ثبت نام در دانشگاهي که روزي آرزويم بود (سرگذشت واقعي يک عشق – 125)
... و او کسي نبود جز مبـينا يکي از دو دختري که با «او» هم دوره بودند و جمع سه نفرة «او»، مژگان و مبينا در کلاسهاي درس هميشه برپا بود. با مبينا جز سلام حرفِ ديگري نداشتم. دخترِ شهرستاني، چادري و توداري بود و در سه سالي که با وروديهاي يک سال پيش از خودم برخورد داشتم، اصلاً او را نشناختم. از اين که با او در يک جا ادامه تحصيل ميدادم، خوشحال نبودم. احساس ميکردم که شخصيت هر دو يمان براي ديگري جالب نيست.
چند بار نام همرشته ايهاي جديدم را مرور کردم و به خاطر سپردم. با وجودي که دربارة مهندسي پزشکي مطالبي خوانده بودم، اما در واقع هيچ نميدانستم. مطمئن بودم که درسهاي پاية پزشکي (مانندِ بيوشيمي، آناتومي و فيزيولوژي) را خواهيم داشت؛ اما دلهره اي شيرين از دشوار بودنشان داشتم. چه آن که در هيچ رشتة مهندسي در کشور (به جز مهندسي پزشکي-مقطع کارشناسي) اين درسها تدريس نميشود و گرايشِ رشتة کارشناسي من با اين رشتة جديد متفاوت بود. اميدوار بودم که ديگر همرشته ايهايم نيز مانند من باشند و گرنه بايد در همان ترم نخست تلاش بسيار زيادي ميکردم تا به ديگران برسم.

ثبتِ نام، فرداي آن روز و در محل دانشکدة مهندسي پزشکي بود. تمام مدارک را با خودم آورده بودم و چند بار با مدارک درج شده در ويژه نامه تطبيق دادم. از منزل دخترخاله بيرون رفتم و به سمتِ دانشگاه صنعتي اميرکبير به راه افتادم. در سال 1377 و در آخرين ترم تحصيلي مقطع ليسانسم و براي آزمايشگاه متالوگرافي چهار جلسه به دانشگاه اميرکبير آمده بوديم؛ اين بار اما دانشجوي اين دانشگاه بزرگ و معتبر بودم و اين رفتن، برايم بسيار لذتبخش بود.
وارد دفتر تحصيلات تکميلي-بخش دانشجويان کارشناسي ارشدِ دانشکدة مهندسي پزشکي شدم. مسئول پذيرش (سرکار خانم دهقان) فرمهاي ثبت نام را به من داد تا پُـر کنم. فرمهاي تکميل شده، کپي مدارک تحصيلي و شناسائي و عکس پرسنلي را به ايشان دادم. مدارک را گرفت؛ جزوة معرفي رشتة مهندسي پزشکي براي هر سه گرايش و واحدهاي درسي دورة کارشناسي ارشد را به من داد و برايم آرزوي موفقيت کرد. از ايشان خداحافظي کردم و داخل راهروي دانشکده شدم. کساني که آن سالها دانشجوي دانشگاه اميرکبير بودند، به ياد دارند که ساختمان قديمي دانشکدة پليمر را به دانشکدة مهندسي پزشکي با سه گرايش بيوالکتريک، بيومکانيک و بيومتريال داده بودند. ساختمان براي اين سه گرايش بيش از اندازه کوچک بود و براي رشتة مهندسي پليمر با گرايشهاي زيادش در مقاطع ليسانس، فوق ليسانس و دکترا، بسيار کوچکتر. گفته بودند که اين وضعيت تنها دو سال برقرار است و وقتي کارهاي عمراني ساختمان اختصاصي دانشکدة مهندسي پزشکي به پايان رسيد، دانشکده از آنجا انـتقال پيدا ميکند. روزنامه ديواري دانشجويان مهندسي پزشکي را ميخواندم که تابلوي نمايشگاه کوچک دانشکده توجهم را جلب کرد. از پله ها پايين آمدم و به سمتهاي ميزهائي که در جنب دانشکده و کنار زمين چمن فوتبال دانشگاه برپا شده بود، رفتم. کتاب «مقدمه اي بر بيو...» را که جلد زرد رنگي داشت، خريدم. کتاب مقدماتي بود و خواندنِ آن، پيش از شروع به تحصيل ميتوانست کمک خوبي براي شناخت بهتر من از اين رشته باشد. وقتي کتاب را ميخريدم، با نخستين همرشته اي ام، مهرشاد آشنا شدم. دانش آموختة دانشگاه صنعتي شريف بود و آشکار بود که وضع مالي بسيار خوبي دارند. گفتگوي کوتاهي با هم داشتيم. در روز نخست همرشته اي ديگري نديدم و براي آشنائي با آنها بايد تا آغاز کلاسها صبر ميکردم.

