روزانه های بهنام - 61
شصت و يک؛ دليل عجيـبي براي بچهدار نشدن !
قبلاً (از اين نشانه) هم نوشته بودم که همسايههاي عجيبي داريم... حالا نوبتِ يکي ديگه از پنج همسايهي ماست!
آقاي قاف مردي بلند قد و لاغر اندامه... بسيار آروم راه ميره و چهرهاي روستايي داره و خودشو و خانمش در آموزش و پرورش کار ميکنند. دختر دوازه سالهي زيبا و بسيار مؤدبي دارند و اصلاً معلوم نيست از لحاظ چهره به کدومشون رفته! روزي فرناز در پيلوت خانمِ آقاي قاف رو ميبينه. ازش ميپرسه: «نميخواهيد بچهي دوم بيارين؟!» ميگه: «آقاي قاف وحشت عجيـبي از ارتفاع داره... اصلاً نميتونه بره بالاي پشتبوم! اگه آنتن يا کولر خراب بشه، اونقدر دست دست ميکنه که من، برادرمو رو ميآرم يا تعميرکار خبر ميکنيم براي تعمير اونها... حتي از بالا رفتن از پلههام وحشت داره... طوريکه فقط تا پلههاي طبقهي خودمون بالا ميآد و نه بيشتر...!»
فرناز که از اين پاسخ نامربوط گيج شده بود، با اشاره به چند روز قبل که يه خرمن سبزي در حياط شسته و پاک و خرد کرده بودند، باز پرسيد: «چرا اينهمه سبزي خريديد؟! ما هر ماه دو سه کيلو بيشتر سبزي آش و خورشي مصرف نداريم...» و خانم آقاي قاف گفت: «آقاي قاف 9 تا خواهر و برادرند و من 7 تا خواهر و برادر دارم! به خاطر همين هم مجبوريم هر چند وقت يکبار يه عالمه سبزي بخريم و پاک کنيم و بشوريم و خُرد کنيم...»
٭ ٭ ٭
حالا من نميدونم ربطِ ترس از ارتفاع با بچهدار شدن چي ميتونه باشه؟! مگه آدم براي بچهدار شدن بايد بـپره؟ روي چي؟ و اصلاً براي چي؟!