انـتقاد بجای یک خواننده عزیز

             خدا عشق است...

خوانندة عزيزي در موردِ پست 71 سرگذشت واقعي يک عشق (با عنوان: گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...!) نظر خصوصي نوشتـند که دلم نيامد پاسخ به آن را براي ديگر خوانندگان گرامي در اين جا نياورم. ضمن ارسال اين نظر به ايميل اين خوانندة محترم، نظر ايشان و نوشتارِ پاسخ گونه ام را در زير مي آورم. براي خواندن اين پست براين نشانه کليک فرمائيد.

 

سلام

داشتم قسمت 71 ام داستان تان را ميخوندم حرفهاي آزاردهنده اي ديدم که نتونستم سکوت کنم. البته تماماً اين حرفها نظر شخصي منه. آقاي ...بندة مؤمن زماني مؤمن شناخته ميشه که تسليم امر خدا باشه و وجود خداوند براي او کافي باشه. چه بسا تمامي اين ناکاميها مصلحتي با خود داشته باشند و من فکر مي کنم شما دقيقاً همان حساب بده بستان را با خدا داشتيد. من بازم معذرت ميخوام. به هيچ عنوان قصد پايين آوردن شخصيت و عشق خالصانه تون رو نداشتم. در دل، افرادي مثل شما رو بزرگ ميدونم.

 

با سلام حضور خانم يا آقاي ...

بسيار از لطف و نظر شما سپاسگزارم.

نظر شما برايم بسيار ارزشمند است. چون احساس مي کنم که پرسش شما، پرسشِ بسياري ديگر از خوانندگانِ گرامي ام نيز باشد، پاسخِ شما را به طور مفصل خواهم داد.

 

تا حدي با نوشته هاي شما موافـقم. اگر دقت کرده باشيد، در ابتداي پست 71 نوشتم که:

 

اين هائي که خواهيد خواند، گلايه ها و درد دلهاي من در روزهاي سختِ اواخر آبان و اوايل آذر 1375 بودند. پيش از هر داوري در قبالِ اين نوشته ها، دقيقه اي خود را به جاي بهنام بگذاريد... و اينها را با سوزِ دلِ برآمده از قلبِ شکستة او بخوانيد. سپاسگزارم.

 

تا آن زمان هر کاري که مي کردم، به جز توکل به خدا، پشتکار بالائي هم داشتم و جواب هم مي گرفتم. اما اين موضوع «کمي» فرق مي کرد. من تا جائي که ممکن بود، تلاش خودم را کردم. اين جا ديگر درس خواندن، کار کردن يا انجام عملي که به سعي و کوششِ خودم مربوط شود، به تـنهائي کارساز نبود. با خودم گفتم:

 

«اگر خدائي هست و به نداي بنده اش که او را خوانده، گوش فرا مي دهد، پس من هم مي توانم با تـقويت روحية معنوي ام از خدا جواب بگيرم. نه اين که چند ماهي «با خدا» شوم و سرِ خدا را شيره بمالم و وقتي به حاجتم رسيدم، خدا را فراموش کنم».

 

نمي توانم کتمان کنم که از اين ماجرا لطمة روحي و بـيشتر معنوي خوردم. وقتي عشقهاي هرزه و پوچ کوچه و خياباني با نامه پراني و تلفن و لاس زدنهاي سبکسرانه را در اطراف خودم مي ديدم، هر چه بيشتر از اين خدا بدم مي آمد. آيا ارزشِ من از اين افراد کمتر بود؟ آيا خدا از شنيدنِ خواسته هايم لذت مي برد و به اين دليل برآورده کردنِ خواسته ام را به تعويق انداخت؟ آيا خدائي که از عبادت بندگانش و شنيدنِ ناله ها و نيازهاي آنان خوشي و لذتي در دلش پديد آيد، واقعاً «خدا»ست يا موجودي ساخته و پرداختة ذهن ما و همان خودِ ما ولي در مقامِ «موجودي برتر و تواناتر»؟!

 

اين ها را همان طور که در پست 71 سرگذشت واقعي يک عشق (با عنوان: گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...!) نوشتم، صرفاً «بده و بستان» نبود؛ چرا که تمايلِ من به معنويات نه از سال 1375 بلکه از ده سالگي ام آغاز شد و با تحقيق، مطالعه و پرسش، بالنده و عميـق تر شد.

