روزانه های بهنام - 64
شصت و چهار؛ دختري که هر چند دير، اما سرانجام سر بهراه شد !
فرناز برام تعريف کرد که دو سال پيش يکي از دختران مدرسهشون که تازه به کلاس اول دبيرستان آمده بود، پاش رو توي يک کفش کرد که «الا و بلا... من نميخوام مدرسه برم و بايد با اين دوست پسرم که اومده خواستگاريام، عروسي کنم...» هر چي پدر و مادرش بهش گفتند: «تو هنوز بچهاي! حالا ميخواي بچهداري هم بکني؟!»، به خرجش نرفت. حالا همون دختر در يکي از کلاسهاي اولي که فرناز امسال تدريس ميکنه، حضور داره... اونم به عنوان شاگردي که يک سال هست ترک تحصيل کرده! با اين تفاوت که روزگار به کمکِ نفهميِ خودِ اون دختر، مشت محکمي به دهانش زده و در جاييکه بکارت براي ازدواج خيلي مهمه، باکره هم نيست! بله... اون ازدواج عاشقانه تنها هشت ماه دوام داشت و به طلاق و جدايي ختم شد!
فرناز ميگه اين دختر فوقالعاده خوشگله... خيلي به درس توجه ميکنه و همينکه مسألهاي پاي تخته سياه مينويسم، دستش رو بالا ميگيره تا بياد پاي تخته سياه براي حل مسأله! اميدوارم که اون دختر بر سرِ عقل آمده باشه و از اين تجربهي تلخ براي پيشرفت تحصيلي و جبران گذشتهاش استفاده کنه.
در اينجا ياد يکي از ترانههاي «کاميار» افتادم که خيلي از خوانندهاش بدم ميآد... نميدونم چرا اينطور به بينندگان و جوانها القاء ميکنند که هر دوستياي بايد به رختخواب ختم بشه؟ کاميار در نقش يک پسر با دوست دخترش در خيابان قرار ميذاره و بعد از گشت و گذار به آپارتمان کاميار ميرن و پس از گفتگوي مختصر و نوشيدن گيلاس شراب، به رختخواب ميرن... البته اينجا چون فقط قرار بوده فقط خواننده باشه و نه هنرپيشه (!)، با لباسهاي شيکي که به تن داشتند، به روي تخت ميافتند!... گلهاي سرخ پر پر شده هم از بالا روشون ميريزه... (البته فيلم رو معکوس کردهاند و هر چيزي که به کاميار مربوط ميشه، در اين ويدئو برعکسه!).
خوانندهي جوان ايراني ديگهاي که اسمش الان يادم نيست، ويدئو موزيکي بيرون داده که صبح با دوست دخترش از بستر خواب بلند ميشن. هر کدوم به محل کار خودشون ميرن و همون روز يا چند روز بعد (زياد مهم نيست)، پسر با حلقهاي که گرفته، در نزد دوستان مشترکشون از دختر خواستگاري ميکنه!
همين القاءهاي پوچ و غير واقعيه که باعث ميشه دختران، سادهتر فريب بخورند... دختران سادهاي که فکر ميکنند دوست پسرشون اونقدر دوستشون داره که حتي اگه تنشون رو هم بهش بسپارن، اونقدر مرد هست که پاي حرفش بمونه... غافل از اينکه کمتر پسري حاضره با دختري ازدواج کنه که بکارتش رو بهش تقديم کرده... چرا که اين ترس در وجود هر مردي هست: همونطور که تسليم تو شد، تسليم ديگري نيز خواهد شد... حتي پس از ازدواج... که سادهتر و مخفيتر نيز هست!