مردد از اتوبوس پياده شدم. با گامهائي نامطمئن به سمت خوابگاه دختران به راه افتادم.

خوابگاه، در واقع يک مجتمع خوابگاهي بود که علاوه بر خوابگاه دختران، بخشي را نيز به خوابگاه متاهلان و پسران اختصاص داده بودند. اما چون تمام خوابگاههاي دختران در آنجا بود و پسران در خوابگاههاي ديگري نيز سکونت داشتند، آنجا را بيشتر به نام خوابگاه دختران مي شناختند. کلاسهاي آموزشي براي دانشجويان خارجي، مهد کودک، خشک شوئي، فروشگاه و تعاوني هم در آنجا بود.

به طور اتفاقي، دو نفر از پسران همرشته اي ام را که با «او» هم دوره بودند، ديدم. به خاطر عدم آشنائي با محيط آنجا به سمتشان رفتم و پس از سلام و احوالپرسي از يکي از آنها پرسيدم: اگه با يکي از خانمها کار داشته باشم، بايد چه جوري خبرشون کنم؟ او هم گفت: بريد پيش علي آقا... اون مسئولشه...

به همرشته اي ام گفتم: امتحان شيمي-فيزيک مواد رو بد دادم... مي ترسم بيافتم... دکتر «ع. ذ» چه طور نمره مي ده؟ ممکنه ارفاق کنه؟

او جواب داد: شما که قبوليد... نگران نباشيد... اما آقاي دکتر نمره الکي نمي ده. اميدوار باشيد... ان شاءالله که قبول بشيد.

 

 

 

از او تشکر کردم و به سمت دري که اشاره کرده بود، به راه افتادم.

مسئول خوابگاه را کمتر کسي به نام خانوادگي اش مي شناخت. او را «علي آقا» صدا مي زدند. از آن مردان ميانسالي بود که کم سوادي از سر و صورتش پيدا بود؛ اما دل بزرگي داشت. در اکثر کارهائي که به مجتمع خوابگاهي، فروشگاه، تعاوني و کلا اموری که به دانشگاه و دانشجويان مربوط مي شد، دخالت مي کرد و به نسبت سِمَت و سوادش از روابط عمومي و نفوذ خوبي برخوردار بود.

درب نسبتا بزرگي بود که نيمه باز بود. زياد درون آن را کاوش نکردم. در واقع امکانش نبود، چون پرده ضخيم و تيره اي محوطه داخل را از درب خروجي جدا مي کرد. يادم نمي آيد که آيا آيفون هم داشت يا نه، به هر حال زنگ درب را زدم. صدائي زنانه را به سختي شنيدم که پرسيد: با کي کار داشتيد؟ بي درنگ کمي جابه جا شدم و جواب دادم: علي آقا...! با علي آقا کار داشتم!

در مدتي کمتر از يک دقيقه قد و قامت کوتاه علي آقا در چهارچوب درب ظاهر شد. سلام کردم و گفتم: اگه ممکنه خانم «......» رو صدا کنين... علي آقا به داخل رفت.

از درب خوابگاه دختران فاصله گرفتم. چند قدمي دور نشده بودم که «نوشين» و «مهناز» همدوره ايهاي دختر خودم را ديدم که به طرف خوابگاه مي آيند. سلامي کوتاه کرديم. نمي دانم چرا آنها جور ديگري نگاهم مي کردند... نگاهشان بد نبود... اما انگار متعجب بودند که کار بهنام به اينجا کشيده...!

به آنها گفتم: اگه داخل ميرين، بي زحمت خانم «......» رو هم صدا کنيد... ممنون. آنها «باشه»اي گفتند و رفتند. نمي دانم چرا با وجودي که به علي آقا گفته بودم، به آنها هم گفتم. آيا از اضطراب بود، يا چيز ديگر؟

نمي دانم چرا کمي طول کشيد، ده دقيقه يا يک ربع... آيا بايد لباس مناسب مي پوشيد يا اين که از خواب بعد از ظهر بيدارش کرده بودند؟ به هر حال، از دور «مسعود» و «محمد حسين» دو همدوره اي خودم را ديدم که وقتي مرا از دور ديده بودند، برايم بستني چوبي ميهن خريده بودند. سلامي دوباره کرديم و صحبتي مختصر از امتحان. بستني را به من دادند و در حالي که مشغول خوردن بستنی خودشان بودند، من بستني ام را در دستانم نگه داشته بودم. مسعود با لبخند شيطنت آميزي به من اشاره کرد که: خانم «......» آمد...

سريع خداحافظي کرديم. به سمت «او» به راه افتادم. در طول گام برداشتنم نمي دانستم به «او» چه بگويم؟ چگونه با «او» برخورد کنم؟ برخوردم حاکي از «بَر خوردن» رفتار «او» با من باشد...؟ يا ملايم و حاکي از پشيماني؟ اصلا «او» با من چگونه برخورد خواهد کرد؟ خودم را آماده چه برخوردي از سوي «او» کنم؟

 

  

 

بستني چوبي را که باز نکرده بودم، در دستانم داشتم. مسعود در بد موقعيتي آن را برايم خريده بود؛ ولي نمي توانستم که آن را به دور بيندازم! جزوه و بستني به دست به سمت «او» رفتم. از دور مهربان مي آمد... بر خلاف هميشه... وقتي چشمانم از دور به صورتش خورد، يک لحظه چهره اش را ديدم و در ذهنم آناليز کردم. با خود گفتم: همچين عصباني هم نيست...! بر خلاف مواقع ديگه الآن مهربونه...! يعني چي؟! آيا اشتباه مي کنم؟ نکنه نگاهش طعنه آميزه؟ آخه اون برخوردش در موقع امتحان با اين برداشت من از «او» که جور در نمی آد...

با چهره اي نگران و آماده شنيدن پرخاش به «او» نزديک شدم. سرم را به آرامي به سمت صورتش گرفتم. در مقابلش ايستادم و سلام کردم...