 

من «او» را که براي زندگي ام برگزيده بودم، با اعتماد کامل و با نگرشي عميق به شخصيت، اعتـقادهاي پاک و جنبه هاي روحي «او» بود که هر کس در نگاهِ اول از خود بروز مي دهد. من مطمئن بودم که «او» انسان پستي نيست. «او» (هنوز هم) اگر از من پاک تر نباشد، پليدتر از من نيست... پس، تنها مي توانستم به جنبه هاي ديگري چون ثروت، اخلاق و جور بودن شخصيتم با «او» بـينديشم. براي من و شما که از فردا خبر نداريم، مسلماً نمي دانيم که اگر به شخصِ محبوبمان برسيم، آيا ويژگيهائي که داريم به يک زندگي آرام، شاد و مسالمت آميز منـتهي خواهد شد يا خير؟ اما اينها در زندگي روزمره به يقين قابل توصيف و پـيش بـيني نيست و شايد بسياري افراد باشند که فرض نخستين را بر اساسِ جور بودنِ جنبه هاي مختلف فردي - اجتماعي بنا مي نهند و به رسيدن به يکديگر مي انديشند و همين را هم از خدا مي خواهند. مي خواهند که نه در آن دنيا، بلکه در همين دنيا به يکي از خواسته هاي بي انـتهايشان برسند. آيا عبادت ها و نيکوکاري هائي که تا آن دوران ابتداي جواني از من سر زده بود، در اين حد نبود؟ پس من الان که بارِ گناهانم بسيار سنگين تر شده، نبايد هيـچ خواسته اي از پروردگار داشته باشم؛ چرا که سياهکاري هايم بسيار بـيشتر از اندک کارهايِ نيکم هستـند. اما مي دانم و مي دانيم که نبايد چنين بـينديشيم. خزانة نعمتهاي بي انـتهاي پروردگار تمام شدني نيست و بخشندگي او از آن هم بسيار بيشتر است.

 

نمي دانم... شايد نـتوانستم احساسم را به شما و ديگر خوانندگان انـتـقال دهم. شايد هم مشکل از قلم ناتوان من است. اما هر چند که گذشته ها، گذشته اند و من ديگر به «او» به عنوان کسي که اميدِ من در اين دنيا بود، نمي انديشم، اما پس لرزه هاي اعتـقادي، روحي و ديني آن هنوز هم با من است. شايد «او» فرشته اي بوده تا من بيشتر، دقيق تر و عقل گرايانه تر به روابط خدا - انسان بـينديشم.

 

اگر چنين باشد، از آن اهوراي مزدا (تواناي دانا) که فرشتة دوست داشتـني اش را مدتي ميهمان دلِ پر گناهِ من کرد، سپاسگزارم... و به معناي کاملِ ابديت به «او» مديونم.

دلشکستة سابق - بهنام

 دعا به درگاه خدا

آیا « مفنامیک اسید » دوای دردِ عشق است ؟! (سرگذشت واقعی یک عشق- 76)

    تـنها در اسکله

چيزِ زيادي از کلاس يا کلاسهاي چهارشنبه به ياد ندارم؛ اما مسلم است که با نگاهي پر از حسرت از آن محلي که آخرين حرفهايم را با «او» زدم، گذشتم. بيشترِ ساعتهاي چهارشنبه را در کتابخانه و با مجلاتِ داخلي و بين المللي گذراندم. شايد مي خواستم کمتر در خودم باشم و «او» را به ياد نياورم.

بعد از ظهر چهارشنبه پس از اين که به منزل آمدم، استراحتِ کوتاهي کردم و ساعتي پس از آن، به سوي منزل خاله ام رهسپار شدم. عليرضا بر سر کوچه بود. با هم قدم زنان در خيابانِ دانشگاه راه رفتيم. عليرضا به من گفت: «خاله پريشب به من زنگ زده بود ازم پرسيده بود بهنام چه اش شده؟ من هم گفتم نمي دونم! چي مي تونستم بگم آخه...؟!»

