روزانه های بهنام - 63
شصت و سه؛ کشمش ويژه !
فرناز چند ساعت در هفته رو در يک دبيرستان دخترانه در يکي از نواحي روستايي تدريس ميکنه. اونجا چون کشاورز هستند، به فرهنگياني که کار ميکنند پيشنهاد ميدن که محصولهاي کشلورزيشون رو بخرند. من چون کشمش خيلي دوست دارم و چاي با قند برام لطفي نداره و معمولاً با خرما، کشمش يا شکلات مينوشم، فرناز به يکي از شاگردان دختر کلاساش سپرد تا هفتهي ديگه يکشنبه 21 مهر 1392 پنج کيلوگرم کشمش بياره. يک هفته گذشت تا اينکه ديروز از فرناز پرسيدم: «پس کشمشها کو؟!... ميخوام با چاي بخورم!» و فرناز گفت: «دختره امروز عروسياش بود و مدرسه نيامد!» و هر دو خيلي خيلي خنديديم. خيليها رو ميشناسم که وقتي ميخوان ازدواج کنند، جزئيات مراسمشون رو از چند ماه پيش تنظيم ميکنند و براي روز ازدواجشون برنامهي ديگهاي نميگذارن... حالا چهطور اون دخترک روستايي يهو تصميم گرفت ازدواج کنه، حتماً بهما مربوط نميشه اما اميدوارم که زندگي خوب و سعادتمندي در پيش داشته باشند.