تـنها در اسکله

چيزِ زيادي از کلاس يا کلاسهاي چهارشنبه به ياد ندارم؛ اما مسلم است که با نگاهي پر از حسرت از آن محلي که آخرين حرفهايم را با «او» زدم، گذشتم. بيشترِ ساعتهاي چهارشنبه را در کتابخانه و با مجلاتِ داخلي و بين المللي گذراندم. شايد مي خواستم کمتر در خودم باشم و «او» را به ياد نياورم.

بعد از ظهر چهارشنبه پس از اين که به منزل آمدم، استراحتِ کوتاهي کردم و ساعتي پس از آن، به سوي منزل خاله ام رهسپار شدم. عليرضا بر سر کوچه بود. با هم قدم زنان در خيابانِ دانشگاه راه رفتيم. عليرضا به من گفت: «خاله پريشب به من زنگ زده بود ازم پرسيده بود بهنام چه اش شده؟ من هم گفتم نمي دونم! چي مي تونستم بگم آخه...؟!»

خاله اي که عليرضا از آن نام برد، مادرِ من بود. از عليرضا تشکر کردم. باز گفت: «بعد از اون هم هر وقت خاله زنگ مي زنه خونه مون، از من در موردِ تو مي پرسه. منم همون حرفي رو که قبلاً بهش زدم، مي گم...» به عليرضا گفتم: «احتمالاً تا الآن فهميده که موضوع چيه... آدم که اين قدر خِنگ نيست که ندونه پسرِ بزرگش چرا به اين حال و روز افتاده...! اتفاقاً خواهرم هم همون شب با دامادمون اومده بودن خونه مون... منم اصلاً اختيارِ خودم رو نداشتم. اومد پيشم چند بار گفت: بهنام! بهنام خوشگلم! به من بگو چي شده... اما من چيزي بهشون نگفتم».

نگاهي زير چشمي به عليرضا کردم و گفتم: «عليرضا...! واقعاً من خوشگلم؟!». عليرضا نيشش به لبخند باز شد.

***

فکرم پيشِ امتحانِ ميان ترم درس «کينـتيک و دگرگونيهاي فازي» بود. روزها را به خواندن جزوة درسي و مطالعة کتابهائي که از کتابخانة مرکزي دانشگاه گرفته بودم، مي گذراندم. احساس مي کردم که با اين کار «او» را به طورِ گذرا فراموش مي کنم. تمرکزم روي درسها بيشتر شده بود. از خواندنِ کتابهاي زبان اصلي لذت بيشتري مي بردم و تمرکزم روي آنها بسيار بالا رفته بود. هر چند اين خود مي توانست برايم نقطة قوتي باشد تا کمتر به «او» فکر کنم، اما از اين که به اين نتيجه برسم که شايد عشق نخستينم، يک عشقِ گذرا بود و با نديدن و حرف نزدن با «او» از ميان مي رود، بسيار ناراحت مي شدم. همين احساس باعث مي شد تا نخواهم اصلاً به «او» فکر نکنم و در روزها و ماههاي نخست، ممکن هم نبود که بي يادِ «او» سر کنم.

چشم انـتظار

تصميمِ ديگري که در همان روزها گرفتم، اين بود که ديگر از دخترانِ همرشته اي و حتي «نفيسه» که احساس خاصي نسبت به او نداشتم، جزوه نگيرم. نگران اين بودم که چگونه بدونِ بروزِ سوءتفاهم براي نفيسه يا ديگر همرشته ايهايم اين تصميم را عملي کنم. من که بيشترِ مواقع جزوه ها را از خانمها و بيشتر از نفيسه مي گرفتم، حالا تنها از پسرها مي گرفتم. مسعود در اولين روزِ هفتة پس از 28 آبان 1375 متوجه اين تغيـيرِ رويه ام شد. با لبخندِ مرموزانه اي به نزديکم آمد و گفت: «چرا ديگه از خانمها جزوه نمي گيري...؟! نکنه مي خواي بهشون وابسته نشي!!» و من هم گفتم: «من مگه چه قدر مي تونم عاشقِ دخترها بشم؟! همون يه باري که عاشق شدم، به اندازة کافي دلم سوخت و شکست... ديگه جائي ندارم که عاشق يکي ديگه بشم...!».