در محوطة دانشگاه و به سمت دربِ خيابان رشت قدم ميزدم تا به منزل دخترخاله برگردم. به اطرافم نگاه ميکردم و شايد اميدوار بودم تا يکي از همرشته ايهاي دانشگاه دورة ليسانسم را ببينم. در آن تنهائي روزِ نخست ثبت نام به انتخابي فکر ميکردم که شايد سرنوشت زندگيم را تغيير ميداد و آن انتخاب دانشگاه «صنعتي اميرکبير» به جاي دانشگاه «علم و صنعت» بود. «او» در علم و صنعت درس ميخواند و دستکم يک سالِ ديگر به درسش مانده بود (بدون زماني که ممکن است پايان نامة کارشناسي ارشد به طول بينجامد). من اگر «علم و صنعت» را انتخاب ميکردم و قبول هم ميشدم، بايد باز هم مثل دوران ليسانس چشم در چشم ميشديم... شايد... باز هم سلام ندادنها... از کنارِ هم گذشتنها به چشماني دوخته بر زمين و چهره اي گرفته. «علم و صنعت» را بيشتر دوست داشتم چرا که شاخه هائي از مواد مهندسي را که در آنها تخصص داشتم و علاقمند به پژوهش بر روي آنها بودم، در «علم و صنعت» تدريس ميشد با آزمايشگاههائي بسيار پيشرفته و تخصصي. «اميرکبير» اما روي پليمرها تمرکز داشت. با وجودي که با درکِ مباحث پليمري (فرآيند پليمريزاسيون، خواص فيزيکي و مکانيکي، مباحثِ زيست سازگاري و خون سازگاري پليمرها و موارد ديگر) مشکلي نداشتم، اما علاقه ام به اين حوزه از مواد مهم مهندسي بسيار اندک بود. ميخواهم بنويسم که آيندة درسي و شغلي خودم را با اين انتخاب دچار تحول کردم و شايد هم از علاقة اصلي ام به خاطرِ «او» دور افتادم. شايد روزي برسد که اينها را به خودِ «او» بگويم شايد به جنبه اي ديگر از محبت و دوست داشتنهاي خالصانة من در آن دوران حساس نسبت به خودش پي ببرد...

به منزل دخترخاله بازگشتم. برگة پيش ثبت نام را از من گرفتند و نگاهي به آن انداختند. ديگران جزوة دانشکده را از من گرفتند، عنوانِ واحدهاي درسي را خواندند و گفتند: «چه قدر سخته... خيلي بايد درس بخوني...!» و گفتم: «شما فقط اسم واحدها رو خوانديد ميگين سخته! ماي بيچاره رو باش که بايد دو-سه سال اينا رو با استاداي سختگير بخوانيم...!»
مادرِ پيرِ شوهرِ دخترخاله ام در حالي که دستانِ ظريفش را به ديوار و پله ها ميگرفت، به طبقه اي که من و مادرم در آن بوديم آمد. به احترامش به پا خاستيم. او را خيلي دوست داشتم. با وجود سنِ زياد آن قدر با افراد در تمام سنين خوب برخورد ميکرد که همه دوستش داشتند. سختگيري و بهانه جوئي پيرزنها را نداشت. بسيار بي آزار بود و پشتِ سر کسي حرف نميزد. نمازش هيچ گاه ترک نميشد. دخترخاله به خيرالنساء گفت: «آقا بهنام مهندسيش رو گرفت... الان هم فوقِ مهندسي قبول شده اومده تا ثبتِ نام کنه...». چهرة هميشه متبسم خيرالنساء به صورتم برگشت؛ گفت: «ماشاءالله... آفرين... شما داري جوابِ زحمتهاي پدر و مادرت رو ميدي...». براي اين که او را وارد صحبت کنم، با ظرافتي که شايد کسي هم نفهميد، خودم را به نفهميدن زدم؛ پرسيدم: «چه طوري جوابِ زحمتهاشون رو بدم؟» در حالي که دستانش را در هوا تکان ميداد گفت: «با همين درس خوندنها... اينا باعثِ افتخارِ پدر و مادرته...» و گفتم: «بله... اونها برام خيلي زحمت کشيدن...».
٭ ٭ ٭
با مادر به منزل برگشتيم. در طول مدتي که منـتظرِ شروع کلاسها بودم، چندين بار جزوة معرفي دانشکدة مهندسي پزشکي را خواندم و واحدهائي را که در هر ترم بر خواهيم داشت، مرور ميکردم. تصميم جدي داشتم تا دانشجوئي به مفهوم واقعي پژوهشگر و جوياي علم باشم و شايد هم يکي از چهره هاي ماندگارِ ايران در رشتة خودم.