خاله اي که عليرضا از آن نام برد، مادرِ من بود. از عليرضا تشکر کردم. باز گفت: «بعد از اون هم هر وقت خاله زنگ مي زنه خونه مون، از من در موردِ تو مي پرسه. منم همون حرفي رو که قبلاً بهش زدم، مي گم...» به عليرضا گفتم: «احتمالاً تا الآن فهميده که موضوع چيه... آدم که اين قدر خِنگ نيست که ندونه پسرِ بزرگش چرا به اين حال و روز افتاده...! اتفاقاً خواهرم هم همون شب با دامادمون اومده بودن خونه مون... منم اصلاً اختيارِ خودم رو نداشتم. اومد پيشم چند بار گفت: بهنام! بهنام خوشگلم! به من بگو چي شده... اما من چيزي بهشون نگفتم».

نگاهي زير چشمي به عليرضا کردم و گفتم: «عليرضا...! واقعاً من خوشگلم؟!». عليرضا نيشش به لبخند باز شد.

***

فکرم پيشِ امتحانِ ميان ترم درس «کينـتيک و دگرگونيهاي فازي» بود. روزها را به خواندن جزوة درسي و مطالعة کتابهائي که از کتابخانة مرکزي دانشگاه گرفته بودم، مي گذراندم. احساس مي کردم که با اين کار «او» را به طورِ گذرا فراموش مي کنم. تمرکزم روي درسها بيشتر شده بود. از خواندنِ کتابهاي زبان اصلي لذت بيشتري مي بردم و تمرکزم روي آنها بسيار بالا رفته بود. هر چند اين خود مي توانست برايم نقطة قوتي باشد تا کمتر به «او» فکر کنم، اما از اين که به اين نتيجه برسم که شايد عشق نخستينم، يک عشقِ گذرا بود و با نديدن و حرف نزدن با «او» از ميان مي رود، بسيار ناراحت مي شدم. همين احساس باعث مي شد تا نخواهم اصلاً به «او» فکر نکنم و در روزها و ماههاي نخست، ممکن هم نبود که بي يادِ «او» سر کنم.

 

چشم انـتظار

 ( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

برنادت سوبـیرو - قسمت نخست

   

برنادت

برنادت سوبـيرو

 

دختري که مريم مقدس (س) را ديد

 

قسمت نخست:

 

« برنادت و ماجرائي که بر او رفت »

 

منابع در انتهاي همين پست درج شده اند.

 

 

برنادت سوبيرو (به فرانسوي: Marie-Bernarde Soubiroux) در ژانويه ۱۸۴۴ (۱۲۲۳ ه.ش) در روستاي لورد در جنوب فرانسه به دنيا آمد. او بزرگترين فرزند خانواده ۷ نفره و فقير خود بود. او مدعي شد بانويي مقدس را مي‌بيند و با او گفتگو مي‌كند .عده‌اي به او ايمان آورده و عده‌اي ديگر او را دروغگو خواندند ولي حرف‌هاي برنادت كه از طرف آن بانوي مقدس (احتمالاً مريم مقدس) بيان مي‌كرد، به همه مردم روي زمين پيامهاي خوب زيستن را ابلاغ مي‌نمود.

 

 

        آرامش برنادت

 

پدر او آسياب آبي را اداره مي‌کرد که در کنار يک جوي آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گيو (Gave) مي‌ريخت. برنادت در طول زندگيش معجزات بسياري از جمله شفاي بيماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در ۱۶ آوريل ۱۸۷۹ (بهار ۱۲۵۸ هجري شمسي) در سن ۳۵ سالگي از دنيا رفت. ۵۵ سال بعد از مرگش از طرف کليسا به عنوان قديس حامي بيماران، خانواده و فقرا پذيرفته شد. پس از ۱۲۷ سال، مقامات بدن او را از كليسايي كه وي در آنجا دفن شده بود بيرون آوردند و ديدند كه جنازه‌اش نپوسيده است و اين محل امروزه زيارتگاه کاتوليک‌ها مي‌باشد.

