پست خصوصی - آیا صداقت همیشه خوب است ؟!

 

صداقت نه... بخوانيد: سادگي

 

 

توجه: اين پست به طور کامل بازنويسي شده و داراي « پَس نوشت » است و بنا به دلايلي رمز دار شده است.

 

٭٭٭

چند روز پيش وقتي داشتم با موبايلم وبگردي مي کردم، موقع خروج از GPRS هنوز علامت G براي دقيقه هائي روي صفحة نمايش و در گوشة بالا و سمت چپ آن وجود داشت. براي اين که خرج اضافي روي دستم نمونه، گوشي ام رو Reset کردم. در اين حالت تمام شماره ها و تماسها از حافظة گوشي پاک ميشه.

 

ديروز با فرناز داشتيم صحبت مي کرديم که يه پيامک برام رسيد. فرناز زودتر از من اون رو خواند. شماره ظاهراً ناآشنا بود و متن پيام هم اين:

 

بوي يوسف مي دهد پيراهنت، پير کنعانم براي ديدنت

 

چند دقيقه بعد متوجه شدم که فرناز با من داره عصبي صحبت مي کنه. علتش رو پرسيدم. بي مقدمه گفت: «فکر مي کني من نمي فهمم؟ چرا فهرست تماسها (منظورش LOG بود) و مسيـج ها رو از گوشي ات پاک مي کني؟... چرا با زنها و دخترها SMS بازي مي کني...؟».

 

نمي فهميدم روي چه حسابي داره اين طور با من صحبت مي کنه. پرسيدم: «مگه چي شده...؟» گفت: «اون دختره کيه که عاشقِ بوي پيرهنته؟». خنده ام گرفت. گفتم: «بابا... از اول مي پرسيدي... اين دوستمه... پرويز. همين الان بهش زنگ بزن، ببين کيه... زنگ بزن».

 

ماجراي اينترنت رفتنم رو براش تعريف کردم. چيزي نگفت. نمي دونم اين وسط چرا بايد به من شک کنه. مگه چيزي از من ديده؟ نه... اشتباه از من و صداقتِ بيش از اندازة منه! من چند سال پيش دربارة «او» با فرناز صحبت کرده بودم و نمي خواستم اگه يادداشتي از من يا «او» در جائي پيدا کرد، به من شک کنه. اما متأسفانه آدرس اين وبلاگ رو هم بهش دادم و حتي چند پست از اين وبلاگ رو خوانده. هر بار هم به من گفته که: «چرا اينها رو مي نويسي؟ مي خواي با دخترها دوست بشي؟ مي خواي خاطره هاي با «او» بودن رو براي خودت زنده کني؟» حالا هم که به پستهاي مربوط به «رؤيا» رسيده ايم، از اين نوشته ها متنفر شده.

 

حدود يک ماه پيش هم وقتي بعد از کار در ميدان وليعصر پياده شدم، چند قدم که برداشتم ديدم ...

 

                       ( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

رؤيائي که به حقيقت نپـيوست... (سرگذشت واقعي يک عشق – 91)

 

رؤيا بيرونِ کلاس منـتظرِ من ايستاده بود. به هم سلام کرديم. رؤيا گفت: «استادمون از ما خواسته تا نقشة قلمروِ ايران باستان در زمانِ ساسانيان رو در ابعادِ بزرگ بکشيم. اين هم نقشه اش...» و از کيفش، کتابِ درسي تاريخ شان را بيرون آورد و به من نشان داد. يک نقشة رنگي بود که مرزهاي فعلي ايران به صورتِ خط چين در آن پيدا بود و ايران از هر چهار طرف گسترش يافته بود. يک لحظه افسوس خوردم. کشوري به اين پهناوري، اکنون به اين جا رسيده است. مثلِ لباسي که آب برود! همين را هم به رؤيا گفتم. رؤيا هم حرف مرا با حرکتِ سر تأئيد کرد.

 

two lover's bird

 

برادرانِ رؤيا دنبالِ درس و تحصيل نرفته بودند و در اين فعاليتهاي دانشجوئي نمي توانستند به خواهرشان کمک کنند. من اما طراحي و نقاشي نسبتاً خوبي داشتم. نمي توانستم انسان يا حيواني را از روي تخيل نقاشي کنم اما از دورة ابتدائي در کپي کردن استعدادِ خوبي داشتم. به رؤيا گفتم: «توي بزرگ کردنِ نقشه يا نقاشي تا الان کار نکردم... شده که يه طرح رو کمي بزرگتر کنم، اما اين که توي يه کاغذ ديواري اين کار رو انجام بدم، فکر نکنم ازم بر بياد.... اما يه لحظه صبر کن...» در حالي که انگشتانِ دستم را مشت کرده بودم و به فضاي ميانِ چانه و لبم چسبانده بودم، به فکر فرو رفتم. اين عادتي است که وقتي مي خواهم عميق بينديشم، انجام مي دهم. رؤيا هم به من نگاه مي کرد، انگار مي خواست ببيند که پروفسور بالتازار ايراني چه در آستين دارد! پس از چند لحظه به رؤيا گفتم: «شما ديديد که يه وسيله اي هست که با چند تکه چوب يا پلاستيک درست شده و مفصل بندي شده؟ يه سرش رو مداد مي ذاريم و سرِ ديگه اش رو روي خطهاي نقشه مي ذاريم و حرکت مي ديم. از اون طرف هم مداد، همون خط رو با اندازه هاي بزرگتر مي کشه...». رؤيا که انگار يادش آمده باشد، گفت: «آره... آره... کجا مي شه خريد؟ لوازم التحرير فروشي ها دارن؟». گفتم: «بايد داشته باشن... فقط بايد اوني رو بخريد که بتونيد بزرگنمائي اش رو تنظيم کنيد... مثلاً دو برابر يا سه برابر کردنِ طرح دستِ خودتون باشه». کمي هم در مورد درسهاي اين ترمش با رؤيا صحبت کردم. همرشته اي ها کم کم از کلاس بيرون مي آمدند و برخي هم با نگاهي پرسشگر به من و رؤيا نگاه مي کردند. رؤيا از من تشکر کرد و پس از خداحافظي به دانشکدة خودشان رفت.

