صورتـحساب عشق

 

پسر بچه اي يک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزي بود، دستهايش را با حوله تميز کرد و نوشته را با صداي بلند خواند. او نوشته بود:

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه: 5000 تومان

مراقبت از برادر کوچکم: 2000 تومان

نمره رياضي خوبي که گرفتم: 3000 تومان

بيرون بردن زباله: 1000 تومان

جمع بدهي شما به من: 12000 تومان

مادر نگاهي به چشمان منتظر پسرش کرد؛ چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب اين را نوشت:

 بابت 9 ماه بارداري که در وجودم رشد کردي هيچ

بابت تمام شبهائي که به پايت نشستم و برايت دعا کردم هيچ

بابت تمام زحماتي که در اين چند سال کشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ

بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازي هايت هيچ

و اگر شما اينها را جمع بزني خواهي ديد که:

هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است...

وقتي پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالي که به چشمان مادرش نگاه مي کرد، گفت: مامان… دوستت دارم.

آن گاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت: « قبلاً به طور کامل پرداخت شده».


نتيجه گيري منطقي:

جايي که احساسات پا مي گذارد، منطق کور ميشود.

مادر متوجه نشد که پسرش سرش کلاه گذاشته است؛ چون جمع بدهي ۱۱ هزار تومان مي شود نه ۱۲ هزار تومان!

 

اين نوشتار از وبلاگ « به کوروش چه خواهيم گفت؟» انتخاب شده است.

آقاي ...! يه لحظه صبر کنيد... (سرگذشت واقعی یک عشق- 53)

 

به سمت انتهاي راهرو گام برداشتم. آن دختر در حالي که سرش را پائين انداخته بود، قدم زنان به سمتي که من بودم مي آمد. شک کردم که «او» باشد. حالت راه رفتنش شباهت زيادي به «او» نداشت. وقتي نزديکتر شدم، فهميدم که«او» نيست. آن دختر انگار تعجب کرده بود که من از دور او را ميپايم. وقتي اطمينان يافتم که او، «او» نيست، بي هدف از کنارش گذشتم.

به ساعتم نگاه کردم. ساعت ده و نيم را نشان ميداد. بيشتر احتمال ميدادم که «او» تأخير داشته باشد تا اين که نيايد؛ به همين دليل مدتي هم خود را با مطالعة روزنامه هاي نصب شده در تابلوي اعلانات و خواندن بخشنامه هاي دانشگاهي سرگرم کردم. سپس به سالن عمومي کتابخانه رفتم؛ جائي که مطمئن بودم که اگر «او» بيايد و مرا نيابد، به آنجا خواهد آمد. تمرکز زيادي در هنگام مطالعه نداشتم. خدا خدا ميکردم که «او» اگر تا کنون نيامده، ديگر امروز نيايد. سر رشتة تمام صحبتهائي را که ميخواستم با «او» در ميان بگذارم، از دست و ذهنم خارج شده بود. وقتي براي رفتن به رستوران دانشجوئي آماده ميشدم، اطمينان پيدا کردم که...

            

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

جوينده، يابنده است...

      

در سالهاي دور کودکي، يکي از ترانه هاي شـ ـهـره را خيلي دوست ميداشتم و آن را بسيار گوش ميدادم. لحن و تُنِ صدا و موسيقي سادة آن را به خاطر سپرده بودم و هنوز هم با تمام جزئياتش به ياد دارم. در آن دوران شيرين، به من، مفاهيمي چون عشق و دوست داشتنِ کسي از جـ ـنـس مخالف نيامده بود. کسي از کودکي چون من انتظار نداشت که به عشق، غصة عشق، چشم انتظاري و چون اينها بينديشد.

