رؤيا... نخستين « عشق » يا نخستين « دوست » ؟ (سرگذشت واقعی یک عشق - 89)
تعطيلات عيد ۱۳۷۶ فرصتي بود تا با خودم و خداي خودم خلوت کنم. مثلِ يک زنگِ تفريح، تا براي رو در رو شدن با واقعياتي ديگر آماده شوم و يا به کارهائي که در اين «عشقِ به ظاهر ناکام» انجام داده ام، بينديشم.
![]()
از همان روزي که فهميدم زادروزِ «او» با مادرم يکي است (روزِ نخستِ فروردين)، احساسي خاص در من به وجود آمد. اين که يکي بودنِ روزِ تولدِ «او» با مادرم را بايد به فالِ نيک بگيرم يا اين که قانونِ دفع واردِ عمل مي شود يا خير؟ پرسشي بود که ماهها با من همراه بود. من به تأثير روزِ تولد و فصلي که در آن متولد مي شويم بر شخصيت و سرنوشتِ خودمان اعتقاد دارم.
***
در آن اوقاتِ فراغتِ اجباري سالِ نو فکرم به انتخابِ اشتباه در کسي که بايد دوستش مي داشتم، پر کشيد. اين که آيا اگر من به جاي «او» (مثلاً) با مژگان يا رؤيـا صميمي مي شدم -کساني که سنخيت شخصيتي و فکري بيشتري با آنان داشتم- الان حال و روزِ ديگري داشتم يا خير، از ذهنم دور نمی شد. مژگان دختري عاطفي، آرام و متين بود. اصلاً نمي توانستم فکر کنم که کارهاي شيطنت آميز از مژگان سر بزند؛ درست بر خلافِ من که در پسِ ظاهرِ آرامم، کودکي شيطان يا بشکه اي از باروت پنهان شده است... و اما رؤيا...

***
رؤيا دوست و همکلاسِ دبیرستاني خواهرم بود. بيشترِ روزها هنگامي که من از دبيرستان به منزل باز مي گشتم، رؤيا را مي ديدم که منـتظرِ خواهرم است تا با هم به دبيرستان بروند. مدرسة خواهرم تنها پنج دقيقه با منزلمان فاصله داشت و خواهرم هميشه با دوستانش به دبيرستان مي رفت. گاهي عصرها و بعد از تعطيلي دبيرستان، رؤيا به منزلمان مي آمد و پيش از رفتن به منزلشان نيم ساعتي را با خواهرم صحبت مي کرد. رابطة من و رؤيا کم کم از سلام و خداحافظي پا فراتر گذاشت و صميميتي پاک بين من و او به وجود آمد. احساسِ احترامِ زيادي براي هم قائل بوديم و با يکديگر خيلي سنگين صحبت مي کرديم. اين براي من و خواهرم قابل تأمل بود، چه آن که من پسر دير جوشي بودم (و هستم). پشتکارِ رؤيا در درس خواندن از خواهرم بسيار بيشتر بود و همين ارزش او را در نزدم بالاتر مي برد. هنوز هم وقتي در جمعهاي خانوادگي و فاميلي يا در پارکها دختر و پسرِ نوجواني را مي بينم که با حيائي خاص با هم گفتگو مي کنند، يادِ آن دورانِ شيرين و معصوم مي افتم.
***
پذيرفته شدنِ من در کنکور سراسري در يک دانشگاه دولتي و رشتة مهندسي مثلِ توپ در بينِ فاميلهاي ما صدا کرد. از اين که مادرم در نزد زنانِ فاميل با افتخار از موفقيتِ تحصيلي پسرش حرف مي زد، لذت بخش بود و خستگي روزها و شبهاي زيادي را که براي کنکور صرف کرده بودم، از تنم به در کرد. همين هم باعث شده بود تا با هماهنگي قبلي، پسران و دختراني که مجاز به انتخاب رشته بودند به منزلمان بيايند تا برايشان انتخاب رشته کنم. من تمامِ نکته هاي ريز و درشت را که شايد به ذهنِ بسياري نرسد، رعايت مي کردم تا فاميلمان را در قبول شدن در بهترين شهر/رشتة ممکن ياري دهم. يادم نمي رود که پسر عمو و زن عمويم در گرماي تابستان و در ساعت ۱۷ آمدند و تا ساعتِ ۲۳ انتخاب رشته کرديم. رتبة پسر عمويم نه خيلي عالي و نه نااميد کننده بود. ندائي در درونم مي گفت که حسين هم قبول مي شود. حدودِ ساعتِ نُه شب برقها رفت. در گرماي کلافه کننده و زيرِ نورِ چراغ گازي به کارمان ادامه داديم. حسين مدام به من مي گفت: «بهنام جان! نمي خواد اين قدر زحمت بکشي... همينها هم خوبه. همينها رو واردِ فرم کنيم» و من محکم مي گفتم: «نه... هنوز اون طور که مي خوام رشته ها رو مرتب نکردم...».

روي رشتة مهندسي مکانيک (گرايش ساخت و توليد) خيلي تکيه داشتم. آن سال تنها سه دانشگاهِ «صنعتي اميرکبير»، «تبريز» و «مازندران» (بابلسر) اين رشته را پذيرش مي کردند. حسين مي گفت: «اين رشته رو قبول نمي شم. بيا بريم سراغِ رشته هاي آسونتر...». من اما مُرغم يک پا داشت. گفتم: «باشه... اميرکبير رو نمي زنيم اما بايد تبريز و مازندران رو بزنيم»! اين دو رشته را در اولويتهاي چهارم و پنجم وارد کرديم.
در شهريورِ همان سال که نتايجِ پذيرفته شدگانِ کنکور اعلام شد، حسين به منزلمان زنگ زد. صدايش از هيجان مي لرزيد. از او قول گرفته بودم که اولين کسي باشم که خبرِ قبولي اش را مي شنوم. او نيز به قولش وفا کرد. حسين در رشتة مهندسي مکانيک (گرايش ساخت و توليد) مازندران (بابلسر) پذيرفته شده بود. کارنامه اش هم که آمد، در دانشگاه تبريز نمرة قبولي نياورده بود اما در شهر پنجم و با رتبة ۳۵ پذيرفته شده بود. آخرين رتبه هم ۳۵ بود!
***
سالها گذشتند تا اين که رؤيا هم به مرحلة انتخاب رشته رسيد... و چه کسي بايد براي او انتخاب رشته مي کرد؟