 

به کلاس برگشتم. خودکارها و جزوه هايم را برداشتم، داخلِ کيفم گذاشتم. با مسعود و سام از کلاس بيرون رفتيم تا به سلف سرويس دانشگاه برويم. نگاهِ مسعود شيطنت بار بود. سام هم دستِ کمي از او نداشت. مسعود پرسيد: «اون دختره کي بود»؟ گفتم: «دانشجوي تاريخه... از دوستاي قديمِ خواهرمه که اين جا قبول شده...». لبخندِ محوي بر لبهاي سام نقش بست. مسعود هم ديگر ادامه نداد.

 

with together

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

دانلود کتاب های مفید در حوزه زبان آموزی


دانلود کتاب خودآموز زبان ايتاليائي

 

و

 

چند کتاب مفيد در زبان انگليسي و عربي

 

خانم « الـهـه » يکي از خوانندگان محترم وبلاگ پيشنهاد دادند حالا که مشغول يادگيري زبان ايتاليائي هستم، وبلاگ جديدي ايجاد کنم و درس هر هفته را براي يادگيري ديگر عزيزان علاقه مند در آن بگذارم.

 

پيشنهاد بسيار خوبي بود؛ اما همان طور که به ايشان پاسخ دادم، همين طوري هم براي نوشتن پستهاي چهار وبلاگ ديگرم وقت کم مي آورم. از طرف ديگر من اگر بدانم که نمي توانم کاري را کامل انجام دهم، شروع نخواهم کرد و احتمال نيمه کاره ماندنِ وبلاگ نويسي ايتاليائي زياد خواهد بود.

 

راه حلي که به ذهنم رسيد، فراهم آوردن امکان دانلود کتاب الکترونيکي (e-Book) « خودآموز زبان ايتاليائي» و کتابهاي ديگر براي علاقه مندان بود. اگر پرسشي براي نوآموزان زبان پيش آمد، در حد توانم پاسخ خواهم داد؛ اما فکر مي کنم بهتر است به استاد گرامي جناب آقاي کاوه (از اين نشانه) مراجعه و از ايشان پرسش کنيد. از زحمتي که براي ايشان فراهم مي کنم، پيشاپيش پوزش مي طلبم.

 

لينکهاي دانلود:

 

الف) زبان ايتاليائي

 

« آموزش زبان ايتاليائي» – نوشتة: کاوه – با فرمت PDF و حجم MB ۱۷/۵۵ از اين نشانه.

 

« خودآموز زبان ايتاليائي » (جلد اول) – نوشته و ترجمه: ص. ديده دار (کاوه) – با فرمت PDF و حجم MB ۱/۲۷ از اين نشانه.

 

« فرهنگ پنهان زبان ايتاليائي» – نوشتة:  - با فرمت PDF و حجم KB ۲۰۳ از اين نشانه.

 

 

ب) زبان انگليسي

 

« Examination a workbook for students » (زبان انگليسي) – نوشتة: Rawdon Wyatt- با فرمت PDF و حجم MB ۱/۰۸ از اين نشانه.

 

« 450 لغت پرکاربرد در زبان انگليسي» يا « لغات اصلي تافل» از کتاب « Essential words for the Toefl »- نوشتة: حسين ملاحسني- با فرمت PDF و حجم MB ۵/۰۸ از اين نشانه.

 

  

« New headway English course » (زبان انگليسي) - نوشتة: Matt Castle و Liz and John Soars- با فرمت PDF و حجم MB ۱۱/۴۱ از اين نشانه.

 

 

« 504 Absolutely Essential Words » يا « 504 لغت پر کاربرد در زبان انگليسي» نوشتة: حسين ملاحسني - با فرمت PDF و حجم KB ۷۵۰ از اين نشانه.

 

 

پ) زبان عربي

 

« مکالمة زبان عربي براي حجاج » - با فرمت PDF و حجم KB ۹۶۰ از اين نشانه.

 

سالي که من و رؤيا هم دانشگاهي شديم... (سرگذشت واقعی یک عشق - 90)

 

يک سال بود که آخرين انتخاب رشته ام را انجام داده بودم. دانشجوي ترم دوم بودم و پس از اتمامِ تابستان واردِ ترم سوم مي شدم. دورادور طبقِ علاقة شخصي ام خبرهاي مربوط به کنکور را هم بررسي مي کردم. رؤيا تلفني با خواهرم هماهنگ کرد تا براي انتخاب رشته به نزد من بيايد. رؤيا در آخرين روزي که فرمهاي انتخاب رشته بايد تحويل داده مي شدند، آمد. هوا گرم بود و با لباسِ منزل، راحت نشسته بودم. آقا محسن، پسر دائي و همسرش براي نهار مهمان ما بودند. خواهرم به اتاقي که من و آقا محسن در آن بوديم، آمد و به من گفت: «رؤيا اومده تا انتخاب رشته کنيد...».

Love Guitarist

 

خواستم با همان لباسِ راحتي بروم که آقا محسن گفت: «بهنام...! رؤيا يه دختر غريبه اس. بهتره شلوار بپوشي تا رسمي باشي». آقا محسن آن قدر خوب و به جا به من تذکر داد که اصلاً ناراحت نشدم. روي همان پيژامه شلوارم را پوشيدم و واردِ اتاق شدم. سلام کردم و به سمتِ رؤيا و خواهرم رفتم. رؤيا به احترام من بلند شد و با هم نشستيم. ابتدا کمي دربارة نمره هائي که در کارنامه اش نشان داده شده بود، صحبت کرديم و با توجه به درصدهاي زده شده تخمين زديم که شانس قبولي در کدام رشته ها بالاتر است. البته ديپلمِ من رياضي-فيزيک و مالِ رؤيا علوم انساني بود. او بيشتر ميل داشت تا رشته هائي مثل تاريخ قبول شود که علاقة زيادي هم به آن داشت.