در طول سالها، آن نوار کاستِ دوست داشتني را گم کردم... مثل اسباب بازيها و خيلي چيزهاي ديگري که برايم نوستالوژي خوش کودکي و نوجواني را زنده ميکنند. هر از گاهي در گوشه و کنار، قسمتهائي از آن را ميشنيدم؛ تا اين که ساليان سال گذشت و دلم، بسيار براي آن خاطرات خوشي که از شنيدن اين ترانه داشتم، تنگ شد.

پايان يافتن رابطه ام با «او» و ماجراهاي پس از آن، نياز رواني شديدي را در من براي شنيدن دوباره و چند بارة آن ترانة خاطره انگيز ايجاد کرد. به بيشترِ همکلاسيهاي دانشگاهي و دبيرستاني، دوستان و بستگانم سپرده بودم که اگر اين آهنگ را دارند، برايم بياورند يا ضبط کنند. آن سالها هنوز سي دي فراگير نشده بود و دسترسي به آهنگها بسيار محدودتر از حالا بود.

خدا ميداند که چه قدر در انديشة اين آهنگ بودم... در سيزده بدرها، تاکسيها، اتوبوسهاي بين شهري و حتي خط واحد سراپا گوش بودم تا شايد اين ترانه را بشنوم. يادم هست در آذرماه 1376 براي تهية يک کتاب درسي به کارخانة شيشة قزوين رفتم تا کتاب هندبوک سه جلدي مفيدي را که مهندسان اين شرکت ترجمه کرده بودند، خريداري کنم. مدير وقت محترم کارخانه وقتي با من آشنا شد و سئوالهائي دربارة دانشگاه، رشته و استادانم از من پرسيد، اين کتاب سه جلدي را به من اهداء کرد.

با تشکر فراوان از مدير محترم کارخانه و با روحيه اي خوب از آن جا بيرون آمدم. منتظر ماشين بودم تا برگردم. يک پيکان سفيدِ مسافرکشِ شخصي نگه داشت و سوار شدم. تا رسيدن به «دروازة رشت» پنج دقيقه اي راه بود. آهنگي از شـ ـهره تمام شد. با شروع آهنگِ بعدي، انگار دنيا را به من دادند... خودش بود...

در صندلي عقبِ ماشين در حالتي رؤياگونه به سر ميبردم. ذهن و دلم به سالهاي دور پر کشيد. به «او» و رفتنش فکر کردم و اين که چه قدر اين آهنگ به حال و روز من در روزهاي پس از «او» شبيه بود؛ با اين تفاوت که «کمتر کسي براي من ميمرد...»....

وقتي به مقصد رسيديم، به آخرين کلمه ها و آهنگي که پخش ميشد، گوش دادم و با حالتي عارفانه و بسيار آرام، کراية صد توماني آن زمانها را به راننده دادم و درب عقب را به آرامي تمام بستم و دور شدن آن پيکان نازنين را به نظاره نشستم...

                   

***

خدا کنه زنده بشه دوباره... از روزگار نگيره باز کناره

خدا کنه... بياد بيرون از خونه اش...

تا بنشينه کفتر عشق رو شونه اش...

***

اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...

بسته شده زبونش... رو به زواله جونش...

تو غصه هاش اسيره... خدا کنه که نميره

***

اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...

نه حالِ گريه داره نه ميلِ خنده داره...

نه بيقرارِ ياره... نه فکرِ روزگاره

***

اين دل ديوونه کجاست چه ساکت و چه بيصداست...

وقتي سر زبون داشت... سرزنده بود و جون داشت

همه براش ميمردن براش قسم ميخوردن...

عشقاي آتشين داشت... هزار تا همنشين داشت...

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست...

