روزهای پرخاطره نخستين روزهای ماهِ مهر 1378  (سرگذشت واقعي يک عشق – 127)

 

به خوابگاه شهيد شرفي رسيدم. ساختمان ده طبقة بزرگي بود همساية ديوار به ديوارِ سازمان پايانه ها و حمل و نقل کشور. نسبت به ساختمانهاي اطرافش زيبائي خاصي نداشت اما ابهتي دوست داشتني را در نماي بيروني آن حس ميکردم. از درب اصلي که وارد حياط خوابگاه شدم، متوجه موکتها و تختخوابهاي دانشجوئي دو طبقه شدم که در گوشه و کنار حياط به چشم ميخورد. در تابستان آن سال (1378) خوابگاه را سفيدکاري و رنگ آميزي کرده بودند و اين ميتوانست دلهره هاي اسکان در نخستين خوابگاهِ دوران تحصيلم را کاهش دهد! برگة معرفي را که به مسئول خوابگاه دادم، متوجه شدم که خود نيز دانشجوي تحصيلات تکميلي است و به عنوان «کار دانشجوئي» اين سِمَت را پذيرفته است. مرا به طبقة آخر و اتاق XXX ارجاع داد. اتاقي بود به ابعاد تقريبي پنج در چهار متر و پنج نفر بايد در آن اسکان داده ميشدند. خدا خدا ميکردم که هم اتاقيهاي خوبي داشته باشم و از همان ترم نخست، با آرامش درسهايم را شروع کنم. کارگران از چند روز پيش از ورودم به خوابگاه کف اتاقها را تميز کرده بودند و اتاق کمي نمناک بود.  

 

خوب يادم هست... موکتها را شسته و تازه در اتاق پهن کرده بودند. هنوز نَمِ موکتها را ميتوانستم احساس کنم اما آزارنده نبود. رنگ آميزي سفيد-طوسي به اتاق آرامش خاصي ميداد. پنجرة آلومينيومي بزرگي به سمت شمال تهران باز ميشد. رشته کوههاي البرز، درختان بلوار کشاورز، تابلوي نئون چشمک زنِ يکي از مغازه هاي رو به ميدان وليعصر و همين طور پشت بام و حياط خانه هاي همساية خوابگاه را به آساني ميشد ديد. سري به پشت بام زدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

وقتی "پرده" می تونه این قدر مهم باشه...

 

سوتيِ مداح در عزاداري عاشورا :

 

خانمها ديگه بِکِشن پائين!!

 

 

اين مطلب از طريق ايميل به دستم رسيده است. نميدونم واقعيه يا نه ولي خواندنش خالي از لطف نيست.

 

٭ ٭ ٭

 

عاشورا بود. توي يک حسينية بزرگ توي محلة ما وسطِ حسينيه يه پردة بزرگ کشيده بودند. خانمها يه طرف، آقايون هم يک طرف ديگه. مداح هم بالاي منبر داشت مداحي ميکرد.

يه تعداد از خانمها گوشة پردة وسط حسينيه رو بالا برده بودند و مراسم سينه زني آقايون رو نگاه ميکردند و اشک ميريختند. بعد از چند دقيقه آقايون شروع کردن به در آوردن پيراهن هاشون. خب رسم بود که براي نشون دادن ارادتِ بيشتر، لخت سينه بزنند. اين جا بود که آقاي مداح غيرتش اجازه نداد که خانمها بازم به آقايون نگاه کنند و خواست از پشتِ ميکروفون «امر به معروف» کنه؛ ولي اين بندة خدا يادش رفت کلمة «پرده» رو به کار ببره و اين باعث شد که عقبِ مجلس از خنده منفجر بشه! جمله اي که مداح گفت، اين بود؛ البته فضا رو هم تجسم کنيد: همه دارند گريه ميکنند و خودِ مداح هم اين جمله رو با بغض ميگه:

 

مداح : خواهرهاي عزيز لطفاً ديگه بکشند پائين... آقايون لخت شدند...!

