ترم پنجم تحصيلي ام همين طور سپري مي شد. زماني که دانش آموز سال چهارم دبيرستان در رشتة رياضي-فيزيک بودم، اصلاً نميتوانستم تصور کنم که رشته اي سخت تر از آن هم ميتواند وجود داشته باشد. در آن سال آخر دبيرستان گاهي با دوستان و همکلاسيها جمع ميشديم و از سنگيني بيش از اندازة درسها شکايت و يا به آن «افتخار» ميکرديم! يادم هست يکي از دوستانم که بعدها تا مقطع فوق ليسانس فيزيک حالت جامد پيش رفت و تا دو سال پيش، مدير کنترل کيفيت يکي از شرکتهاي شيشه ساز خودرو بود به من گفت: «تنها رشته اي که ممکنه از رياضي-فيزيک سختتر باشه، رشتة اتميه... اگه بود، حاضر بودي با هم بريم...؟!»... و من هم سري به علامت تأئيد تکان داده بودم و حالا... در ترم پنجم عجب اين درسها سنگين شده بودند.

در يکي از روزهاي هفته از ساعت هشت صبح تا هفت بعد از ظهر کلاس داشتيم. با وجودي که در ترمهاي پيش نيز يکي از روزهاي هفته برايمان بسيار متراکم بود، اما ترم پنجم طعمي ديگر برايم داشت. درسها و واحدها با وجود مشکل بودن، برايم شيريني خاصي داشتند. تازه به دروس تخصصي رسيده بوديم و علاقة واقعي من به درس، تازه خود را مينماياند.

ترم پنجم براي من يادآور بسياري چيزهاست. از پشت پنجره هاي کلاس که به بيرون نگاه  ميکردم، هوا روشني عصرگاهي مطبوعي داشت و وقتي در صحبتهاي استاد و جزوه و کتابها غرق ميشدم و براي استراحت دادن به چشمانم به بيرون پنجره مينگريستم، آسمان را تاريک و شب شده ميديدم. ناخود آگاه از گذر پر شتاب زمان در شگفت ميشدم و از شيريني درس نيز که باعث ميشد زمان را از ياد ببرم. آن ترس گنگ از تاريکي زودهنگام عصرگاهي را لحظه اي در قلبم حس ميکردم و قدر خورشيد را بيشتر ميدانستم. اين نکته، مرا به اهميت وجود خورشيدي در اعماق قلب انسان که او را به زندگي، عشق و دوست داشتن مشتاق کند، بيشتر واقف ميکرد. هر چند شايد برخي اين نوشته هايم را رمانتيک فرض کنند، اما اين واقعيتي بود که در آن سالهاي ابتداي جواني با تمام وجودم لمس کردم.

                   

پيشرفتم در درسهاي «خواص مکانيکي مواد» و «مباني علوم و تکنولوژي پليمرها» بسيار راضي کننده بود. «فرآيند ساخت مواد I» و آزمايشگاه را به دليل آشنائي با مواد اوليه و روشهاي آزمون آنها دوست ميداشتم. «روشهاي نوين آناليز و شناخت مواد» را به خاطر پيشرفته بودن و بررسي شبکه اي مواد جامد با کمک پرتو X با علاقه دنبال ميکردم. درسهاي «ترموديناميک» و «کينتيک و دگرگونيهاي فازي» حالت کنکوري داشت؛ يعني بيشتر دانشجوياني که قصد ادامه تحصيل داشتند، اين واحدها را به دليل ضرايب بالائي که در آزمون کارشناسي ارشد داشتند، کمي متفاوت تر از درسهاي ديگر ميخواندند.

در اينجا لازم ميدانم يادي از استاد از دست رفتة «معارف اسلامي I» داشته باشم. حاج آقا لشکري (امام جمعة موقت) از روحانيان سن و سال دار، خوش صحبت و جذابي بود که هنوز هم لحن دلنشين تدريسش را به ياد دارم. با آن مقامي که داشت، با خودروي پيکان و راننده اش به دانشگاه مي آمد. لازم نمي ديد محافظي داشته باشد، اما من و دوستانم هميشه اين اعتماد او به خدا و دوري گزيدنش از ظاهرسازي را به ياد داشتيم و به يکديگر ميگفتيم. اکنون که در حال نوشتن هستم، صدايش در گوشم است که با لحن تأکيدي و جذابي ميگفت: «... فَإِذَا انسَلَخَ الأشهُرُ الحُرُم...»... يعني (خطاب به پيامبر و مسلمانان) وقتي اين  ماههاي حرام سپري شدند، آنان (مشرکان) را بکشيد...

***

                         

«آزمايشگاه شيمي تجزيه دستگاهي» يکي از دو درسي بود که در اين ترم با «او» داشتم. به دليل اين که تجهيزات آزمايشگاهي اين درس بسيار گران و نگهداري آنها پر هزينه بود، دانشگاه مجبور شد با يکي از پژوهشگاهها و مراکز تحقيقاتي اطراف تهران قرارداد ببندد. تا آنجائي که يادم است، تنها در آخرين ماه ترم پنجم و آن هم در چهار جلسه در روزهاي پنجشنبه با ميني بوس ميرفتيم و برميگشتيم. در اين رفتنها و برگشتنها و امتحان آزمايشگاه اين درس چيزي از «او» ديدم که اصلاً انتظارش را نداشتم. «او» را همان دختر متين و باوقار ميدانستم و ميدانم؛ اما هنوز هم از کار «او» در شگفتم و مرا در آن روزهاي پر تب و تاب تا مدتهاي زيادي حتي پس از دانش آموخته (فارغ التحصيل) شدنم به خود مشغول کرده بود. در قسمتهاي بعد، به آن ميپردازم و هنوز هم نميدانم که آن چه از «او» حدود دو ماه پس از آن روز لعنتي 28 آبان 1375 در آن مرکز تحقيقات ديدم، تا چه اندازه به من مربوط ميشد. شايد پس از گذشت سالها با همکاري شما عزيزان خواننده بتوانم به درکي در اين مورد برسم.