 

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست
هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
از چشم خود بپرس که ما را که مي‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاک توان ديد چون هلال
هر ديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقه رندي که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست
نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست

رنجهاي يک سرباز عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 52)

          

من و تعدادي از دانشجويان دختر و پسر به همراه مسافراني که همراهمان بودند، از ميني بوس پياده شديم. تعداد دانشجوها کم بود و هر کسي راه خودش را ميرفت. تازه فهميديم که چرا رانندة ميني بوس مجبور شده بود نرسيده به مقصد نگه دارد... جادة منتهي به دانشگاه را خراب کرده بودند تا راهي نو بسازند و آسفالت کنند. تمام روزهاي بهار و تابستان خبري نبود و درست در وسط فصل پائيز و در اين هواي توفاني به جان راهِ قديمي افتاده بودند. تقريباً هميشه همين طور بوده و انگار خواهد بود.

باد بسيار پر زور مينمود. چند بار از مسيري که پياده گام بر ميداشتم، به چپ و راست منحرف شدم. بادِ سرد به چشمانم ميخورد و اشک آنها را در مي آورد. پيشاني ام حسابي يخ کرده بود. يقة کاپشنم را به ندرت بالا ميزنم ولي آن روز و آن ساعت به اجبار چون پرنده اي در سرمايِ زمستان در کاپشنم فرو رفتم و يقة کاپشن چرمي ام را بالا زدم.

«او» را به خوش قولي شناخته بودم؛ پس حتماً در اين هوا هم که شده خواهد آمد. خيلي دوست داشتم که از ميني بوس پياده نميشدم و با همان به منزل برميگشتم. اما اين درخواستي بود که من داشتم و اگر «او» در اين هواي توفان زده از...

 

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

قراري که گذاشته شد... (سرگذشت واقعی یک عشق- 51)

    

دوشنبه 14 آبان 1375 حدود ساعت 19 بعد از ظهر و در هنگامي که تاريکي همه جا را فرا گرفته بود، از دانشگاه به منزل بازگشتم. هوا سوز نسبتاً سردي داشت. همچون بيشتر اوقات، کسي در منزل نبود. کاپشن چرم مشکي ام را در آوردم. با همان بلوز يقه دار زرشکي و شلوار جين آبي کمرنگ در اتاق پذيرائي قدم ميزدم و فکر ميکردم. چون روزهاي گذشته و در تنهائي خودم، حرفهائي را که سرانجام بايد به «او» ميزدم، مرور ميکردم. چندين و چند بار... گوئي بايد در دادگاهي حاضر ميشدم و بايد در گفته هايم دقت زيادي به خرج ميدادم تا محکوم نشوم... و برايم چه محکوميتي بالاتر از نااميدي از «عشق نخستين» ميتوانست وجود داشته باشد؟ فکرم به قراري مشغول بود که با «او» گذاشته بودم.

براي آن روز با خود عهد بسته بودم که از «او» بخواهم تا روزي و ساعتي را تعيين کند تا حرفهايم را بزنم. حرفهائي که در دلم و ذهنم انباشته شده بودند و گذشت زمان تنها مرا خسته تر و افسرده تر ميکرد. سرانجام، شهامت به خرج دادم و در پايان يکي از کلاسهاي قبل از ظهر و در بيرون کلاس «او» را فرا خواندم. گفتم: «صحبتهائي هست که بايد بهتون بگم... اگه مسأله اي نيست، روز و ساعتي رو تعيين کنيد تا با هم صحبتي داشته باشيم». «او» انگار در همان لحظه هاي اول نتوانست حدس بزند که براي چه ممکن است وقت ملاقات خواسته باشم و خواستة من چه خواهد بود؛ اما چند ثانيه اي به صورتم نگاه کرد و خيلي راحت و بدون فکر گفت: «شنبه ساعت 10 صبح خوبه...؟». گفتم: «کدوم شنبه؟!» «او» دستش را به سمتي دراز کرد و پاسخ داد: «همين شنبه اي که مياد» و قرارمان شد شنبه 19 آبان 1375.

