ديگر ساعت به هفت بعد از ظهر نزديک مي شد و آسمان رو به سياهي مي رفت. سرم و دلم از ماجراي پرتکاپوي امروز به درد آمده بودند. احساس خستگي شديدي مي کردم. نسبت به ساعاتي پيش، روحم در آرامشي نسبي بود... چيزي در دلم سنگيني مي کرد و آن احساس گناهي بود که به خاطر مجبور شدن «او» به انجام رفتاري که امروز نشان داد، در قلبم احساس مي کردم. با رفتار دو گانه اي که «او» نشان داد، احساس کردم که علاقه من به «او» صد در صد «يک طرفه» نيست. چون اگر جز اين بود، رفتار و برخوردش با من در خوابگاه به گونه اي ديگر رقم مي خورد (نظر شما چيست؟ آيا شما با توجه به آنچه خوانديد، اين گونه مي انديشيد؟).

 

      

 «او» دختري بود که به دليل نوع رفتار و شخصيتش، پسران همرشته اي و هم دانشگاهي با احتياط با «او» برخورد مي کردند. اين از نظر من بسيار دوست داشتني و دلپذير بود؛ چون دختري که پسران به راحتي جذبش شوند و هيچ نگراني از برقراري رابطه با او نداشته باشند، از ديدگاه من از شايستگي کمتري براي انتخاب به عنوان شريک زندگي برخوردارند.

امروز، اولين روزي بود که بسيار مطمئن و بدون واهمه اي از جنبه شخصيتي «او» با «او» برخورد کردم. البته تا اندازه اي اين به دليل خراب شدن پلهاي پشت سرم بود و اين که ديگر اميدي به ادامه اين رابطه پاک و «ساکت» نداشتم و در واقع بايد مي رفتم تا اين سوءتفاهم را از دلش به درآورم و از سوي ديگر، عصبانيتي که در نهادم به وجود آمده بود، مرا برآشفته نشان مي داد.

وقتي براي ترميم چيزي که خراب شده است، مي روي ديگر انتـظار از نو ساختن را نداري... ولي اگر نتيجه کار تو چيزي مثل روزهاي اول باشد، چه قدر احساس شادي و راحتي مي کني؟ من نيز چنين احساسي داشتم، اما احساسي آميخته با منطق و اين که ديگر خود را در موقعيتي قرار ندهم که تا اين حد استرس بر من وارد شود. با اين بي فکريها و سپردن عنان به دست دل سرکشم، تنها وجهه خودم را در نزد «او» پائين مي آوردم و امکان پيشرفت بيشتر در دوستي پاک و بي آلايشي را که در نظر داشتم، از خود مي گرفتم. اين را به معناي فراموشي اشتباهاتم از سوي «او» نمي دانستم، بلکه اينها را به حساب بخشندگي و بزرگ منشي «او» مي گذاشتم.

چيزي که در اين ميان دل و روحم را به سختي آزار مي داد، کاغذي بود که حرفهاي برخاسته از دلم را بر آن نوشته بودم و در ميان اولين جزوه هائي که از «او» گرفته بودم، در بهمن ماه 1374 و بدون اين که چيزي به «او» بگويم، به «او» داده بودم. آن کاغذ، نوشتاري تشکر آميز بود به همراه توضيحاتي از خودم که مناسب مي دانستم تا «او» به عنوان يک همرشته اي و همکلاسي (چه دختر يا پسر) بداند (با پوزش از عزيزان خواننده که در اين مورد نمي توانم توضيح بيشتري بدهم). کلمه به کلمه متن اين نوشتار دو صفحه اي را که با «ن (نون) والقلم و مايسطرون» آغاز مي شد، به خوبي در ياد دارم. هنوز هم با وجود گذشت سيزده سال از آن زمان، با اطلاق عنوان «نامه» بر اين نوشتار از دل برآمده مشکل دارم. هيچ گاه هم از آن نوشته در پيش «او» با عنوان «نامه» ياد نکردم. در واقع، تنها يک بار پيش آمد تا حرف آن را به ميان آورم و آن هم در آن روز لعنتي دوشنبه بيست و هشتم آبان 1375 بود که به آن هم مي رسيم.

 

          

 

با آن نوشته از دل برآمده که مال «او» مي دانستم، نه مال خود، نمي دانستم چه کنم. آن، نه توصيف خوبـيها و زيبائيهاي «او» بود و نه چيز ديگري در مورد «او» به قلم من بود که بخواهد به من باز گرداند. آن، تنها نوشته اي در بيان اهميت لطف عظيمي بود که در حقم کرده و مرا تا ابد مديون خود ساخته بود. پس، يا بايد آن را به دور مي ريخت و يا آن را به من باز نمي گرداند. بازگرداندن آن نوشته «من» به «من» چه مفهومي مي توانست داشته باشد؟ آيا مي خواست به من بگويد که «از بودن اين نوشته در نزدم احساس گناه مي کنم»؟ يا اين که به من بفهماند «احساس مي کنم که از ابتدا به دنبال برقراري يک رابطه دوستي با من، به عنوان يک دختر بودي و اينک رازت بر ملا شده است»؟!

آن هنگام شايد به اين گزينه ها مي انديشيدم؛ اما در روزهاي بعد به گزينه ديگري نيز فکر مي کردم که چه طور «او» تا به حال آن نوشته را آن قدر تميز و تانخورده در نزد خودش نگه داشته است؟ آيا با خواندن آن نوشتار سرشار از احساس و برخاسته از دل آکنده از سپاسم نسبت به «او» تحت تاثير قرار گرفته است؟ آيا احساس مي کرد که بعدها مي تواند رگه اي از محبت مرا در دل نازکش جاي دهد که آن را به دور نريخته است؟

افسوس... انگار آن نوشته آخرين برگ علاقه اي بود که تا آن زمان ممکن بود نسبت به من در خود احساس کند و انگار «او» با پس دادن آن ديگر از افسون طلسم آن نوشته سپاس آميز به در آمده بود...