
در سالهاي دور کودکي، يکي از ترانه هاي شـ ـهـره را خيلي دوست ميداشتم و آن را بسيار گوش ميدادم. لحن و تُنِ صدا و موسيقي سادة آن را به خاطر سپرده بودم و هنوز هم با تمام جزئياتش به ياد دارم. در آن دوران شيرين، به من، مفاهيمي چون عشق و دوست داشتنِ کسي از جـ ـنـس مخالف نيامده بود. کسي از کودکي چون من انتظار نداشت که به عشق، غصة عشق، چشم انتظاري و چون اينها بينديشد.
در طول سالها، آن نوار کاستِ دوست داشتني را گم کردم... مثل اسباب بازيها و خيلي چيزهاي ديگري که برايم نوستالوژي خوش کودکي و نوجواني را زنده ميکنند. هر از گاهي در گوشه و کنار، قسمتهائي از آن را ميشنيدم؛ تا اين که ساليان سال گذشت و دلم، بسيار براي آن خاطرات خوشي که از شنيدن اين ترانه داشتم، تنگ شد.
پايان يافتن رابطه ام با «او» و ماجراهاي پس از آن، نياز رواني شديدي را در من براي شنيدن دوباره و چند بارة آن ترانة خاطره انگيز ايجاد کرد. به بيشترِ همکلاسيهاي دانشگاهي و دبيرستاني، دوستان و بستگانم سپرده بودم که اگر اين آهنگ را دارند، برايم بياورند يا ضبط کنند. آن سالها هنوز سي دي فراگير نشده بود و دسترسي به آهنگها بسيار محدودتر از حالا بود.
خدا ميداند که چه قدر در انديشة اين آهنگ بودم... در سيزده بدرها، تاکسيها، اتوبوسهاي بين شهري و حتي خط واحد سراپا گوش بودم تا شايد اين ترانه را بشنوم. يادم هست در آذرماه 1376 براي تهية يک کتاب درسي به کارخانة شيشة قزوين رفتم تا کتاب هندبوک سه جلدي مفيدي را که مهندسان اين شرکت ترجمه کرده بودند، خريداري کنم. مدير وقت محترم کارخانه وقتي با من آشنا شد و سئوالهائي دربارة دانشگاه، رشته و استادانم از من پرسيد، اين کتاب سه جلدي را به من اهداء کرد.
با تشکر فراوان از مدير محترم کارخانه و با روحيه اي خوب از آن جا بيرون آمدم. منتظر ماشين بودم تا برگردم. يک پيکان سفيدِ مسافرکشِ شخصي نگه داشت و سوار شدم. تا رسيدن به «دروازة رشت» پنج دقيقه اي راه بود. آهنگي از شـ ـهره تمام شد. با شروع آهنگِ بعدي، انگار دنيا را به من دادند... خودش بود...
در صندلي عقبِ ماشين در حالتي رؤياگونه به سر ميبردم. ذهن و دلم به سالهاي دور پر کشيد. به «او» و رفتنش فکر کردم و اين که چه قدر اين آهنگ به حال و روز من در روزهاي پس از «او» شبيه بود؛ با اين تفاوت که «کمتر کسي براي من ميمرد...»....
وقتي به مقصد رسيديم، به آخرين کلمه ها و آهنگي که پخش ميشد، گوش دادم و با حالتي عارفانه و بسيار آرام، کراية صد توماني آن زمانها را به راننده دادم و درب عقب را به آرامي تمام بستم و دور شدن آن پيکان نازنين را به نظاره نشستم...

***
خدا کنه زنده بشه دوباره... از روزگار نگيره باز کناره
خدا کنه... بياد بيرون از خونه اش...
تا بنشينه کفتر عشق رو شونه اش...
***
اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...
بسته شده زبونش... رو به زواله جونش...
تو غصه هاش اسيره... خدا کنه که نميره
***
اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...
نه حالِ گريه داره نه ميلِ خنده داره...
نه بيقرارِ ياره... نه فکرِ روزگاره
***
اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...
وقتي سر زبون داشت... سرزنده بود و جون داشت
همه براش ميمردن براش قسم ميخوردن...
عشقاي آتشين داشت... هزار تا همنشين داشت...