« نخستين جلسه کلاس زبانِ ايتاليائي من »

طبقِ برنامة آموزشي شرکت، سه شنبه اول دي ماه 1388 در کلاس آموزشِ زبان ايتاليائي به همراه ساير مديران و رؤساي شرکت حضور يافتم. قرار بود امتحانِ تعيينِ سطح از ما گرفته شود؛ ولي از آن جا که بيشتر افرادِ حاضر در کلاس تنها در حدِ چند لغت از زبان ايتاليائي مي دانستند، استاد شروع به تدريس کرد. واقعاً برايم لذت بخش بود. اصلاً فکر نمي کردم که يک جلسة آموزشي -آن هم زباني که از گرامرِ آن چيزي نمي داني و دانسته هايت از آن به چند لغت محدود باشد- بتواند پس از هفت سال فارغ التحصيلي از کارشناسي ارشد انگيزة زيادي در من ايجاد کند.
گذشتِ زمان را متوجه نمي شدم. آدمي هستم که به چيزهاي نو علاقه نشان مي دهم. از آموختنِ زبانهاي جديد، زبانهاي برنامه نويسي، نرم افزارهاي کاربردي و مواردي مثل اينها لذت مي برم. البته به دليل اين که چندان با زبانهاي برنامه نويسي خاص سر و کار ندارم، بيشتر، نرم افزارهاي کاربردي را دنبال مي کنم. يادم نمي رود... در تابستان 1373 کتابچة جيـبي خودآموز زبان روسي را در يک نمايشگاهِ کتاب ديدم. آن را برداشتم و ورق زدم. چند صفحه از آن را همان جا خواندم و متوجه شدم که مي توانم اين زبان را ياد بگيرم و نهايتاً کتابچه را خريدم. دو ماه از آن تابستانِ پر خاطره را به يادگيري زبان روسي پرداختم. تا آن جا پيش رفتم که هر چيزي را که مي ديدم، سعي مي کردم معادلِ روسي اش را نيز بر زبان بياورم. گفته هاي پسرعمويم که گفته بود: «شوروي که ديگه اَبَرقدرت نيست که داري زبونش رو مي خواني...!» در من اثر نداشت. من جوابش داده بودم که: «زبونِ روسي رو به خاطرِ علاقه مي خوانم و کاري ندارم که کشورش اَبرقدرت هست يا نه...!». و همان طور که در پستهاي قبلي هم نوشته بودم، در تابستانِ 1375 هم زبانِ آلماني را پيشِ خودم کار کردم.

برگرديم به کلاس زبان ايتاليائي...
استادِ اين درس بر خلاف تصورِ ابتدائي ما بسيار «با حال» بود. مردي فعال، خوش پوش و خوش صحبت. زنجيري از نقره يا استيل و يک گردن آويز نخي مشکي را با هم به گردنش انداخته بود. با شلوار جين آبي پر رنگ و پيراهن لی آبی. طوري شروع به درس دادن کرد که ما از يادگيري زبانِ نسبتاً ناشناخته اي چون ايتاليائي نترسيم. هر چند در جلسة اول نتوانستيم حتي يک جمله بسازيم، اما حروفِ الفباء، تلفظ حروف، ترکيب حروف الفباء با حروف صدادار، اسامي مؤنث و مذکر و لغتهايِ نسبتاً زيادي را ياد گرفتيم که در هفته هاي آينده به کار خواهند آمد.
جالب بود که H به جاي «اِچ» در ايتاليائي «آکـّا» ناميده مي شود اما خوانده نمي شود! براي نمونه، حبيب (Habib) را «اَبـيب» مي خوانيم! «من دارم» مي شود: HO (با تلفظ اُ). استاد رو به يکي از همکاران کرد و گفت: «HO را بخوان». همکارِ ما هم با صدائي معمولي و آرام گفت: «اُ». استاد انگار که چندان راضي نباشد، گفت: «همه بگيد اُ... با هم...». و همه با «اُ» گفتنـمان کلاس را به عرش برديم! يعني که بايد اين فعل را پُـر تلفظ کرد نه آرام و ساده. در دلم مي گفتم کارگراني که با مسئولِ تعاونيِ شرکت کار دارند و به دفتر تعاوني که چند اتاق آن طرفتر است، مي آيند و اُ... اُ... گفتن مان را مي شنوند، چه فکر مي کنند؟!
اينها را نوشتم تا 35 جلسه بعد آموخته هايم را با اکنون مقايسه کنم و ببينم که آيا به آن پيشرفتي که در آموختن زبانِ ايتاليائي مورد نظرم بود رسيده ام يا خير؟ پايان شهريور 1389 زماني است که پاسخِ اين پرسش برايم هويدا مي شود و اميدوارم از وقتي که براي يادگيري اين زبانِ تازه و صنعتي صرف کردم، پشيمان نباشم.
تا خدا چه خواهد...