گرفتار تـنهائی (سرگذشت واقعی یک عشق- 31)

           

   

در روزهاي گرم تابستان 1375 عجيب احساس تنهائي ميکردم. در مواقع عادي تنهائي را به حضور در جمع ترجيح ميدادم و اکنون با درگير شدن در اين ماجراي پيچيده عملا به دامان تنهائي افتاده بودم. مونس من، جزوه هاي درسي ترمهاي پيشين، مجلات و مقالات علمي فارسي و بيشتر انگليسي و به ويژه... ترانه هاي «نحسي فال» هاتف و «تنهائي» ا نـد ي بودند.

انگار هيچ گاه حال و هواي آن روزها از ذهنم پاک نخواهند شد. در خنکاي ساعت 21 شب به بعد، ترجيح مي دادم با باز کردن پنجره رو به شمال اتاقم در منزل پدري، دل و صورتم را با نسيم خنک سر شب نوازش دهم. گاهي چراغ اتاقم را خاموش ميکردم و بر روي تختم دراز مي کشيدم و در حالي که دستانم را به پشت سرم قلاب کرده بودم، به سقف اتاق و گچبريهاي زيباي طلائي و سپيد آن نگاه ميکردم.

واکمن قرمزم را هميشه در کنارم داشتم و با آداپتوري که برايش خريده بودم، بي هيچ نگراني از اتمام باتري، به موزيک تند «نحسي فال» و موسيقي آرام «تنهائي» گوش فرا ميدادم که با صداي قر...قر...قر چرخاننده هاي نوار کاست در هم مي آميختند. هميشه شمايلي شبيه به «او» در نظرم مجسم بود که با مانتو و مقنعه در دوردستها ظاهر ميشد و من نمي توانستم به آن نزديک شوم. تو گوئي فاصله اي نامرئي بين ما وجود داشت و يا دستکم من اين فاصله را به وجود آورده بودم و دستيابي به آن برايم کمي رؤيا گونه بود. دقيقا يادم نيست که در هنگام فکر کردن به «او» چه چيزهائي بر ذهنم ميگذشتند، اما ميدانم که همه چيز و همه کارم به نحوي به «او» مرتبط ميشد.

                         (لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد)

ادامه نوشته

سپندار مذگان گرامی باد

    روز سپندار مذگان، روز عشق ايراني بر تمامي ايرانيان جهان مبارک

در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اين كه ماهها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. به عنوان مثال روز اول «روز اهورا مزدا»، روز دوم، روز بهمن (سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني «بهترين راستي و پاكي» كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني «شاهي و فرمانروايي آرماني» كه باز هم خاص خداوند است و روز پنجم «سپندار مذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد و بازگشت همگان نيز به سوي اوست.

به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را به عنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي ميشده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن ميشد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، «مهرگان» لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

     

سپندار مذگان جشن زمين و گراميداشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است. يعني فرهنگ غني ايراني 2300 سال جلوتر از فرهنگ خونريز رومي روزي به نام روز عشق داشت.

         

جاي بسي تاسف است که جوانان ملتي با پيشينه اي غني در تاريخ و فرهنگ جهان، روز 14 فوريه را به عنوان روز ولنتاين (Valentine) گرامي بدارند. چسباندن عنوان «روز ولنتاين ايراني» به روز زيباي سپندار مذگان نيز توهيني بيش نيست، چرا که آن زمان که ديگران در فکر ناميدن روزي به نام «عشق» نبودند، پيشينيان ما قرنهاي متمادي و در روزي مشخص، اين حس معنوي غير مادي را گرامي مي داشتند.

به احترام اين روز بزرگ، من به خود اجازه ندادم سخني از ولنتاين فرنگي در وبلاگم به ميان آورم و اکنون با افتخار و به عنوان يک ايراني از نژاد آريائي اين روز سترگ را به تمام دوستداران و عاشقان سرزمين عزيزم تبريک مي گويم.

به خود بيائيم، تقليد کورکورانه از فرهنگ غربي را افتخار ندانيم و تاريخ گذشته خود را با «دقت» و «حوصله» بخوانيم.

دلشکسته سابق- بهنام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

ديروز مسعود عزيز مهمانم بود.

در منزلم تنها بودم که پيامک داد و پرسيد امروز شرکت هستم يا نه؟ جواب دادم که تعطيله و خونه هستم، بيا اينجا پيشم.

آمد؛ خودش شيرين بود با يه جعبه شيريني، جمع ما شيرين تر هم شد. حضور او که مرا به دوران خوش دانشجوئي دوران ليسانسم مي برد، يه جورهائي نوستالوژي سالهاي جوانتر بودن رو برام زنده کرد.

صحبتهاي کاري و فني که به اتمام رسيد، نقبي زديم به خاطرات خوش دانشجوئي. گفتيم و گفتيم و شام را هم با هم خورديم. شام ما غذاي قيمه نثار نذري (به مناسبت اربعين حسيني) بود که وقتي روي ميز صرف ميشد، دقيقا من رو به فضاي رستوران دانشگاهم، ولي در محيطي صميمي تر و آرامتر برد. آن چه برام جالب بود، شنيدن خبر ازدواج «او» از دهان مسعود بود...

از مسعود پرسيدم: مطمئني که ازدواج کرده يا فقط شنيده اي؟ که پاسخ داد: آره. چند وقتي ميشه که شوهر کرده...

لحظاتي به مسعود خيره شدم... «او» بالاخره بايد ازدواج مي کرد. شايد هم بايد زودتر از اينها ازدواج مي کرد... اما به مسعود گفتم: من از اين لحاظ که «او» ازدواج کرده، ناراحت نيستم. از زندگي خودم خيلي راضي ام؛ اما واقعا براش متاسفم. فکر نمي کنم کسي بتونه اون رو مثل من دوست داشته باشه... ولي به هر حال خودش نخواست. اما اميدوارم زندگي خوبي داشته باشه.

مسعود گفت: اينها همه به اين خاطره که «او» عشق اولت بود... اين يه چيز عاديه که هنوز هم نتوني فراموش کني... تعجبي نداره.

... و واقعا هم همين طوره. ممکنه يه زمان هائي بهش فکر نکنم، ولي يادش... ابدا... محاله که به طور کامل فراموش بشه... و اين با کمال تاسف دست من نيست... پيوندت مبارک...

               

نمي دونم مسعود عزيز متوجه تغيير لحن و احساسم شد يا نه؟... اما من ياد ترانه «سلام» ستار نازنينم افتادم و اون پسر خجالتي که چند هفته اي مي خواست نامه عاشقانه اش رو به دست دختر محبوبش برسونه ولي هر بار خجالت مي کشيد و نمي شد که جلو بره و نامه رو بده... تا اين که وقتي با اصرار دوستانش نامه به دست ميره تا نامه رو حتما به اون دختر بده، در کمال ناباوري مي بينه که دستاي عشقش در دستاي يه نفر ديگه اس. نامه رو در دستان منتظرش مچاله کرد و با غصه برگشت.

آري او ازدواج کرده بود و وقتي براي ديدن عشقش به کليسا رفت و از دور مراسم ازدواج او رو ديد، از ته دل صداي خسته و دل شکسته اش رو شنيدم که گفت: «سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست... سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست...»

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يه روياي کوتاهي دعاي هر نظرگاهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من آن خاموش خاموشم که با شادي نميجوشم

ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم

تو غم در شکل آوازي شکوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه ميخواهي ز خود بيگانه ميخواهي

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه ميخواهي

شدم بيگانه با هستي زخود بيخود تر از مستي

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه ميخواستي

سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر

نمي ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم ديگر

سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست...

براي دانلود فايل صوتي MP3 ترانه زيباي «سلام» از ستار عزيزم از آلبوم گلبانو (به حجم تقريبي 5 مگابايت) اینجا را کليک کنيد. منتظر شويد تا عبارت

Click here to download this file

ظاهر شود. سپس بر روي آن کليک کنيد.

احساس تعهد به عشق ناب (سرگذشت واقعی یک عشق- 30)

                

آن سالها تيپ خاصي داشتم... اما بر خلاف ظاهرم، دلم ساده و پاک بود. هر چند به خاطر جواني از مصاحبت با دختران بدم نمي آمد، اما به دنبال آن نيز نبودم. در برخورد با دختران غريبه آن قدر نگران رفتار جلفي از آنان بودم، که ترجيح مي دادم در اين موارد احتياط زيادي به خرج دهم. در کل، شايد جذابترين ويژگي من در نزد دختران در آن سالها همين ديد محتاطانه من و رفتار سنگين (و شايد جنبه دار) من با آنان بود. موقعيتهائي که از ديدگاه پسران هم سن من «فرصت»هائي براي شروع ارتباط بود، تنها باعث ارتقاي اعتماد به نفس و رضايت دروني ام مي شد. انگار که تعهدي نسبت به «او» در خودم احساس مي کردم که باعث مي شد به اين وسوسه ها تن ندهم.

به خوبي به ياد دارم که روزي روي نيمکتي در جاي نسبتا خلوتي، البته نه آن قدر که پوشيده باشد، نشسته بودم. چند نيمکت خالي هم يک در ميان در دو سوي گذرگاه عابر پياده در پارک وجود داشتند. در انديشه بودم و عبور رهگذران تنها تصوير جلوي ديدگانم بود که دو دختر غرق در آرايش روي همان نيمکتي که من نشسته بودم، نشستند و به گفتگوئي ساختگي پرداختند...

                         ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

آنالیز رفتارهای من و او (سرگذشت واقعی یک عشق- 29)

      

با پايان يافتن امتحانات ديگر به طور رسمي ترم چهارم من به اتمام رسيد. دلم بسيار براي امتحان شيمي-فيزيک مواد شور مي زد. روزها که مي گذشتند، در مورد اتفاقاتي که در روز سيزدهم تيرماه افتاد، بيشتر مي انديشيدم. برايم هضم برخورد دوگانه «او» -رفتاري تند در وقت امتحان پايان ترم و سپس نرمش در آخرين ديدار در خوابگاه- خيلي مشکل بود. نمي دانستم که به خاطر توهيني که احساس مي کرد با دريافت آن نوشته بر روي يکي از صفحات سررسيدش به «او» شده است، اين رفتار را انجام داده يا اين که انتـظار چنين برخوردي را از من نداشت و با اين رفتار که از يک دختر در آن شرايط بعيد مي نمود به من اعلام کرد که «انتظار داشتم منطقي تر رفتار کني»...

احتمال ضعيف تري که مي دادم اين بود که ...

                                  ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

هداياي والنتاين فرنگي

 گاهي اوقات با خودم ميگم که چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن در اين زمونه مشکل شده. چرا اين قدر فاصله بين نزديکترينها وجود داره... دوستان و نزديکاني که اگه باهاشون رابطه صميمانه اي نداشته باشيم، ديگه حساب مهر ورزي مون با ديگران مشخصه. امروز اما و در نزديکيهاي والنتاين فرنگي يه جورائي غافلگير شدم... از طرف دوستان و نزديکانم.

اولين هديه رو از «ميثاق» گرفتم. پسر دوازده ساله يکي از همکاران عزيزم. آن هم به خاطر کار کوچکي که در ايجاد يه وبلاگ شخصي براش کرده بودم و پس از انجام کارهاي مربوط به اون، کلمات عبور رو بهش دادم. آنها هم تا الان به خاطر لطفي که نسبت به من دارن و با وجود اصرار من به تغيير دادن کلمات عبور، هنوز اون رو عوض نکردن. اين هديه که برام بسيار با ارزشه، اولين تجربه هنر دستي موزائيک سازي «ميثاق» با استفاده از قطعات خرد شده کاشيه که کاربردهاي مختلفي مثل تابلو و آينه داره. اون چيزي که ارزش اين هديه رو برام زياد ميکنه، دستي بودن و وقت زياديه که صرف اون شده. در تکه تکه ي اين اثر زيبا مي تونم تلاش و سليقه زيبائي رو که براي خلق اون به کار گرفته شده به خوبي ببينم. عکس اين تابلوي آينه دار رو براتون ميذارم تا شما هم با اين هنر آشنا بشيد و مثل من لذت ديدن اون رو حس کنيد.

براي چندمين بار ميگم: دستت درد نکنه ميثاق جان...!

  

                       تابلوی آینه دار موزائیکی - اثر میثاق عزیز.

دومين هديه رو «ف» عزيزم برام گرفته بود... يه شيشه عطر بسيار خنک و خوشبو که در اين هواي سرد زمستوني به اخلاق سرد من حسابي ميخوره. اين يکي به خاطر اين که اصلا انتظارش رو نداشتم، منو حسابي غافلگير کرد. عکس اون رو به دليل اين که خاطره شيريني رو برام زنده ميکنه، در زير ميذارم. اميدوارم به من نگيد که چرا بازش نکردم و همين طوري عکسش رو اينجا گذاشتم. به نظر من يه شيشه عطر به خودي خود هيچ ارزشي نداره، فقط فرد هديه دهنده و موقعيتي که باعث شده تا اين هديه رو از «ف» عزيزم بگيرم، برام مهمه.

 ممنون عزيزم !

 

خواسته های من

 

با سلام حضور خوانندگان گرامي

مشکل کامپيوتر شخصي ام با کمک دوستان و همکاران عزيزم آقاي مجتبي ملکي و خانم فهيمه بابائي حل شد و بار ديگر به طور روزانه با دوستان مجازي خواهم بود.

ذکر سه نکته را لازم مي دانم که اميدوارم مورد توجه شما عزيزان قرار گيرد:

 

1- پيش از مطالعه ادامه «سرگذشت واقعي يک عشق» نظري بر قسمتهاي 25 و 27 داشته باشيد. نگارنده، اين دلنوشته ها را بدون استفاده از دفتر خاطرات و تنها با تکيه بر حافظه نسبتا قوي خود مينگارد و مواردي را که در اين پستها به علت گذر زمان فراموش شده بود، با رنگ نارنجي (همانند بالا) به قسمتهاي 25 و 27 افزوده ام. پوزش مرا از اين جهت پذيرا باشيد.

 

2- شرکت در نظرسنجي مگر چه مقدار زمان مي برد که شاهد کم لطفي شما عزيزان هستم؟ سه نظر سنجي ارائه شده در ستون سمت چپ وبلاگ تنها براي تطابق بهتر يادداشتها موضوعات با خواسته هاي مخاطبان است. آيا واقعا 50 درصد خوانندگان «يک بار و ديگر هيچ» به اين وبلاگ سر ميزنند؟ پس اين آمار بازديد نزديک به دو هزار نفر از کجا آمده است؟ آيا خودم بازديد ميکنم؟! خوانندگان محترم مي توانند هر بار که با حضور خود در اين وبلاگ مرا مفتخر ميسازند، در نظرسنجي شرکت فرمايند تا آمار صحيحي از بازديدها به دست آيد.

 

3- با معرفي اين وبلاگ به ديگر دوستان مرا در هدفي که دارم، دلگرم سازيد (به بخش «درباره وبلاگ» در ابتداي ستون سمت چپ مراجعه کنيد). اينجانب نه دنبال شهرت هستم و نه در پي کسب ثروت از آگهيهاي تبليغاتي. چرا که از نام مستعار در نوشتن مطالب استفاده مي کنم و هيچ نشاني از من در اين وبلاگ به چشم نمي خورد. از سوي ديگر، آگهي نشان داده شده در گوشه سمت چپ بالا از سوي بلاگفا و براي تامين هزينه هاي نگهداري و ساپورت وبلاگ گذاشته مي شود و به من ارتباطي ندارد.

 

همچنان چشم به راه نظرها و انتقادهاي ارزشمند، سازنده و منطقي شما عزيزان هستم.

دلشکسته سابق – بهنام

بر من چه گذشت؟ (سرگذشت واقعی یک عشق- 28)

ديگر ساعت به هفت بعد از ظهر نزديک مي شد و آسمان رو به سياهي مي رفت. سرم و دلم از ماجراي پرتکاپوي امروز به درد آمده بودند. احساس خستگي شديدي مي کردم. نسبت به ساعاتي پيش، روحم در آرامشي نسبي بود... چيزي در دلم سنگيني مي کرد و آن احساس گناهي بود که به خاطر مجبور شدن «او» به انجام رفتاري که امروز نشان داد، در قلبم احساس مي کردم. با رفتار دو گانه اي که «او» نشان داد، احساس کردم که علاقه من به «او» صد در صد «يک طرفه» نيست. چون اگر جز اين بود، رفتار و برخوردش با من در خوابگاه به گونه اي ديگر رقم مي خورد.

 

      

 «او» دختري بود که به دليل نوع رفتار و شخصيتش، پسران همرشته اي و هم دانشگاهي با احتياط با «او» برخورد مي کردند. اين از نظر من بسيار دوست داشتني و دلپذير بود؛ چون دختري که پسران به راحتي جذبش شوند و هيچ نگراني از برقراري رابطه با او نداشته باشند، از ديدگاه من از شايستگي کمتري براي انتخاب به عنوان شريک زندگي برخوردارند...

 

                                  ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )
ادامه نوشته

دیدار یار (سرگذشت واقعی یک عشق- 27)

               

 

... سلام کردم. سرش را بالا آورد و آرام و دلنشين به من سلام کرد. اگر چه احساس مي کردم شرمي از بابت کاري که کرده يا کاري که من کرده بودم و «او» مجبور شده بود اين گونه واکنش نشان دهد، در چشمانش هويداست؛ اما بسيار خوب تحويلم گرفت. احساس سبکي خيال مي کردم. اين اما براي نتيجه گيري نهائي بسيار زود بود. بايد مي سنجيدم که اين واکنش عجيب «او» در حدود دو ساعت پيش تا چه اندازه ريشه در عصبانيت يا ناراحتي «او» دارد. «او» بسيار آرام، شرمگين و با لبخندي بر لب سرش را پائين انداخته بود. نگاهش که به زمين مابين ما دوخته شده بود، بسيار زيبا بود. دلم مي خواست همان طور به چشمانش خيره مي ماندم و در سکوتي که گاهي بين ما حکمفرما مي شد، چشمان سياه خسته و خمار از امتحان مشکلي را که ساعاتي پيش داده بود، به تماشا مي نشستم. اين محال بود... من اين راه را تا اينجا، آن هم تا اين مکان خاص نيامده بودم که تنها «او» را ببينمش؛ هر چه ديدن «او» هراس از بد دادن امتحان و خستگي آن را از روحم مي زدود.

برايم شروع کردن صحبت بعد از آن ماجرا بسيار دشوار بود. شرمي داشتم عجيب؛ اما از خدا خواستم مرا در اين راه ياري کند...

 

                                ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

حدیث معصومیت عشق

Love and friendship

آرامش پس از توفان (سرگذشت واقعی یک عشق- 26)

 

مردد از اتوبوس پياده شدم. با گامهائي نامطمئن به سمت خوابگاه دختران به راه افتادم.

خوابگاه، در واقع يک مجتمع خوابگاهي بود که علاوه بر خوابگاه دختران، بخشي را نيز به خوابگاه متاهلان و پسران اختصاص داده بودند. اما چون تمام خوابگاههاي دختران در آنجا بود و پسران در خوابگاههاي ديگري نيز سکونت داشتند، آنجا را بيشتر به نام خوابگاه دختران مي شناختند. کلاسهاي آموزشي براي دانشجويان خارجي، مهد کودک، خشک شوئي، فروشگاه و تعاوني هم در آنجا بود.

 

                                

 

                                     ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

تنها در میان توفان (سرگذشت واقعی یک عشق- 25)

 

کاغذ ديگر نم انگشتانم را حسابي به خود گرفته بود. نرم شده بود و به راحتي مي شد آن را خم کرد... انگار که با نگاههايم مي خواستم آن را ببلعم. چشمانم به دنبال کلمات داخل کاغذ تا شده سررسيد مي دويد... مي دانستم که درون آن چه نوشته شده است؛ اما حس غريبي به من مي گفت که او اين کارها را نکرده و اين قدر صبر نکرده که فقط اين صفحه را از سررسيد بکند و به تو بدهد و برود... من هم از همين مي ترسيدم. انگار مي خواستم و دوست داشتم که به آن نگاه نکنم... اما مگر مي شد؟

             

 

کاغذ تا خورده را با ترس و به آرامي باز کردم... نگاهم را با نگراني به روي کلماتي که پيش چشمانم مي آمدند، مي دوختم. انگار دنبال چيز تازه اي درون کاغذي بودم که مي دانستم درون آن چه نوشته شده است. نگاهم به جمله ای افتاد که بالاي ترانه «تنهائي» با دستخط «او» نوشته شده بود. چشمانم به دستنوشته او خيره ماند. «او» چه نوشته...؟! دهانم ديگر خشک شده بود و حوصله ادامه اين بازي را نداشتم. کلمات را سريع خواندم:

 

                     ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

کنستانـتین

                          Keanu Charles Reeves

                             هنرپيشه محبوب من

 

«کيانو ريوز» را اولين بار در سال 1379 و با فيلم به ياد ماندني «ماتريکس» شناختم. تا قبل از آن هم اصلا او را نديده بودم.  او با شخصيتي که در فيلم ماتريکس از خود نشان داد، مرا مجذوب خودش کرد. چهره اي دوست داشتني، جدي و آرام.

شايد به دليل تم اصلي و خط سير داستان فيلم ماتريکس بود که من در نظر اول فرقي اساسي بين او و ديگر بازيگران هاليوود قائل نشدم. اين اعتقاد اوليه من از آنجا ناشي ميشد که کيانو ريوز همانند ديگر ستارگان هاليوود در صحنه اي معروف از اين فيلم، بازيگر زن را مي بوسيد (شما خواننده عزيز برعکس بخوانيد). در واقع، رنگمايه اي از جلوه های ظاهری عشق در اين داستان اکشن و پر زد و خورد و در همان جائي که بايد باشد، به چشم خورد و فکر مي کنم که به همين دليل به يکي از معروفترين صحنه هاي اين فيلم تبديل شده است (همچنين به ياد بياوريد پلانهاي حرکت آرام گلوله ها از کنار کيانو ريوز، مبارزه او و خرد شدن ستونهاي بتني).

 

             

 

تا سال 138۵ به ياد نمي آورم که چيز زيادي از کيانو ديده باشم به جز تکه هاي کوتاه و پراکنده از بازيهاي او. تا اين که او را با فيلم بسيار تاثير گذار «کنستانتين» ديدم. فيلمي که در همان بار نخست، دو بار ديدمش و درگير ديالوگها و صحنه هايش شدم. هنوز از ابهت ديالوگهاي فيلم در شگفتم.

                          ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد)

ادامه نوشته

اعتراض شجاعانه فراتر از هر چیز است.

حرکت شجاعانه نخست وزیر ترکیه را که دیدم، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. با وجودی که مسائل سیاسی ربطی به موضوع این وبلاگ ندارد، اما مسائل انسان دوستانه حکم می کنند که این بار استثنا قائل شوم. از سوی دیگر، تجمعات و اعتراضات داخل کشور را با این حرکت شجاعانه مقایسه کنید... کدام موثرتر بودند؟ منتظر دریافت نظرهای شما هستم.


خبرگزاري فارس- در حاشيه اجلاس داووس، نشستي با حضور رجب طيب اردوغان، شيمون پرز، بان كي مون و عمرو موسي، با موضوع غزه برگزار شد.در اين نشست، نخست وزير تركيه 12دقيقه پيرامون آن چه در غزه گذشت و تحركات سياسي تركيه براي توقف جنگ و كارشكني هاي رژيم صهيونيستي در اين مسير صحبت كرد. سخنان او با آرامش و همراه با رعايت آداب بود. پس از وي، شيمون پرز در مقام پاسخگويي به سخنان اردوغان 25 دقيقه با صدايي بلند و حركات فيزيكي خشم آلود و آكنده از تكبري آشكار، خطاب به نخست وزير تركيه سخن گفت و از عملكرد ارتش صهيونيستي در غزه شديدا دفاع كرد و سياست هاي تركيه را در قبال اين جنايت ضد بشري تخطئه نمود.

با پايان سخنان «پرز»، نخست وزير تركيه كه در تمام مدت سخنراني او مشغول نت برداري بود با اصرار از مدير نشست خواست كه به او وقت صحبت بدهد. وي در بخش دوم سخنان خود گفت:
«جناب پرز! شما از من مسن‌تر هستي، صدايت هم خيلي بالا مي‌رود. معتقدم كه اين طور بالا رفتن صداي شما ريشه در يك احساس رواني گناه دارد؛ اما مطمئن باش كه صداي من اين طور بالا نخواهد رفت. پاي كشتار كه وسط بيايد، شما خوب بلديد بكشيد. من خوب مي‌دانم كه شما در سواحل چطور بچه‌ها را هدف مي‌گيريد و مي‌كشيد. در سرزمين ‌شما دو نخست وزير پيشين بودند كه حرف‌هايي دارند كه براي من مهم است. شما نخست وزيراني داشتيد كه مي‌گفتند: وقتي بر روي تانك وارد سرزمين‌هاي فلسطين مي‌شوم، در خود احساس لذت مي‌كنم. شما با من با ارقام صحبت كرديد، من هم حاضرم نام اين افراد را ببرم، شايد در ميان شما كسي كنجكاو باشد كه بداند. من كساني را هم كه براي چنين ظلمي كف مي‌زنند تقبيح مي‌كنم؛ زيرا فكر مي‌كنم تشويق اين قاتلين كودكان و اين قاتلين انسان‌ها خود نوعي جنايت عليه بشريت است. توجه كنيد... در اين جا نمي‌توانيم از يك حقيقت صرف نظر كنيم. من در ياد دانست‌هايم [از سخنان آقاي پرز] خيلي نكته برداري كردم اما در اين جا فرصت پاسخ‌گويي به همه آن موارد را ندارم در اين جا من فقط دو مطلب را به شما عرض خواهم كرد».

( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

آن توفان پر خاطره (سرگذشت واقعی یک عشق- 24)

چهارشنبه 13/4/1375 ساعت 16 امتحان درس «شيمي-فيزيک مواد» داشتم. «او» امتحان پايان ترم درس «تئوري دي الکتريکها و پيزو الکتريکها» را با همان استاد درس «شيمي-فيزيک مواد» ما در ساعت 14 تا 16 داشت. من طبق عادت معمول در آخرين دقايق امتحان به سر جلسه رسيدم. مسعود يکي از همرشته اي هاي خوب و صميمي ام که هنوز هم با هم در ارتباط هستيم، به من گفت که خانم «...» دنبال تو مي گشت...! يعني چه؟! آيا با من کاري داشت؟ آن هم در اين موقع امتحان؟! نکنه مربوط به همون ترانه «تنهائي» باشه؟ خدايا... هر چه بادا باد. من «او» را مي شناختم و ميدانستم که اهل آبرو ريزي و سر و صدا در آوردن نيست... آن هم در اين محيط مقدس (...؟؟!). با اين ذهنيت به همراه مسعود وارد کلاس شديم... بچه ها تازه روي صندليها نشسته بودند و من عليرغم ميلم مجبور شدم که چون جاي ديگري نبود، روي صندلي رديف اول کلاس و وسط بنشينم...

                          ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد)

ادامه نوشته

سالروز تولد من...

براي هر کس در طول روزهاي زندگي، مناسبتهائي وجود دارند که اهميت ندادن به آنها -حتي در سخت ترين شرايط زندگي- بسيار دشوار است. سالروز تولد از جمله مناسبتهائي است که دست کم براي خود فرد از ارزش زيادي برخوردار است.

من -درست يا نادرست- براي اين سالروزي که «متعلق» به افراد پيراموني ام هستند، احترام زيادي قائلم و از راههائي چون پيام کوتاه، حضوري و يا تلفني به آنها تبريک مي گويم. امسال اما براي خودم دست نگه داشتم. گذاشتم تا بدانم که آيا اين ارزشي را که من اين گونه براي ديگران قائلم، آنان نيز براي اين مناسبت مربوط به خودم قائلند يا خير؟ خانواده ام همواره به من لطف داشته اند و من کمبود عاطفي از اين نظر احساس نمي کنم و با اين روحيه اشباع، نياز عاطفي «تبريک شنيدن» ديگران را در سالروز تولدشان تا حد زيادي برآورده مي کنم.

چرا بايد سالروز تولد همکاران را حتي همکاران دختر را- به ياد داشته باشم؟ چرا بايد به ديگر همکاران تبريک بگويم؟ چرا در طول سال، ده-بيست بار صحبت از سالروز تولد همکاران مي شود و بيشتر از همه روي من تاکيد مي شود و بيشتر از همه هم هفتم بهمن به زبان آورده مي شود و اين که «بهنام» شيريني و کيک خوبي درست مي کنه و...

ديگران با روي باز و خوشحال از اين که کسي به يادشان بوده مهياي تدارک کيک و شيريني تولدشان مي شوند. من هر سال (شش بار تا کنون) کيک تولد آورده ام و ديگران را بي هيچ چشمداشتي به ضيافت کوچکم دعوت کرده ام و خوشحال از اين که پذيراي دعوتم بوده اند؛ اما بدون پيش زمينه اي از سوي همکاران. اين بار اما، دست نگه داشتم تا ببينم که آيا به ياد ديگران مي آيد يا خير؟ چند روزي که گذشت، بي معرفتي آنان برايم به ثبوت خواهد رسيد...

اين برداشتم از ديگران ربطي به کينه توزي، شکم سيري، حساسيت زياد و بي خيالي ندارد. اين، پايان دادن به همه رابطه هاي ابراز محبت يک طرفه اي است که تا کنون داشته ام و از اين به بعد نيز به طرز سختگيرانه اي اجراء خواهم کرد...


 

از شما خواننده محترم خواهشمندم تا نظرتان را در مورد نوشته و ديدگاهم در اين زمينه قيد فرمائيد.

 

توفان دیگری در راه است... (سرگذشت واقعی یک عشق- 23)

... سررسید جلد سورمه ای را بست و منـتـظر به من نگاه کرد. صحبت دیگری نداشتم. دوباره سپاسش گفتم. رویم نشد تا به «او» بگویم: «میتونم کمکتون کنم تا اینها رو ببرید؟»... نگران بودم که ناراحت شود و حتی «اگر» هم بپذیرد، با جوّی که در آن سالها در دانشگاهها وجود داشت، گام برداشتن در کنارش و بردن جزوه ها بسیار دشوار بود.

وقتی خداحافظی کرد و با دستان نازنینش جزوه ها و سررسید را برداشت و رفت، دور شدنش را با نگاهم دنبال کردم. نگاهی سرشار از تحسین... نگاهی مملو از سپاس. نگاهی که مرا به دریای نادانسته های این «عشق ناخواسته ام» که نه، بلکه به دامان پرسشهای بی پاسخ «عشق بال زده و پریده در قلبم» فرو افکند....

 

                      ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

 

ادامه نوشته

جشن بهمنگان

دوم بهمن، روز جشن بهمنگان بر تمام ایرانیان مبارک باد.

بهمنگان

جشن بهمنگان در روز بهمن از ماه بهمن (دومین روز از بهمن ماه یاستانی) واقع میشود. بهمن از واژه اوستایی وهومن (Vohuman) به معنی اندیشه نیک است. وهومن یکی از امشاسپندان نزدیک به درگاه اهورامزدا می باشد. اشوزرتشت برای دریافت پیامهای اهورایی از وهومن یاری میگیرد. پاسبانی چهارپایان سودمند در عالم جسمانی به این امشاسپند واگذار میگردد. از این رو زرتشتیان در جشن بهمنگان یا بهمنجه که در روز بهمن از ماه بهمن واقع میشود، از کشتار حیوانات سودمند و خوردن گوشت آنان خودداری مینمایند و برخی از زرتشتیان پرهیز از خوردن و کشتار را در تمام روزهای بهمن ادامه می دهند. این جشن حامی مردان درستکار میباشد.

وهومن

در اوستا بهمن "وهومنه است که آمیزه ای است از دو واژه ی وهو یا وسو به چم (معنی) خوب و نیک که در هخامنشی این واژه وهو در سانسکریت وسو و در فارسی کنونی به شده است و بخش دوم واژه "منه" یا من" به چم (معنی) اندیشیدن است؛ پس وهومن یا وهومنه یا وهیشامنه که در فارسی کنونی"بهمن" گفته میشود به چم نیک اندیشی و نیک منشی است و واژه ی روبروی آن "اک منه "به چم بد اندیشی است که اک یا اکا در فرهنگ اوستایی به چم گزند و آسیب است.

( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته