد .

 

کليسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وي، مراسم وداع را به جا آوردند. معلم آخرين نفر در مراسم توديع بود.

 

به محض اين که معلم در کنار تابوت قرار گرفت، يکي از سربازاني که مسئول حمل تابوت بود به سوي او آمد و پرسيد: «آيا شما معلم رياضي مارک نبوديد؟» معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: «چرا...»

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

دمی با حافظ شیرازی در این عید غدیر

 

گل بي خار کجاست؟

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست  

 

گل بی خار کجاست

 

 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت: « سلام »... و جوابي نشنيد.

 

خار رنجيد ولي هيچ نگفت...

 

ساعتي چند گذشت. گل چه زيبا شده بود.

 

دست بي رحمي آمد نزديک... گل سراسيمه ز وحشت افسرد. 
ليک آن خار در آن دست خليد...

و گل از مرگ رهيد.

 

صبح فردا که رسيد... خار با شبنمي از خواب پريد.

گل صميمانه به او گفت: « سلام »...

 

٭ ٭ ٭

چه زيباست که خاري گل دهد و چه بي حياست گلي که خار را دوست نداشته باشد

 

گل اگر خار نداشت؛ اگر بي غم بود؛اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود؛ زندگي، عشق، اسارت، قهر، آشتي هم بي معنا بود.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

کارتون جنجال برانگیز دو ماهنامه "کیهان کاریکاتور"

 

کيهان کاريکاتور پس از انتشار کارتون

 

« ذليخا فشن » توقيف شد

 

 

منبع: بيست

 

http://20ist.com/archives/13648

 

 

اين کاريکاتور با عنوان «ذليخا فشن شو» در صفحه ۴۹ «دو ماهنامه» کيهان کاريکاتور در شماره ۲۴۵-۲۴۶ (مرداد و شهريور ۱۳۹۱) درج شده و در آن حضرت يوسف به شکل يک مانکن عريان در جمع زنان اشراف زاده مصري که دستانِ خود را از زيباييِ او بريده اند، به نمايش در آمده است. با توجه به اينکه حضرت يوسف يکي از انبياء الهي است و در قرآن روايات متعددي در ارتباط با وي موجود است شايسته بود ملاحظه بيشتري صورت ميپذيرفت.

 

حسين شريعتمداري نوشت: موسسه کيهان ضمن پوزش از اين خطاي ناخواسته، آمادگي خود را براي پذيرش هر نوع برخورد قانوني از سوي مراکز و مراجع ذيربط اعلام داشته و تأکيد ميکند که اين گونه نظارتها را براي حفظ فضاي رسانه اي ميهن اسلامي ضروري و در خور استقبال نيز مي داند.

 

( متن کاملِ خبر و کاريکاتور مذکور را در ادامة مطلب مشاهده نمائيد )

 

ادامه نوشته

چه اندازه از کارهایی که روزانه انجام می دهیم، فاقد منطق هستند؟

نيمکت لويي شانزدهم

 

آيا شما هم نيمکت داريد؟

 

Loise XVI

 

روزي لويي شانزدهم در محوطة کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازي را کنار يک نيمکت در حال نگهباني ديد. از او پرسيد: «تو براي چي اين جا قدم ميزني و از چي نگهباني ميدي»؟ سرباز دستپاچه جواب داد: «قربان من را افسر گارد اين جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!»

 

لويي، افسر گارد را صدا زد و پرسيد: «اين سرباز چرا اين جاست؟» افسر گفت: «قربان افسر قبلي نقشة قرار گرفتن سربازها بر سرِ پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!»

 

مادر لويي او را صدا زد وگفت: «من علت را ميدانم. زماني که تو 3 سالت بود، اين نيمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهباني را اين جا بگذارند تا تو روي نيمکت ننشيني و لباست رنگي نشود! و از آن روز 41 سال ميگذرد و هنوز روزانه سربازي اينجا قدم ميزند!»

 

فلسفة عمل تمام شده ولي عملِ فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

 

روزانه چه کارهاي بيهوده اي را انجام مي دهيم بي آن که بدانيم چرا؟

 

آيا شما هم اين نيمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده ميکنيد؟

 

چگونه می توان کسی را فریب داد و به خواسته دل رسید ؟!

 

يک ماجراي شگفت انگيز

 

 

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار کوتاه و قوزي بد شکل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد که دختري بسيار زيبا و دوست داشتني به نام فرمتژه داشت. موسي در کمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيکل از شکل افتاده او منزجر بود.

 

زماني که قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده کند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساري پرسيد: «آيا مي دانيد که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟»

 

دختر در حالي که هنوز به کف اتاق نگاه مي کرد گفت: «بله، شما چه عقيده اي داريد؟»

موسی گفت: «من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامي که من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود... درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا کن».

 

فرمتژه سرش را بلند کرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداکار موسي مندلسون بود.

 

نتيجه اخلاقي:

دخترها از گوش خر مي شوند و پسرها از چشم!

 

پروردگار یگانه دعا را با شادی می خواهد یا با ماتم و زاری ؟

 

خداوند از انسان چه مي خواهد؟!

 

شبي از شبها، شاگردي در حال عبادت و تضرع  وگريه و زاري بود. در همين حال مدتي گذشت، تا آن که استادِ خود را بالاي سرش ديد که با تعجب و حيرت او را نظاره ميکند!

 

استاد پرسيد: « براي چه اين همه  ابراز ناراحتي و گريه و زاري مي کني؟»

 

شاگرد گفت: « براي طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداري از لطف خداوند!»

 

استاد گفت: «سؤالي مي پرسم، پاسخ ميدهي؟»

 

شاگرد گفت: «با کمال ميل استاد...»

 Golden egg hen

 

استاد گفت: « اگر مرغي را پروش دهي، هدف تو از پرورشِ آن چيست؟»

 

شاگرد گفت: «خب معلوم است استاد... براي آن که از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم.»

 

استاد گفت: « اگر آن مرغ برايت گريه و زاري کند، آيا از تصميم خود منصرف خواهي شد؟»

 

شاگردگفت: « خب راستش نه...! نمي توانم هدف ديگري از پرورش آن مرغ براي خود تصور کنم!»

 

استاد گفت: « حال اگر اين مرغ برايت تخم طلا دهد چه؟ آيا باز هم او را خواهي کشت تا از آن بهره مند گردي؟!»

 

شاگرد گفت: « نه هرگز استاد... مطمئناً آن تخمها برايم مهمتر و با ارزش تر خواهند بود!»

 

استاد گفت: « پس تو نيز براي خداوند چنين باش! هميشه تلاش کن تا با ارزشتر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت گردي. تلاش کن تا آن قدر براي انسانها، هستي و کائنات خداوند مفيد و با ارزش شوي تا مقام و لياقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را به دست آوري. خداوند از تو گريه و زاري نمي خواهد! او از تو حرکت، رشد، تعالي و با ارزش شدن را ميخواهد و ميـپذيرد... نه ابرازِ ناراحتي و گريه و زاري را...!»

 


 

نوشته: محمد رضا نعمت اللهي - بر اساس کپسول مسئوليت استاد کورش