از اوايل آبان ماه 1375 به طرز غريبي رفتارهاي «او» را زير نظر گرفته بودم. هر چند تا جائي که امکان داشت از مواجهة مستقيم با «او» پرهيز ميکردم، اما دورادور رفتار، حرکتها و حرفهاي «او» را با دقت بررسي ميکردم. نگاههايم مانند کسي بود که ميخواست آخرين نگاهها را قبل از انتخاب واپسين داشته باشد. گوئي ميخواستم مطمئن شوم که آيا «او» آنچنان که من در ذهن خودم ميپنداشتم، هست يا خير؟ چشمانم هميشه رفتار سنگين و آرام «او» را در محوطة دانشگاه ميديدم و هنگامي که وارد کلاس يا جمع دختران همرشته اي اش ميشد، نوعي شيطنت خاص و مرموز را در «او» ميديدم. اين شيطنتهاي آميخته با لبخندي بسيار زيبا و بيصدا که با حالت دوست داشتنيِ چشمانش تناسب فريـبائي را پديد مي آوردند، حتي تا کنون در دختران ديگر نديده ام. اصلاً انگار «او» را با همين نگاهي که بر دلم مينشست و با همان حالت افقي و باريک لبهايش ميشناسم... که در انگارة من، به هيچ وجه با نگاههاي ديگران قابل مقايسه نيست. جالب اينجاست که تا جائي که به ياد دارم، نديدم که «او» آرايش مشخصي داشته باشد. از ساية چشم استفاده نميکرد مگر آن روز و تنها آن روز که خواهم نوشت... و آن هم باعث شگفتي من شد و تا مدتها فکرم را به خود مشغول کرد.

                        

به خوبي به ياد دارم که در يکي از اولين روزهاي شروع ترم پنجم پائيز 1375 که «او» را در آزمايشگاه ديدم، دستبند طلائي بزرگ و نسبتاً سنگيني در دست راستش داشت که تا آن موقع نديده بودم. اما چه طور شد که آن دستبند را ديدم؟

با توجه به شناخت نسبي که از شخصيت «او» داشتم و شما را هم کمي تا قسمتي با آن آشنا کرده ام، «او» کسي نبود که بخواهد با آرايش و استفاده از زينت آلات خود را بنماياند. آن روز هم اگر دستبند را در دستش ديدم، به دليل اين بود که در سينک توگود آزمايشگاهي دستهايش را ميشست و بنابراين آن دستبند سنگين به طرف مچ «او» سرازير شده بود. آن نگاه من هم تنها يک لحظه بود و سرم را برگرداندم؛ اما هنوز هم با تمام جزئيات آن را به خاطر دارم.

اينها ديگر آخرين مشاهده ها و نيم نگاههاي من به «او» بود. در فاصلة بين کلاسهاي درس و به خصوص در بعد از ظهرها ترجيح ميدادم که به گوشة خلوت راهروهاي دانشکده يا کلاسهاي خالي بروم و جز استراحت و حل تمرين براي کلاس بعدي، به «او» بينديشم. اين انديشيدن در محيطي که در آن با «او» آشنا شده بودم، لذتي ديگر داشت و بهتر ميتوانست ذهن مرا در پردازش اين فرآيند پيچيده و موقعيتهائي که با آن درگير بودم، ياري کند.

                        

همان تيپ دوست داشتني دانشجوئي را داشتم و اکنون نيز به آن فکر ميکنم. شلوار جين آبي کمرنگ، کفش کالج مشکي و کيف دوشي مشکي... در آن خلوتي که سرم به ظاهر در جزوه ها بود، کارگري خدماتي مشغول نظافت راهرو بود. ديدم که زير چشمي مرا نگاه ميکند و من اما خودم را غرق در ورقهاي کلاسور نشان ميدادم و ذهنم جائي ديگر بود. چون تنها بودم، آرام آرام به نزدم آمد که در کنار پنجرة بزرگ راهرو و بر روي صندلي دسته دار فلزي اي که براي استراحت دانشجويان گذاشته بودند، نشسته بودم. تا اتمام ساعت کاري روزانه اش دقايقي بيشتر نمانده بود. با حيائي خاص سر صحبت را با تعريف از کفشهايم باز کرد و با لهجه اي شيرين پرسيد: «کفشهاي قشنگيه... چند خريدي؟»... من کمي متعجب و جاخورده از اين پرسش پاسخ دادم: «پنج تومان... البته قابلي نداره...!». چه تعارف ديگري ميتوانستم بکنم؟! او دو زانو کنارم نشست و کمرش را به ديوار تکيه داد. با دستانش پنجه هاي کفشم را لمس کرد، کمي فشارشان داد و گفت: «حتما بايد کفش محکمي باشه که خريدي پنج تومان...» و من هم حرفش را تأئيد کردم و گفتم: «بر خلاف ظاهر سنگينش، وزن زيادي نداره و خيلي از آن راضي ام».

در آن زمان (پائيز 1375) يک جفت کفش معمولي را ميشد با سه هزار تومان خريد و پنج هزار تومان براي برخي ولخرجي به شمار ميرفت. احساس کردم که آن مرد شريف تنها موضوعي را براي صحبت بهانه کرده و حسرت چيزي را ندارد. من هم تا وقتي که پيشم بود و خداحافظي کرد، با علاقه به حرفهايش گوش دادم. هر چند حرف زيادي براي دنبال کردن گفته هاي او نداشتم، اما فکر ميکنم که وظيفة گوش سپردن و ارضاي حس همنشيني با فردي از طبقة ديگر را برايش انجام دادم. به اين بحث در روانشناسي ميگويند: stroke يا «التفات»، نوازش، نوازشِ رواني يا توجه کردن به ديگري.

ديگر داشتم تصميم خود را ميگرفتم و منتظر زمان مناسبي بودم که تصميمم را با «او» در ميان بگذارم.