انـتقاد بجای یک خواننده عزیز
خوانندة عزيزي در موردِ پست 71 سرگذشت واقعي يک عشق (با عنوان: گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...!) نظر خصوصي نوشتـند که دلم نيامد پاسخ به آن را براي ديگر خوانندگان گرامي در اين جا نياورم. ضمن ارسال اين نظر به ايميل اين خوانندة محترم، نظر ايشان و نوشتارِ پاسخ گونه ام را در زير مي آورم. براي خواندن اين پست براين نشانه کليک فرمائيد.
سلام
داشتم قسمت 71 ام داستان تان را ميخوندم حرفهاي آزاردهنده اي ديدم که نتونستم سکوت کنم. البته تماماً اين حرفها نظر شخصي منه. آقاي ...بندة مؤمن زماني مؤمن شناخته ميشه که تسليم امر خدا باشه و وجود خداوند براي او کافي باشه. چه بسا تمامي اين ناکاميها مصلحتي با خود داشته باشند و من فکر مي کنم شما دقيقاً همان حساب بده بستان را با خدا داشتيد. من بازم معذرت ميخوام. به هيچ عنوان قصد پايين آوردن شخصيت و عشق خالصانه تون رو نداشتم. در دل، افرادي مثل شما رو بزرگ ميدونم.
با سلام حضور خانم يا آقاي ...
بسيار از لطف و نظر شما سپاسگزارم.
نظر شما برايم بسيار ارزشمند است. چون احساس مي کنم که پرسش شما، پرسشِ بسياري ديگر از خوانندگانِ گرامي ام نيز باشد، پاسخِ شما را به طور مفصل خواهم داد.
تا حدي با نوشته هاي شما موافـقم. اگر دقت کرده باشيد، در ابتداي پست 71 نوشتم که:
♥ اين هائي که خواهيد خواند، گلايه ها و درد دلهاي من در روزهاي سختِ اواخر آبان و اوايل آذر 1375 بودند. پيش از هر داوري در قبالِ اين نوشته ها، دقيقه اي خود را به جاي بهنام بگذاريد... و اينها را با سوزِ دلِ برآمده از قلبِ شکستة او بخوانيد. سپاسگزارم.
تا آن زمان هر کاري که مي کردم، به جز توکل به خدا، پشتکار بالائي هم داشتم و جواب هم مي گرفتم. اما اين موضوع «کمي» فرق مي کرد. من تا جائي که ممکن بود، تلاش خودم را کردم. اين جا ديگر درس خواندن، کار کردن يا انجام عملي که به سعي و کوششِ خودم مربوط شود، به تـنهائي کارساز نبود. با خودم گفتم:
«اگر خدائي هست و به نداي بنده اش که او را خوانده، گوش فرا مي دهد، پس من هم مي توانم با تـقويت روحية معنوي ام از خدا جواب بگيرم. نه اين که چند ماهي «با خدا» شوم و سرِ خدا را شيره بمالم و وقتي به حاجتم رسيدم، خدا را فراموش کنم».
نمي توانم کتمان کنم که از اين ماجرا لطمة روحي و بـيشتر معنوي خوردم. وقتي عشقهاي هرزه و پوچ کوچه و خياباني با نامه پراني و تلفن و لاس زدنهاي سبکسرانه را در اطراف خودم مي ديدم، هر چه بيشتر از اين خدا بدم مي آمد. آيا ارزشِ من از اين افراد کمتر بود؟ آيا خدا از شنيدنِ خواسته هايم لذت مي برد و به اين دليل برآورده کردنِ خواسته ام را به تعويق انداخت؟ آيا خدائي که از عبادت بندگانش و شنيدنِ ناله ها و نيازهاي آنان خوشي و لذتي در دلش پديد آيد، واقعاً «خدا»ست يا موجودي ساخته و پرداختة ذهن ما و همان خودِ ما ولي در مقامِ «موجودي برتر و تواناتر»؟!
اين ها را همان طور که در پست 71 سرگذشت واقعي يک عشق (با عنوان: گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...!) نوشتم، صرفاً «بده و بستان» نبود؛ چرا که تمايلِ من به معنويات نه از سال 1375 بلکه از ده سالگي ام آغاز شد و با تحقيق، مطالعه و پرسش، بالنده و عميـق تر شد.
من «او» را که براي زندگي ام برگزيده بودم، با اعتماد کامل و با نگرشي عميق به شخصيت، اعتـقادهاي پاک و جنبه هاي روحي «او» بود که هر کس در نگاهِ اول از خود بروز مي دهد. من مطمئن بودم که «او» انسان پستي نيست. «او» (هنوز هم) اگر از من پاک تر نباشد، پليدتر از من نيست... پس، تنها مي توانستم به جنبه هاي ديگري چون ثروت، اخلاق و جور بودن شخصيتم با «او» بـينديشم. براي من و شما که از فردا خبر نداريم، مسلماً نمي دانيم که اگر به شخصِ محبوبمان برسيم، آيا ويژگيهائي که داريم به يک زندگي آرام، شاد و مسالمت آميز منـتهي خواهد شد يا خير؟ اما اينها در زندگي روزمره به يقين قابل توصيف و پـيش بـيني نيست و شايد بسياري افراد باشند که فرض نخستين را بر اساسِ جور بودنِ جنبه هاي مختلف فردي - اجتماعي بنا مي نهند و به رسيدن به يکديگر مي انديشند و همين را هم از خدا مي خواهند. مي خواهند که نه در آن دنيا، بلکه در همين دنيا به يکي از خواسته هاي بي انـتهايشان برسند. آيا عبادت ها و نيکوکاري هائي که تا آن دوران ابتداي جواني از من سر زده بود، در اين حد نبود؟ پس من الان که بارِ گناهانم بسيار سنگين تر شده، نبايد هيـچ خواسته اي از پروردگار داشته باشم؛ چرا که سياهکاري هايم بسيار بـيشتر از اندک کارهايِ نيکم هستـند. اما مي دانم و مي دانيم که نبايد چنين بـينديشيم. خزانة نعمتهاي بي انـتهاي پروردگار تمام شدني نيست و بخشندگي او از آن هم بسيار بيشتر است.
نمي دانم... شايد نـتوانستم احساسم را به شما و ديگر خوانندگان انـتـقال دهم. شايد هم مشکل از قلم ناتوان من است. اما هر چند که گذشته ها، گذشته اند و من ديگر به «او» به عنوان کسي که اميدِ من در اين دنيا بود، نمي انديشم، اما پس لرزه هاي اعتـقادي، روحي و ديني آن هنوز هم با من است. شايد «او» فرشته اي بوده تا من بيشتر، دقيق تر و عقل گرايانه تر به روابط خدا - انسان بـينديشم.
اگر چنين باشد، از آن اهوراي مزدا (تواناي دانا) که فرشتة دوست داشتـني اش را مدتي ميهمان دلِ پر گناهِ من کرد، سپاسگزارم... و به معناي کاملِ ابديت به «او» مديونم.
دلشکستة سابق - بهنام





















