آن توفان پر خاطره (سرگذشت واقعی یک عشق- 24)
چهارشنبه 13/4/1375 ساعت 16 امتحان درس «شيمي-فيزيک مواد» داشتم. «او» امتحان پايان ترم درس «تئوري دي الکتريکها و پيزو الکتريکها» را با همان استاد درس «شيمي-فيزيک مواد» ما در ساعت 14 تا 16 داشت. من طبق عادت معمول در آخرين دقايق امتحان به سر جلسه رسيدم. مسعود يکي از همرشته اي هاي خوب و صميمي ام که هنوز هم با هم در ارتباط هستيم، به من گفت که خانم «...» دنبال تو مي گشت...! يعني چه؟! آيا با من کاري داشت؟ آن هم در اين موقع امتحان؟! نکنه مربوط به همون ترانه «تنهائي» باشه؟ خدايا... هر چه بادا باد. من «او» را مي شناختم و ميدانستم که اهل آبرو ريزي و سر و صدا در آوردن نيست... آن هم در اين محيط مقدس (...؟؟!). با اين ذهنيت به همراه مسعود وارد کلاس شديم... بچه ها تازه روي صندليها نشسته بودند و من عليرغم ميلم مجبور شدم که چون جاي ديگري نبود، روي صندلي رديف اول کلاس و وسط بنشينم. از رديف اول براي امتحان دادن خوشم نمي آمد و باعث بيشتر شدن اضطرابم مي شد. حالا اين در مواقع عادي بود... تصور کنيد که در اين روز و با اين ماجرا و با امتحان درس نسبتا مشکل سه واحدي چه حالي داشتم؟

هنوز مدت زيادي از نشستن و جا به جا شدنم نگذشته بود که «او» از استاد اجازه گرفت و وارد کلاس شد. در دستش کاغذ تاخورده اي ديده مي شد. بي توجه به حضور اطرافيان و همکلاسيان، به طرف صندلي من آمد. با اجازه و اشاره به استاد، کاغذ را روي صندلي خالي کنار من و در سمت چپ من گذاشت. استاد به من و صندلي کنار من اشاره کرد و گفت که اين يادداشت مال من است و بعد از خاتمه کلاس آن را بردارم. هنگامي که داشتم نام و شماره دانشجوئي ام را روي ورق پاسخنامه مي نوشتم، نيم نگاهي به آن کاغذ تاخورده انداختم. خودش بود...! کاغذي از جنس همان کاغذ سررسيد جلد سورمه اي! آن طرفي را که ترانه «تنهائي» بر روي آن نوشته شده بود، به داخل بود و تنها سمت سفيد بيروني آن که نوشته نشده بود، ديده مي شد. کمي تا قسمتي موضوع را فهميدم. همين رفتار «او» تا اين موقع و يادداشت گذاشتنش در پيش چشم همکلاسيها به اندازه کافي گويا بود.
نمي دانستم چه کار کنم. در بد موقعيتي گير کرده بودم. درسي را که خوب خوانده بودم و در امتحان ميان ترم هم نمره نسبتا خوبي از آن آورده بودم، داشت همين طور دستي دستي خراب مي شد. فرمولها و روش حل مساله را به طرز مزخرفي فراموش کرده بودم. گاهي به ورقه سئوالها خيره مي شدم، گاهي به کاغذ سررسيد و گاهي هم به ورق پاسخنامه. هوا هم بس ناجوانمردانه گرم بود. نمي دانستم دخترهاي همرشته اي ام چه طور مي توانستند با مانتوهاي ضخيم (نسبت به ما پسرها با تي شرت و پيراهنهاي آستين کوتاه) گرما را تحمل کنند؟! نفهميدم اين دو ساعت امتحان را چگونه گذراندم و پاسخ چند سئوال را درست نوشتم؟ اما يادم هست که استاد ورقه من و چند نفر ديگر را هم که الزاما شاگرد تنبل نبوديم، محترمانه از ما گرفت.
من انگار که پتکي بر سرم فرود آمده باشد و هنوز از اثر ضربه آن بيرون نيامده باشم به ميز، وايت برد، استاد، همرشته ايها و در و ديوار خيره بودم. آرام از سر جايم برخاستم. امتحان ديگر تمام شده بود. اگر قبول مي شدم که با توجه به پيش نيازهاي زيادي که اين درس داشت، مشکلي براي ترم بعد (ترم پنجم) نداشتم... اما اگر مي افتادم؟!... اولين درس و بدترين درس...
به صندلي سمت چپم خيره بودم... انگار حکم مرگم در آن بود... شايد هم منتـظر خواندن حکم «مرگ عشق نخستينم» در آن بودم... کاغذ کنده شده از سررسيد جلد سورمه اي را که به طرز ماهرانه و باسليقه اي تا شده بود، برداشتم. نگاهي به آن کردم و بدون اين که آن را باز کنم، سريع از کلاس خارج شدم. همرشته ايهائي که در کلاس يا بيرون آن ايستاده بودند، به من نگاه مي کردند... نگاههايشان «بد» نبود... خيلي راحت مي شد استـفهام و پرسش را از چشمانشان خواند. خوشبختانه من و «او» در دانشکده به خوبي شناخته شده بوديم و اين رفتار غريب «او» براي ديگران جاي سئوال داشت.
با گامهائي سريع به سمت درب خروجي دانشکده به راه افتادم. گامهايم با رسيدن به درب خروجي کند مي شد و لرزان... هر چه بيشتر نزديک مي شدم، کاغذ را بيشتر در دستانم مي فشردم. به راحتي نم عرق سرد اضطرابم را که جذب کاغذ شده بود، احساس مي کردم. به محوطه بيروني که رسيدم، هواي نيم خنک حوالي ساعت 18 بعد از ظهر سيزدهم تيرماه حالم را کمي به جا آورد. در گوشه اي خلوت و در حالت ايستاده کاغذ را با وسواس و به آرامي باز کردم...