وقتی که به جای « او » از مژگان جزوه گرفتم (سرگذشت واقعی یک عشق - 87)
در روزهاي پيش از آزمونِ آزمايشگاه شيمي تجزيه، پسرهاي همرشته اي به روشهاي مختلف سعي داشتند تا در مورد نحوة امتحان و نمونه سئوالها اطلاعاتي به دست آورند. حتي بعضي از آنها هم پس از آخرين جلسه به پژوهشکده رفته بودند تا به صورتِ رو در رو با استادان آنجا گفتگو کنند!
***
در يکي از اولين هفته هاي درس « اصولِ علم و تکنولوژي پليمرها» که با «او» و « مژگان» همکلاس بودم، پس از پايانِ کلاس منـتظر ماندم تا با مژگان صحبت کنم. چه آن که من ديگر روا نمي دانستم که پس از 28 آبان 1375 در مورد گرفتنِ جزوه هاي درس آزمايشگاه شيمي تجزيه به «او» رو بيندازم. از هم دوره ايهاي خودم مانند «مسعود» و «محمد حسين» هم نمي توانستم جزوه بگيرم، چون آنها اين درس را نداشتند. واحدهائي که من برداشته بودم، در واقع چيزي بين درسهاي ترم ششم و هفتم بود ولي هم دوره ايهاي «هم سالِ» من ترمِ شش بودند.
طبق معمول من جزو آخرين دانشجوياني بودم که کلاس را ترک مي کردند. اين بار اما مجبور شدم کمي زودتر وسايلم را جمع کنم. «او» و مژگان کيف و کلاسورشان را برداشتند و به سمتِ دربِ خروجي کلاس رفتند. من هم زود بلند شدم تا در يکي از راهروهاي دانشکده با مژگان صحبت کنم. در آن سالها، وقتي که صورتِ خانمها به سمتِ من بود، به آنها نگاه نمي کردم. بيشترِ همرشته ايها و به ويژه «او» و مژگان اين رفتارم را به ياد داشتند.
در سرِ يکي از پيـچ هاي راهروها نگاهِ مژگان به من افتاد. من که نگاهم به او بود، سرم را برنگرداندم و اين کافي بود تا مژگان دريابد که احتمالاً کاري با او دارم. مژگان به «او» چيزي گفت و سرعتِ گام برداشتـنش را کم کرد. «او» نيم نگاهي به مژگان کرد و راهِ خودش را رفت. به مژگان رسيدم. سلام کردم و مژگان چون هميشه با همان لبخندِ شيرين و صورتِ بانمکش جوابم را داد.

نمي دانستم چگونه مطلب را به مژگان بگويم. آيا ممکن بود که مژگان از گفتگوهائي که بينِ من و «او» در آن روزِ شومِ 28 آبان 1375 گذشت، بي خبر باشد؟ آيا «او» چيزي از آن روز و آن صحبتها به مژگان نزده بود؟ «او» و مژگان با هم نه يک همرشته اي و همکلاسيِ ساده، که هم اطاقي و دوستِ صميمي بودند. نگاهم پر از شرم بود. نمي دانم که چگونه از او خواستم تا جزوه هايش را به من بدهد. مژگان اما با بزرگواري و روي باز گفت: «مسأله اي نيست... اما...»
دلم فرو ريخت... مژگان چه مي خواست به من بگويد؟ به دهانش چشم دوخته بودم و از اين نگران بودم که او هم به دليلِ ماجرائي که بين من و «او» گذشت، از بابتِ دادنِ جزوه ها پوزش بخواهد و مي دانستم که اين حقِ اوست و ناراحت نمي شدم.
مژگان ادامه داد: « ... اما من جزوه هام کامل نيست، اجازه بديد از «او» جزوه هاش رو بگيرم و کامل کنم، بعد خودم بهتون مي دم».
نفسِ راحتي کشيدم. پس «او» آن قدر دلِ رازداري داشت که به کسي رازِ دلم و دلش را نگويد و يا شايد هم «او»، مژگان را به رازداري و با جنبه بودن شناخته بود. به هر حال، نگراني هائي که از نحوة برخوردِ مژگان پس از پي بردن به آخرين حرفهائي که بينِ من و «او» زده شد، داشتم، از ميان رفت.

***
چند روز گذشت. مژگان بي معرفتي نکرد و جزوه هايش را دو هفته پيش از امتحان به من داد. نگاهش را در هنگام دادنِ جزوه ها پر از پرسش ديدم. لازم نبود که چندان در معناي اين نگاههاي پرسشگر بمانم... مژگان در شگفت بود که چرا از «او» جزوه نگرفتم. از او بسيار تشکر کردم.
مژگان دست خطي ريز داشت و ارتفاع کلماتش کم بود (در اصطلاح، بلندترين حرفها عبارتند از: الف، ک، گ، م و ل. بسته به ميزاني که نويسندة مطلب اين حرفها را مي کشد، ارتفاعِ دستخط نيز کم و زياد خواهد شد). با توجه به اين که مژگان اين جزوه ها را در سرِ کلاس درس و با سرعت نوشته بود، دست خط خوبي داشت. بسيار تميز نوشته بود. قلم خوردگيها کم بودند و همانها هم به دايره هاي کوچکي که با گرداندن نوکِ خودکار بر روي کلمه پديد مي آيند، محدود شده بود. وقتي ديدم که جزوه اش اين قدر تميز و کامل است، آن را کپي کردم و به مژگان برگرداندم. بسيار از او به خاطرِ لطفي که در اين آخرين ترمش در حقِ من کرد، سپاسگزاري کردم.

کم کم خود را آمادة امتحانِ آزمايشگاه شيمي تجزية دستگاهي مي کردم. در هنگامي که کلمه هاي نوشته شدة مژگان را مي خواندم، خدا را به خاطرِ اين که مرا با همرشته ايهاي مهربان و با ادراکي چون «او» و مژگان آشنا ساخت، سپاس مي گفتم.
اين درس آن چنان که در نظرِ اول دشوار مي آمد، نبود. با مطالعة دقيق، تمامِ مباحث را ياد گرفتم. ديگر چيزي نمي توانست مرا نگرانِ امتحان پايان ترمِ اين درس کند.
قرار شد در چهارشنبة دو هفته بعد در محل پژوهشکده امتحان بدهيم.
***