 

انتخاب رشتة نسبتاً متعادل و دقيقي انجام داديم. خواهرم چون حوصلة انتخاب رشته را نداشت، رفت و مشغول پذيرائي شد. آقا محسن هم نيم ساعتي نشست و برايش صميميتي که بين من و رؤيا بود، جالب بود و نگاهِ مهربانش را به ما نمي توانم فراموش کنم.

 

انتخاب رشته، روي کاغذِ چرک نويس خيلي شلوغ و درهم ريخته بود و لازم بود تا آن را واردِ فرمِ انتخاب رشته کنيم. با توجه به کم بودنِ فرصت، مداد را برداشتم و به رؤيا گفتم: «شما کد رشته ها و مربعهائي را که بايد پُر کرد به من بگيد تا من سياه کنم». او اصلاً راضي نبود که من به زحمت بيافتم، اما مهلت تحويل فرمها تا چند ساعت ديگر به اتمام مي رسيد و من بايد به رؤيا کمک مي کردم.

 

يادم نمي رود که به خاطر فشرده بودنِ خانه هاي سفيدِ روي دفترچة انتخاب رشته، رؤيا انگشتش را روي مربعها گذاشته بود تا من رديف خانه ها را گم نکنم.

 

کنکور

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

هــمــه چــی آرومـــــــــــــــــــــــــه

 

اين ترانة زيبا رو تقديم مي کنم به تموم اونـهائي که خالصانه هم ديگر رو دوست مي دارند و به خصوص به « فرناز » عزيزم که از چشماش معلومه که به من دل بسته و من چه قدر خوشبختم !

 

***

 

دانلود ترانة

 

« همه چي آرومه »

 

از

 

« حميد طالب زاده »

 

حمید طالب زاده

 

***

 

همه چي آرومه تو به من دل بستي

اين چقدر خوبه که تو کنارم هستي

همه چي آرومه، غصه ها خوابيدن.....همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم، پيشم هستي حالا به خودم مي بالم

تو به من دل بستي... از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم... همه چي آرومه

 

***

 همه چی آرومه

 

 

تشنه چشماتم منو سيرابم کن

منو با لالايي دوباره خوابم کن

بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پيداست... همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم، پيشم هستي حالا به خودم مي بالم

تو به من دل بستي... از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم... همه چي آرومه

 

***

 

همه چي آرومه... تو به من دل بستي

اين چقدر خوبه که تو کنارم هستي

همه چي آرومه... غصه ها خوابيدن

شک نداري ديگه تو به احساسِ من... همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم، پيشم هستي حالا به خودم مي بالم

تو به من دل بستي... از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم... همه چي آرومه

تشنه چشماتم منو سيرابم کن

منو با لالايي دوباره خوابم کن

بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پيداست... همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم، پيشم هستي حالا به خودم مي بالم

تو به من دل بستي... از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم... همه چي آرومه

 

همه چی آرومه

 

لينکهاي دانلود :

 

1- دانلود کليپ ويدئوئي با حجم کم (MB ۱۸/۱) و کيفيت متوسط با فرمت WMV از سرور رپيد شير (از اين نشانه). اين لينک براي کاربران عادي که مايلند حتماً فايل تصويري را مشاهده کنند و به ويژه دارندگان اينترنت کم سرعت مناسب است.

 

2- دانلود کليپ صوتي با کيفيت بالا با فرمت AVI و حجم MB ۴۵/۳ از سرور رپيد شير (از اين نشانه).

 

آیا نجابت دختران تـنها با معیار جـ ـنـسـ ـی سنجیده می شود ؟

 

شربت سانستول معيار نجابت دختران

منبع: پايگاه اطلاع رساني سلامت ايرانيان

http://www.salamatiran.com

Noble girl

 

يک ساعت مانده به تمام شدن کشيک کسالت‌بار عصر جمعه بود که در اتاق باز شد و دو خانم، يکي چادري و رو گرفته و آن يکي خيلي جوان‌تر و آرايش کرده با يک مانتوي نسبتا کوتاه وارد شدند و ساکت و آرام روبه‌رويم نشستند...

گفتم: «بفرماييد. مشکلتون چيه؟»

زن چادري به حرف آمد: «اومديم شما دخترم رو معاينه کنيد.» و با چشم و ابرو به دختر که سرش پايين بود، اشاره کرد.

نگاه پرسشگر مرا که ديد، از روي صندلي‌اش بلند شد و به طرف ميز من آمد. بعد انگار که در آن اتاق غير از من کسي ديگر هم هست، آهسته گفت: «ديروز از صبح با نامزدش بيرون بودند. ناهار هم خونه نيومدن. باباش خيلي تعصبيه، اگه چيزي شده باشه و بعدا خداي نکرده اين وصلت جور نشه، روزگار من و اين دختر رو سياه مي‌کنه.»

گفتم: «مگه نمي‌گيد نامزدشه.»

 

مادر دختر چادر را روي سرش کيپ‌تر کرد و گفت: «عقد که نيستن خانوم دکتر، فقط يه صيغه محرميت بينشونه، دختر منم ناراحتي اعصاب داره، قرص مي‌خوره، يه بار بفهمن و بگن نمي‌خوايم، چه خاکي تو سرمون کنيم؟»

تمام مدت دختر ساکت بود و گوشه ميز مرا نگاه مي‌کرد و تندتند پاي راستش را تکان مي‌داد. گفتم: «من که گواهي سلامت نمي‌دهم. تخت معاينه زنان هم اينجا توي کلينيک نداريم. ببريدش پيش ماما بهتره.»

