از سفر بازگشتم و « او»ي اين وبلاگ را ديدم.

کسي که يادش به عنوان يک « عشق نخستين» تا ابد در دل و ذهنم بر جاي خواهد ماند و به عنوان «شريک زندگي آينده ام» در نظر داشتم و اکنون به کسي ديگر تعلق دارد...

نوستالوژي خاطرات خوب قديمي برايم زنده شد. در فضائي متين، صميمي و دوستانه با هم صحبت کرديم. صحبتي راحت و صميمي. ديگر خبري از آن نگراني و اضطراب که سالها پيش با ديدنش گريبانگيرم ميشد، نبود. آرامش « او» نيز برايم آرامبخش بود. انگار «او» نيز از ديدن و شنيدن موفقيتهاي يکي از همرشته اي هايش خوشحال بود.

پس از بدرود، حرفهاي ناگفتة زيادي بر جاي ماند...


  توضيح: لينک دريافت و نمايش « نظرات» را در اين پست به طور عمد غير فعال کرده ام. در صورتي که در نظر داريد برايم يادداشتي بنويسيد، در يکي از ديگر پستها برايم نظر بگذاريد.