 

تجربه شهود

در سن چهارده سالگي براي اولين بار حالت شهود به او دست مي‌دهد و طبق گفتة خودش "يک خانم کوچک و جوان" را در تو رفتگي تخته سنگي مي بيند. اين تجربه ۱۸ بار ديگر براي او تکرار مي‌شود. در ديدارهاي بعدي عده‌اي از مردم هم با او مي‌رفتند ولي گويا ديگران چيزي نمي ديدند. در همان مکان امروز مجسمه‌اي از مريم مقدس قرار داده شده است. آن خانم جوان از برنادت مي خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت هيچ گاه او را معرفي نکرد و تنها او را "خانم" صدا مي‌کرد؛ ولي مردم شهر گفتند که او مريم مقدس بوده است.

 

                              مریم مقدس

 

                                  ( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

آيا خدا مي خواهد با « درس » « او » را فراموش کنم؟! (سرگذشت واقعی یک عشق- 75)

 

غروب آتشین 

پنجرة بزرگِ آهني کلاس و دربِ آن که شبکه هاي فلزي از آن محافظت مي کردند، در سمتِ چپِ کلاس قرار داشت. پارچة نارنجي بلند، ضخيم و نسبتاً گرانقيمتي هم از آن آويزان بود. دربِ پنجره با اين که مي توانست باز شود، اما چون رو به محوطة بيروني دانشگاه بود، هميشة خدا بسته بود؛ شايد هم اين طوري بهتر بود.

هر از گاهي نگاهم مي رفت به سمتِ آن پنجره و تاريک شدنِ تدريجي هوا را مي ديدم. بايد کم کم با اين احساسم کنار مي آمدم. بايد آن ميلِ شديدِ دروني ام را که مرا وادار به نماز خواندنهاي هر چند دير وقتم مي کرد، در خود سرکوب مي کردم. به جمع بندي خودم از خط کشيدن به دور خدا (!) بسيار فکر کرده بودم، پس نبايد خودم را چندان درگير احساساتِ زودگذر مي کردم. وقتي آفتاب غروب کرد، گوئي کمي راحت تر شده بودم.

استادِ اين درس که اهل سبزوار بود، بسيار آرام، روان و مختصر تدريس مي کرد. نحوة تدريسش را دوست مي داشتم. موضوعِ آن هفته دربارة «سرعت واکنشهاي شيميائي»، نحوة اندازه گيري آنها و «انرژي اکتيواسيون» (انگيزش-فعال سازي) بود. يادم هست که در آن جلسه يکي از مباحثي که مطرح شد، تعيـين انرژي اکتيواسيون از روي نمودار لگاريتمي سرعت انجام واکنش در برابرِ دما بود.

استاد پيش از پايان دادنِ کلاس، تاريخِ امتحانِ ميان ترم را که از حدود يک ماه پـيش تر تعيـين کرده بود، يادآوري کرد. تاريخِ امتحانِ ميان ترم، هفتة آينده يعني ششم آذر ماه قطعي شد. براي من که هر هفته جزوه ها را مرور مي کردم و اندک کتابهاي فارسي ترجمه شده تا آن تاريخ را هم مي خواندم، امتحانِ ميان ترم اين درس يک سرگرمي محسوب مي شد!

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 غروب به رنگ خون

ادامه نوشته

دخترکان روان به سوی خوشبختی...

 

ازدواج کودکان زير ده سال

 

با

 

مردان 26 تا 36 ساله در غزه

 

Palestinians participate in a mass wedding of hundreds of Palestinians in the town of Beit Lahiya, northern Gaza Strip, Thursday, July 30, 2009. Over 400 couples were married on Thursday in Beit Lahiya in a ceremony sponsored by Hamas.

فلسطينيان در مراسم ازدواج صدها نفر از هموطنان شان در شهر «بيت لاهيه» در شمال نوار غزه شرکت کردند. اين مراسم روز پنجشنبه 30 جولاي 2009 برگزار شد و طي آن بيش از 400 زوج (حدود 450 زوج) که توسط سربازان جنبش حماس پشتيباني مي شدند، به خانة بخت رفتند.

 

 دست در دست هم

 

هيچ کدام از اين دختران بيشتر از ده سال سن ندارند !

 

 گارد امنیتی حماس

A member of Hamas security forces stands guard during a mass wedding for 450 couples organized by Hamas movement in Jabalya in the northern Gaza Strip July 30, 2009.