از آن روزها بارِ گرفتنِ جزوه به دوش مسعود و محمد حسين عزيز افتاد.

***

در اولين هفتة پس از دوشنبه 28 آبان 1375 و در فاصلة استراحت ميانِ دو درس، با مسعود و محمد حسين در همان کلاسي که گفته هاي «نيـچه» بر ديوارش نقش بسته بود، نشسته بوديم. جزوه هاي «کينتيک و دگرگونيهاي فازي» روبرويمان بود و براي امتحانِ ميان ترم مي خوانديم.

 

نیچه

فردريش ويلهلم نيچه 

 

تا پايانِ تابستانِ آن سال از لحاظِ مشکل پوسيدگي دندانم مشکلي نداشتم. حتي دردي که مجبورم کند به دندان پزشک مراجعه کنم، به سراغم نيامده بود. در آن روزهاي تلخ و سياهِ انتهاي دومين ماهِ غم انگيزِ پائيز، به خاطر فشار عصبي زيادي که تحمل مي کردم، دردِ شديد دندانم آغاز شد و روز به روز بر شدتِ آن افزوده شد. تراکم کلاسها و درسها و در پيش بودنِ امتحانهاي ميان ترم باعث شد که فرصت نوبت گرفتن و مراجعه به دندان پزشک را نداشته باشم. مجبور به تحمل دردِ بسيار شديد دندانم بودم. کپسولهاي «مفناميک اسيد» را هميشه به همراه داشتم و درست يا نادرست، خود-درماني مي کردم. در همان کلاس دو کپسول مفناميک اسيد را به فاصلة کمتر از يک ساعت خوردم. مسعود عزيز به من گفت: «اين قدر زياد کپسول نخور... بدنت مقاوم مي شه ها!» گفتم: «نمي تونم تحمل کنم. من هم ايني رو که گفتي مي دونم... اما فعلاً فرصت رفتن به دندانپزشکي رو ندارم...».

 کپسولهای مفنامیک اسید

وقتي به آن روزها مي انديشم، کپسول هاي سبز و زرد مفناميک اسيد نـقش پر رنگي در گوشة ذهنم دارند.

حالم خيلي وخيم بود. اعصابِ درستي نداشتم. کم حوصله بودم. چهره ام بسيار افسرده مي نمود. دردِ دندانم همان اندک تحملم را هم از من گرفته بود. اصلاً پسرِ جذابي نبودم. بيشتر ميل به مطالعه داشتم. حوصلة شرکت در بحثها و گفتگوهاي بينِ همرشته ايها را نداشتم. با اين حال، مانورم روي درسها به طور اعجاب انگيزي افزايش يافته بود. درس کينتيک و دگرگونيهاي فازي را دو بار خوانده بودم و باز هم به دنبال يافتنِ نکته و مسأله اي بودم که به آن توجه نکرده بودم و ممکن بود در امتحانِ همان هفته بيايد.

                     یاری از تو و در خود شکستن

***

بر روي صندلي دسته دار فلزي در کلاس درس «کينتيک و دگرگونيهاي فازي» نشسته بودم. استاد کمي صحبت کرد و با آرامشي خاص و پس از آن که انگشتانِ شست و اشارة دستش را به زبان مي زد، ورقة امتحان را از روي دستة اوراق بر مي داشت و به دانشجوها مي داد. امتحانِ ميان ترمِ اين درس بود و نخستين محک زدنِ جدي من، براي اين که بدانم آيا با وجودِ شکستِ سنگين در عشقِ نخستينم مي توانم از توانائي هاي ذهني و روحي خودم استـفاده کنم يا خير؟