     

در آن شبِ 14 آبان، يک لامپ مهتابي لوله اي تنها چيزي بود که اتاق را روشن ميکرد...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

حرفم را بايد به «او» بگويم... (سرگذشت واقعی یک عشق- 50)

     

از اوايل آبان ماه 1375 به طرز غريبي رفتارهاي «او» را زير نظر گرفته بودم. هر چند تا جائي که امکان داشت از مواجهة مستقيم با «او» پرهيز ميکردم، اما دورادور رفتار، حرکتها و حرفهاي «او» را با دقت بررسي ميکردم. نگاههايم مانند کسي بود که ميخواست آخرين نگاهها را قبل از انتخاب واپسين داشته باشد. گوئي ميخواستم مطمئن شوم که آيا «او» آنچنان که من در ذهن خودم ميپنداشتم، هست يا خير؟ چشمانم هميشه رفتار سنگين و آرام «او» را در محوطة دانشگاه ميديد و هنگامي که وارد کلاس يا جمع دختران همرشته اي اش ميشد، نوعي شيطنت خاص و مرموز را در «او» ميديدم. اين شيطنتهاي آميخته با لبخندي بسيار زيبا و بيصدا که با حالت دوست داشتنيِ چشمانش تناسب فريـبائي را پديد مي آوردند، حتي تا کنون در دختران ديگر نديده ام. اصلاً انگار «او» را با همين نگاهي که بر دلم مينشست و با همان حالت افقي و باريک لبهايش ميشناسم... که در انگارة من، به هيچ وجه با نگاههاي ديگران قابل مقايسه نيست. جالب اينجاست که تا جائي که به ياد دارم، نديدم که «او» آرايش مشخصي داشته باشد. از ساية چشم استفاده نميکرد مگر...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عکسهائی از مراسم ازدواج نانـ ـسی عـ ـجـرم

براي ديدن تصاويري از مراسم ازدواج « نـانـ ـسي عـ ـجـ ـرم» خواننده محبوب لبناني به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

هوا را از من بگير... «اميد» را نه... (سرگذشت واقعی یک عشق- 49)

    

شرايط روحي بدي داشتم. احساسي آميخته با اضطراب، نااميدي از شنيدن جواب مثبت «او» و عدم تمايل به در ميان گذاشتن مستقيم احساسم با «او». شايد بيشتر ميل داشتم تا در اين حالت معلق باقي بمانم تا اين که (به احتمال زياد) از «او» جواب رد بشنوم. من اما تا کي ميتوانستم اين گونه بلا تکليف بمانم؟ تا کي ميتوانستم آب شدن ذره ذرة وجود جوانم و دست و پا زدن در ميان خواستة قلبي و واقعيت بيروني را شاهد باشم؟ بايد کاري ميکردم.

مدت زيادي با خود انديشيدم. تمام حالتهاي ممکن را بررسي ميکردم. حرفهائي را که بايد ميگفتم، سبک و سنگين ميکردم. با توجه به حساسيتي که «او» نسبت به برخي گفته ها و برخوردها داشت، سعي ميکردم تا از جمله هاي غير مستقيمي که به خوبي منظورم را در بر دارند، استفاده کنم. هنوز هم که به آن روزها مي انديشم، از اين که شهامتِ گفتنِ گفته هاي قلبي ام را در خودم ميپروراندم، متعجب ميشوم. هنوز هم از اين که چطور آن پسرِ پر شور و شر و حساس، آن گفته ها را بر زبانش جاري کرد، در شگفت ميمانم.

روزهايم شده بود راه رفتن در اتاقهاي منزل، خيابان يا محوطة دانشگاه و پيدا کردن جمله هائي که بايد ميگفتم. عصرها که به منزل باز ميگشتم، در خلوت و تنهائي خودم آن جمله ها را بر زبان مي آوردم. نميدانم متوجه هستيد که چه قدر «فکر کردن» به گفتاري که «خواهيم گفت» با آن چه بر زبانمان جاري ميشود، متفاوت است؟ آيا به اين فکر کرده ايد که تا چه اندازه طرز بيان، لحن گفتار، آرامش و يا عصبي بودنمان در «انديشيدن به گفتار»، با گفته هائي که به طرف مقابلمان ميگوئيم، متفاوتند؟ آن روزها نيک ميدانستم که چه کار دشواري در پيش رو دارم اما گريزي از آن نبود.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عکسهای خفن

