دوشنبه 14 آبان 1375 حدود ساعت 19 بعد از ظهر و در هنگامي که تاريکي همه جا را فرا گرفته بود، از دانشگاه به منزل بازگشتم. هوا سوز نسبتاً سردي داشت. همچون بيشتر اوقات، کسي در منزل نبود. کاپشن چرم مشکي ام را در آوردم. با همان بلوز يقه دار زرشکي و شلوار جين آبي کمرنگ در اتاق پذيرائي قدم ميزدم و فکر ميکردم. چون روزهاي گذشته و در تنهائي خودم، حرفهائي را که سرانجام بايد به «او» ميزدم، مرور ميکردم. چندين و چند بار... گوئي بايد در دادگاهي حاضر ميشدم و بايد در گفته هايم دقت زيادي به خرج ميدادم تا محکوم نشوم... و برايم چه محکوميتي بالاتر از نااميدي از «عشق نخستين» ميتوانست وجود داشته باشد؟ فکرم به قراري مشغول بود که با «او» گذاشته بودم.

براي آن روز با خود عهد بسته بودم که از «او» بخواهم تا روزي و ساعتي را تعيين کند تا حرفهايم را بزنم. حرفهائي که در دلم و ذهنم انباشته شده بودند و گذشت زمان تنها مرا خسته تر و افسرده تر ميکرد. سرانجام، شهامت به خرج دادم و در پايان يکي از کلاسهاي قبل از ظهر و در بيرون کلاس «او» را فرا خواندم. گفتم: «صحبتهائي هست که بايد بهتون بگم... اگه مسأله اي نيست، روز و ساعتي رو تعيين کنيد تا با هم صحبتي داشته باشيم». «او» انگار در همان لحظه هاي اول نتوانست حدس بزند که براي چه ممکن است وقت ملاقات خواسته باشم و خواستة من چه خواهد بود؛ اما چند ثانيه اي به صورتم نگاه کرد و خيلي راحت و بدون فکر گفت: «شنبه ساعت 10 صبح خوبه...؟». گفتم: «کدوم شنبه؟!» «او» دستش را به سمتي دراز کرد و پاسخ داد: «همين شنبه اي که مياد» و قرارمان شد شنبه 19 آبان 1375.

     

در آن شبِ 14 آبان، يک لامپ مهتابي لوله اي تنها چيزي بود که اتاق را روشن ميکرد. نميخواستم چراغي ديگر روشن کنم. در همان روشنائي کم سوي اتاق که در گوشة آن به تاريکي ميزد، به تمام ماجراهائي که بين من و «او» گذشته بود، مي انديشيدم. گاهي از پشت پردة توري سپيد پنجرة پذيرائي آپارتمان طبقة دوم به گذشتن تک و توک افرادي مينگريستم که در آن تاريکي اواسط پائيز به سوي مقصدي روان بودند. گاهي دختر و پسري در پياده روي خيابان دست در دست يکديگر و به خيال اين که کسي آنان را نمي بيند، به گفته هاي عاشقانة (؟!) يکديگر گوش فرا ميدادند. در دلم غوغائي بود. با خود ميگفتم: «عشق روحاني» من که ذره اي از جنبه هاي جسماني و مادي در آن راه نداشت، به اين جا رسيده و اين عشق (؟)هاي تلفني-کوچه اي هرزه که چون زباله هاي بوگندو در اطرافم پراکنده اند و براي وقت گذراني و نه رسيدن به اوج کمالات انساني پديدار شده اند، (در ظاهر) به خوبي و خوشي به پيش ميروند...

    

آن روشنائي اندک و آن افکار عاشقانه در آن ابتداي سوز پائيزي برايم يادآور افسردگي و دل مشغولي بسياري است که هنوز هم تلخي آن را از ياد نبرده ام. بي اختيار به ياد سريال زيبا و خاطره انگيز «در پناه تو» افتادم و محمد بيچاره و عاشق... کسي که درگيرِ عشقِ مريم بود ولي به او نگفت تا مالِ رامين شود. هر چند تمام دلِ مريم پيش کسي که همسرش بود، نبود اما چه ميتوانست بکند؟ محمد چه؟ آيا من هم محمدِ قصة واقعي «او»-بهنام خواهم شد...؟ من که رقيبي همچون رامين دستکم در دانشگاه نداشتم اما «او»، مريم نبود... هم چنان که «من»، محمد نبودم.

***

پنجشنبه به خيابان «پيغمبريه» رفتم و در مسجد «چهار انبياء» نماز مغرب و عشاء را به جاي آوردم. به خاطر رسيدن به عشقم نمازخوان نشده بودم و اين کارم که وظيفه ميدانمش ريشه در سالهاي بسيار دور داشت... از سالهائي که کلاس چهارم دبستان بودم و مادرم نماز را به من آموخت و اکنون طعمي و رنگي ديگر داشت و به من آرامش مي بخشيد.

از جمعه شب براي شنبه آماده ميشدم. به خودم اميدواري و روحيه ميدادم. هيچ کس جز مسعود و عليرضا از قراري که بين من و «او» بود، خبر نداشت. نه مادرم... نه خواهرم و نه پدرم... خانواده درگير رفت و آمدهاي موسوم به «جاخالي» بود و ميهماناني که هديه به دست به منزلمان مي آمدند و ازدواج خواهرم را به ما و بيشتر به مادرم تبريک ميگفتند. جز اين، هيچ کس از خانواده را در آن حد صميمي و محرم راز نميدانستم که رنجـنامة عشقم را با او در ميان بگذارم و اين درد کمي نبود.

        

لباسها و کفشهايم را تميز، مرتب و آماده کردم. با افکاري که پيش از خواب به ذهنم هجوم مي آوردند، نميتوانستم به سادگي به خواب روم. در بسترم حرفهائي را که هزاران بار به آنها انديشيده بودم، زمزمه کردم و سرانجام... خواب مرا در ربود.

***

صبح شنبه سوار ميني بوس خطي شدم و به سمت دانشگاه به راه افتادم. هوا توفاني بود و باد سرد و بسيار شديدي ميوزيد. به آساني ميشد قدرت آن باد توفاني را روي گونه و پيکره احساس کرد. هنوز هم از اين نوع هوا متنفرم... نه فقط به خاطر بر هم زدن موهاي بلندم بلکه برخورد سيلي گونة آن برايم بسيار موذيانه و آزار دهنده است.

ميني بوس نگه داشت؛ اما اين جا که آخرِ خط نيست. راننده گفت: «از اين جا بيشتر نميتونم برم... مسافرها پياده بشن...». من و مسافران ديگر سرک کشيديم تا ببينيم موضوع از چه قرار است. آري... شانس من در آن روزي که بايد ميديدمش اين چنين بود. آن هم در اين هواي «ساديسم گون»!