پگاهِ اولين روزِ بي « او » (سرگذشت واقعی یک عشق- 73)
درست به ياد ندارم که چه صحبت هاي ديگري بين ما گذشت... گوئي حضورِ او براي تنها نبودنم و به «او» نينديشيدنم، غنيمت بود. در سکوتي که بيشترِ دقيقه ها بينِ ما بود، با عليرضا به منزلشان برگشتيم. با تشکر، تعارفِ او را براي آمدن به داخل رد کردم و همان جا جلوي درب از هم خداحافظي کرديم.
راهِ ده دقيقه اي تا منزلِ پدري را در مدتي بيشتر و با گام هائي آهسته طي کردم. اصلاً نمي خواستم اين واقعيت تلخ را بپذيرم و با آن کنار بـيايم. مي انديشيدم و احتمال بسيار ضعيفي مي دادم که شايد «او» بعدها حرفش را پس بگيرد و تا پيش از فارغ التحصيلي آشيانة ويران عشقِ نخستينم را دوباره و «با هم» بسازيم. اما خود نيک مي دانستم که اين اتفاق اگر ناممکن نباشد، احتمال بسيار ضعيفي دارد که روي دهد. به هيچ صورتي نمي توانستم با اين مسأله کنار بـيايم. خود دريافته بودم که مانند پسرانِ لوس و نازپرورده اي شده ام که طاقت شنيدنِ «نه» ندارند و بايد هر چه و هر که را خواستند، برايشان فراهم کرد. اين خواسته ام، انـتخابي به وسعت يک زندگي بود و به آساني مي توان دريافت که ناکام شدن در آن نيز تا چه اندازه مي توانست روحيه و اعتـقادهايم را به هم بريزد.
آن شب، حدود ساعت 22 به منزل رسيدم. خسته تر و پر غصه تر از آني بودم که خانواده بخواهند دوباره از من پرس و جو کنند. نگاههاي دلسوزانه و نگرانِ مادرم را به خوبي به ياد دارم. مدتي در اتاقم به «او» انديشيدم. کمي در آن اتاق راه رفتم. به يادِ قولي که به «او» داده بودم، افتادم. به سمتِ کمد ديواري راه افتادم. پيراهن مشکي ام را که تنها در مراسم عزا و مراسمِ تشيـيع فاميل بر تن مي کردم، از چوب لباسي بيرون آوردم. کمي آن را وارسي کردم. گوئي آن را تازه خريده بودم. انگشتانم را بر آن مي کشيدم. در دلم غوغا بود. پوشيدنِ اين دفعه نه به خاطرِ مرگ کسي يا عزيزي، که براي مرگ عزيزترينم بود. مرگ دلم، عشقم... عشقِ نخستينم...

آن پيراهنِ سياه را در دسترس گذاشتم. آن شب به عمد نماز مغرب و عشاء را نخواندم. از خدا تـنفري باور نکردني پيدا کرده بودم. در دلم بر پروردگار به خاطرِ گزاردن نمازها و گرفتنِ روزه هايم منـت مي گذاشتم. به سوي اتاقم رفتم و روي تخت ولو شدم و بدونِ هيچ عذابِ وجداني به خاطرِ نخواندنِ نماز، آرام آرام به خواب رفتم. خوابِ «او» را ديدم يا نه؟ نمي دانم...
***

سه شنبه صبح 29 آبان 1375 از خواب که برخاستم، تازه متوجه مصيـبتي که بر من رفته بود، شدم. ناخودآگاه قطره اشکي بر گونه ام دويد. اي کاش مي توانستم دوباره به خواب روم و در دنيائي مجازي، بي خبر از «او» ساعتهايم را بگذرانم. نگاهي حسرت بار به واکمنِ قرمز و استريوي AIWA و نوار کاستي که ترانة «نحسي فال» هاتفِ آن را بارها و بارها گوش کرده بودم، انداختم. از شورِ عشقي که باعث مي شد آن نوار کاست را هيچ گاه از خودم دور نکنم، خاطره اي آميخته با افسوس و شکستي تلخ برايم به يادگار مانده بود...

بايد به کلاس ساعت هشت مي رسيدم. بلند شدم. پيراهنِ مشکي ام را با شلوار جين آبي کمرنگ پوشيدم و بيرون آمدم.
نخستين کلاسهاي صبح اگر بدونِ تأخير برگزار شوند، فرصتِ زيادي براي گفتگو بين همرشته ايها نمي ماند؛ چرا که همه با هم و دقيقه هائي پيش از شروع درس به هم مي رسند. چون کاپشن بر تنم بود، دوستانم در نگاهِ نخست متوجه پيراهنِ مشکي ام نشدند.
استاد سرِ وقت آمد. کلاس «ترموديناميک» را به دليل ماهيت رياضي و فيزيکي آن بسيار دوست مي داشتم. در سرِ کلاس اين درس اصلاً به چيزي جز ترموديناميک نمي توانستم بينديشم؛ چه استاد نسبتاً سريع تدريس مي کرد و من نيز عادت داشتم تا ابتدا روابط بين فرمولها را درک کنم و سپس در جزوه بنويسم و اين خود زمانبر بود. در طولِ کلاس کمتر به «او» انديشيدم و اين برايم بهتر بود.
کلاس که به اتمـام رسيد، زود به کتابخانه رفتم. محيـطِ کلاس، مرا به يـادِ آن روزها و ماههائي مي انداخت که به «او» مي انديشيدم و اگر در اين فضا نمي ماندم، بهتر بود.