يک عضو نيروهاي امنيتي حماس در ازدواج دسته جمعي 450 زوج که توسط جنبش حماس سازماندهي شد، به حال گارد ايستاده است. اين مراسم روز 30 جولاي 2009 در «جبليا» واقع  در شمال نوار غزه برگزار شد.

 

***

 

در زير، عکسهاي ديگري از اين مراسم به ياد ماندني را مشاهده مي کنيد:

 

دخترکان معصوم و زیبا رو

 

رهسپاریم سوی خوشبختی

 

همسرم و وطنم در دستانم است

 

سوار بر ماشین عروس

 

پرچمم... وطنم... همسرم...


  منابع :

 

1. Winds of Jihad by SheikyerMami

 

2. The last Crusade

 

 

نظر شما چيست ؟

 

عصرِ اولين روزِ بي « او » (سرگذشت واقعی یک عشق- 74)

  اشک 

مدتي در کتابخانه به مطالعه مشغول شدم. نهار را به تنهائي در رستورانِ دانشگاه صرف کردم. از آنجا به کريدور شمالي دانشکدة فني و مهندسي رفتم و در کلاسِ انتهاي کريدور روي صندلي دسته دار فلزي نشستم. کيف دوشي ام را روي صندلي کناري گذاشتم. بلند شدم و در طول و عرض کلاس مشغول قدم زدن شدم. نگاهم به پنجره هاي بزرگِ فلزي رو به حياط دانشکده بود. باغچه هاي دانشکده را گلهاي زيباي زرد، نارنجي و خرمائي «ميخک» و «بنفشه»هاي زرد و آبي و بنفش آراسته بودند. چه قدر اين ميخکها و بنفشه ها را دوست مي داشتم. دلم مثلِ گلبرگهاي ميخک رشته رشته شده بود. چشمانم چون چشمان بنفشه ها هنوز در انـتظار بود. آرامش و صميميتِ دوست داشتـني گلهاي ميخک و بنفشه مدتي مرا پاي پنجره به فکر فرو برد. اگر درد داشته باشي، چه قدر از اين که مي بيني اشياي بي جان نيز با تو همدردند، لذت مي بري... و من نيز طعم اين لذت را چشيدم و بارها هم.

تنها، در کلاسي به ابعادِ تقريبي هفت در پنج متر قدم مي زدم. وقتي تنها باشي، نمي تواني جلوي هجومِ افکار را بگيري. فرار کردن از آنها تنها فريبِ خود و کتمانِ واقعيتي است که به وقوع پيوسته و براي سر پوش گذاشتن بر آن بايد نيروي ذهني زيادي را صرف کني.

نگاهم بر نوشته هاي در و ديوارِ آن کلاس بود. پسري بر ديوار با خطي درشت و از قولِ «نيچه» نوشته بود:

ژرف ترين زنان سطحي اند...

اين جمله مرا عجيب به فکر فرو برد. بحث، پذيرفتن يا نپذيرفتن اين سخنِ نيچه نيست. با خود انديشيدم: به عميق ترين زنان هم نيک بنگري، نوعي سطحي بودن را مي تواني در آنها حس کني؛ هر چند که ظاهرِ آنها چيزي را نشان ندهد. اما... اما مي دانستم که در موردِ همة زنان چنين نيست.

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

کوزه و گل و من

 

ادامه نوشته

طنز سیاسی - فتو کاریکاتور

 

طنز سياسي

 

فتو کاريکاتور

 

1

5

9

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگری...

 اين داستانِ زيبا را به صورتِ «ايميل» از کسي که خاطرات به ياد ماندني اي از او دارم، دريافت کردم و برايم بسيار ارزشمند است.

***

پيرمرد و سالک

 پیرمرد

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت. سالكي را بديد كه پياده بود.

پير مرد گفت: اي مرد! به كجا رهسپاري؟

سالك گفت: به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند.

پير مرد گفت: به خوب جايي مي روي...!

سالك گفت: چرا ؟

پير مرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند.

سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟

پير مرد گفت: تا راست چه باشد؟

سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.

پير مرد گفت: در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟

سالك گفت: نه !

پير مرد گفت: مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟

سالك گفت: ندانم...

پير مرد گفت: چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم.

سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد؛ اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.

پير مرد گفت: اي كوكب هدايت! شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.

سالك گفت: براي رسيدن شتاب دارم.

پير مرد گفت: نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند، آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديارِ كج كردار آن كني كه شيخ كرد.

سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟

پير مرد گفت: پس تأمل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند.

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت: حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند.

پير مرد گفت: بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد.

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست، پير مرد گفت: با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري...

سالك گفت: اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.

پير مرد گفت: تأمل در احوال آدميان راه نجات خلايق است. اينگونه كن!

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد. پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي.

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمانِ رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند.

پير مرد گفت: به فرمانِ دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد.

سالك روزي دگر بماند.

پير مرد گفت: لابد امروز خواهي رفت, افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت.

سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه, اما عقل به سرانجام رسيده است. اي پيرمرد! من دلباختة دخترت هستم و خواستگارش!

رنگین کمان

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پگاهِ اولين روزِ بي « او » (سرگذشت واقعی یک عشق- 73)

 شب و تنهائی و دریا

 درست به ياد ندارم که چه صحبت هاي ديگري بين ما گذشت... گوئي حضورِ او براي تنها نبودنم و به «او» نينديشيدنم، غنيمت بود. در سکوتي که بيشترِ دقيقه ها بينِ ما بود، با عليرضا به منزلشان برگشتيم. با تشکر، تعارفِ او را براي آمدن به داخل رد کردم و همان جا جلوي درب از هم خداحافظي کرديم.

راهِ ده دقيقه اي تا منزلِ پدري را در مدتي بيشتر و با گام هائي آهسته طي کردم. اصلاً نمي خواستم اين واقعيت تلخ را بپذيرم و با آن کنار بـيايم. مي انديشيدم و احتمال بسيار ضعيفي مي دادم که شايد «او» بعدها حرفش را پس بگيرد و تا پيش از فارغ التحصيلي آشيانة ويران عشقِ نخستينم را دوباره و «با هم» بسازيم. اما خود نيک مي دانستم که اين اتفاق اگر ناممکن نباشد، احتمال بسيار ضعيفي دارد که روي دهد. به هيچ صورتي نمي توانستم با اين مسأله کنار بـيايم. خود دريافته بودم که مانند پسرانِ لوس و نازپرورده اي شده ام که طاقت شنيدنِ «نه» ندارند و بايد هر چه و هر که را خواستند، برايشان فراهم کرد. اين خواسته ام، انـتخابي به وسعت يک زندگي بود و به آساني مي توان دريافت که ناکام شدن در آن نيز تا چه اندازه مي توانست روحيه و اعتـقادهايم را به هم بريزد.

آن شب، حدود ساعت 22 به منزل رسيدم. خسته تر و پر غصه تر از آني بودم که خانواده بخواهند دوباره از من پرس و جو کنند. نگاههاي دلسوزانه و نگرانِ مادرم را به خوبي به ياد دارم. مدتي در اتاقم به «او» انديشيدم. کمي در آن اتاق راه رفتم. به يادِ قولي که به «او» داده بودم، افتادم. به سمتِ کمد ديواري راه افتادم. پيراهن مشکي ام را که تنها در مراسم عزا و مراسمِ تشيـيع فاميل بر تن مي کردم، از چوب لباسي بيرون آوردم. کمي آن را وارسي کردم. گوئي آن را تازه خريده بودم. انگشتانم را بر آن مي کشيدم. در دلم غوغا بود. پوشيدنِ اين دفعه نه به خاطرِ مرگ کسي يا عزيزي، که براي مرگ عزيزترينم بود. مرگ دلم، عشقم... عشقِ نخستينم...

                                  اشک

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

وفا از غم آموز ...

زنجیر عشق و تنهائی

خواب ناز بودم شبي

ديدم کسي در مي زند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در مي زند

اي دوستان بي وفا

از غم بياموزيد وفا

غم با همه بيگانگي

هر شب به من سر مي زند

***

شمع سوزان توام اين گونه خاموشم مکن

 

از کنارت مي روم اما فراموشم مکن.