اگه اجازه بدید در این پست قصد دارم میزان کنجکاوی شما خوانندگان عزیز رو محک بزنم. فرقی نمیکنه که دختر باشید یا پسر. تنها بدونید عکسهائی رو که در زیر (در واقع در ادامه مطلب) براتون گذاشتم، ممکنه «غـیر اخلاقی» باشند. شما میتونید به ادامه مطلب نروید و عکسها رو نبینید. تنها خواهشم اینه که در بخش نظرها واقعیت رو بنویسید.

حالا بریم ببینیم کی میتونه جلوی خودش رو نگه داره...!

برای دیدن عکسهای خفن از «جـکوزی بـ ـانـ ـوان» و تن پوشهای مخصوص آنان به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

چرا باید قلب کسی را شکست...؟

در وبلاگ « سرگذشت تلخ » مطلبي خواندم که برايم بسيار پر مفهوم بود. حيفم آمد که خوانندگان عزيزم را از لذت خواندن اين متن محروم کنم. در اين نوشتار کوتاه آمده بود:

 

عشق امانت با ارزشي است که هر کس آن را در قلبش نگه مي دارد.

براي همين است که هر وقت بخواهي عشقت را از کسي پس بگيري،

بايد قلبش را بشکني...

ما چقدر زود باوریم...

دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را مي‌گذراند به خاطر پروژه‌اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل سخت يا حذف ماده شيميايي «دي هيدورژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براي اين درخواست خود، دلايل زير را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مي‌شود.

۲- يک عنصر اصلي باران اسيدي است.

۳- وقتي به حالت گاز در مي‌آيد بسيار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد مي‌شود.

۵- باعث فرسايش اجسام مي‌شود.

۶- حتي روي ترمز اتومبيل‌ها اثر منفي مي‌گذارد.

۷- حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلي علاقه‌اي نشان ندادند و اما فقط يک نفر مي‌دانست که ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوي فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!!


اين مطلب از سايت هفت شنبه انتخاب شده است.

نـدا (سرگذشت واقعی یک عشق- 48)

               

خواهرم در دورة راهنمائي با يکي از دختران محله هاي مجاور که وضع مالي بهتري از ما داشتند، همکلاس بود. «ندا» پدرش را در کودکي از دست داده بود و مادر جوانش به خاطر داشتن يک تکيه گاه و حامي با مردي ديگر ازدواج کرد. ندا اما مادرش را به خاطر اين کار هرگز نبخشيد. با وجود درخواستهاي شوهر مادرش براي زندگي در کنار هم، درخواست آنها را رد کرد و به نزد عمه اش رفت و زندگي با عمه، شوهر عمه و دو پسر عمه (يکي بزرگتر و ديگري کوچکتر از خودش) را به زندگي در کنار شوهر مادر ترجيح داد. دختر بسيار درسخواني بود و شاگرد ممتاز مدرسه به شمار ميرفت. خواهرم با ندا رابطة صميمانه اي داشتند و با هم درس ميخواندند. با حرفهائي که خواهرم در مورد ندا زده بود، احساس دلسوزي نسبت به او داشتم. چهرة معصوم، زيبا و رنج کشيدة ندا نيز احساس احترامي را در من بر مي انگيخت که حتي پس از اتمام دورة راهنمائي و تفاوت رشتة تحصيلي و دبيرستان ندا و خواهرم، باز هم همان احساسها را داشتم اما هيچ وقت به طور جدي بر زبان نياوردم.