مادر دختر گفت: «خانوم دکتر گواهي نمي‌خوايم. فقط مي‌خوام خيالم راحت بشه. اين عصر جمعه ماما از کجا پيدا کنيم؟ خودتون يه جوري روي همين تخت‌ها معاينش کنيد ديگه.»

خلاصه از او اصرار و از من انکار. خلوت دو جوان و آنچه بينشان گذشته بود آن هم به حلال، چه ربطي به من داشت؟ در حال بحث با مادر دختر بودم که يک دفعه چشمم به يک قطره اشک افتاد که روي گونه دختر سرازير شد و دنبالش هم يک رگه سياه از ريمل روي صورت رنگ پريده‌اش کشيده شد.

جدال بيشتر سزاوار نبود. من معاينه‌اش نکنم هم آن‌قدر دخترک را اين مطب و آن مطب مي‌گرداند تا از سلامت او مطمئن شود. گفتم: «شما بيرون تشريف داشته باشيد تا من معاينه‌اش کنم.» زن اين پا و آن پا کرد و گفت: «حالا نميشه منم باشم، خانوم دکتر؟» با صدايي که از عصبانيت مي‌لرزيد، تقريبا داد زدم: «نخير خانوم! بيرون باشيد.» زن بدون هيچ حرفي در را باز کرد و بيرون رفت.

( بر لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

ادامه نوشته

رؤيا... نخستين « عشق » يا نخستين « دوست » ؟ (سرگذشت واقعی یک عشق - 89)

 

تعطيلات عيد ۱۳۷۶ فرصتي بود تا با خودم و خداي خودم خلوت کنم. مثلِ يک زنگِ تفريح، تا براي رو در رو شدن با واقعياتي ديگر آماده شوم و يا به کارهائي که در اين «عشقِ به ظاهر ناکام» انجام داده ام، بينديشم.

 پلک زدن

از همان روزي که فهميدم زادروزِ «او» با مادرم يکي است (روزِ نخستِ فروردين)، احساسي خاص در من به وجود آمد. اين که يکي بودنِ روزِ تولدِ «او» با مادرم را بايد به فالِ نيک بگيرم يا اين که قانونِ دفع واردِ عمل مي شود يا خير؟ پرسشي بود که ماهها با من همراه بود. من به تأثير روزِ تولد و فصلي که در آن متولد مي شويم بر شخصيت و سرنوشتِ خودمان اعتقاد دارم.

***

در آن اوقاتِ فراغتِ اجباري سالِ نو فکرم به انتخابِ اشتباه در کسي که بايد دوستش مي داشتم، پر کشيد. اين که آيا اگر من به جاي «او» (مثلاً) با مژگان يا رؤيـا صميمي مي شدم -کساني که سنخيت شخصيتي و فکري بيشتري با آنان داشتم- الان حال و روزِ ديگري داشتم يا خير، از ذهنم دور نمی شد. مژگان دختري عاطفي، آرام و متين بود. اصلاً نمي توانستم فکر کنم که کارهاي شيطنت آميز از مژگان سر بزند؛ درست بر خلافِ من که در پسِ ظاهرِ آرامم، کودکي شيطان يا بشکه اي از باروت پنهان شده است... و اما رؤيا...

قاب شب

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

سال نوي 2010 ميلادي شاد باد

 

سال نوي 2010 ميلادي فرا رسيد.

 

Happy New Year

 

برايم هميشه آن لحظه اي که تنها يک ثانيه با سال جديد فاصله مانده است، لحظه اي مرموز و به ياد ماندني بوده. اين که تغيـيرِ عددِ سال را در گوشي موبايلم ببينم، لحظه اي است که هميشه به يادم مي ماند. گاهي شبها هم اضافه شدنِ يک عدد به تعدادِ روزها در ساعت 24 نيمه شب را به نظاره مي نشينم؛ امـا تغيـيرِ عددِ سال چيزِ ديگري است.

 

 

ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه و...

 

من هيچ گاه براي سالِ نوي ميلادي شوق نداشته ام. نه اين که از بيگانگان يا هم ميهنان مسيحي دلِ خوشي نداشته باشم... خير! آخر تحويلِ سال در ميانة سرما (که امسال از آن خبري نيست) و يکي نبودنِ زادروزِ عيسي مسيح (ع) با آغازِ سالِ جديدِ ميلادي چه افتخاري دارد؟ به جاي آن، با فرا رسيدنِ سال نوي ايراني، به نياکانِ بافرهنگ و دانش دوستم بيش از پيش افتخار مي کنم که قرنها پيش، دقيق ترين گاهشماري دنيا را تـنظيم کردند… اکنون، گاهشماري «جلالي» با نامِ «ايران» و مردمِ آزادة آن پيوند خورده است.

 سال نو شاد باد

 

 به اميدِ آن که امسال، بر خلاف سالهاي پيش سالي سرشار از آرامش و صلح و صفا را در تمامِ دنيا شاهد باشيم. آرزومندم که اين خواستة اکثريت انسانهاي جهان، رؤيايی دور از دسترس نباشد.

جشن های سال نوی میلادی

« نخستين جلسه کلاس زبانِ ايتاليائي من »

 

Italiano

 

طبقِ برنامة آموزشي شرکت، سه شنبه اول دي ماه 1388 در کلاس آموزشِ زبان ايتاليائي به همراه ساير مديران و رؤساي شرکت حضور يافتم. قرار بود امتحانِ تعيينِ سطح از ما گرفته شود؛ ولي از آن جا که بيشتر افرادِ حاضر در کلاس تنها در حدِ چند لغت از زبان ايتاليائي مي دانستند، استاد شروع به تدريس کرد. واقعاً برايم لذت بخش بود. اصلاً فکر نمي کردم که يک جلسة آموزشي -آن هم زباني که از گرامرِ آن چيزي نمي داني و دانسته هايت از آن به چند لغت محدود باشد- بتواند پس از هفت سال فارغ التحصيلي از کارشناسي ارشد انگيزة زيادي در من ايجاد کند.