 

روزي که در مشهد گم شديم (سرگذشت واقعي يک عشق – 126)

 

وقتي براي هفتة نخست به دانشگاه ميرفتم، بد نديدم که به بابک زنگ بزنم. از قبولي ام بسيار خوشحال شد و گفت که يک روز را حتماً با من به دانشگاه خواهد آمد تا آنجا را ببيند. به تنهائي به دانشگاه رفتم. کارهاي مربوط به دريافت کارت دانشجوئي، کارت تغذيه و خوابگاه را انجام دادم. دانشگاه صنعتي اميرکبير از نظر امکانات خوابگاهي براي دانشجويان تحصيلات تکميلي (مجرد) نسبتاً خوب بود. کسي نبود که دانشجوي کارشناسي ارشد و دکترا باشد و در صورت درخواست، به او خوابگاه نداده باشند. همان روز برگه اي به من دادند تا خودم را به خوابگاه شهيد شرفي (خيابان وليعصر-خيابان دمشق) معرفي کنم؛ اين در حالي بود که کارت تغذيه را بايد چند روز ديگر ميگرفتم!

 

در روزهاي شروع سال تحصيلي، ژتون نهار به صورت آزاد هم به فروش ميرسيد و در روزهاي ديگر بايد صبر ميکرديم تا در محدودة زماني مشخصي که براي فروش ويژه در نظر گرفته شده بود، ژتون غذا بگيريم. به هر حال پس از صرف نهار و انجام کارهاي اداري با برگ معرفي خوابگاه به سمتِ درب خيابان حافظ راه افتادم. نميدانستم خوابگاه کجاست؛ چون آدرس را ننوشته بودند. همان طور زيرِ پل حافظ ايستاده بودم که جواني خوش قيافه با موهاي بلند، ريشي تميز و انبوه و با هيکلي نسبتاً درشت و قدي متوسط در حالي که کيفي بر دوش داشت، از درب حافظ بيرون آمد. بايد آدرسِ خوابگاه را از کسي ميـپرسيدم که دانشجوي خودِ دانشگاه اميرکبير باشد. تعجب کردم که آن پسرِ جوان مستقيم به سمتِ من مي آيد. نميشناختمش اما با خود گفتم نشاني را از او ميـپرسم. انگار او منـتظرِ پرسشي از من بود چون همين که گفتم: «سلام... ميـبخشيد يه سئوال داشتم...» با اشتياق به سمتِ من برگشت. لبخند مهربانانه اي بر لب داشت؛ احساس صميميتي زياد کردم. گفت: «بله... بفرمائيد...» برگه را به دستش دادم و پرسيدم: «خوابگاه شهيد شرفي کجاست؟» خودکاري از کيفش در آورد و پشتِ همان برگه خيلي سريع کروکي دقيقي از خيابان وليعصر، محلِ دانشگاه صنعتي اميرکبير و تقاطعهاي خيابانهاي رشت و دمشق با وليعصر و خيابانهاي طالقاني، انقلاب و بلوار کشاورز کشيد. خوابگاه را با دايره اي پر رنگ کرد و نامش را در کنارش نوشت. از او تشکر و خداحافظي کردم. دستان درشتش را پيش آورد و با هم دست داديم. با برخوردي که از آن جوان ديدم، بسيار به فکر فرو رفتم... اکنون که پس از يازده سال اينها را مينويسم، هنوز هم نميدانم او که بود...؟ ياد خاطره اي از دوران کودکي ام افتادم و اين که شايد... شايد... من و پسرعموهايم روحِ امام رضا، امام زمان يا شايد يکي از اوتاد را ديده باشيم. آيا آن جوان هم يکي از اينان بود...؟

 

Mashhad

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

جوانمردی ایرانیان و افسوسی بر گذشته...

 

نگاهي بر سه گانة

پانته آ - آبراداتاس – کوروش

برگ زرّيني بر فرهنگ و تمدن ايران باستان

 

Pantea

براي مشاهدة اين نگاره در اندازة بزرگتر، بر روي نگاره کليک کنيد.

 

تابلويي که در بالا ميـبينيد، اثر «وينسنت لوپز» نقّاش اسپانيايي قرن هجدهم و روايت کنندة يکي از داستانهاي تاريخ ايران باستان است.