خواهرم روزي به منزل آمد و گفت ندا انشايش را در کلاس خوانده بود و «خانواده» موضوع انشاء بود. ندا از پدر مرحومش گفت و از بي وفائي مادر و تنها گذاشتنش و ازدواج با مردي ديگر و اين که ديگر مادر براي او ارزش ندارد. اشک معلم و همکلاسيها را در آورده بود و هق هق گرية بچه ها کلاس را فرا گرفته بود...

    

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

غصه هايم در شب حنابندان عزيزم (سرگذشت واقعی یک عشق- 47)

               

يازدهم مهرماه 1375 بود که عزيزم سرانجام ازدواج کرد و رفت و از جمع چهار نفرة ما يکي کم شد. قبول شدنم در دانشگاه و دلبستگي شديدم به درس نگذاشت تا وجودش را آن گونه که بايد و شايد درک کنم؛ به خصوص که در سال آخر حضورش در خانواده، ديگر به همسرش تعلق داشت و کمتر با ما بود. با رفتنش انگار خانة ما را سکوتي سنگين فرا گرفت. من که آرزوي محيطي ساکت و آرام براي درس خواندن و مطالعة منابع به زبان اصلي را داشتم، شايد ديگر به هدفم رسيده بودم... اما نه اين چنين. آن ظاهراً مزاحمتهاي گاه و بيگاهش و يا آمدن دوستان و آشنايانمان در اوج تمرکز و درس خواندن و امتحان اگر چه دقايقي باعث به هم ريختن اعصاب و از دست رفتن تمرکزم ميشد، اما زنگ تفريحي اجباري بود و به من اجازه ميداد تا با انرژي بيشتري به مطالعه مشغول شوم.

در مراسم حنابندان عزيزم به «او» فکر ميکردم و اين که سرانجام من و «او» چه خواهد شد؟ سوز سرد هوا رفته رفته خود را مينماياند و گوئي بر دلم نشسته بود که عاقبت عشق نخستين من نيز همين گونه سرد و سوزناک خواهد بود...

     

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

حضور خوانندگان پیگیر وبلاگ:  "از سفر برگشتم..."

از سفر بازگشتم و « او»ي اين وبلاگ را ديدم.

کسي که يادش به عنوان يک « عشق نخستين» تا ابد در دل و ذهنم بر جاي خواهد ماند و به عنوان «شريک زندگي آينده ام» در نظر داشتم و اکنون به کسي ديگر تعلق دارد...

نوستالوژي خاطرات خوب قديمي برايم زنده شد. در فضائي متين، صميمي و دوستانه با هم صحبت کرديم. صحبتي راحت و صميمي. ديگر خبري از آن نگراني و اضطراب که سالها پيش با ديدنش گريبانگيرم ميشد، نبود. آرامش « او» نيز برايم آرامبخش بود. انگار «او» نيز از ديدن و شنيدن موفقيتهاي يکي از همرشته اي هايش خوشحال بود.

پس از بدرود، حرفهاي ناگفتة زيادي بر جاي ماند...


  توضيح: لينک دريافت و نمايش « نظرات» را در اين پست به طور عمد غير فعال کرده ام. در صورتي که در نظر داريد برايم يادداشتي بنويسيد، در يکي از ديگر پستها برايم نظر بگذاريد.

دعا و خداحافظی پیش از سفر...

1- شنبه شب حدود ساعت ده و نيم، مادر عزيزم به من پيامک داد که پلاکت خون برادر پسرخالة مرحومم تا رقم ۱۰۰۰۰ افت کرده و در بيمارستان بستريه و نياز به تزريق خون داره. در حالت عادي ميزان پلاکتها بايد ۱۴۰۰۰۰ تا 400۰۰۰ باشه.

خدا به خاله ام صبر بده که پسر رشيدش رو سه سال پيش از دست داد و حالا تنها اميدش بستري شده. مادرها ميدونن چه درد و مصيـبتيه.

نگران هستم. براي سلامتي اش دعا کنيد.