 

گذشتِ زمان را متوجه نمي شدم. آدمي هستم که به چيزهاي نو علاقه نشان مي دهم. از آموختنِ زبانهاي جديد، زبانهاي برنامه نويسي، نرم افزارهاي کاربردي و مواردي مثل اينها لذت مي برم. البته به دليل اين که چندان با زبانهاي برنامه نويسي خاص سر و کار ندارم، بيشتر، نرم افزارهاي کاربردي را دنبال مي کنم. يادم نمي رود... در تابستان 1373 کتابچة جيـبي خودآموز زبان روسي را در يک نمايشگاهِ کتاب ديدم. آن را برداشتم و ورق زدم. چند صفحه از آن را همان جا خواندم و متوجه شدم که مي توانم اين زبان را ياد بگيرم و نهايتاً کتابچه را خريدم. دو ماه از آن تابستانِ پر خاطره را به يادگيري زبان روسي پرداختم. تا آن جا پيش رفتم که هر چيزي را که مي ديدم، سعي مي کردم معادلِ روسي اش را نيز بر زبان بياورم. گفته هاي پسرعمويم که گفته بود: «شوروي که ديگه اَبَرقدرت نيست که داري زبونش رو مي خواني...!» در من اثر نداشت. من جوابش داده بودم که: «زبونِ روسي رو به خاطرِ علاقه مي خوانم و کاري ندارم که کشورش اَبرقدرت هست يا نه...!». و همان طور که در پستهاي قبلي هم نوشته بودم، در تابستانِ 1375 هم زبانِ آلماني را پيشِ خودم کار کردم.

 

معبد پانتئون

 

 

 معبد پانـتـئون در شهر رُم

 

 

برگرديم به کلاس زبان ايتاليائي...

 

استادِ اين درس بر خلاف تصورِ ابتدائي ما بسيار «با حال» بود. مردي فعال، خوش پوش و خوش صحبت. زنجيري از نقره يا استيل و يک گردن آويز نخي مشکي را با هم به گردنش انداخته بود. با شلوار جين آبي پر رنگ و پيراهن لی آبی. طوري شروع به درس دادن کرد که ما از يادگيري زبانِ نسبتاً ناشناخته اي چون ايتاليائي نترسيم. هر چند در جلسة اول نتوانستيم حتي يک جمله بسازيم، اما حروفِ الفباء، تلفظ حروف، ترکيب حروف الفباء با حروف صدادار، اسامي مؤنث و مذکر و لغتهايِ نسبتاً زيادي را ياد گرفتيم که در هفته هاي آينده به کار خواهند آمد.

 

 

جالب بود که H به جاي «اِچ» در ايتاليائي «آکـّا» ناميده مي شود اما خوانده نمي شود! براي نمونه، حبيب (Habib) را «اَبـيب» مي خوانيم! «من دارم» مي شود: HO (با تلفظ اُ). استاد رو به يکي از همکاران کرد و گفت: «HO را بخوان». همکارِ ما هم با صدائي معمولي و آرام گفت: «اُ». استاد انگار که چندان راضي نباشد، گفت: «همه بگيد اُ... با هم...». و همه با «اُ» گفتنـمان کلاس را به عرش برديم! يعني که بايد اين فعل را پُـر تلفظ کرد نه آرام و ساده. در دلم مي گفتم کارگراني که با مسئولِ تعاونيِ شرکت کار دارند و به دفتر تعاوني که چند اتاق آن طرفتر است، مي آيند و اُ... اُ... گفتن مان را مي شنوند، چه فکر مي کنند؟!

 

اينها را نوشتم تا 35 جلسه بعد آموخته هايم را با اکنون مقايسه کنم و ببينم که آيا به آن پيشرفتي که در آموختن زبانِ ايتاليائي مورد نظرم بود رسيده ام يا خير؟ پايان شهريور 1389 زماني است که پاسخِ اين پرسش برايم هويدا مي شود و اميدوارم از وقتي که براي يادگيري اين زبانِ تازه و صنعتي صرف کردم، پشيمان نباشم.

 

تا خدا چه خواهد...

۱۳۷۶... سالي که برايم بي عشق آغاز شد... (سرگذشت واقعی یک عشق - 88)

 

روزِ امتحان فرا رسيد. پسرها با ميني بوسِ دانشگاه به پژوهشکده آمدند. «او» تنها آمده بود. پس از نيم ساعت، به سالنِ اصلي کنفرانسِ پژوهشکده راهنمائي شديم. با فاصله از يکديگر روي صندليهاي پارچه اي و راحتِ زرشکي نشستيم. نگرانِ مژگان بودم. چه آن که جزوه ها را از او گرفته بودم و حقِ بزرگي بر گردنِ من داشت. هر لحظه اميدوار بودم که برسد.

 

ورقه هاي امتحان را دادند. نگاهي به تمامِ پرسشها انداختم. براي من چندان دشوار نبود. شروع به نوشتنِ پاسخها کردم. آزمون از چند ورقه تشکيل شده بود و هر ورقه را استادي که متخصص در آن رشته بود، تصحيح مي کرد؛ مثلِ اسپکتروسکپي جذبِ اتمي، طيف سنجي مادونِ قرمز، فلوئورسانسي پرتو X و مباحثِ ديگر.

 

شیـمی عشق

 

نيم ساعتي گذشته بود و مژگان هنوز نيامده بود. به «او» نگاه کردم. به نظر مي رسيد که «او» هم مثلِ من به ساعتش نگاه مي کند و نگرانِ رسيدنِ مژگان است. سرانجام پس از چهل و پنج دقيقه از شروع آزمون، مژگان با عجله خود را به سالنِ کنفرانس رساند. خانمِ کارمندي که آنجا بود با آرامش ورقة امتحان و کاغذِ سفيد را به مژگان داد و او را به آرامش دعوت کرد. من اما در نگاهِ معصومانة مژگان به ورقة سئوالها به خوبي مي توانستم رگه هاي نگراني و اضطراب را ببينم. خيلي دلم برايش سوخت. هر چه بود، او تا قسمتي برايم نقشِ استاد را داشت و از جزوه هائي که از او گرفته بودم، هر آن چه بايد آموخته بودم.