 

در لغت نامة دهخدا زير عنوان «پانته آ» بر اساس روايت گزنـفون آمده است:

هنگامي که مادها پيروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمي با خود آورده بودند که بعضي از آنها را براي پيشکش به کوروش بزرگ عرضه ميکردند. در ميان غنائم زني بود بسيار زيبا و به قولي زيباترين زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام آبراداتاس براي مأموريتي از جانب شاهِ خويش رفته بود. چون وصف زيبايي پانته آ را به کوروش گفتند، کورش درست ندانست که زني شوهردار را از همسرش بازستاند و حتي هنگامي که توصيف زيبايي زن از حد گذشت و به کوروش پيشنهاد کردند که حداقل فقط يک بار زن را ببيند، از ترس اين که به او دل ببازد، نپذيرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به يکي از نگاهبانان به نام آراسپ سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگيرد، به ناچار پانته آ از کوروش کمک خواست.

 

کوروش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجيـبي بود و به شدت شرمنده شد و براي جبران آن از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوي ايران فرا بخواند. هنگامي که آبراداتاس به ايران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردي کوروش بر خود لازم ديد که در لشکر او خدمت کند.

 

ميگويند هنگامي که آبراداتاس به سمت ميدان جنگ روان بود، پانته آ دستان او را گرفت و در حالي که اشک از چشمانش سرازير بود گفت: «سوگند به عشقي که ميان من و توست، کوروش به واسطة جوانمردي که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببيند. زماني که اسير او و از آنِ او شدم او نخواست که مرا بردة خود بداند ونيز نخواست که مرا با شرايط شرم آوري آزاد کند؛ بلکه مرا برايِ تو که نديده بود حفظ کرد. مثل اين که من زن برادر او باشم».

 

آبراداتاس در جنگِ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازة او رفت و شيون آغاز کرد. کوروش به نديمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در يک لحظه از غفلت نديمان استفاده کرد و با خنجري که به همراه داشت، سينة خود را دريد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و نديمه نيز از ترس کورش و غفلتي که کرده بود، خود را کشت.

 

هنگامي که خبر به گوش کوروش رسيد، بر سر جنازه ها آمد. از اين روي اگر در تصوير دقت کنيد دو جنازة زن ميـبينيد و يک مرد و باقي داستان که در تابلو مشخص است. کاش  از اين داستانهاي غني و اصيل ايراني فيلم ساخته ميشد تا جهانيان با ايرانيانِ با فرهنگ و متمدّن آن روزگار آشنا شوند و آنان را از عربهاي وحشي و بيابانگردي که مغلوبشان شدند، جدا بـبينند.

٭ ٭ ٭

شعر زير را فردوسي به يادبود شکست يزدگرد سوم از اعراب بيابانگرد سروده است و ميتواند شرح حالِ ايرانِ پس از سلطة اعراب جاهلي باشد. همان اعراب سوسمارخوار و شيرشترخواري که دخترانشان را زنده به گور ميساختند و به هيچ قيد و بندي براي زنان و دختراني که در جنگها به اسارتشان در مي آمدند، پايبند نبودند.

 

چو بخت عرب بر عجم چيره گشت

همه روز ايرانيان تيره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه

تو گويي نتابد دگر مهر و ماه
ز مي نشءه و نغمه از چنگ رفت

ز گل عطر و معني ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال

بـبستند انديشه را پر و بال
جهان پر شد از خوي اهريمني

زبان مهر ورزيده و دل دشمني
کنون بي غمان را چه حاجت بمي

کران را چه سودي ز آواي ني
که در بزم اين هرزه گردان خام

گناه است که در گردش آريم جام
بجايي که خشکيده باشد گياه

هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود
ز شير شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جايي رسيده است کار
که تاج کياني کند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
دريغ است ايران که ويران شود کنام پلنگان و شيران شود

 

براي مطالعة بيشتر، لينک زير را ببينيد:

 

http://fa.wikipedia.org/wiki

مامانها چه میکنند ؟!!

