شمع و پرنده

 

در سالهائي که در دورة راهنمائي و دبيرستان درس مي خواندم، «قصة شب» راديو را که ساعت 22 هر شب (به جز پنجشنبه ها) پخش مي شد، با علاقه گوش مي کردم. برنامه اي ادبي هم با عنوان «با محرمان خلوت انس» پس از قصة شب اجرا مي شد که يک گروه کر چند بيتي از اين شعر زيباي حافظ را مي خواند.

امروز که به سر کار مي آمدم، ياد آن داستان هاي جذاب و خاطره انگيز و برنامة «با محرمان خلوت انس» افتادم. اين شعر را به دليل اين که با حال و هواي اين روزها همخواني دارد، در زير مي آورم.

 

اي پيک راستان خبر يار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

 

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور

با يار آشنا سخن آشنا بگو

 

برهم چو مي‌زد آن سر زلفين مشکبار

با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

 

هر کس که گفت خاک در دوست توتياست

گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

 

آن کس که منع ما ز خرابات مي‌کند

گو در حضور پير من اين ماجرا بگو

 

گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود

بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو

 

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير

شاهانه ماجراي گناه گدا بگو

 

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان

با اين گدا حکايت آن پادشا بگو

 

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک مي‌فشاند

بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو

 

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو

 

حافظ گرت به مجلس او راه مي‌دهند

مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

 

حافظ