غم و تنهائی و دریا

به وصالِ عشق تا پيش از «سفره عقد» نينديش! (سرگذشت واقعی یک عشق- 72)

           تصویر محو در باران

 احساس آدمي را داشتم که فريب خورده است... احساس کسي را داشتم که مي ديد افرادي پائين تر از او از لحاظ شخصيتي، فرهنگي و اعتـقادي به کامِ دل خود رسيده اند و خودش در حسرتِ ذره اي توجه از سوي خدا مانده است. تا آن روزها اصلاً نمي توانستم مفهوم نااميدي از خدا را در ذهنم تصور کنم و برايم هم بي معني بود. اصلاً باور نداشتم که روزي برسد که از ژرفناي درونم از خدا نااميد شوم. چه تلخ است که از همه بـبُري و تمام اميدت را به خدا متمرکز کني... از همه نااميد شوي و تنها خدا را براي رساندنِ تو به عشقِ آسماني ات توانا بـيابي... اما در آن روزهائي که بي نهايت به آن خداي ناديده ات نياز داري، بزرگترين بي توجهي ها را از او بـبيني و ايمانت از درون متلاشي شود.

ايمانِ من يک روزه و يک ماهه و يک ساله به وجود نيامده بود تا تنها در طولِ چند ساعت ويران شود. ايمانِ من، در حد نماز گذاشتن، دعا خواندن و روزه گرفتن نبود که به اين دليل نسبت به خدا توقع پيدا کنم. ايمانِ من نشأت گرفته از مطالعه هاي بي شمارم و از باطنِ و باورِ قلبي من بود. اما به همان اندازه که خدا را از دروني ترين احساساتم لمس مي کردم، به ياري اش نيز باور داشتم. در دل اطمينان داشتم که او مرا تنها و بي ياور نمي گذارد و مرا در راهي که با اميد به ياريِ او آغار کرده ام، کمک خواهد کرد... و صد افسوس که گمانم ساده لوحانه و مسخره بود...

***

در خيابان دانشگاه قدم بر مي داشتم. نمي دانستم چگونه ماجرا را به عليرضا بگويم. نمي خواستم احساسِ غرورم پيش او جريحه دار شود. نمي خواستم به شانه هاي مردانه اش تکيه کنم و به تلافي آن چه نتوانستم در آغوشِ نزديک ترين کسانم (مادرم) بگريم، سر بر شانه هاي عليرضا بگذارم و از ژرفاي دلِ شکستة تازه زخم خورده ام گريه کنم. نمي دانستم که آيا توانائي کنـترل خودم را در مواجهه با عليرضا خواهم داشت يا نه... اما چاره اي نبود. در آن شبِ پر يأس، در آن شبِ سرشار از کينه و زخم خورده از بي اعتـنائي خدا و روزگار، تنها کسي که مي توانستم با او درد دل کنم، عليرضا بود.

  دلها مثل شیشه اند. مراقب باش، چون ممکن است بشکنند.

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

با محرمان خلوت انس

شمع و پرنده

 

در سالهائي که در دورة راهنمائي و دبيرستان درس مي خواندم، «قصة شب» راديو را که ساعت 22 هر شب (به جز پنجشنبه ها) پخش مي شد، با علاقه گوش مي کردم. برنامه اي ادبي هم با عنوان «با محرمان خلوت انس» پس از قصة شب اجرا مي شد که يک گروه کر چند بيتي از اين شعر زيباي حافظ را مي خواند.

امروز که به سر کار مي آمدم، ياد آن داستان هاي جذاب و خاطره انگيز و برنامة «با محرمان خلوت انس» افتادم. اين شعر را به دليل اين که با حال و هواي اين روزها همخواني دارد، در زير مي آورم.

 

اي پيک راستان خبر يار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

 

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور

با يار آشنا سخن آشنا بگو

 

برهم چو مي‌زد آن سر زلفين مشکبار

با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

 

هر کس که گفت خاک در دوست توتياست

گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

 

آن کس که منع ما ز خرابات مي‌کند

گو در حضور پير من اين ماجرا بگو

 

گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود

بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو

 

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير

شاهانه ماجراي گناه گدا بگو

 

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان

با اين گدا حکايت آن پادشا بگو

 

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک مي‌فشاند

بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو

 

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو

 

حافظ گرت به مجلس او راه مي‌دهند

مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

 

حافظ