 

مادرِ زيرك

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقيِ دختر به نام ويكي زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي، هم اتاقي مسعود هم خيلي زيبا و جذاب بود. مادر مسعود به رابطة ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاويِ بيشتر او ميشد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت: «من ميدانم كه شما چه فكري ميكنيد، اما من به شما اطمينان ميدهم كه من و ويكي فقط هم اتاقي هستيم».

 

حدود يك هفته بعد، ويكي پيش مسعود آمد و گفت: «از وقتي كه مادرت از اينجا رفته قندان نقره اي من گم شده، تو فكر نميكني كه او قندان را برداشته باشد؟» مسعود پاسخ داد: «خُب! من شك دارم، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد».

 

او در ايميل خود نوشت:

 

« مادر عزيزم من نميگم که شما قندان را از خانة ما برداشتيد و در ضمن نميگم که شما آن را برنداشتيد؛ اما در هر صورت، واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشته ايد گم شده.

با عشق... مسعود »

روز بعد، مسعود يك ايميل با اين مضمون از مادرش دريافت كرد:

 

«پسر عزيزم... من نمي‌گم تو با ويكي رابطه داري و در ضمن نميگم كه باهاش رابطه نداري. اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي‌خوابيد حتماً‌ تا الان قندان را پيدا كرده بود!

 با عشق،‌ مامان».

ثبت نام در دانشگاهي که روزي آرزويم بود (سرگذشت واقعي يک عشق – 125)

 

... و او کسي نبود جز مبـينا يکي از دو دختري که با «او» هم دوره بودند و جمع سه نفرة «او»، مژگان و مبينا در کلاسهاي درس هميشه برپا بود. با مبينا جز سلام حرفِ ديگري نداشتم. دخترِ شهرستاني، چادري و توداري بود و در سه سالي که با وروديهاي يک سال پيش از خودم برخورد داشتم، اصلاً او را نشناختم. از اين که با او در يک جا ادامه تحصيل ميدادم، خوشحال نبودم. احساس ميکردم که شخصيت هر دو يمان براي ديگري جالب نيست.

 

چند بار نام همرشته ايهاي جديدم را مرور کردم و به خاطر سپردم. با وجودي که دربارة مهندسي پزشکي مطالبي خوانده بودم، اما در واقع هيچ نميدانستم. مطمئن بودم که درسهاي پاية پزشکي (مانندِ بيوشيمي، آناتومي و فيزيولوژي) را خواهيم داشت؛ اما دلهره اي شيرين از دشوار بودنشان داشتم. چه آن که در هيچ رشتة مهندسي در کشور (به جز مهندسي پزشکي-مقطع کارشناسي) اين درسها تدريس نميشود و گرايشِ رشتة کارشناسي من با اين رشتة جديد متفاوت بود. اميدوار بودم که ديگر همرشته ايهايم نيز مانند من باشند و گرنه بايد در همان ترم نخست تلاش بسيار زيادي ميکردم تا به ديگران برسم.

 

 Biomedical engineering

 

ثبتِ نام، فرداي آن روز و در محل دانشکدة مهندسي پزشکي بود. تمام مدارک را با خودم آورده بودم و چند بار با مدارک درج شده در ويژه نامه تطبيق دادم. از منزل دخترخاله بيرون رفتم و به سمتِ دانشگاه صنعتي اميرکبير به راه افتادم. در سال 1377 و در آخرين ترم تحصيلي مقطع ليسانسم و براي آزمايشگاه متالوگرافي چهار جلسه به دانشگاه اميرکبير آمده بوديم؛ اين بار اما دانشجوي اين دانشگاه بزرگ و معتبر بودم و اين رفتن، برايم بسيار لذتبخش بود.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

آموزش بچه ها در ژاپن و ایران چه قدر متفاوت است؟

 

فرهنگ کارتيمي

تفاوتهاست که تفاوت ايجاد ميکنند

 Quality

در مهدکودکهاي ايران ٩ صندلي ميگذارند و به ۱۰ بچه ميگويند: «هر کي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره، گرگه ميخوردش و ادامة بازي...»