2- براي شرکت در يک کنگرة تخصصي دربارة رشتة ليسانسم، امشب با پرواز ساعت 21 عازم شيراز هستم. به احتمال زياد «او» را در اين کنگرة علمي خواهم ديد. کنجکاوم که دوستان و همرشته اي هايم پس از اين همه سال چه فرقي کرده اند؟ کجا مشغولند؟ و...

نميتونم کتمان کنم که با ايجاد اين وبلاگ و نوشتن سرگذشتم در اون، کنجکاوم که ببينم «او» در اين مدت چه کار کرده و از نظر تحصيلي تا کجا پيش رفته و آيا پس از اخذ فوق ليسانس براي دکترا ادامه تحصيل داده يا نه؟ هنوز در دادن آدرس وبلاگهاي تخصصي ام و به خصوص اين وبلاگ مردد هستم. شايد هم اصلاً با «او» رو در رو نشم يا نخوام که ببينمش...

جالب اينجاست که «ف» عزيزم هم در جريان هست و با بزرگواري به حرفهام گوش داد و اون هم ميخواد اين چيزها رو بدونه.

از همگي شما خوانندگان وفادارم خداحافظي ميکنم... اگه برگشتم و حرفي براي نوشتن بود، در اولين فرصت برايتان خواهم نوشت.

خورشيد اميد و تلاش در اعماق قلبم (سرگذشت واقعی یک عشق- 46)

     

ترم پنجم تحصيلي ام همين طور سپري مي شد. زماني که دانش آموز سال چهارم دبيرستان در رشتة رياضي-فيزيک بودم، اصلاً نميتوانستم تصور کنم که رشته اي سخت تر از آن هم ميتواند وجود داشته باشد. در آن سال آخر دبيرستان گاهي با دوستان و همکلاسيها جمع ميشديم و از سنگيني بيش از اندازة درسها شکايت و يا به آن «افتخار» ميکرديم! يادم هست يکي از دوستانم که بعدها تا مقطع فوق ليسانس فيزيک حالت جامد پيش رفت و تا دو سال پيش، مدير کنترل کيفيت يکي از شرکتهاي شيشه ساز خودرو بود به من گفت: «تنها رشته اي که ممکنه از رياضي-فيزيک سختتر باشه، رشتة اتميه... اگه بود، حاضر بودي با هم بريم...؟!»... و من هم سري به علامت تأئيد تکان داده بودم و حالا... در ترم پنجم عجب اين درسها سنگين شده بودند.

در يکي از روزهاي هفته از ساعت هشت صبح تا هفت بعد از ظهر کلاس داشتيم. با وجودي که در ترمهاي پيش نيز يکي از روزهاي هفته برايمان بسيار متراکم بود، اما ترم پنجم طعمي ديگر برايم داشت. درسها و واحدها با وجود مشکل بودن، برايم شيريني خاصي داشتند. تازه به دروس تخصصي رسيده بوديم و علاقة واقعي من به درس، تازه خود را مينماياند.

ترم پنجم براي من يادآور بسياري چيزهاست...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

دانلود کتابهائی از ارد بزرگ و پائولو کوئلیو برای آخر هفته

آرمان نامه « ارد بزرگ ». لینک دانلود اینجا.

رازهای « ارد بزرگ » و « پائولو کوئلیو » . لینک دانلود اینجا.

توضیح: لینک دانلود این کتابها با بهره گیری از وبلاگ « کرمانشاه » تقدیم شما شده است. برای مشاهده این وبلاگ بر اینجا کلیک کنید.

مرگ پایان کبوتر نیست...

اين برگ از تقويم را هميشه روي ميز کارم در شرکت و در کنار کامپيوترم دارم و هر روز به آن نگاه ميکنم.

با ديدن آن، اين شعر « سهراب سپهري» عزيز را با خودم نجوا ميکنم که...

... و نترسيم از مرگ...

مرگ پايان کبوتر نيست.