نـدا (سرگذشت واقعی یک عشق- 48)
خواهرم در دورة راهنمائي با يکي از دختران محله هاي مجاور که وضع مالي بهتري از ما داشتند، همکلاس بود. «ندا» پدرش را در کودکي از دست داده بود و مادر جوانش به خاطر داشتن يک تکيه گاه و حامي با مردي ديگر ازدواج کرد. ندا اما مادرش را به خاطر اين کار هرگز نبخشيد. با وجود درخواستهاي شوهر مادرش براي زندگي در کنار هم، درخواست آنها را رد کرد و به نزد عمه اش رفت و زندگي با عمه، شوهر عمه و دو پسر عمه (يکي بزرگتر و ديگري کوچکتر از خودش) را به زندگي در کنار شوهر مادر ترجيح داد. دختر بسيار درسخواني بود و شاگرد ممتاز مدرسه به شمار ميرفت. خواهرم با ندا رابطة صميمانه اي داشتند و با هم درس ميخواندند. با حرفهائي که خواهرم در مورد ندا زده بود، احساس دلسوزي نسبت به او داشتم. چهرة معصوم، زيبا و رنج کشيدة ندا نيز احساس احترامي را در من بر مي انگيخت که حتي پس از اتمام دورة راهنمائي و تفاوت رشتة تحصيلي و دبيرستان ندا و خواهرم، باز هم همان احساسها را داشتم اما هيچ وقت به طور جدي بر زبان نياوردم.
خواهرم روزي به منزل آمد و گفت ندا انشايش را در کلاس خوانده بود و «خانواده» موضوع انشاء بود. ندا از پدر مرحومش گفت و از بي وفائي مادر و تنها گذاشتنش و ازدواج با مردي ديگر و اين که ديگر مادر براي او ارزش ندارد. اشک معلم و همکلاسيها را در آورده بود و هق هق گرية بچه ها کلاس را فرا گرفته بود.

من در دورة نوجواني و اوايل جواني بسيار احساساتي بودم. از اين رفتار ندا که ذره اي از احساسات قلبي اش را بروز داده بود، بسيار خوشم آمد. او را متفاوت از ديگر دختران سبکسر و بيخيالي دانسته بودم که در فاميل يا کوچه و خيابان ميديدم يا سراغ داشتم. هر چند از لحاظ خانوادگي و وضع مالي بسيار با ما متفاوت بودند، اما در همان پاکي و سادگی اوايل جواني او را جزو کساني ميدانستم که مايل بودم در ليست دختراني قرارش دهم که «مورد قبولم» هستند.
من، خواهرم و يکي از دختران فاميل که بزرگتر از ما بود، جمعي صميمي بوديم. صميميت بين من و «پانته آ» تا حدي بود که تفاوت چنداني با خواهر-برادري نداشت. حرفهاي دل خود را به راحتي به هم ميزديم و وقتي با هم بوديم، انگار شادترين ساعتهاي روزانه مان بود. من در روزهائي که تازه پايم به دانشگاه باز شده بود و عنوان «دانشجو» ديدگاه تازه اي نسبت به ديگران و نسبت به زندگي در من ايجاد کرده بود، به پانته آ موضوع علاقه به ندا را بازگو کردم. به او گفتم که احساس احترام و دوست داشتن بزرگي نسبت به ندا در خودم دارم، اما نام آن را نميتوانم «عشق» بگذارم. از پانته آ (به اشتباه) خواستم تا با ندا صحبت کند و صحبتهايم را به او بگويد و از او بخواهد که در صورت تمايل در مورد مسائل درسي و کنکور با هم صحبت داشته باشيم. شماره تلفن منزلشان را از سالها قبل داشتيم، اما هيچگاه به خودم اين اجازه را ندادم که در غياب خواهرم يا خانواده ام حتي براي يک بار هم که شده با منزل ندا تماس بگيرم و بخواهم دوست تلفني اش باشم که بعيد ميدانستم او (دستکم در آن دوران) تمايلي به اين کار داشته باشد. به ياد داشته باشيد که در آن دوران تلفنهاي شهري ديجيتالي نبودند و به آساني ميشد با مخفي نگاه داشتن هويت، مزاحم ديگران شد. پانته آ شماره تلفن منزل ندا را يادداشت کرد و گفت که بعداً به من خبر ميدهد.
حدود دو هفته بعد که پانته آ به منزلمان آمد، از او دربارة ندا و پاسخ او به درخواستم پرسيدم. پانته آ گفت که جوابش منفيه و تمايلي به اين کار نداره... چندان ناراحت نشدم. شايد اگر جز اين بود، بايد متعجب ميشدم. ميپذيرم که درخواستم اشتباه بود و بر اشتباه بودنش نيز تأکيد ميکنم. اما چرا اينها را مينويسم؟
![]()
در آن سالهائي که ذهن و قلبم درگير «او» بود، انگار اصلاً ندا و ديگران را فراموش کرده بودم. در اندک دفعاتي که ندا را ميديدم، برخوردي توأم با احترام و خوشحالي از ديدنش داشتم. در مراسم ازدواج خواهرم، به عنوان برادر عروس مي بايد اگر ميهماني مي آمد و من در آستانة در بودم، آنها را به درون راهنمائي ميکردم. در فکر «او»، رفتن خواهرم و گرفتاري مراسم بودم که ندا به همراه تعدادي از دوستان و همکلاسيهاي خواهرم آمدند. لحظاتي کوتاه در چهارچوب در به ندا خيره ماندم. او با آن لباس ميهماني کمي متفاوت تر از گذشته شده بود. تازه به خودم آمدم که پس از قبولي در دانشگاه، انگار خيليها را فراموش کرده ام. دو سال پيش از آن روز نميدانستم که بعد از در ميان گذاشتن صحبتهايم توسط پانته آ با ندا، برخورد ندا با من چگونه خواهد بود و اکنون و پس از دو سال ندا درست روبروي من بود. انگار ندا را نميديدم. انگار حضور او بسيار کمرنگتر از ياد «او» در خاطرم بود. هنوز هم در شگفتم که چرا و چگونه آن قدر سرسنگين با ندا و ديگر دوستان خواهرم سلام و خوشآمد گوئي کردم؛ اما ديگر احساسي از ندا در درونم نبود.

مراسم ازدواج خواهرم به اتمام رسيد. عصر فرداي پاتختي، غمگين و خسته در تختخوابم دراز کشيده بودم که ناگهان درب اتاق باز شد. خواهرم با شتاب و خوشحالي و در حالي که قطره هاي زيباي اشکهايش بر گونه هايش جاري ميشدند، به سويم دويد. روي تختخواب نيم خيز شدم و همانجا سرهايمان را بر روي شانه هاي يکديگر تکيه داديم و گريستيم. گرية خوشحالي از اين که خواهرم هنوز هم با ماست و گرية ناراحتي از اين که خواهرم ديگر هميشه در کنار ما نيست.
بعدها از خواهرم دربارة ندا پرسيدم و گفتم که خيلي معمولي و بي تفاوت با دوستانش برخورد کردم. از او خواستم تا از ندا بپرسد که آيا پانته آ با او تماس گرفته و حرفي دربارة من با او زده است يا خير؟ چند روز بعد، خواهرم با پاسخي شگفت انگيز آمد: «پانته آ اصلاً با ندا تماس نگرفته بود...!». متعجب بودم... پس چرا پانته آ به من گفت که جواب ندا منفيه...؟ اما ديگر اينها براي من ارزش نداشتند و من گرفتار عشقي بزرگتر و حقيقي تر شده بودم... آن هم با کسي که ساعتهاي قابل توجهي از هفته را با «او» بودم و شخصيت و رفتارش را ميديدم و اين با ارزشتر بود.