گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...! (سرگذشت واقعی یک عشق- 71)
♥ اين هائي که خواهيد خواند، گلايه ها و درد دلهاي من در روزهاي سختِ اواخر آبان و اوايل آذر 1375 بودند. پيش از هر داوري در قبالِ اين نوشته ها، دقيقه اي خود را به جاي بهنام بگذاريد... و اينها را با سوزِ دلِ برآمده از قلبِ شکستة او بخوانيد. سپاسگزارم.
***

در راهِ رفتن، تمامِ ماجراهائي را که با «او» داشتم، به خاطر مي آوردم. به دختر و پسرهاي جلفي که دست در دستِ هم از کنارم مي گذشتند و خنده هاي سبکسرانه شان پياده رو را به گند کشانده بود، بد نگاه مي کردم. تـنفر شديدي از آنان در وجودم احساس مي کردم. خودم را بسيار بالاتر از ايناني مي دانستم که تمايلات حيوانيي خود را با کلماتي سبک سرانه و به نام «عشق» در خيابانها به نمايش مي گذاشتـند. اين «به هم رسيدن»ها را اصلاً باارزش نمي دانستم که نگاهم به آنان حسرت بار باشد... اما... اما از خدا ناراحت بودم.
آن خدائي که شبها و روزهاي زيادي به دعاهايم گوش سپرده بود، آن خدائي که يکي از بنده هايش را نه به خاطرِ زيبائي، ثروتِ خانوادگي يا ديگر جنبه هاي پست، بلکه به خاطرِ وجودِ خودِ «او» و در حد پرستـش دوست مي داشتم؛ حتي بهتر از من مي دانست که اين «عشق» از حد تعريف شده اي که براي «عشق» تعريف کرده اند نيز فراتر رفته است. جنبه هاي جسماني به هيچ وجه نقشي در پديد آوردن و ادامه دادنِ آن نداشت؛ حتي همين دوست داشتن هاي بي حساب، مرا بيش از پيش به مسائل معنوي نزديک کرده بود. چه کتابهائي که پيش تر اصلاً به سراغشان نمي رفتم و پس از آشنائي با «او» مجموعه اي از آن کتابها را تهيه کردم و خواندم. يادم نمي رود که کتابي به نام «او» در نمايشگاهِ کتابي در دانشگاهمان ديدم و تنها به خاطرِ عنوانش خريدم!
وقتي اسم يکي از سازندگان يا بازيگرانِ فيلم يا سريالي را در تيتراژ برنامه مي ديدم، تا آن نام زيبا محو نمي شد، پلک هم نمي زدم. با تمام احساسم روي آن نام متمرکز مي شدم. چهره اش، رفتارش و شخصيتش در پيش چشمانم پديدار مي شد و پرده اي از اشک چشمانم را مي پوشاند. دو بار خوابِ «او» را ديده بودم و هر چقدر تلاش کردم تا دوباره به خواب روم، نشد!

از يک ماه پيش از آخرين صحبتمان به مکانهاي مقدس زيارتي مي رفتم و پنجه هايم در ضريح فلزي سرد آنجاها فرو مي رفت و نذرهاي فراواني مي کردم که با دعاهائي زيبا همراه بودند. نذرهائي که ناممکن نبودند اما پيش تر، کم تر به آنها اهميت مي دادم. اما... همين خدا... مثلِ يک نابينا و ناشنواي مادرزاد اينها را نديد و نشنيد يا نخواست که بـبيند و بشنود و مرا که تنها به او اميد داشتم، با سيلي اي سهمگين از خود راند. آري... اين خدائي که نيازها و دعاهاي يک مشت هوسباز را برآورده سازد و دعاهاي پاک و عاشقانة امثال مرا ناديده بگذارد، به دردِ من نمي خورد! بگذار من هم مثلِ همان افرادي که خدا دوستشان دارد و به خواسته هايشان اهميت مي دهد، «آزاد» و «راحت» زندگي کنم. چرا نگرانِ قضا شدنِ دو رکعت از نمازِ صبحم باشم؟ چرا به خاطرِ قضا شدنِ نمازهاي مغرب و عشائي که از فرطِ خستگي روزانه خواب ماندم و نخواندم، عذابِ وجدان پيدا کنم؟ اين همه سال از يازده سالگي که کلاس پنجم بودم تا آن زمان، روزة کامل گرفتم چه سود داشت؟ يادِ آن زنگِ ورزش در کلاس پنجمم و در اواخر دي ماه افتادم...
بچه بوديم و عشقِ به فوتبال نگذاشت با لبِ روزه حساب و کتاب کنم که تشنه مي شوم يا نه و بازي کردم. بچه ها را مي ديدم که در فاصلة بين توپ جمع کردنها، خطاها و استراحتهاي کوتاه به سوي شير آبِ حياط مي رفتـند و قلپ قلپ آب نوش جان مي کردند؛ من اما... با نگاهي به قطره هاي آب که به چاه مي رفت، تشنگي ام را تحمل مي کردم. نمي دانم آن روز چه طور به منزل رسيدم، اما از ياد نمي برم که تمامِ آن روز را از ظهر تا وقت افطار در خواب بودم و از فرطِ بي حالي و دهاني خشک نمي توانستم حرف بزنم! اين تجربه اي بود براي من تا از فردا و فرداهائي ديگر، انرژي و آبِ بدنم را در روزهاي روزه داري به خوبي مديريت کنم.

اين نوشتارهايم از روي تاجر مآبي و اعتقاد به بده و بستان نيست؛ منظورم اين است که چرا خدا خواست مرا اين گونه امتحان کند؟ چرا مرا با چيزهاي ديگري که شايد تحملش برايم آسان تر بود، نيازمود؟ من در آن روزهاي طلائي عشق نخستينم به هيچ جنبه اي از ظواهر مادي اهميت نمي دادم و تنها «او» را مي خواستم و بس. سرماية بزرگ دعاها، اعتقادها و پاک ماندنها (که مي توانستي اين گونه نباشي) کم سرمايه اي برايم نبود؛ اما خدا اين بزرگترين سرمايه ام را به هيچ انگاشت. در عوض تا مي توانست، عشقهاي (؟؟!) کثيف و هرزه اي را به من نشان داد با رسيدني آسان و (با پوزش از تمام خوانندگان) مرا در بخشندگي، توبه پذيري و اهميت داشتن پاکي بندگانش در اجابتِ دعاهايشان به شک انداخت. اين صدمة روحي و اعتقادي که بر من وارد شد، تا اکنون نيز با من است و من هنوز هم خدا را آن خدائي که ديگران خواسته اند به من بباورانند، به شمار نمي آورم و سعي کرده ام کمتر (و بسيار هم کمتر از کمتر) به مسائل ماوراءالطبيعي باور داشته باشم.

خواهرم و افراد ديگري سعي داشته اند به من بقبولانند که خدا شنيدنِ دعاهاي بندگانِ پاکش را بسيار دوست مي دارد و با اجابت نکردنِ دعاهايشان مايل است تا بيشتر به دعاهايشان گوش بسپارد؛ چرا که برايش لذت بخش است. اما... اما... ما مسلمان نماها خدا را تا پست ترين مقامها پائين آورده ايم و جنبه هاي حسي اي به او نسبت داده ايم که با ذاتش نمي خواند. خدائي که بشنود (سميع)، خدائي که شنيدنِ ناله ها و دعاهاي بنده هايش برايش لذتي معنوي به همراه آورد، نمي تواند خداي خوبي باشد. حرفهايم در اين زمينه بسيار است و در جائي ديگر، دوباره خواهم نوشت.