امروز صبح، «مهدي» عزيزم بسته اي کادو پـيچ شده را به دفترم آورد. نخست، آن قدر با روي باز و خوشحالي از ديدنِ يکديگر به هم نگاه کرديم که من نديدم با خودش چه آورده است. پس از نشستن، بسته را به من داد و گفت: «بفرمائيد...! اين رو براي شما آوردم...». تعجب کردم. پرسيدم: «اين مالِ منه؟! توش چيه»؟

 کادوی تولد من

هنوز فکر مي کردم که از طرفِ امور اداري بسته اي را به مهدي عزيز داده اند تا هم، هم ديگر را ببينيم و هم بسته را به من برساند. مهدي گفت: «تولدت مبارک»! بيشتر تعجب کردم. گفتم: «تولدِ من...»؟! گفت: «آره... اصلاً بگو تولدت چه روزيه»؟ جواب دادم: «هفتم بهمن... اما اين بسته اين جا چي مي کنه»؟! گفت: «هدية تولدته ديگه»! گفتم: «آخه اينو که بايد يه ماهِ ديگه مي آوردي...»! گفت: «باشه...! اون موقع بازم ميارم...»! 

ديگر نمي دانستم چه بگويم. حتي گفتم: «بي تعارف... با وجودي که اين هديه برام خيلي عزيزه، اما اگه خراب نمي شه، اين رو ببريد و يک ماهِ ديگه بياريد و به من بديد»! مهدي جان قبول نکرد. بسيار تشکر کردم. پرسيدم: «جريانِ اين کادوي تولدِ زودتر از موعد چيه»؟ گفت: «روزِ تولدِ برادر خانمم فقط دو روز با روزِ تولدت فاصله داره... گفتم الان بيارم تا مثلِ پارسال ديگه از دستِ ما ناراحت نشي...»! 

گفتم: «آخه منظورِ من که شماها نبود؛ همکاراي مستقيمِ من در آزمايشگاه منظورم بود که اصلاً بعد از دو روز از تولدم، هيچ کدومشون يادشون نبود که روزِ تولدمه و تازه، از چند ماه قبلش هم انـتظارِ شيريني ازم داشتند! اما شما که توي يه واحدِ ديگه هستي. واقعاً من رو خجالت داديد... خيلي بزرگواري...»!

 تابلوی زیبای سه تکه

بله دوستان و خوانندگانِ گرامي! مهدي عزيز که يکي از مهندسان فرهيخته، روشنفکر، بااخلاق و متين شرکتمون در رشتة مهندسي صنايع هستند، درست يک ماه و پنج روز زودتر کادوي تولدم را آورد. اگر يادتان باشد، سالِ پيش در پستِ هفتم بهمن 1387 از دستِ برخي دوستان و همکاران که من تولدشان را به ياد داشتم و تبريک مي گفتم ولي آنان حتي سال روز تولدم را هم فراموش کرده بودند، گِلِه کردم. آيا مي توان از فراموشي دستـکم شش نفر از همکاران به سادگي گذشت؟ 

تصميم گرفته بودم که ديگر با آنان و با ديگران مثلِ خودشان رفتار کنم. اين طور که به نظر مي آيد، ظاهراً آن طور که فکر مي کردم، بر خلاف ظاهر و رفتارِ سردم با خيلي از همکاران، هنوز رشتة محبتي بينِ ما پابرجاست. 

اين در حالي بود که ديروز با « فرناز » عزيزم بر سـرِ اين که مـن مُـرده پـرست هسـتم، بحث مي کرديم. او مي گفت: «همه اش يادت مي مونه يا مي پرسي که مجلس سوم، پنجم، هفتم يا چهلم فلاني کيه...! چرا وقتي زنده هستند اونها رو نمي بيني»؟! من هم گفتم: «آخه... من به سرهنگ ملکي خيلي ارادت دارم... سالها قبل کارِ باارزشي برام انجام داد. همديگر رو خيلي دوست داريم و اين که من به خاطرِ کارِ شرکت نتونستم توي مراسمهاي فوتِ مادرش شرکت کنم. حالا اگه چهلمش هم نرم که ديگه خيلي بد مي شه...». فرناز هم گفت: «اصلاً بهت بگم... تو اگه بميري، حتي يه نفر هم توي مسجد نمياد...»!! 

من مانده بودم و تعجب از اين طرزِ حرف زدن. فقط گفتم: «مطمئن باش که مسجد اون قدر شلوغ مي شه که صداي مُلاّ به گوشِ کسي نمي رسه...»! 

***

 

ميثاقِ عزيز، پسرِ يکي ديگر از همکارانِ خوبم در اواخر بهمن 1387، تابلوي سراميکي- موزائيکي دست سازِ بسيار زيبائي را به من هديه کرده بود که به دليلِ سنگين بودنش جرأت نداشتم تا آن را روي ديوار نصب کنم. جاي آن روي ميز کامپيوترم است و هر روز به آن نگاه مي کنم و با نگاهم بر حاصلِ دستانِ زحمت کشيده اش بوسه مي زنم.

 براي خواندن پست مربوط به « هداياي روز والنتاين فرنگي » بهنام بر اين نشانه کليک کنيد.

***

 دوستِ خوبم با خطِ زيبايش بر پشتِ چوبينِ تابلو نوشته بود:

صبحگاهان که غنچة تو پديدار شد، چشم فلک از ذوق اشک ريخت و تو را در آغوش گرفت...

دوستِ عزيزم

تولدت مبارک

 تابلو بر دیوار اتاق پذیرائی

با سپاس بي پايان از مهندس مهدي عزيز، هدية دوست داشتـني اش را در منزل باز کردم. تابلوي پازلي سه تکه اي بسيار زيبائي بود. از آن عکس گرفتم و همان شب به ديوارِ خالي اتاق پذيرائي زدم. اين ديوار سه سال بود که تابلوئي به خود نديده بود. انگار روزها گذشتند تا دستِ روزگار، هدية يکي از باوفاترين همکاران و دوستان را بر اين ديوار بنشاند.