روزی که تفاوت بین دختر و پسر را دانستم
آخه من يک دخترم
اين داستان از طريق ايميل به دستم رسيده است - بهنام
اين يک داستان واقعي است شايد پند آموز باشد.

مادرم يک چشم نداشت. در کودکي بر اثر حادثه يک چشمش را از دست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. براي من آن قدر قيافه مامان عادي شده بود که در نقاشيهايم هم متوجه نقص عضو او نميشدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي ميکردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه ميکردند و پدر و مادرها سعي ميکردند سوال بچه خود را به نحوي که مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند؛ متوجه اين موضوع ميشدم و گهگاه يادم ميافتاد که مامان يک چشم ندارد.
يک روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يکدفعه گريه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گريهاش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي کرد و سعي کرد جلوي گريهاش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: «فردا ميرود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت ميکند». برادرم اشکهايش را پاک کرد و دويد سمت کوچه تا با دوستانش بازي کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه کردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشي، کشيدن چهره اعضاي خانواده بود. برادرم مامان را درحالي که دست من و برادرم را دردست داشت، کشيده بود. او يک چشم مامان را نکشيده بود و آن را به صورت يک گودال سياه نقاشي کرده بود. معلم نقاشي دور چشم مامان با خودکار قرمز يک دايره بزرگ کشيده بود و زير آن نمره ده داده بود و نوشته بود که «پسرم دقت کن هر آدمي دو چشم دارد».
با ديدن نقاشي اشکهايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پياز سرخ مي کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: «مامان پس چرا من هميشه در نقاشيهايم شما را کامل نقاشي ميکنم؟» ادامه دادم: «از داداش بدم ميآيد» و گريه کردم. مامان روي زمين زانو زد و به من نگاه کرد. اشکهايم را پاک کرد و گفت: «عزيزم گريه نکن! تو نبايستي از برادرت ناراحت بشوي او يک پسر است. پسرها واقع بينتر از دخترها هستند؛ آنها همه چيز را آن طور که هست ميبينند ولي دخترها آن طورکه دوست دارند باشد، ميبينند». بعد مرا بوسيد و گفت: «بهتر است تو هم ياد بگيري که ديگر نقاشيهايت را درست بکشي».
فرداي آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوالپرسي با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: «آمدم تا معلم نقاشي کلاس اول الف را ببينم». خانم مدير پرسيد: «مشکلي پيش آمده؟» مامان گفت: «نه همينطوري... همه معلمهاي پسرم را ميشناسم جز معلم نقاشي. آمدم که ايشان را هم ملاقات کنم».
خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقي که معلمها نشسته بودند. خانم مدير اشاره کرد به خانم جوان و زيبايي و گفت: «ايشان معلم نقاشي پسرتان هستند». به معلم نقاشي هم گفت: «ايشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند». مامان دستش را به سوي خانم نقاشي دراز کرد. معلم نقاشي که هنگام وارد شدن ما درحال نوشيدن چاي بود، بلند شد و سرفهاي کرد و با مامان دست داد. لحظاتي مامان و خانم نقاشي به يکديگر نگاه کردند. مامان گفت: «از ملاقات شما بسيار خوشوقتم». معلم نقاشي گفت: «من هم همين طور خانم». مامان با بقيه معلمهايي که ميشناخت هم احوالپرسي کرد و از اين که مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهي و از همه خداحافظي کرد و خارج شديم. معلم نقاشي دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالي که صدايش مي لرزيد گفت: «خانم من نميدانستم...» مامان حرفش را قطع کرد و گفت: «خواهش ميکنم خانم... بفرماييد چايتان سرد ميشود». معلم نقاشي يک قدم نزديکتر آمد و خواست چيزي بگويد که مامان گفت: «فکر ميکنم نمره ده براي واقع بيني يک کودک خيلي کم است. اين طور نيست؟» معلم نقاشي گفت: «بله حق با شماست». خانم نقاشي باز هم دستش را دراز کرد و اين بار با دو دست دستهاي مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظي کرد.
آن روز عصر برادرم شاد و خندان درحاليکه داخل راهروي خانه ليلي ميکرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشي را باز کرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشي روي نمره قبلي خط کشيده بود و نمره بيست جايش نوشته بود. داداش خيلي خوشحال بود و گفت: «خانم گفت دفترت را بده فکر کنم ديروز اشتباه کردم بعد هم بيست داد». مامان هم لبخندي زد و او را بوسيد و گفت: «بله نقاشي پسر من عاليه!» و طوري که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: «مگه نه؟» من هم گفتم: «آره خيلي خوب کشيده»... اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوي گريهام را بگيرم. داداشم گفت: «چرا گريه ميکني؟» گفتم: «آخه من يه دخترم...!»
ارسالي توسط آسمان آبي