 

در مهدکودکهاي ژاپن ٩ صندلي ميذارن و به ۱۰ بچه ميگن: «اگه يکي روي صندلي جا نشه همه باختين». لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميکنن و همديگر رو طوري بغل ميکنن که كلِ تيمِ ۱۰ نفره روي ٩ تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه.

 

حالا شاید این طوری بشه کمی به علت تفاوت فرهنگهای کاری ایرانیان با ژاپنیها پی برد.

 

بخشي از یک سخنراني در همايش کيفيت

 

ماجراهای روز قبولي ام در کارشناسي ارشد (سرگذشت واقعي يک عشق – 124)

 

نخستين چيزي که در عالمِ خواب و بيداري از دهان مادرم شنيدم، اين بود: «... بهنام! 520 کُدِ کجاست؟» کدِ 520 برايم بسيار آشنا مي آمد (البته در اين که اين همان کد قبولي ام در سال 1378 باشد، شک دارم). کدِ رشته/شهرِ اولِ انتخابم در آزمون کارشناسي ارشد سال 1378 بود؛ اما مادرم براي چه اين را از من ميپرسيد؟! ناگهان به زمانِ حال بازگشتم. خواب از چشمانم پريد... به آرامي چشمانم را باز کردم و چهرة مضطرب و خوشحالِ مادر را ديدم. گفت: «....جان زنگ زد و گفت بهنام کدِ 520 قبول شده... شمارة شناسنامة تو رو هم گفت... درست بود». خوشحالي توصيف ناشدني اي سراپايم را فرا گرفت. گفتم: «مامان...! من قبول شدم...! رشتة اوّلم هم قبول شدم...

 

 

Biomaterials - Bone

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

گاه اجابت دعاهاست... (سرگذشت واقعي يک عشق – 123)

 

حدود ساعت چهار عصر به منزل رسيدم. مادرم با زنِ همسايه در حياط نسبتاً بزرگ مجتمع آپارتماني لوبيا سبز پاک ميکردند. به بالکن طبقة دوم رفتم و سلام دادم. مادرم همان طور که نشسته بود، سرش را به طرفم برگرداند، لبخندي از سرِ خوشحالي زد و سلامم را جواب داد. پدر از بيرون آمد و از ديدنم و از شوقِ بازگشتـنم از نخستين سفرِ واقعي خوشحال بود. عينک به صورت نداشتم چه آن که جاي خالي آن شيشة شکسته بدجوري توي ذوق ميزد!

 

به اتاقم رفتم و نگاهي به پس اندازم انداختم. در مرداد 1378 حدود يازده هزار تومان از پول توجيبيهاي هفتگي ام يا تدريس خصوصي رياضي و فيزيک جمع کرده بودم و ديگران از مبلغِ آن اطلاع دقيق نداشتند. نميدانستم که آيا کفافِ خريد شيشة جديد براي عينک را ميدهد يا نه؟ چون از آخرين باري که نزد چشم پزشک رفته بودم، خيلي گذشته بود.

 

Eye

 

ساعت شش عصر بدون آن که نوبت بگيرم، به چشم پزشکي رفتم. مطب شلوغ نبود. خانم منشي اسمم را نوشت و گفت که امروز ميتوانم معاينه شوم. ساعتي در مطب بودم و ويزيت شدم. همان شب به عينک سازي رفتم و قرار شد که عصر فرداي آن روز بر همان قاب عينکم، شيشه اي تازه بنشانند. هر دو چشمم در طول اين سالها نيم نمره نزديک بينتر شده بودند و هر دو شيشه را بايد عوض ميکردم. وقتي چشم پزشک به من گفت که نمرة چشمم کمي (؟) بالا رفته، دقايقي با خود انديشيدم که آيا اين همه درس خواندنم ارزش ناقصتر کردنم را داشت يا خير؟! که صد البته جوابم به پرسشِ خودم مثبت بود!

 

وقتي در اتاقم بودم، آن چشمي را که شيشه اش شکسته بود، ميـبَستم و با چشم ديگرم به دنيا نگاه ميکردم! آن طور که حس کردم، کسي از شکسته شدنِ عينکم باخبر نشد...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته