براي هر کس در طول روزهاي زندگي، مناسبتهائي وجود دارند که اهميت ندادن به آنها -حتي در سخت ترين شرايط زندگي- بسيار دشوار است. سالروز تولد از جمله مناسبتهائي است که دست کم براي خود فرد از ارزش زيادي برخوردار است.

من -درست يا نادرست- براي اين سالروزي که «متعلق» به افراد پيراموني ام هستند، احترام زيادي قائلم و از راههائي چون پيام کوتاه، حضوري و يا تلفني به آنها تبريک مي گويم. امسال اما براي خودم دست نگه داشتم. گذاشتم تا بدانم که آيا اين ارزشي را که من اين گونه براي ديگران قائلم، آنان نيز براي اين مناسبت مربوط به خودم قائلند يا خير؟ خانواده ام همواره به من لطف داشته اند و من کمبود عاطفي از اين نظر احساس نمي کنم و با اين روحيه اشباع، نياز عاطفي «تبريک شنيدن» ديگران را در سالروز تولدشان تا حد زيادي برآورده مي کنم.

چرا بايد سالروز تولد همکاران را حتي همکاران دختر را- به ياد داشته باشم؟ چرا بايد به ديگر همکاران تبريک بگويم؟ چرا در طول سال، ده-بيست بار صحبت از سالروز تولد همکاران مي شود و بيشتر از همه روي من تاکيد مي شود و بيشتر از همه هم هفتم بهمن به زبان آورده مي شود و اين که «بهنام» شيريني و کيک خوبي درست مي کنه و...

ديگران با روي باز و خوشحال از اين که کسي به يادشان بوده مهياي تدارک کيک و شيريني تولدشان مي شوند. من هر سال (شش بار تا کنون) کيک تولد آورده ام و ديگران را بي هيچ چشمداشتي به ضيافت کوچکم دعوت کرده ام و خوشحال از اين که پذيراي دعوتم بوده اند؛ اما بدون پيش زمينه اي از سوي همکاران. اين بار اما، دست نگه داشتم تا ببينم که آيا به ياد ديگران مي آيد يا خير؟ چند روزي که گذشت، بي معرفتي آنان برايم به ثبوت خواهد رسيد...

اين برداشتم از ديگران ربطي به کينه توزي، شکم سيري، حساسيت زياد و بي خيالي ندارد. اين، پايان دادن به همه رابطه هاي ابراز محبت يک طرفه اي است که تا کنون داشته ام و از اين به بعد نيز به طرز سختگيرانه اي اجراء خواهم کرد...


 

از شما خواننده محترم خواهشمندم تا نظرتان را در مورد نوشته و ديدگاهم در اين زمينه قيد فرمائيد.