 

 

تنها دو سئوال را با ترديد پاسخ دادم و با خيالي راحت و آسوده ورقه را تحويل دادم و بيرون آمدم. در بيرونِ سالن آزمون به همرشته ايها ملحق شدم. منـتظر شديم تا همة افرادي که با ميني بوس آمده بودند، جمع شويم و برگرديم. آن طور که معلوم شد، مژگان نمي دانست که آن روز بايد براي امتحان به پژوهشکده بيايد. «او» از همان دفترِ اطلاعات پژوهشکده به منزلِ مژگان زنگ زد و خوشبختانه آن روز و آن هنگام، مژگان در منزلشان بود. دقت کنيد که در سال ۱۳۷۵هنوز تلفن همراه (موبايل) وجود نداشت و تلفن هاي ثابت هم چندان زياد نبودند.

 

 

***

بهار 

به دليلِ اين که کلاسها و نحوة آزمونِ درسِ آزمايشگاه شيمي تجزيه کمي با درسهاي ديگرِ رشتة ما تفاوت داشت، همرشته ايها گوش به زنگِ دريافت خبري در موردِ اين امتحان و نمره ها بودند. در يکي از روزهاي مياني هفتة بعد، حميد مرا در راهروي دانشکده ديد. پس از سلام و احوال پرسي گفت: «رفته بودم پژوهشکده تا ببينم وضع نمره ها چه طوره... اون طور که من فهميدم، يکي از استادها گفت که آقائي به اسمِ بهنام ... که شما باشي، توي بخشِ اسپکتروسکپي جذبِ اتمي بالاترين نمره رو آورده... نمرة کامل! بگو ببينم، حتماً مي خواي نمرة اول بشي...»؟! با خوشحالي گفتم: « بَدَم که نمياد... اما فکر نکنم توي تموم بخشها بالاترين نمره ها رو بيارم. بايد ديد چي مي شه».

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

دلنوشته هایِ عاشورائیِ من

 

آغاز سال نوي هجري قمري براي شيعيان جهان يادآور حماسه اي شگفت و غمناک است و کربلا جائي است که رويدادِ تاريخ سازِ عاشورا و قيام امام حسين (ع) را به خود ديد.

 

 

امامت کـــو ؟

 

 

بزرگي اين حماسه آن قدر بوده و هست که در نظرگاهِ کوته بينان، سطحي نگران و متعصبانِ کور دل واقعه اي فرابشري به حساب آيد و به آن رنگ و بوي خرافه دهند. شجاعتي که امام و يارانِ وفادارش در آن روزهاي سخت و نفس گيرِ محاصره و جنگ از خود نشان دادند، در حدِ بالاي ويژگي هاي انساني قرار دارد.

 

امام حسين (ع) مظلوم نبود. نسبت دادنِ اين لقب به ايشان کارِ درستي نيست. آيا اين که با آگاهي کامل از نتيجة کارِ خود به راهِ خود ادامه دهي و بدونِ اظهار درماندگي و در کمالِ شهامت، تا آخرين لحظة زندگي ات بجنگي، مظلوم هستي؟!

 

***

 

بـین الحرمین

 

 

هنـگامي که مـاه هاي حرام فرا مي رسيـد، اعـرابي که با هم در جنگ بـودند جنگ را متوقف مي کردند. آن طرفي که در جنگ بيشترين آسيب را ديده بود، پرچمي سرخ بر خيمه ها و خانه هايش مي افراشت؛ به اين معني که «بگذار اين ماه هاي حرام بگذرند تا انـتقامِ خود را بگيريم....». اکنون در کربلا بيرقي سرخ رنگ به مدتِ بيش از هزار و سيصد سال هم چنان برافراشته است. نگريسته ايد که چرا تنها بربالاي گنبدِ زرينِ حرمِ امام حسين (ع) در کربلا پرچم سرخ در اهتزاز است؟

 

بـیرق سرخ حسین (ع)

 

***

 

حکومتِ حاکم ( يزيد ) تنها لعابي از اسلام زمانِ پيامبر داشت. امام براي تشکيل يک حکومتِ ديني به پا خاست و در ظاهر شکست خورد. من «امرِ به معروف و نهي از منکر» را به عنوانِ دليلِ اصلي قيامِ عاشورا نمي پذيرم، چرا که بزرگيِ اين رويداد، اتفاق هائي که در جريانِ آن روي داد و نيز موقعيتِ زماني و مکانيِ آن قيام، بسيار فراتر از صرفاً يک امر به معروف و نهي از منکرِ ساده بود. تشکيلِ يک نظامِ سياسي اسلامي (مانندِ حکومتِ فعلي ايران که بر اساسِ تئوري ولايتِ فقيه ايجاد شده است) نتايجي را در جامعة زيرِ پوششِ خود بر جاي مي گذارد که در نهايت، «امرِ به معروف و نهي از منکر» نيز تأمين خواهد شد.

 

نمي دانم چرا...؟ اما هر سال که مي گذرد، پرده هاي تعصب از پيشِ چشمانِ عدة زيادي از کساني که با ديدي نو و بي طرفانه به دين مي نگرند، کنار مي رود. تلاش براي تشکيلِ يک حکومتِ اسلامي و حاکم شدن بر جامعه، به خوديِ خود امرِ ناپسندي نيست که عده اي هدفِ اصلي قيامِ کربلا را با شعارِ «امرِ به معروف و نهي از منکر» مخفي کنند.

 

***

 

نمي دانم دقت کرده ايد که چرا هنوز هم زنان و دختراني پيدا مي شوند که در اوجِ گرماي تابستان با حجابي کامل و چادر و مقنعه بر سر و با مانتو و شلوار، عرق ريزان بر پايِ عقيده اي که آن را قبول دارند، مي ايستند؟ اينان متحجر، اُمُّـل و واپس گرا نيستند. کساني که هنوز در انتخاب يک ايدئولوژي موردِ پذيرشِ خود درمانده اند و يا اصلاً به دنبال آن هم نبوده اند، به هيچ عنوان حقِ اظهارِ نظر در قبالِ اين زنان و دختران را ندارند. در مقياسي بزرگ تر نيز، پايداريِ امام حسين (ع) و يارانش بر جهان بيني اي که تا پاي جانشان بر آن اعتـقاد داشتند، برايم بسيار ارزش پيدا مي کند.

 

سالروزِ شهادتِ سومين امام شيعيان بر تمام دوست دارانِ حضرتش تسليت باد.

کادوي تولدي که يک ماه و پنج روز زودتر به دستم رسيد!

امروز صبح، «مهدي» عزيزم بسته اي کادو پـيچ شده را به دفترم آورد. نخست، آن قدر با روي باز و خوشحالي از ديدنِ يکديگر به هم نگاه کرديم که من نديدم با خودش چه آورده است. پس از نشستن، بسته را به من داد و گفت: «بفرمائيد...! اين رو براي شما آوردم...». تعجب کردم. پرسيدم: «اين مالِ منه؟! توش چيه»؟

 کادوی تولد من

هنوز فکر مي کردم که از طرفِ امور اداري بسته اي را به مهدي عزيز داده اند تا هم، هم ديگر را ببينيم و هم بسته را به من برساند. مهدي گفت: «تولدت مبارک»! بيشتر تعجب کردم. گفتم: «تولدِ من...»؟! گفت: «آره... اصلاً بگو تولدت چه روزيه»؟ جواب دادم: «هفتم بهمن... اما اين بسته اين جا چي مي کنه»؟! گفت: «هدية تولدته ديگه»! گفتم: «آخه اينو که بايد يه ماهِ ديگه مي آوردي...»! گفت: «باشه...! اون موقع بازم ميارم...»! 

ديگر نمي دانستم چه بگويم. حتي گفتم: «بي تعارف... با وجودي که اين هديه برام خيلي عزيزه، اما اگه خراب نمي شه، اين رو ببريد و يک ماهِ ديگه بياريد و به من بديد»! مهدي جان قبول نکرد. بسيار تشکر کردم. پرسيدم: «جريانِ اين کادوي تولدِ زودتر از موعد چيه»؟ گفت: «روزِ تولدِ برادر خانمم فقط دو روز با روزِ تولدت فاصله داره... گفتم الان بيارم تا مثلِ پارسال ديگه از دستِ ما ناراحت نشي...»! 

گفتم: «آخه منظورِ من که شماها نبود؛ همکاراي مستقيمِ من در آزمايشگاه منظورم بود که اصلاً بعد از دو روز از تولدم، هيچ کدومشون يادشون نبود که روزِ تولدمه و تازه، از چند ماه قبلش هم انـتظارِ شيريني ازم داشتند! اما شما که توي يه واحدِ ديگه هستي. واقعاً من رو خجالت داديد... خيلي بزرگواري...»!

 تابلوی زیبای سه تکه

بله دوستان و خوانندگانِ گرامي! مهدي عزيز که يکي از مهندسان فرهيخته، روشنفکر، بااخلاق و متين شرکتمون در رشتة مهندسي صنايع هستند، درست يک ماه و پنج روز زودتر کادوي تولدم را آورد. اگر يادتان باشد، سالِ پيش در پستِ هفتم بهمن 1387 از دستِ برخي دوستان و همکاران که من تولدشان را به ياد داشتم و تبريک مي گفتم ولي آنان حتي سال روز تولدم را هم فراموش کرده بودند، گِلِه کردم. آيا مي توان از فراموشي دستـکم شش نفر از همکاران به سادگي گذشت؟ 

تصميم گرفته بودم که ديگر با آنان و با ديگران مثلِ خودشان رفتار کنم. اين طور که به نظر مي آيد، ظاهراً آن طور که فکر مي کردم، بر خلاف ظاهر و رفتارِ سردم با خيلي از همکاران، هنوز رشتة محبتي بينِ ما پابرجاست. 

اين در حالي بود که ديروز با « فرناز » عزيزم بر سـرِ اين که مـن مُـرده پـرست هسـتم، بحث مي کرديم. او مي گفت: «همه اش يادت مي مونه يا مي پرسي که مجلس سوم، پنجم، هفتم يا چهلم فلاني کيه...! چرا وقتي زنده هستند اونها رو نمي بيني»؟! من هم گفتم: «آخه... من به سرهنگ ملکي خيلي ارادت دارم... سالها قبل کارِ باارزشي برام انجام داد. همديگر رو خيلي دوست داريم و اين که من به خاطرِ کارِ شرکت نتونستم توي مراسمهاي فوتِ مادرش شرکت کنم. حالا اگه چهلمش هم نرم که ديگه خيلي بد مي شه...». فرناز هم گفت: «اصلاً بهت بگم... تو اگه بميري، حتي يه نفر هم توي مسجد نمياد...»!! 

من مانده بودم و تعجب از اين طرزِ حرف زدن. فقط گفتم: «مطمئن باش که مسجد اون قدر شلوغ مي شه که صداي مُلاّ به گوشِ کسي نمي رسه...»! 

***

 

ميثاقِ عزيز، پسرِ يکي ديگر از همکارانِ خوبم در اواخر بهمن 1387، تابلوي سراميکي- موزائيکي دست سازِ بسيار زيبائي را به من هديه کرده بود که به دليلِ سنگين بودنش جرأت نداشتم تا آن را روي ديوار نصب کنم. جاي آن روي ميز کامپيوترم است و هر روز به آن نگاه مي کنم و با نگاهم بر حاصلِ دستانِ زحمت کشيده اش بوسه مي زنم.

 براي خواندن پست مربوط به « هداياي روز والنتاين فرنگي » بهنام بر اين نشانه کليک کنيد.

***

 دوستِ خوبم با خطِ زيبايش بر پشتِ چوبينِ تابلو نوشته بود:

صبحگاهان که غنچة تو پديدار شد، چشم فلک از ذوق اشک ريخت و تو را در آغوش گرفت...

دوستِ عزيزم

تولدت مبارک

 تابلو بر دیوار اتاق پذیرائی

با سپاس بي پايان از مهندس مهدي عزيز، هدية دوست داشتـني اش را در منزل باز کردم. تابلوي پازلي سه تکه اي بسيار زيبائي بود. از آن عکس گرفتم و همان شب به ديوارِ خالي اتاق پذيرائي زدم. اين ديوار سه سال بود که تابلوئي به خود نديده بود. انگار روزها گذشتند تا دستِ روزگار، هدية يکي از باوفاترين همکاران و دوستان را بر اين ديوار بنشاند.

محبوب ترین نامهای دهه اخیر و سال 2009

نامهای کودکان

محبوب ترين نام هاي دهة اخير (2009-2000) و سال 2009

 

هر سال مرکـز BabyCentre محبوب ترين نام ها را از صدها و هزارها والـد جديد جمع آوري مي کند. در زير مي توانيد محبوب ترين نامهاي دهة اخير و محبوبترين نامهاي سال 2009 را ببينيد.

 

* توجه: براي تعيـين محبوبـيت واقعي، سياهة (ليستِ) نامهاي انحصاري بچه هائي که صداي يکسان اما املاهاي مختلف دارند با هم ترکيب شده است. براي مثال، آدِن و آيدن (Aden ، Aiden و Ayden).

 

نامهاي برتر دختران در دهه

 

1- امـا   Emma

2- اميلي   Emily

3- ماديسون   Madison

4- ايزابلا   Isabella

5- آوا   Ava

 

تمام 50 نام برتر دختران را در اين نشانه ببينيد.

 

 محل نگهداری نوزادان

 

نامهاي برتر پسران در دهه

 

1- آيدن   Aiden

2- ياکوب (يعقوب)   Jacob

3- اِتـان   Ethan

4- مـاتـيو   Matthew

5- نيکلاس   Nicholas

 

تمام 50 نام برتر پسران را در اين نشانه ببينيد.

 

( براي خواندنِ محبوب ترين نام هاي سال 2009 به ادامه مطلب برويد )

ادامه نوشته

وقتی که به جای « او » از مژگان جزوه گرفتم (سرگذشت واقعی یک عشق - 87)

 بنشین و آرام باش...

در روزهاي پيش از آزمونِ آزمايشگاه شيمي تجزيه، پسرهاي همرشته اي به روشهاي مختلف سعي داشتند تا در مورد نحوة امتحان و نمونه سئوالها اطلاعاتي به دست آورند. حتي بعضي از آنها هم پس از آخرين جلسه به پژوهشکده رفته بودند تا به صورتِ رو در رو با استادان آنجا گفتگو کنند!

 

***

 

در يکي از اولين هفته هاي درس « اصولِ علم و تکنولوژي پليمرها» که با «او» و « مژگان» همکلاس بودم، پس از پايانِ کلاس منـتظر ماندم تا با مژگان صحبت کنم. چه آن که من ديگر روا نمي دانستم که پس از 28 آبان 1375 در مورد گرفتنِ جزوه هاي درس آزمايشگاه شيمي تجزيه به «او» رو بيندازم. از هم دوره ايهاي خودم مانند «مسعود» و «محمد حسين» هم نمي توانستم جزوه بگيرم، چون آنها اين درس را نداشتند. واحدهائي که من برداشته بودم، در واقع چيزي بين درسهاي ترم ششم و هفتم بود ولي هم دوره ايهاي «هم سالِ» من ترمِ شش بودند.

 

طبق معمول من جزو آخرين دانشجوياني بودم که کلاس را ترک مي کردند. اين بار اما مجبور شدم کمي زودتر وسايلم را جمع کنم. «او» و مژگان کيف و کلاسورشان را برداشتند و به سمتِ دربِ خروجي کلاس رفتند. من هم زود بلند شدم تا در يکي از راهروهاي دانشکده با مژگان صحبت کنم. در آن سالها، وقتي که صورتِ خانمها به سمتِ من بود، به آنها نگاه نمي کردم. بيشترِ همرشته ايها و به ويژه «او» و مژگان اين رفتارم را به ياد داشتند.

 

در سرِ يکي از پيـچ هاي راهروها نگاهِ مژگان به من افتاد. من که نگاهم به او بود، سرم را برنگرداندم و اين کافي بود تا مژگان دريابد که احتمالاً کاري با او دارم. مژگان به «او» چيزي گفت و سرعتِ گام برداشتـنش را کم کرد. «او» نيم نگاهي به مژگان کرد و راهِ خودش را رفت. به مژگان رسيدم. سلام کردم و مژگان چون هميشه با همان لبخندِ شيرين و صورتِ بانمکش جوابم را داد.

 

 نـگاه زیـبا

 

نمي دانستم چگونه مطلب را به مژگان بگويم. آيا ممکن بود که مژگان از گفتگوهائي که بينِ من و «او» در آن روزِ شومِ 28 آبان 1375 گذشت، بي خبر باشد؟ آيا «او» چيزي از آن روز و آن صحبتها به مژگان نزده بود؟ «او» و مژگان با هم نه يک همرشته اي و همکلاسيِ ساده، که هم اطاقي و دوستِ صميمي بودند. نگاهم پر از شرم بود. نمي دانم که چگونه از او خواستم تا جزوه هايش را به من بدهد. مژگان اما با بزرگواري و روي باز گفت: «مسأله اي نيست... اما...»

دلم فرو ريخت... مژگان چه مي خواست به من بگويد؟ به دهانش چشم دوخته بودم و...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته