توفان دیگری در راه است... (سرگذشت واقعی یک عشق- 23)

... سررسید جلد سورمه ای را بست و منـتـظر به من نگاه کرد. صحبت دیگری نداشتم. دوباره سپاسش گفتم. رویم نشد تا به «او» بگویم: «میتونم کمکتون کنم تا اینها رو ببرید؟»... نگران بودم که ناراحت شود و حتی «اگر» هم بپذیرد، با جوّی که در آن سالها در دانشگاهها وجود داشت، گام برداشتن در کنارش و بردن جزوه ها بسیار دشوار بود.
وقتی خداحافظی کرد و با دستان نازنینش جزوه ها و سررسید را برداشت و رفت، دور شدنش را با نگاهم دنبال کردم. نگاهی سرشار از تحسین... نگاهی مملو از سپاس. نگاهی که مرا به دریای نادانسته های این «عشق ناخواسته ام» که نه، بلکه به دامان پرسشهای بی پاسخ «عشق بال زده و پریده در قلبم» فرو افکند. سرانجامم با «او» چه می شود؟ آیا ممکن است این عشق معنوی ادامه یابد و به وصال منتهی شود؟...
خودم را زود باز یافتم... کمی گام برداشتم و جلوتر آمدم تا دوباره «او» را در دیدم داشته باشم و دور شدنش را دوباره ببینم. با خود نهیب زدم: «ای پسر! می دانی که «او» از این ابراز لطفش به تو هیچ منظوری ندارد... بی جنبه نباش و این برخوردش را به حساب دوست داشته شدنت از جانب «او» نگذار. همان که تو را به خاطر کاری که در اواخر سال 1374 کردی*، سرزنشت نکرد به خاطر احترامی بود که به عنوان یک همکلاس برایت قائل بود و تو باز هم عبرت نگرفتی... واقعا که بیشرمی... »!
در اضطراب واکنش ناخواسته از سوی «او» بودم... اگر کسی باطن مرا نمی شناخت، کاری که این بار کرده بودم، بسیار گزنده بود. همین هم به من قوت قلب می داد که برخورد حادی پیش نخواهد آمد... اما مگر می شد؟ نوشتن ترانه «تنهائی» ا نــد ی بر روی صفحه ای از سررسید جلد سورمه ای اش به قدر کافی بهانه برایش فراهم می کرد تا به من بتوپد. جای شکرش باقی بود که دستخط خواهرم بود... نه من. فکرش را هم که می کنم، وقتی در ذهنم چهره ملوس و دوست داشتنی اش را در حال خواندن
از روزی که تو رفتی... پریده رنگ شادی... اما خورشید می تابه... مثل یه روز عادی... چطور هنوز پرنده...داره هوای پرواز... چطور هنوز قناری... سر میده بانگ آواز... مگر خبر ندارن... تو رفتی از کنارم... چرا بهت نگفتن... بی تو چه حالی دارم... به چشم خسته من... آسمون از سنگ شده... لعنت به این تنهائی... دلم برات تنگ شده...
تصور می کردم، به وحشت می افتادم به ویژه در بخشهای «از روزی که تو رفتی»، ... «بی تو چه حالی دارم» و «دلم برات تنگ شده». نمی دانستم حتی اگر خودش هم به من چیزی نگوید، چگونه و با چه روئی دوباره به چهره معصومش نگاه کنم؟

آفتاب نشسته روی... گلهای سرخ قالی... خیال تو کنارم... توی اتاق خالی... عطر تنت پیچیده... توی اتاق خوابم... با تو چه جون گرفته... ترانه های نابم... از تو هزار تا قصه... چه جاودانه ساختم... قلب پر از غرور رو... چه عاشقانه باختم... به چشم خسته من... آسمون از سنگ شده... لعنت به این تنهائی... دلم برات تنگ شده...
خدایا عجب روئی داشتم...!
شب خوش به یاد عشقت... از خود بی خود نشسته... صد بار ازت بریدم... صد بار بهت رسیدم... اسمت به روی لبهام... روی ترانه هامه... بغض گرفته عشق.... تو غربت صدامه... قلب پر از سکوتم... دلتنگ از این جدائی... بی تو ببین چه سرده... تابستون تنهائی... به چشم خسته من... آسمون از سنگ شده... لعنت به این تنهائی... دلم برات تنگ شده...
خدایا عجب دیوانه شده بودم...!
***

توفانی که احتمال رسیدنش را می دادم، رسید... آن هم چه رسیدنی...! درست پس فردای آن روز تحویل جزوه ها... در چهارشنبه سیزدهم تیرماه 1375... روزی که به یاد آن، سیزده بیت به بهانه ماجرای عشقی عجیبم در سیزدهمین روز از چهارمین ماه سال سرودم... اولین شعر عمرم را... و با وجودی که از نظر قاعده های شعری درست نبود، اما حرف دلم بود...
آن روز امتحان پایان ترم «شیمی-فیزیک مواد» داشتیم. آخرین امتحان ترم چهارمم و روزی که تا شهریورماه خبری از کلاس و استاد و همرشته ای ها نبود. همین هم مرا به اشتباه واداشته بود که امتحان بدهم و موضوع نوشته شدن ترانه «تنهائی» در سررسید «او» در این دو ماه و خرده ای به فراموشی سپرده می شود... اما... من «او» را هنوز کامل نشناخته بودم... و شناختم در نحس ترین روز ماه تیر کامل شد... آن هم چه کامل شدنی...!
* منظورم همان نوشتن نامه تبریک سالگرد تولد «او» (اول فروردین) و پست کردن آن به آدرس منزلشان در آخرین روزهای اسفند ۱۳۷۴ است.